اتاق کار، کتابخانه، میز تحریر، ماشین تایپ و باقی قضایا | اعتماد


یک؛ اهمیت کتاب خواندن

نویسنده واقعی خوره کتاب است. زمان بیشتری را صرف خواندن می‌کند تا اینکه قلم به دست بگیرد. پل استر، نویسنده انگلیسی در جوانی عاشق بیسبال بود و بهار و تابستان را به این بازی اختصاص می‌داد اما تمام روزهای سالش را به خواندن می‌گذراند. او در مصاحبه با پاریس ریویو گفته است: «کتاب‌ خواندن یکی از اولین دلمشغولی‌هایم بود و هر چه بزرگ‌تر شدم، بیشتر هم شد. به نظرم محال است کسی که در نوجوانی ولع خواندن نداشته، بتواند نویسنده شود. خواننده واقعی می‌فهمد که کتاب‌ها به خودی خود یک دنیا هستند- و این دنیا غنی‌تر و جالب‌تر از هر دنیایی است که قبلا در آن سفر کرده‌ایم. به گمانم همین باعث می‌شود مردها و زن‌های جوان نویسنده شوند- همین سعادتی که آدم‌ در کتاب‌ها پیدا می‌کند. هنوز آن قدر عمر نکرده‌اید که مسائل زیادی داشته باشید که درباره‌شان بنویسید، ولی زمانی می‌رسد که می‌فهمید برای این کار ساخته شده‌اید.»

اورهان پاموک

دو؛ خواندن اثر پیش از نهایی شدن

اورهان پاموک وقتی روی اثری کار می‌کند، دوست دارد کسی آن را بخواند. تحسین کردن یا گوشزد کردن عیب و ایراد کارش یکی از مسائلی است که پاموک سراغ این نوع خواننده می‌رود. پاموک در این باره گفته است: «من همیشه چیزی را که نوشته‌ام برای شریک زندگی‌ام می‌خوانم. همیشه سپاسگزار می‌شوم که بگوید باز هم نشانم بده، نشانم بده امروز چه کار کرده‌ای. این کار نه‌تنها فشار لازم را به شما وارد می‌کند، بلکه مثل آن است که پدر یا مادرتان به پشت‌تان بزند و بگوید آفرین! گاهی آن شخص می‌گوید متاسفم، این قسمتش به نظر من درنیامده که خیلی هم خوب است. از این مناسک خوشم می‌آید. همیشه به یاد توماس مان می‌افتم که یکی از سرمشق‌های من بود. او عادت داشت نوشته‌اش را در جمع همه اعضای خانواده‌اش بخواند. از این کار خوشم می‌آید. مثل آن است که پدر قصه بگوید.»

پل استر هم همین عقیده را دارد و می‌گوید: «هر نویسنده‌ای به یک خواننده معتمد احتیاج دارد- کسی که نظرش نسبت به کار نویسنده مثبت باشد و بخواهد اثر او تا حد امکان خوب از کار دربیاید. ولی این خواننده باید صداقت داشته باشد. این شرط ضروری کار است. بدون دروغ، بدون تشویش بی‌جهت یا ستایش از چیزی که به نظرش سزاوار ستایش نیست.»

سه؛ کلاسیک‌ها را باید خواند

کلاسیک‌ها برای تاثیرگذاری و ماندگاری‌شان کلاسیک شده‌اند. درس‌های نویسندگی این آثار بی‌شمار است. از نظر کازوئو ایشی‌گورو، نویسنده انگلیسی ژاپنی‌تبار، اگر کلاسیک‌ها را خوانده باشید، پایه محکمی دارید. او در مصاحبه با پاریس ریویو گفته بود تمام آثار داستانی قوی و جذاب قرن نوزدهم را در دانشگاه خواند و علاقه خاصش به این کتاب‌ها این است که ادبیات واقع‌گرا هستند: «به این معنی که دنیایی که در داستان خلق می‌شود کم‌وبیش دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم و از این گذشته می‌شود در کاری که روی این داستان‌ها شده، غرق شد. در روایت‌ آنها که در آن از ابزارهای سنتی طرح داستانی و ساختار و شخصیت‌ استفاده شده، جسارت وجود دارد. در کودکی زیاد مطالعه نکرده بودم، برای همین به پایه محکمی احتیاج داشتم. ویلت و جین ایر شارلوت برونته؛ آن چهار رمان مهم داستایوسکی، داستان‌های کوتاه چخوف، جنگ و صلح تولستوی. خانه قانون‌زده و دست‌کم شش رمان جین آستن. اگر اینها را خوانده باشید، پایه خیلی محکمی دارید.»

