شایسته نوروزی | کافه داستان


مجید قیصری متولد دی ماه ۱۳۴۵ در تهران و دانش‌آموخته رشته روانشناسی است. به بهانه چاپ مجموعه‌داستان «ساحل‌ تهران» مصاحبه‌ای با وی ترتیب داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید:

ساحل تهران مجید قیصری

آیا وسایلی که کودکان در داستان «حراج بزرگ» روی میز گذاشته‌اند نماد خاصی هستند و دلیل خاصی در انتخاب این وسایل داشته‌اید؟
می‌شود این‌طور گفت که این وسایل نشان‌دهنده‌ی فضای بچه‌گانه و‌ شخصیت آن خانواده هستند و بچه‌ها برای کمک به پدر، آنچه را در توان دارند انجام می‌دهند و هر چیزی که از دید خودشان ارزشمند است و امکان تبدیل به پول را دارد روی آن میز قرار می‌دهند و در واقع بیشترین تمرکز من بر روی سوت است. به جز یک یا دو مورد نمی‌توان گفت وجود تمام این وسایل نمادین است، چون نماد باید حالت تکرار شونده داشته باشد و در متن تکرار شود؛ یک بار نام‌بردن از چیزی، آن را تبدیل به نماد نمی‌کند.

داشتن دانش روانشناسی تا چه حد در پردازش شخصیت‌های داستانی مؤثر است؟ آیا باعث نبوغ بیشتر در شخصیت‌پردازی می‌شود یا وسواس نویسنده را در این امر بیشتر می‌کند؟ به نظر شما آیا داشتن آگاهی در این زمینه از ملزومات داستان‌نویسی است؟
مطمئناً علایق، سلیقه و نبوغ نویسنده هم صددرصد دخیل است ولی ممکن است کسی گرایشش به داستان از وجه اجتماعی داستان باشد، شخص دیگری از بعد فلسفی به داستان نگاه می‌کند و کسی ابعاد روانی شخصیت‌ها برایش مهم باشد. در این مجموعه من علاقه‌مند بودم که به شخصیت‌ها عمیق‌تر نزدیک شوم و از این بابت است که در نظر مخاطب، شخصیت‌ها بهتر پرداخت شده‌اند. من لیسانس روانشناسی دارم و به این دانش علاقه‌مندم ولی این‌طور نیست که بگویم در این زمینه به طور تخصصی عمل می‌کنم. دانش روانشناسی به طور حتم برای داستان‌نویسی لازم است. مثل تسلط به زبان، شناخت سمبل‌ها و اسطوره‌شناسی است. شما نمی توانید داستان‌نویس باشید اما اسطوره‌شناس نباشید یا اسطوره را نخوانده باشید و به آن علاقه نداشته باشید. در مورد روانشناسی نیز چنین صدق می‌کند. این دانش یکی از ملزومات داستان‌نویسی و وجه اصلی شخصیت‌پردازی است.

در ادامه‌ی پرسش قبل، در این کتاب هر کدام از شخصیت‌های داستانی با خصوصیاتی شاخص به خوبی به ما معرفی می‌شوند و لزومی به وصف بیشتر نیست تا بفهمیم با چه سطح از درونیات و دغدغه روبه‌رو هستیم و در عین حال بیان این خصوصیاتِ محدود، به گونه‌ای نیست که در بطن داستان ننشسته باشد. در این شیوه‌ی خلق تیپ‌های شخصیتی تا چه حد دانش روانشناسی شما همپای دانش و تجربه داستان‌نویسی‌تان شده ‌است؟ به طور مثال می‌توان به شخصیت راوی زن در داستان «ساحل تهران» یا نگین و صمد در داستان «پنجه‌ی خرس» اشاره کرد.
سعی من بیشتر بر خلق شخصیت بوده تا تیپ. ولی به طور مثال ممکن است تعدادی از شخصیت‌های داستان «پنجه‌ی‌‌ خرس» تیپ و یا حتی به نظر مخاطب، آشنا باشند که این بحثی جداست ولی این‌طور نبوده که من نظر به خلق تیپ خاصی داشته باشم. برای این شخصیت‌ها الگوی ذهنی داشتم که این الگوها نتیجه تحقیق و مشاهده‌ست و بر اساس شخصیت‌هایی‌ست که قبلاً دیده بودم. حالا اینکه چقدر موفق بوده‌ام بستگی به نظر مخاطب دارد.

