امیدوارم تا آخرین روزِ زمین، نمایشگاه کتاب باشد | سازندگی


ناتاشا امیری (1349 تهران) داستان‌نویسی را از نیمه اول دهه هفتاد بعد از ملاقات با غزاله علیزاده شروع كرد. با چاپ مجموعه‌داستان «هولا... هولا» در ابتدای دهه هشتاد که برایش جایزه داستان اولی‌های خانه داستان و نامزدی جایزه گلشیری و یلدا را به همراه داشت، حضور خود را به عنوان داستان‌نویسی جدی اعلام کرد. رمان کوتاه «با من به جهنم بیا» اثر بعدی او بود، اما انتشار مجموعه‌داستان «عشق روی چاكرای دوم» در نیمه دوم هشتاد بار دیگر نگاه منتقدان و خوانندگان را به او جلب کرد. این کتاب علاوه بر دریافت جایزه ادبی اصفهان، به مرحله نهایی کتاب سال و جایزه گلشیری نیز راه یافت. «بعد دیگر نمی‌توان خوابید»، «مرده‌ها در راه‌اند» و «گربه‌ها تصمیم نمیگیرند» آثار بعدی اوست. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با این نویسنده درباره کتاب و کتاب‌خوانی و لذتِ نابِ نوشتن و خواندن است.

ناتاشا امیری

اولین‌ خاطره آشنایی‌تان با کتاب به چه زمانی برمی‌گردد؟

در خانه کتابخانه بزرگی داریم. پدر و مادرم هر کتابی که می‌خواندند، روزها در موردش حرف می‌زدند. وقتی فهمیدم اسمم را از شخصیت ناتالیای کتاب «دُن آرام» گرفتند توجه‌ام جلب شد، بین ورق‌های کتاب‌های جلد چرم، چیزی پنهان بود، رازی... من به شکلی از آنها آمده بودم.

از کودکی تا نوجوانی و جوانی و بزرگسالی، در هر دوره چه کتابی روی شما بیشترین تاثیر را گذاشت؟
در دوران ابتدایی «اولدوز و کلاغ‌ها» و «ماهی سیاه کوچولو»ی صمد بهرنگی و کتابهای علی‌اشرف درویشیان... ده سالم بود که رمان «دُن آرام» میخائیل شولوخف را خواندم، به خاطر کنجکاوی درمورد ناتالیا... در دوره راهنمایی آثار چارلز دیکنز، بالزاک، گورکی، دافنه دوموریه، مارگریت میچل، خواهران برونته و رمان‌های تاریخی... بعد شیفته اوریانا فالاچی شدم. در دبیرستان ژان پل سارتر، سیمون دوبووار، داستایفسکی و کتاب‌های فلسفی. در دانشگاه «کلیدر» دولت‌آبادی، آثار احمد محمود، فاکنر، مارکز و کاستاندا... قبل از شروع نویسندگی؛ شهریار مندنی‌پور، غزاله علیزاده و بعد از نویسنده‌شدن؛ تونی موریسون، ژوزه ساراماگو و...

از بین آثار ادبی، کدام یک از کتاب‌ها، حیرت‌زده‌تان کرده است؟
«صد سال تنهایی»ِ گابریل گارسیا مارکز، وقتی بخشی از کتاب را در مورد باران چهارساله در شهر ماکوندو میخواندم چنان مجذوب جزئیات شدم که صدای باران را از پشت پرده کشیده اتاقم در اوج گرمای تابستان شنیدم. صدای زنگ در خانه که آمد گفتم «توی این بارون دیگه کی اومده؟» یک دفعه متوجه شدم کاملا از جهان واقعی کنده و وارد فضای جادویی مارکز شده‌ام.

کتابی هست که شروع کرده باشید به خواندش، ولی به دلایلی نتوانسته‌اید تمامش کنید؟
بعد از نویسنده‌شدن، تعداد کتاب‌هایی که نتوانم تمام کنم بیشتر از دوران قبل از نویسندگی بود... شاید چون گاهی می‌توانم ترفندهای نویسنده را حدس بزنم و بیشتر به کالبدشکافی داستان علاقه دارم تا خواندنش. برای من نویسندگی پایانِ لذت‌بردن از کتاب‌خواندن فقط برای کتاب‌خواندن بود.

اگر قرار بود یک شخصیت داستانی باشید، چه کاراکتری را از ادبیات ایران یا جهان ترجیح می‌دادید؟
آن چیزی که اوریانا فالاچی در کتاب‌هایش از خودش می‌سازد.