فوئنتس نیز درباره سروانتس و شاهکارش گفته بود: «در میان نویسندگان قدیم از خوانندگان مشتاق سروانتس هستم. کتابش را هر سال می‌خوانم، بدون این کتاب نمی‌توانم زندگی کنم.»

چهار؛ توجه به جزییات

مورخانی که زندگینامه‌های رهبر و آزادی‌خواه کلمبیای بزرگ، سیمون بولیوار را نوشتند اهمیتی برای جزییات زندگی او قائل نبودند و همین دلیلی شد تا او اثری درباره شخصیتی که تاثیر مهمی بر تفکر او گذاشته بود را با عنوان «ژنرال در هزارتوی خود» بنویسد. او درباره اهمیت جزییاتی که برای نوشتن این اثر به کار گرفت، گفته بود: «گزارش، داستان کامل است، بازسازی کامل ماجراست. تمام جزییات ظریف اهمیت دارد و مبنای اعتبار و قدرت داستان است. در «ژنرال در هزارتوی خود» هر واقعیت قابل اثباتی، هر قدر هم ساده، می‌توانست کل اثر را تقویت کند. مثلا من در مورد دهم ماه مه 1830، شبی که سیمون بولیوار در گوداس خوابید، گفته‌ام که آن شب قرص ماه کامل بوده- همان قرص کامل ماه که استفاده از آن در داستان بسیار آسان است. می‌خواستم بدانم آن شب ماه کامل بوده یا نه؛ برای همین به آکادمی علوم در مکزیکو تلفن کردم و آنها هم تحقیق کردند و فهمیدند که بوده. اگر نبود، من هم ماه کامل را حذف می‌کردم، به همین راحتی. این ماه از آن جزییاتی است که کسی به آن توجه ندارد. اما اگر در یک مطلب گزارشی، واقعیت نادرستی وجود داشته باشد، در آن صورت همه ‌چیز دیگرش هم نادرست است. اگر در داستان واقعیت قابل اثباتی وجود داشته باشد آن وقت خواننده همه‌ چیزهای دیگر را هم باور می‌کند.»

پنج؛ معجزه پرسشگری

جورج اورول نویسنده و روزنامه‌نگار انگلیسی که رمان‌های «1984» و «مزرعه حیوانات» او پس از گذشته چند دهه هنوز هم نام‌شان در جدول پرفروش‌ترین‌ کتاب‌ها دیده می‌شود، می‌گفت: «نویسنده وسواسی نویسنده‌ای است که برای هر جمله‌ای که می‌نویسد، حداقل چهار پرسش مطرح می‌کند: سعی دارم چه بگویم؟ کدام کلمات منظورم را بیان می‌کند؟ کدام تصویر یا اصطلاح منظورم را شفاف‌تر می‌کند؟ آیا این تصویر آنقدر تازه هست که تاثیرگذار باشد؟» و احتمالا اگر نویسنده‌ای محتاط باشد دو پرسش دیگر هم عنوان می‌کند: «می‌توانم کوتاه‌تر از این بنویسم؟ چیزی نوشته‌ام که ناگزیر بدترکیب باشد؟»