آیا شخصیت‌های داستانی این کتاب، الگویی بیرونی دارند؟ لطفاً در این مورد شرح دهید.
اینجا می‌توان گفت مصداق همان قصه «که رستم یلی بود در سیستان…» است، به هر حال همه‌ی ما سوار ماشین‌هایی شده‌ایم که راننده‌شان زن بوده یا رفیق‌های رزمنده‌ای داشته‌ایم که ماجرا یا مشکلاتی داشته‌اند و من هم از این باب الگوهایی ‌ذهنی داشتم و نمی‌شود گفت دقیقاً شخص یا ماجرای خاصی مد نظرم بوده است.

نگارش کدام یک از داستان‌های این مجموعه بیشتر از بقیه چالش‌برانگیز بود و به چه دلیل این‌طور بوده است؟
داستان «پنجه‌ی خرس» برایم سخت و چالش‌برانگیز بود. چون مدتی بود که ایده و همه‌ی ویژگی‌های این داستان در نظر را داشتم ولی نمی‌دانستم باید چطور پردازشش کنم و شاید چیزی حدود دو یا سه سال این داستان با من بود و من نهایتاً صمد و مادرش را در ذهن داشتم ولی اینکه بتوانم یک راوی پیدا کنم و جزئیات دیگر را آن اضافه کنم به مرور اتفاق افتاد.

در داستان پارک‌گردی از شخصیت مرد داستان با سه عنوان «مرد»، «پدر میترا» و «سهیل» یاد می‌شود. آیا این موضوع دلیل خاصی دارد؟
سعی کردم یک ‌بار از نگاه همسرش او را ببینم، یک ‌بار از نگاه فرزندش و یک ‌بار هم از زاویه دید همان پسربچه غریبه. صرفاً از نظر تغییر زاویه دید این‌طور نوشته‌ام و دلیل دیگری ندارد.

اگر این امکان وجود داشت که با آدم‌های این کتاب ملاقات کنید، کدام شخصیت را انتخاب می‌کردید؟ چرا؟
دوست داشتم پسر بچه‌ی داستان «ساحل ‌تهران» را ملاقات کنم؛ به این دلیل که نگاه خلاق و متفاوتی به جهان دارد.

این‌طور به نظر می‌رسد که مشکل پرویز داستان «یادم نمی‌آد» در داستان «پنجه‌ی خرس» در چاله زیر درخت خاتمه می‌یابد. آیا ترتیب چینش داستان‌ها به عمد صورت گرفته‌است؟
سعی کرده‌ام چینش داستان‌ها به گونه‌ای باشد که انگار تلاطمی که در همه داستان‌های این کتاب وجود دارد در داستان آخر به آرامش برسد ولی چنین قصدی نداشته‌ام که بگویم این شخصیت در داستان آخر دقیقاً همان شخصیت داستان اول است.