کدام کتاب خودتان را دوست دارید و پیشنهاد میدهید؟
داستانِ «موش کور» و «هولا... هولا» از مجموعه «هولا... هولا»، و «آن که شبیه تو نیست» از مجموعه «عشق روی چاکرای دوم»، و «گربه‌ها تصمیم نمی‌گیرند» از مجموعه‌ای به همین نام و رمان «مرده‌ها در راهند».

کدام یک از کاراکترهای آثار خودتان را دوست دارید و مایلید جای آن باشید؟
مرد داستانِ «موش کور» و مهوش در رمان «مرده‌ها در راهند» برایم جذاب‌اند، ولی حاضر نیستم جایشان باشم، حتی در واقعیت مورد تاییدم هم نیستند، بهتر است کلا نخواهیم جای کس دیگری باشیم، خود بودنمان از همه بهتر است!

اگر بخواهید اولین روزی را که تصمیم گرفتید بنویسید، تصویر کنید، چگونه آن روز را تصویر و روایت می‌کنید؟
اولین خاطره آنقدر قدیمی است که فکر میکنم قبل از به دنیاآمدن، با من بود... به محض اینکه حروف الفبا را یاد گرفتم خود به خود نوشتم و چون حروف کم آوردم، برخی جملاتم نقاشی شدند. هنوز هم این نوشته‌های اولیه و مصور را دارم. روایتم این است؛ می‌نوشتم، چون باید می‌نوشتم.

شده در دوران حیات نویسندگی‌تان به نویسنده یا کتابی حس خوبی پیدا کرده باشید و بگویید کاش نویسنده این کتاب من بودم؟
تنها موردی که غبطه خوردم داستان را من نوشته باشم «انگل» از کارگردان کره‌ای بونگ جون هو بود. مطمئنا متن مکتوبش از فیلمش جذاب‌تر است.

وقتی به آثارتان نگاه می‌کنید تا حالا وسوسه شده‌اید که بخواهید تغییری در یکی از آثارتان بدهید یا مجدد آن را بازنویسی کنید؟
با گوشزد عزیزی، دوست دارم اسم رمان «با من به جهنم بیا» را عوض کنم و نامی مثبت بگذارم... قبل از چاپ خیلی داستان‌ها را بازنویسی می‌کنم و بعد از چاپ به ندرت مرورشان می‌کنم. یکی از داستان‌هایم را وقتی می‌خواستند در تئاتر اجرا کنند، دوباره خواندم و بُهتم زد. اصلا یادم نمی‌آمد چطور آن را نوشته بودم. سطوح تکاملی در داستان هم وجود دارد علی‌رغم منحصربه‌فرد بودنش؛ پس اگر داستانی را جلویم گذاشتند، تعجب نکنید قصه دیگری به جای آن تحویل دهم!

نگاه‌تان به سیاست و جامعه پس از سال‌ها نوشتن، چقدر فرق کرده با دورانی که جوان‌تر بودید و هنوز کتابی منتشر نکرده بودید؟
پختگی یکی از دستآوردهای نوشتن است، اما جهش‌های آگاهی فقط به نویسندگی، ربط ندارد. چه بسا دست به قلم‌هایی، توی دیدگاهی ظاهرا درست، سال‌ها دور خود چرخیده باشند. تغییر زاویه دید به خاطر مواجهه با لایه‌های دیگر واقعیت یا تجارب خاص رخ می‌دهد. این جوهر کائنات است که نگاه نویسنده یا هر کس دیگری را تغییر می‌دهد نه صرفا نوشتن؛ نیرویی بی‌انتها که قصه همه جهان‌ها را می‌نویسد و داستان‌های باورنکردنی نشان می‌دهد.

وقتی شروع می‌کنید به نوشتن یک کتاب، خودتان را به چیزهایی متعهد می‌دانید؟
وقت نوشتن، تعهدم این است که به چیزی متعهد نباشم و بگذارم جریان خلاقه مرا ببرد... وقت تولد داستان، هیچ چیز جز نوشتن وجود ندارد، اما در مراحل بازبینی گاهی فکر می‌کنم توانسته‌ام تلنگرهای کوچکی به خواننده‌هایم بزنم تا همانی را که من دیدم، ببینند؟ البته کسی که خواب باشد نمی‌تواند دیگری را بیدار کند.