شش؛ کشف دنیای سفر

وی.‌ اس.‌ نایپل، رمان‌نویس و مقاله‌نویس‌ ترینیدادی- بریتانیایی سال گذشته از دنیا رفت. او در طول عمرش 20 کتاب از جمله رمان، کتاب‌های تاریخی، مجموعه داستان، مقاله و سفرنامه نوشت. در وجود نایپل همیشه حس اکتشاف می‌جوشید. او در کتاب «در میان مومنان، سفری در دنیای اسلام» از سفرش به ایران در سال 1360 و تاثیر تاریخی و اجتماعی بر زندگی مردم می‌گوید. همچنین او که ریشه‌ای هندی داشت، مرتبا به این کشور سفر می‌کرد. نوشته‌هایش تحت تاثیر این سفرها بودند و یک بار گفته بود: «مشکل این است که نمی‌توانم جایی بروم و چیزی درباره‌اش ننویسم. اگر درباره‌اش ننویسم، احساس می‌کنم این تجربه از دست رفته است.» او گفته بود برای نوشتن کتاب‌های تحقیقی‌اش که معمولا به نقطه‌ای در دنیا نیز سفر کرده بود، سعی می‌کرد: «به جای آنکه مسافر از مردمی که در میان‌شان سفر می‌کند مهم‌تر باشد، این آدم‌ها هستند که اهمیت دارند. من درباره مردمی که ملاقات می‌کنم می‌نویسم؛ درباره تجربه‌های‌شان می‌نویسم و تمدن را از طریق تجربه‌های آنها معنی می‌کنم.»

هفت؛ بدون زندگی کردن، ننویس

طاهر بن جلون نویسنده مراکشی که اغلب آثارش را به زبان فرانسه نوشته است، در مصاحبه با پاریس ریویو گفته بود: «سرخوردگی‌ها، رنجش‌های کوچک، تناقض‌ها- چه اجتماعی و چه روانی- زمانی که صرف کلنجار رفتن با دیوان‌سالاری می‌شود، کارهای روزمره» برای کار نویسندگی مضر هستند اما از سوی دیگر نیز گفته بود باید زندگی کرد تا بتوان نوشت و نویسنده وقتی دست از نوشتن می‌کشد که دیگری نیازی به آن نداشته باشد: «نوشتن بدون زندگی کردن ممکن نیست و زندگی کردن شامل سروکله زدن با کارمند اداره پست، رانندگی در ساعت‌های پرازدحام و مواجه شدن با نیازهای زندگی روزمره هم می‌شود. به این ترتیب آنچه در کار وقفه می‌اندازد، بیرونی است. ولی چیزی که کار را کاملا مختل می‌کند فقدان امید است؛ رسیدن به جایی است که آدم از خودش می‌پرسد اصلا چه فایده‌ای دارد؟ هر وقت احساس کنم ادبیات بی‌فایده است، از نوشتن دست می‌کشم. تا آن موقع، با وجود همه سرخوردگی‌ها، ادامه خواهم داد. خلاصه کلام، آدم وقتی متوقف می‌شود که دیگر نیازی به نوشتن احساس نکند.»

هشت؛ الهام گرفتن از زندگی روزمره

فیلیپ راث نویسنده‌ای که با کتاب‌های «شکایت پورتنوی» و «خداحافظ کلمبوس» نگاه جدیدی به هویت یهودیان داشت، در طول حرفه نویسندگی خود نقش شخصیت‌های مختلف داستان‌هایش را بر صفحه کاغذ بازی کرد و او مدام در حال ساخت پلی بود که زندگی خودش را به شخصیت‌های داستانی و صداهای آنها پیوند بزند. او معتقد بود: «اگر در داستان جنبه‌هایی از زندگی‌تان را به کار ببرید به این دلیل است که آشنایی، انرژی کلامی شما را برمی‌انگیزاند و هر چیزی را که برانگیزاننده باشد مورد استفاده قرار می‌دهید. بنابراین خودت را استثمار می‌کنی و همین‌طور دیگران را. هدف این است که روی کاغذ هیجان ایجاد کنی.»

