فقط صادقانه بنویس و نگران چیزی نباش | اعتماد


بعضی از ما معتاد نوشتن هستیم. روزنامه‌نگاران خوب می‌دانند وقتی از اعتیاد به نوشتن حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؛ از نوشتن هر روزه خبر، گزارش، از حرف زدن و نوشتن گفت‌وگوهای بلند و کوتاه، نوشتن یادداشت در روزنامه، بعد در خانه یادداشت‌های روزانه را می‌نویسی، حاشیه کتابی که می‌خوانی، گوشه روزنامه، نُت موبایل، کاغذهای پراکنده... کلمه، کلمه، کلمه. شاید بعضی از ما کلمات را کنار هم بگذارد و کتابی هم منتشر کند، یا بخواند و ترجمه کند. بعضی از ما نمی‌دانیم غیر از نوشتن چه ‌کار دیگری برای امرار معاش می‌توانیم انجام دهیم. بعضی از ما حتی نمی‌دانیم به غیر از نوشتن چطور می‌توانیم هرآنچه را در قلب‌مان داریم برای عشق‌مان، رفیق‌مان، دوست‌مان بازگو کنیم؛ زندگی‌مان را کلمه‌ها تسخیر می‌کنند.

«نامه‌های پاپا، مخلص گرترود استاین هم هستیم!» [Selected letters 1917-1961]

هرکدام از ما بین پوشه‌های روی دسکتاپ، پوشه‌هایی شبیه به اسامی پوشه‌هایی که من دارم، دارد: نامه‌های ناهید، یادداشت‌های خرداد، نامه‌های عین، نامه‌هایی به دخترم، یادداشت‌های سال 97، نامه‌هایی به لندن، نامه‌هایی به کمنیتس و...
ارنست همینگوی نیز معتاد نوشتن بود. سعید کمالی دهقان، مترجم، در ابتدای کتاب «نامه‌های پاپا، مخلص گرترود استاین هم هستیم!» [Selected letters 1917-1961] از قول همینگوی نقل می‌کند: «وقتی به نویسندگی عادت کرده باشی، خیلی سخت است از نوشتن دست بکشی، به همین خاطر است که مایلم با شما حرف بزنم، حتی اگر در قالب نامه و گفت‌وگوهای احمقانه و یک‌طرفه باشد.» به همین دلیل همینگوی که از 9 سالگی نامه‌نوشتن را آغاز کرده بود تا چند روز پیش از مرگ خود (61 سالگی) بیش از هفت هزار نامه نوشت.

کتابی که سعید کمالی دهقان به تازگی از سوی نشر افق روانه بازار کرده شامل چند نمونه از نامه‌های همینگوی به نویسندگانی مانند ویلیام فاکنر، جان دوس پاسوس، اسکات فیتزجرالد، شروود اندرسون و ویراستارش مکسول پرکینز و نقد یوسا بر کتاب «پیرمرد و دریا» است. این نامه‌ها پرتره ارنست همینگوی است؛ خلق‌وخو و عاداتش، دیدگاهش درباره نوشتن و داستان و رمان، روابطش، نگاهش به زندگی و محیطی که آثارش را خلق کرده است.

هرچند کتاب «پاریس جشن بیکران» هم که دربرگیرنده خاطرات همینگوی بین سال‌های 1921 تا 1926 است، می‌تواند گوشه‌ای از شیوه زندگی، خلق آثار و سامان دادن روابط این نویسنده را نشان بدهد؛ ولی در آن کمی غلو نیز دیده می‌شود اما نامه‌های پاپا، بی‌اغراق و صادقانه نوشته شده و از همین جهت باارزش است. خواندن این نامه‌ها، مهم‌ترین مساله ارنست همینگوی را به عنوان یک نویسنده عیان می‌کند؛ نوشتن صادقانه و وسواس در انتخاب کلمات. او همواره در نامه‌هایش از دوستان نویسنده‌اش می‌خواهد صادقانه بنویسند و حتی برای بهتر نوشتن تلاش نکنند. همینگوی در نامه‌ای به جان دوس پاسوس می‌نویسد: «تو را به خدا اینقدر تلاش نکن که خوب به نظر برسی. داستان را همان‌طورکه هست نشان بده. اگر آن را همان‌طورکه واقعا هست نشان بدهی، مطمئن باش که موفق می‌شوی، اما اگر سعی کنی که خوب بنویسی آن‌وقت نوشته‌ات خوب درنخواهد آمد و از عهده کار هم نمی‌توانی بربیایی.» این نامه پر از کنایه به دوس پاسوس است و این کنایه‌ها انتقام همینگوی است از ایراداتی که دوس پاسوس از کتاب «مرگ در بعدازظهر» گرفته بود. با این همه توجهی که به صادق بودن دارد، کاملا پیداست.

