رمانی که کهنه نمی‌شود | شهرآرا


راز ماندگاری بعضی رمان‌ها چیست؟ چرا بعضی داستان ها، با اینکه سال‌ها پیش نوشته شده اند، همچنان خواننده دارند؟ چه عناصری سبب می‌شوند که یک رمان، مشابه یک بنای استوار و کهن تاریخی، «ز تندباد حوادث» سالم و سربلند بیرون آید و برای آیندگان باقی بماند؟ تاکنون پاسخ‌های گوناگونی به این پرسش داده اند؛ مانند استحکام فنی و تکنیکی متن، قوت پیرنگ، شخصیت پردازی دقیق شخصیت‌ها و به ویژه، خلق قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌های ماندگار که به بقای داستان کمک می‌کنند. لحظات و آنات فراموش نشدنی و در اصطلاح، وضعیت‌های نمایشی یا همان دراماتیک به یادماندنی و شاید از همه مهم تر، پرداختن هنرمندانه به مشترکات فردی و اجتماعی انسان‌ها که مستقل از زمان و مکان و فرهنگ، از دیرباز بوده اند، همچنان هستند و در آینده نیز دوام خواهند داشت.

بازار خودفروشی» [Vanity fair] اثر ویلیام تکری [William Makepeace Thackeray]

انسان، از هنگامی که ساده ترین و ابتدایی ترین جامعه‌ها را شکل داده است، و از زمانی که به شناختی حداقلی از خود و اطرافیانش رسیده است، در جای جای این کره خاکی، پدیده‌هایی چون عشق، نفرت، خشم، حسد، بُخل، غرور، سوگ، مرگ دیگران، چشم و هم چشمی، احسان، ایثار، شجاعت، عدالت، ظلم، پاک دامنی، خیانت، افراط و تفریط و اعتدال، و مواردی از این دست را تجربه کرده است و از آن طرف، نویسندگان بزرگ، به مثابه تجربه نگارانی چیره دست که هم تجربه‌های شخصی خویش را آگاهانه گزارش می‌کنند و هم، توان ثبت و ضبط تجربه‌های زیسته دیگران را دارند، این گونه امور مشترک بشری را، مایه و ملاط محصول ادبی خود قرار داده اند و با این کار، سبب ماندگاری داستان‌های حاوی این گونه امور شده اند.

در واقع، تا زمانی که «انسان» عاشق شود، فارغ شود، حسادت ورزد، کینه داشته باشد یا از خطای دیگران چشم بپوشد، از درون با خودش در جنگ باشد یا بالعکس، به صلح درونی یا رضایت باطنی برسد، اهل فضل فروشی و خودستایی باشد یا فروتنی پیشه سازد، و ده‌ها مورد مشابه دیگر، رمان‌هایی چون «بازار خودفروشی» [Vanity fair] اثر ویلیام تکری [William Makepeace Thackeray] باقی می‌مانند و خوانده می‌شوند. در ادامه، ضمن عرض پوزش بابت به درازا کشیده شدن مقدمه، به چند نکته پیرامون این رمان و ترجمه درخشان منوچهر بدیعی می‌پردازیم که به نظر اهل فن، یکی از زیباترین و کامل ترین ترجمه‌های رمان‌های غربی به زبان فارسی است.

رمان دو شخصیت محوری دارد، با دو خلق وخو و پیشینه تربیتی کاملا متفاوت که در فصل اول داستان، در حال دانش آموخته شدن از یک دبیرستان شبانه روزی هستند: خانم «آملیا سِدلی» که دختر «یک تاجر اصیل بریتانیایی (ص47)» است؛ مادری مهربان و خوش قلب دارد، و از نعمت رشد یافتن در خانواده ای آرام و کم تنش بهره مند بوده است؛ و از آن طرف، خانم «ربکا شارپ»: «پدر ربکا نقاش بود. او رغبت تامی به قرض دار شدن داشت و همواره جانب میخانه را می‌گرفت. از آنجا که با دشواری بسیار زندگی می‌کرد و تا شعاع یک مایلی اطراف محله ای که در آن می‌زیست، به مردم بدهکار بود، به فکرش رسید با زنی فرانسوی که آوازخوان اُپرا بود ازدواج کند تا بلکه وضع خود را سامان بخشد. ربکا هرگز به شغل پَست والده خود اشاره نمی‌کرد (ص38)». در همان اوایل داستان، ربکا به آملیا می‌گوید: «خیلی فرق می‌کند که آدم مثل تو پدر و مادر داشته باشد. پدر و مادر مهربان و پولدار و بامحبتی که هر چه بخواهی به تو می‌دهند، و محبتشان از هر چیزی بیشتر ارزش دارد! بابای بیچاره من چیزی نداشت که به من بدهد (ص43).»

این دو دختر جوان که در دوران تحصیل در مدرسه شبانه روزی، همدم هم بوده اند، پس از مدتی ازدواج می‌کنند؛ دو ازدواج متفاوت، با انگیزه‌هایی مختلف و برای رسیدن به اهدافی متفاوت. جالب است که در ادامه، این دو بانوی متاهل که هر یک نماینده طبقه ای از زنان عصر ویکتوریای انگلستان هستند، تقریبا به طور هم زمان صاحب فرزند می‌شوند؛ دو پسر دوست داشتنی که البته دوران رشد، و در نتیجه، آینده متفاوتی دارند. افزون بر این ها، زندگی این دو دوست دیرینه، سرشار است از اتفاقات ریز و درشت، و حوادث مثبت و منفی فراوان که در اغلب موارد ظاهر مشابهی دارند، اما واکنش آملیا و ربکا به آن رخدادها کاملا متفاوت است. بدین ترتیب، رمان «بازار خودفروشی» بازه ای تقریبا بیست ساله (از 1811 تا حدود 1830 میلادی) از زندگی پر فراز و نشیب این دو بانو و خانواده‌های گسترده آن‌ها و همسرانشان و دوستان دور و نزدیک آن‌ها را پوشش می‌دهد و در این میان، نیم نگاهی به بعضی شخصیت‌های تاریخی و رخدادهای واقعی (مانند ناپلئون، دوکِ وِلینگتون و نبرد رو در روی این دو، در واترلو، در روز یکشنبه 18 ژوئن 1815) نیز دارد.

اجازه دهید پایان بخش این نوشتار، سپاس نامه کوتاهی باشد از مترجم زبان دان و خوش ذوق رمان که ضمن تلاش برای برگردان متن اصلی، با بهره گیری از زبانی سلیس، طبیعی، فاخر و فخیم که هم سطح زبان نویسنده باشد، استفاده دقیق و به اندازه ای کرده است از گنجینه پربهای ادبیات کهن فارسی، و به ویژه غزلیات حافظ. عنوان رمان برگرفته از این بیت لسان الغیب است در تصحیح سایه: در کوی ما شکسته دلی می‌خرند و بس/ «بازار خودفروشی» از آن سوی دیگر است؛ و عباراتی چون «رضا به داده بده (ص66)»، «دختر رَز (ص91)»، «بر قامت او دوخته اند (ص268)»، «طالعش مدد کرده بود (ص515)»، «نازپرورده تنعم (ص534)»، «فراغتی و کتابی و گوشه چمنی (ص775)» و ده‌ها مورد دیگر، نشان دهنده ارادت ایشان به حافظ.

[«بازار خودفروشی» با ترجمه منوچهر بدیعی توسط نشر نیلوفر منتشر شده است.]

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...