با توجه به شرایط کنونی ادبیات داستانی و به‌خصوص نسل جدید داستان جایگاه ادبیات جنگ را چگونه می‌بینید؟ آیا به‌طور جدی به این نوع ادبیات پرداخته شده؟
به هر حال کشوری که سال‌ها درگیر جنگ بوده و اتفاقاتی این‌چنینی را از سر گذرانده است، ادبیات آن را هم به وجود آورده، نمی‌توانیم ادبیات جنگ را منکر شویم یا بگوییم به جایی نرسیده، ولی این مبحث که چقدر توانسته باشد جای خودش را بین خواننده‌ها باز کرده باشد و خواننده تقاضای چنین ادبیاتی را داشته باشد بحث دیگری‌ست که حقیقتاً منتقدین باید به آن بپردازند. ولی به نظرم ادبیات جنگ یک مبحث جدی است که به هر حال نسلی را تحت تأثیر خودش قرار داده و جنگ هم چیزی نیست که بگوییم الان کامل برطرف شده و دیگر سایه‌اش بر سر ما نیست. این نوع ادبیات در کشور یک ادبیات کاملاً جدی‌ست و نمی‌توان گفت در چه جایگاهی قرار دارد؛ ادبیاتی‌ست که در تارخ ادبیات ما جای خودش را دارد و نمی‌توان به راحتی از آن گذشت.

در ادامه سؤال قبل این جایگاه نسبت به چند سال قبل و حتی اولین سال‌های پس از جنگ چه تغییری داشته؟
مطمئناً تغییر کرده است. مثلاً داستانی که شما در این مجموعه می‌خوانید با داستان‌های دهه شصت کاملاً متفاوت است. آن‌ زمان این نوع ادبیات به نوعی یک ادبیات تبلیغی بوده و با باوری متفاوت داستان نوشته می‌شده ولی الان با فضا و دیدگاه دیگری به این نوع ادبیات و داستان نگاه می‌شود و در حال حاضر بیشتر به تحلیل می‌پردازیم تا تبلیغ و تبیین. خیلی به اینکه چرا به جنگ رفته فکر نمی‌کنیم و بیشتر به تبعات جنگ می‌پردازیم تا علت‌های آن. دغدغه‌های ادبیات دهه شصت مثلاً این‌ بود که ما برحقیم و آنها ناحق ولی هر چه جلوتر می‌آییم و به زمان حال می‌رسیم دیگر آن دغدغه برای ما اهمیت ندارد و سی سال از آن گذشته است. الان تحلیل آن اتفاق و شخصیت‌ها مهم است.

به نظر شما کدام کشور در زمینه ادبیات جنگ، حرفه‌ای‌تر و جدی‌تر عمل کرده است؟
ادبیات روسیه نگاه خیلی خوب و دقیقی به جنگ دارد؛ ادبیات آلمان نیز خیلی خوب در این زمینه کار کرده است و همچنین ادبیات آمریکا که البته آنها اکثراً جنگ‌های داخلی داشتند و یا به‌طور نیابتی در کشورهای دیگر می‌جنگیدند و خیلی خوب در زمینه سینما و ادبیات جنگ کار کرده‌اند. کشورهای دیگری هم هستند که تک خال‌هایی دارند؛ مثلاً اسماعیل کاداره در کتاب معروف «ژنرال ارتش مرده»، شاخص‌های خوبی دارد یا مثلاً کتاب «شوایک سرباز پاکدل»؛ هر کدام به نوع خودشان در این زمینه کار کرده‌اند ولی اینکه تبدیل به یک جریان و حرکت شده باشد، می‌توان گفت ادبیات روسیه، آلمان و آمریکا در این زمینه شاخص هستند.