یا در یکی از نامه‌هایش به فیتزجرالد نوشته: «اسکات، تو را به خدا فقط‌وفقط صادقانه بنویس و اهمیت نده که به چه ‌کسی یا به چه ‌چیزی برمی‌خورد.» همینگوی نه تنها در نوشتن بلکه در ابراز عقیده نیز صداقت برایش از اهمیت بالایی برخوردار بود. او در مواجهه با آثار دوستانش حتی صمیمی‌ترین آنها، نظرش را صادقانه ابراز می‌کرد حتی اگر باعث ناراحتی آنها می‌شد. همینگوی در این باره برای شروود اندرسون نوشت: «قرار نیست که ما نویسنده‌ها، بین خودمان هم، رک و راست نتوانیم حرف بزنیم.» در این نامه‌ها مردی را می‌بینیم که زبانش تلخ و گزنده است. زود عصبانی می‌شود و به همان سرعت دل‌رحمی او را برای نوشتن عذرخواهی دست به ‌کار نامه نوشتن می‌کند.

چند نامه‌ای که بعد از دلخوری‌اش از فاکنر و دوس پاسوس نوشته گواه این ادعاست؛ نامه‌ای که بعد از دلگیری از فاکنر نوشت: «ازت خواهش می‌کنم تمام سوءتفاهم‌ها را بگذاری کنار وگرنه باید بیایم سراغت تا هرچه زودتر موضوع را فیصله بدهیم. راستش اصلا هیچ سوءتفاهمی وجود ندارد. من و باک لنهام رنجیدیم، اما همین‌که از اصل ماجرا خبردار شدیم، ناراحتی‌مان برطرف شد.» و نامه‌ای که بعد از دلگیری از دوس پاسوس نوشت: «بابت تلگرافی که از کشتی برایت فرستادم متاسفم. فکر می‌کردم که نامه بانمکی است. بعد که دوباره خواندمش، فهمیدم خیلی گنددماغ است.» این عذرخواهی‌های صمیمانه همه درحالی است که انتقاد همینگوی حتی بعد از آن، پابرجاست و او تلاش می‌کند درباره نظرش روشنگری کند و بدون عصبانیت و گاهی با کنایه توضیح دهد. دو دوست صمیمی و وفادار همینگوی به گواه این نامه‌ها و صدها نامه دیگر و البته کتاب «پاریس جشن بیکران»، اسکات فیتزجرالد و ویراستارش، مکسول پرکینز هستند. همینگوی تقریبا در تمام نامه‌هایش به اسکات فیتزجرالد، او را به کار کردن تشویق می‌کند. نامه‌هایی که کمالی دهقان برای این مجموعه کوچک انتخاب کرده به خوبی نشان می‌دهد زندگی نویسندگی فیتزجرالد چطور با حسادت همسرش روبه زوال رفت و همینگوی همیشه بابت این موضوع ناراضی بود. از نظر همینگوی، الکل و زلدا (همسر فیتزجرالد) اجازه ندادند او نویسنده بهتری باشد.

اگر انتظار دارید نامه‌های همینگوی به عنوان یک نویسنده صاحب‌نام و برنده جایزه نوبل در زمان خودش، نامه‌های شسته‌رفته و بی‌نقص از نظر دستور زبان و دیکته کلمات باشد، صادقانه بگویم که مأیوس خواهید شد. این نامه‌ها غیررسمی، با لحنی شوخ و گاهی کلمه‌های تند نوشته شده و در رعایت دستور زبان و نوشتن املای صحیح کلمات، بی‌دقتی زیادی دیده می‌شود. گویی همینگوی نوشته است تا فقط‌وفقط آنچه در ذهنش می‌گذرد فراموشش نشود. شاید باورتان نشود اینها نامه‌های مردی است که برای نوشتن آنقدر وسواس داشت که اغلب روزانه بیش از 500 کلمه نمی‌نوشت و داستان‌هایش به کوتاه بودن و ساده بودن شهرت داشت. در همین کتاب از قول همینگوی نقل شده: «خیلی از اوقات آدم‌هایی که بلدند چطور خوب داستان بنویسند، بدترین نامه‌ها را می‌نویسند.» و در جای دیگری می‌گوید: «این نامه درهم‌وبرهم و پر از غلط و غلوط است، نامه را با عجله نوشتم و قرار هم بوده که نامه بنویسم، نه نثر ادبی.»

