20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم



در هیاهوی این جامعه‌ی سیاست‌زده‌ی کوتاه‌مدتِ خسته از تکرار و انعکاس و انجماد وعده‌های دروغ؛ ناگهان 20 ساله شدیم.

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم...
شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم.

20 سال پیش به خامی می‌پنداشتیم که ملتی خودحق‌پندار و بی‌بهره از سواد و دانش، اما دلخوش به نقابی از تاریخ و تمدنیم؛ اکنون و از پس داغ‌های بسیار، نه بر چهره‌ی برافروخته از آتشِ واقعیت؛ نقابی هست، نه بر تن نادانیِ پادشاهِ عریان، لباسی.

20 سال پیش، هر روز به اختراع دوباره‌ی چرخ در این سوی عالم می‌خندیدیم و امروز، به افتخاراتِ روز‌به‌روزِ در پس آن اختراعات!

20 سال پیش، کتاب و کتابت، مسیری سبز و شادان می‌نمود به سمت سعادت؛ و امروز سنگلاخی خونین می‌بینیم که جز به جد و جهد و همراهی همگان، پیموده نشود، حتی به سالیان.



20 سال پیش که مرکب زین کرده بودیم به قصد شکار حقیقت و حق؛ بی‌خبر بودیم از دامگه دانایی و خرد. کنون اما چون شکاری خسته در پنجه‌ی شکارچی دست و پا می‌زنیم.

آری
20 سال پیش بضاعت ناچیزی داشتیم که سپرده گذاشتیم در نت فارسی...

خدایا!
از پس این سال‌ها و ماه‌ها و روزها،
چنان کن سرانجام کار
که سود این سواد اندک اندک
سرازیر شود
به حساب مشترک تمام ما، 
تمام ملت ایران ما.
آمین

محمدرضا حدادی
19بهمن 1404

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...