آیزاک باشویس سینگر، داستان‌نویس یهودی که به واسطه داستان‌های کوتاهش مشهور شد. او در داستان‌هایش شیطان و اجنه را نمادی ادبی در نظر می‌گرفت، چون بر زندگی خودش تاثیر گذاشته بودند اما می‌گفت آنقدرها هم از برش‌های زندگی‌اش در داستان‌هایش استفاده نمی‌کند: «من هرگز نمی‌روم بیرون دنبال داستان‌ها بگردم. یادداشت برمی‌دارم، ولی نه مثل گزارشگرها. داستان‌های من همه بر پایه مسائلی هستند که در زندگی به ذهنم رسیده‌اند، بی‌آنکه بروم بیرون و دنبال‌شان بگردم. فقط درباره ایده داستان یادداشت برمی‌دارم. ولی این داستان باید نقطه اوج داشته باشد. من از آن نویسنده‌های برشی از زندگی نیستم. وقتی چنین ایده‌ای به ذهنم می‌رسد، آن را در دفترچه کوچکی که همیشه همراه دارم، یادداشت می‌کنم. بالاخره یک روز وقت نوشتن این داستان می‌رسد و آن را می‌نویسم.»

نه؛ سکوت را جدی بگیر

ادمون ژابس، نویسنده و شاعر فرانسوی- مصری تبار که برای سرودن دفتر شعر «مسکنم را می‌سازنم» و کتاب‌های «شباهت‌ها»، «اشارات صحرا» و «محوناپذیر دریافت ‌نشده» که منتقدان را برای طبقه‌بندی آنها به زحمت انداخت، به مهم‌ترین چهره ادبی فرانسه پس از جنگ جهانی دوم بدل شد. او که در سال 1912 در قاهره متولد شده بود، صحراها نقشی پررنگ در سرودن اشعار و نوشتن گزین‌گویه‌هایش داشتند. ژابس معتقد بود صحرا رفتن به نفعش بود، چون هر بار فکر می‌کرده چیزی را که از دست داده، دوباره به زندگی‌اش بازگردانده بود: «نمی‌دانم چه بود اما چیزی بود که من را غنی می‌کرد. چون همه ‌چیزهای اضافی را از دوش من برداشته بود. هنگام نوشتن متوجهش می‌شوید. چون مگر نوشتن چیست؟ در نوشتن نویسنده همه‌ چیز را کنار می‌زند تا به کلمه‌ای برسد که از همه ژرف‌تر است. نوشتن در عین حال نوعی به طرف درون راندن است، این همان چیزی است که صحرا برای من به ارمغان آورد. بنابراین من واقعا احساس غنی شدن می‌کردم و برای تحمل باقی ماجرا توانمند بودم.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...
جهل به ماهیت درد باعث انواع نظریه‌پردازی‌ها و حتی گمانه‌زنی‌ها شده... دوگانه‌انگاری باعث شده آثار مربوط به درد غالباً یا صرفاً به جنبه‌ی فیزیکی بدن بپردازند یا فقط به بعد ذهنی-روانی... درد حتی سویه‌های فرهنگی هم دارد و فرهنگ‌های مختلف در تجربه‌ی درد و شدت و ضعف آن تأثیرگذارند... انسان فقط با درد خودش سروکار ندارد. او با درد دیگران هم مواجه می‌شود... سازوکار درمان نیز به همان اندازه اهمیت دارد؛ یعنی بررسی این مسئله که چگونه سازوکار درد متوقف می‌شود ...
من با موراکامی (بی‌آنکه روحش خبر داشته باشد!) صیغه برادرخواندگی خوانده‌ام!... اغلب شخصیت‌های موراکامی، به‌ویژه در رمان‌ها جوان‌های ۳۵، ۳۶‌ساله‌ای هستند منزوی، زخم‌خورده، گریزان از زندگی عادی کارمندی مثلا و در جست‌وجوی هویت و حل مشکل خود... دست به چه کاری می‌زنی که معنای وجود خود را در دنیایی آشکارا بی‌معنا دریابی؟ آیا آن را چنان‌که هست، می‌پذیری، یا با تمام قوا می‌کوشی دریابی چرا چنین است؟... رمان شبیه جنگل‌کاری است و نوشتن داستان کوتاه مثل ایجاد باغ ...