با وجود نادیده گرفتن گه‌گاه دستور زبان و املای نادرست کلمات در برخی از نامه‌ها می‌توان همان نویسنده قهاری را دید که هر منظره‌ای را باشکوه به تصویر می‌کشد: «سواحل اسپانیا دیدنی است. کوه‌های بزرگ قهوه‌ای رنگ شبیه دایناسورهای خسته‌ای هستند که روی دریا لم داده باشند. مرغ‌های دریایی هم دنبال کشتی می‌آمدند و آنقدر یکنواخت، برخلاف جریان هوا، پرواز می‌کردند که انگار اسباب‌بازی هستند و با ریسمان بالا و پایین‌شان می‌کنی. فانوس دریایی هم به شمع کوچکی می‌ماند که انگار روی شانه دایناسور قرار گرفته باشد.» (از نامه به شررود اندرسون)

همینگوی مانند بسیاری از نویسندگان دیگر که نسل جوان جنگ جهانی اول بودند تاثیر بسیاری از جنگ گرفت و زندگی در اروپا برای او نقطه عطف محسوب می‌شد. به نسل همینگوی، «نسل گمشده» می‌گفتند. همینگوی اولین‌بار در کتاب «خورشید همچنان می‌درخشد» به این اصطلاح اشاره کرد. گرترود استاین می‌گوید: «این چیزی است که شما هستید. این چیزی است که همه‌ شما هستید ... همه‌ شما جوانانی که در جنگ خدمت کرده‌اید. شما یک نسل گمشده‌اید.» از جمله هنرمندان این نسل می‌توان به اسکات فیتزجرالد، جان اشتاین بک، تی. اس. الیوت، جان دوس پاسوس، والدو پیرس، ایزادورا دانکن، آبراهام والکوویتز، آلن سیگر، و اریش ماریا رمارک اشاره کرد.

در برخی از این نامه‌ها می‌توان متوجه روند نوشتن برخی از آثار همینگوی شد. واضح‌ترین آنها کتاب «تپه‌های سبز آفریقا» است که همینگوی در نامه‌ای مفصل برای ویراستارش، مکسول پرکینز درباره شیوه نوشتن و خود کتاب حرف زده است. او درباره این اثرش برای پرکینز نوشته: «کتاب فوق‌العاده‌ای است، مکس. بهترین چیزی که تا به حال نوشته‌ام.» کتابی با 70 هزار کلمه درباره خاطرات، حوادث و شخصیت‌های واقعی که در سفرش به آفریقا داشت؛ بهترین و نزدیک‌ترین نوشته به واقعیت که همینگوی می‌توانست بنویسد.

همینگوی بیش از هر کاری به نوشتن داستان اهمیت می‌داد. هر کار دیگری دلزده‌اش می‌کرد و دوست داشت هر طور شده برای نوشتن وقت بیشتری داشته باشد. این را از خلال نامه‌هایش نیز می‌توان فهمید. چه در نامه‌ای که از اسیر روزنامه‌نگاری بودن حرف می‌زد، چه در نامه‌ای که درباره فیلمسازی به پرکینز نوشته و گفته: «شغل من نوشتن رمان و داستان کوتاه و گاهی هم مقالات روزنامه است، البته در مورد این آخری از خدا می‌خواهم که دیگر لازم نباشد برای روزنامه‌ای مطلب بنویسم. نمی‌خواهم به هیچ طریقی وارد فیلمسازی بشوم. کار من باید فروش داستان‌هایم باشد.»