آیا ادبیات داستانی نیز می‌تواند به اندازه گزارشات و مستندات در ثبت پدیده‌هایی مثل جنگ یا اتفاقات و تحولات تاریخی دیگر و آثار آنها بر زندگی مردم، کاربردی باشد؟ کدام روش تأثیرگذارتر و ماندگارتر است؟
کسی که می‌خواهد بداند تاریخ و اصل ماجرا چیست تاریخ، ناداستان و تحلیل واقعیت می‌خواند و آنها برایش اهمیت دارد. ولی برای کسی که به وجه ادبی ماجرا نگاه می‌کند و علاقه دارد آن واقعه را از دید شخص دیگری به تحلیل بنشیند، سراغ ادبیات می‌رود. به‌طور مثال تصویری که تولستوی از ناپلئون و مسکوی در حال سقوط در «جنگ ‌و صلح» نشان می‌دهد را با چه چیزی می‌توان مقایسه کرد؟ و این برای مخاطب خیلی تأثیرگذارتر است تا اینکه یک تاریخ خشک بخواند و متوجه شود در آن بخش از تاریخ چه اتفاقی افتاده و ناپلئون را از آن دید ببیند. خیلی‌ها خواندن تاریخ را دوست ندارند؛ مثلاً من خیلی به تاریخ روسیه علاقه ندارم ولی جنگ و صلح را می‌خوانم یا اگر قرار باشد فضای جنگ آن‌ زمان و مکان را بدانم، دلم می خواهد «دن آرام» را بخوانم تا یک کتاب تاریخی که فقط تاریخ را نشان بدهد.

داستان‌های این مجموعه، چه در فرم و چه در محتوا اشتراکات بسیار داشتند. آیا شما بر وجود نقاط مشترک بین داستان‌های یک مجموعه تأکید دارید؟
نه من تأکیدی بر این مسئله ندارم. به هر حال همه‌ی این داستان‌ها از فیلتر ذهن یک نفر رده شده‌اند. به همین دلیل هم هست که چنین تأثیری روی شما می‌گذارد. من خیلی به این مسئله فکر نمی‌کردم و خب مجموعه داستان با رمان فرق دارد. من برای هر کدام از داستان‌ها در یک حال و هوای دیگری بودم و دلیل متفاوتی داشتم و اینکه یک‌دست شده شاید به شانس برگردد. وقتی یک نفر سال‌ها کار کرده و سبک و راهش را پیدا کرده، خود به خود این‌طور می‌شود و می‌توان گفت که خارج از اراده است و در عین حال اتفاقی هم نیست. به یک سبکی رسیده که هر تغییری هم ایجاد کند باز همان‌طور یک دست می‌شود.

ساحل تهران در گفت‌وگو با مجید قیصری

آیا در کل در نوشتن داستان از الگو یا قاعده‌ی خاصی پیروی می‌کنید؟

در واقع الگویی مد نظر من نیست و دل‌مشغولی و دلیلی که به خاطر آن می‌خواهم کار کنم و بنویسم، از الگو و قاعده خیلی خیلی مهم‌تر است.

تا به حال پیش‌آمده که پس از اتمام و چاپ یک اثر، احساس کنید یک روایت یا زندگی یک شخصیت اگر در وجوه یا رویکرد دیگری ادامه پیدا می‌کرد بهتر بود و آن را در کتاب یا داستان دیگری ادامه دهید؟
هیچ داستانی در ذهن نویسنده تمام نمی‌شود. مثلاٌ اگر برای من یک موقعیت وجود داشته باشد که پنج سال دیگر این داستان را بنویسم مطمئناً جور دیگری می‌نویسم و حتی اگر همین الان من این داستان را از رو بخوانم تغییراتی در آن ایجاد می‌کنم، چه برسد به اینکه بخواهم بنویسم و همچنین تا به حال پیش نیامده بخواهم یک شخصیت را در یک داستان دیگر ادامه بدهم.

نویسنده یا نویسندگان مورد علاقه شما چه کسانی هستند؟ آیا فکر می‌کنید در نوشتن از ایشان تأثیر گرفته‌اید یا باعث ایجاد تغییر و تحول در سبک نگارش‌تان شده است؟
من به اسماعیل کاداره خیلی فکر می‌کنم و کار او را خیلی بیشتر می‌پسندم. چیزهایی را که من دوست دارم بنویسم را نوشته و آنچه دل‌مشغولی من است، دل‌مشغولی او هم هست. به طور مثال جنگ، و دیگر اینکه نگاهش به فرهنگ بومی آن دیاری که در آن کار می‌کند خیلی خوب و دقیق است. در این زمینه می‌توان به کتاب «آوریل ‌شکسته» او اشاره کرد.