بهترین خاطره انتشار اولین کتابتان را بگویید؟
بعد از چاپ «هولا... هولا» جلسه نقدی ترتیب داده بودند. وقتی رسیدم خیلی شلوغ بود. خواننده‌ها با علاقه نگاهم می‌کردند و بعضی‌هایشان بعدها دوستم شدند. کتاب را خیلی دقیق خوانده بودند و نظرهای بسیار خوبی گفته می‌شد. کلا انتظار چنین چیزی را نداشتم، فکر می‌کردم کتاب چاپ می‌شود، توی کتابخانه‌ها می‌رود و تمام!... بعد شنیدم یکی دو نفر به قصد برهم‌زدن جلسه آمده بودند، چون کتاب سر زبانها افتاده بود، البته یک چنین واکنش‌هایی در آن دوره برایم باورکردنی نبود، اما قانع شدم که اجتناب‌ناپذیر است. خاص‌ترین خاطره هم وقتی بود که شخصیت واقعی داستان «ویشتاسب روشنفکر»، از هم‌کلاسی‌های دوران دبستان، از طریق ناشرم مرا پیدا کرد، چون اسم خودش را روی داستان دیده بود.

بهترین خاطره‌ای که از خواننده‌های کتاب‌هایتان دارید؟
یکی از دوستانم که خیلی به ادبیات علاقه دارد، بعد از خواندن «با من به جهنم بیا» زنگ زد و گفت آنچنان قصه رویش تاثیر گذاشته که در خیابان ساعت‌ها فقط راه می‌رفت و نمی‌فهمید به کجا... یکی از روزنامه‌نگاران بعد از خواندن داستان «آن‌که شبیه تو نیست» مطلب کوتاهی نوشته بود که انگار ماجرای داستان به نوعی برای خودش و دوستش در واقعیت امتداد داشته است. یکی از دوستانم که باردار بود شبی برایم پیام داد. بخشی از رمان «مرده‌ها در راهند» که فرزند شخصیت اصلی می‌میرد، شدیدا رویش تاثیر گذاشته بود؛ طوری که البته نگرانم کرد.

فکر می‌کنید تجربه کتاب‌های الکترونیکی و صوتی به صنعت نشر کتاب کاغذی ضربه می‌زند؟ نوستالژی شما هنوز کاغذ است؟
کتاب‌های الکترونیک، ضد کتاب‌های کاغذی نیستند؛ برای ارتقای داستان‌خوانی ایجاد شده‌اند و معضلِ گرانی کاغذ را حل می‌کنند، نوعی جایگزین موازی. شکل، عوض شده، اما هویت همان است. اشخاصی را می‌شناسم که نمی‌توانند با آنها ارتباط برقرار کنند، ولی من می‌توانم. با آمدن ماشین، حسرت سوارکاری توی دل خیلی‌ها ماند، اما مانع این نشد که سوار اتومبیل نشوند. آینده کتا‌ب کاغذی هم شاید همین‌طور باشد.

از رویاهای‌تان بگویید؟ کدام رویاها را قصه کردید کدام‌ها نه؟ کدام‌ها شکل واقعی پیدا کردند کدام‌ها نه؟ هنوز هم رویاها در زندگی‌تان حضور دارند؟
رویابینی با خیال‌پردازی تفاوت دارد. بعد از اتفاقی خاص، عرصه رویابینی به رویم باز شد، بعضی رویاها در مورد داستانهایم است، کلیدها و ایده‌هایی می‌دهد، اما جنس رویا گاهی با کلمات قابل بیان نیست.

اولین نمایشگاه کتاب در قرن نو. نقدتان به نمایشگاه به شکلی فعلی چیست و آینده کتاب را چگونه می‌بینید؟
امیدوارم تا آخرین روز عمر کره زمین، نمایشگاه کتاب باشد، به‌خصوص در شکل کاغذی... در هر حال مطمئنم کتاب‌ها همیشه به شکلی، جایی خواهند بود، شده توی ذهن خواننده‌هایی که حتی دیگر زنده هم نیستند.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

معمار چین نوین است... افراطیونِ طرفدار انقلاب فرهنگی و جوخه‌های خاص آنها علاوه بر فحاشی در مطبوعاتِ تحت امر، به فرزندان او که در دانشگاه درس می‌خواندند حمله بردند و یکی از آنها را از پنجره به بیرون انداختند که منجر به قطع نخاع او شد... اولین و مهمترین درخواست او از آمریکایی‌ها (پس از توافق) نه وام بود و نه تجهیزات و نه تجارت، بلکه امکان اعزام دانشجو به دانشگاه‌های معتبر آمریکایی بود... می‌دانست عمده تغییرات، تدریجی است و رفتار پرشتاب، ممکن است نتیجه عکس دهد ...
بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است ...
تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...