علاقه‌مندان به داستان‌نویسی از خلال این نامه‌ها می‌توانند توصیه‌هایی درباره نویسندگی از ارنست همینگوی دریافت کنند. توصیه‌هایی که سال‌ها پیش خطاب به دوستان خود می‌نوشته. از نظر همینگوی داستان‌نویس‌ها شبیه آکروبات‌باز هستند. او در یکی از نامه‌های همین کتاب خطاب به فیتزجرالد می‌نویسد: «ما شبیه آکروبات‌بازهای لعنتی و نکبتی هستیم و از خودمان یک پرش بزرگ و بی‌نقص به ‌جا می‌گذاریم - می‌پریم بالا- البته آکروبات‌بازهای زیادی هم هستند که اصلا حاضر نیستند بپرند.» می‌توان مهم‌ترین توصیه او به دوستان نویسنده‌اش را داشتن گوش شنوا دانست، چیزی که یک بار با فیتزجرالد درباره‌اش صحبت کرد یک بار با فاکنر. او خطاب به فاکنر نوشت: «دوس را همیشه دوست داشته‌ام و به او احترام گذاشته‌ام، اما فکر می‌کنم که نویسنده درجه دویی است، چون گوش شنوا ندارد. درست مثل مشت‌زنی که دست چپش قوی نیست، آن‌وقت می‌شود مشت‌زن درجه دو. گوش هم از چنین اهمیتی برای نویسنده برخوردار است و مشت‌زن درجه‌دویی که دست چپ قوی نداشته باشد مثل آب خوردن ضربه‌فنی می‌شود و این همان بلایی است که بر سر دوس آمده، در همه کتاب‌هایش.»

جالب‌ترین این توصیه‌ها باز هم به فاکنر است: «هر چرت و پرتی را درباره نویسنده‌های هم‌عصرت نخوان، به جای آن، برو سراغ نویسنده‌های مرده و در نوشتن با آنها رقابت کن، نویسنده‌هایی که خوب می‌دانیم چه قدرومنزلتی دارند (قدرومنزلت که نه، قدرتی خیره‌کننده) و دانه‌به‌دانه حساب همه‌شان را برس. چرا در نبرد اول با داستایفسکی درمی‌افتی؟ تورگنیف را شکست بده... بعد به حساب موپاسان برس... بعد برو سراغ استاندال و تلاشت را بکن. اگر شکستش بدهی، همگی خوشحال می‌شویم. اما سراغ نویسنده‌های مریض احوال بیچاره روزگارمان نرو، من هم اسمی ازشان نمی‌برم. هر دوی‌مان می‌توانیم فلوبر را که استاد محترم و مفتخرمان است، شکست بدهیم... راستش من از این بالاتر نمی‌توانم بروم، چون تجربه بالاتری نداشته‌ام.» همینگوی وقتی ماشه را روی سرش می‌چکاند، در کنار جراحاتی که از جنگ به سوغات برگرداند، از دو سانحه هوایی پی‌درپی جان به‌ در برده بود، ضربه مغزی شده و پوستش سوخته بود، مهره‌های ستون فقراتش آسیب دیده، مفصل شانه‌هایش در رفته و کلیه‌اش دچار آسیب شده بود. مردی که روی نسخه امضا شده «پیرمرد و دریا» برای ناشرش نوشت: «اول از هر چیز انسان باید تحمل کند» صبح روز دوم جولای سال 1961 بالاخره میراث پدرش را پذیرفت و با زندگی وداع کرد؛ وداع با اسلحه.

کاش حالا همینگوی، خوشحال و سرشار از باد خنک شب، رایحه خوش آفریقا را فرو ‌دهد. من همین‌جا برایش می‌نویسم: «پاپا تو نمی‌خواستی ما نامه‌هایت را بخوانیم. اما خواندیم، مخلص پاپا هم هستیم!»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...
شناخت و نقد ساختار آموزشی چین... با بهره‌گیری از محدودسازی آموزش به ارزیابی‌های کمی و هم با تاثیرگذاری سیاسی- ایدئولوژیک بر اندیشه‌های نوآموزان، آنها را از خلاقیت و آفرینشگری در گستره‌های گوناگون باز می‌دارد... برخی سیاستمداران و روزنامه‌نگاران نامدار امریکا خواستار الگوبرداری از چین در زمینه آموزش شده‌اند!... در چین نیز عبور از سد کنکور که «گائوکائو» نامیده می‌شود آسان نیست ...
ده دلیل برای امید به آینده... ما همیشه داریم علیه زمانِ حال در آرزوی بازگشت به گذشته طلایی می‌اندیشیم... این نزدیک‌بینی تاریخی برای گونه بشر منافع تکاملی دارد و در طول میلیون‌ها سال شکل گرفته است تا خطرات نزدیک بسیار مهم‌تر و جدی‌تر جلوه کنند و باعث هوشیاری انسان برای فرار یا غلبه بر آنها شوند... این مکانیسم تکاملی محمل مناسبی برای سوءاستفاده افراد و گروه‌ها و حکومت‌هایی می‌شود که برای پیشبرد اهداف خود نیاز به ایجاد ترس یا خلق دشمنان و خطرات خارجی دارند ...