به نظر شما هر کدام از ما یک ساحل در جایی از شهر یا یک جعبه‌ی خانم هفت داریم؟ مجید قیصری چطور؟
دقیقاً داریم. هر کس یک جعبه خاتم دارد که خودش هم به آن آگاه نیست. شاید من هم دارم و خودم خبر ندارم که چنین چیزی وجود دارد. در حقیقت در مورد من دل‌مشغولی‌ها بیشتر است. در مورد وجود مکانی مثل ساحل تهران باید بگویم همیشه به چنین جایی فکر می‌کنم و دوست دارم آن را درست کنم. همه امید زندگی همین است و زندگی چیزی جز این نیست؛ هر کس باید گمشده خویش را پیدا و روی آن سرمایه‌گذاری کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سیمین جان، عزیز دلم، دختر سیاه‌سوخته شیرازی، چه بگویم؟ عمرم! جان من به لب آمد تا کاغذت رسید... سیمین جان، یک خریت کرده‌ام که ناچارم برایت بنویسم... هوای تو را بو کردم و در جست‌وجوی تو زیر همه درخت‌ها را گشتم ... همین‌طور گریه می‌کردم و هق‌هق‌کنان می‌رفتم... همین یک دسته کوچک مو کافی است... دانه دانه مرتب کرده‌ام و وسط آن را با یک نوار کوچک چسب روی یکی از عکس‌هایت چسبانده‌ام و بو می‌کنم. و راستی چه خوب بوی تو را دارد ...
گروهی از دانش‌آموزان انگلیسی هشت تا سیزده ساله... نخست می‌کوشند تا سازمان اجتماعی و سیاسی ثابتی برقرار کنند... بعد از آنکه ماده خوکی را به نحو وحشتناکی می‌کشند توتمی تأسیس می‌کنند... جزیره به صورت جهنمی درمی‌آید. شکارچیانِ ژولیده‌مو، با بدن نقاشی‌شده، مانند جنگجویان، مسلح به نیزه و تشنه‌ی خون... قصه قابل تفسیرهای مختلف (فرویدی، جامعه‌شناختی و مابعدالطبیعی) است ...
در آغاز دهه‌ی 60 انتشار یافت که خود شاهد جنبش فرهنگی نیرومندی بود: در امریکای شمالی، نخستین نسلی که با تلویزیون بزرگ شده بود، به سن رشد می‌رسید... گسترش فرهنگ کتاب اندیشه‌ی فردیت و ساختار اجتماعی دولت ملی را پدید آورد... با کشف الکتریسیته در مرحله‌ی چهارم تحول، جریان جایگزینی یک «کهکشان» تازه، با «کهکشان گوتنبرگ» آغاز می‌شود... نسل‌هایی که با تلویزیون و دیگر رسانه‌های نوین بزرگ شده‌اند، این توانایی را می‌یابند که آن یکپارچگی روانی جامعه‌ی قبیله‌ای را در «دهکده‌ی جهانی» برقرار سازند ...
مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...
او کاملا در اختیار توست می‌توانی همه خوابها و خیالهایت را عملی کنی‌... او همان دکتری‌ است که سالها پیش در حکومت‌ دیکتاتوری نظامی، پائولینا را مورد شکنجه و تجاوز قرار داده است... بچه‌هاشان و نوه‌هاشان‌ می‌پرسند که‌ راست‌ است که‌ تو‌ این‌ کار را کرده‌ای و اتهام‌هایی که به‌ تو‌ می‌زنند راست است‌ و آنها مجبور می‌شوند دروغ بگویند... چگونه‌ می‌توان کشوری‌ را‌ التیام بخشید که از سرکوب، آسیب بسیار دیده و ترس از فاش سخن گفتن‌‌ بر‌ همه‌ جای آن سایه افکنده است؟ ...