طنز تلخ نیستی | الف


«ابرها بزرگ بودند و سفید بودند و در گذر» [Die Wolken waren gross und weiss und zogen da oben hin] اولین اثری است که از نویسنده‌ی آلمانی‌زبان سوئیسی، ماتیاس چوکه[Matthias Zschokke] به فارسی ترجمه و منتشر شده است. چوکه که تحصیلات اصلی‌اش در زمینه‌ی تئاتر است، به غیر از داستان‌نویسی، در زمینه‌های تئاتر و سینما نیز آثاری دارد. چنان‌که کارنامه‌اش تا کنون شامل یازده رمان و مجموعه داستان، هشت نمایشنامه و ساختن سه فیلم است. کارنامه‌ای که برایش جوایز بسیاری از جشنواره‌های داخلی و خارجی به ارمغان آورده که از مهم‌ترین‌شان می‌توان به جایزه‌ی بهترین اثر داستانی غیرفرانسوی «فمینا» برای رمان موریس با مرغ در سال 2009 اشاره کرد. ترجمه‌ی فارسی رمان «ابرها بزرگ بودند و سفید بودند و در گذر» را یادداشتی از مترجم در ابتدا و گفتگوی مترجم با نویسنده‌ی اثر در انتها همراهی می‌کنند.

«ابرها بزرگ بودند و سفید بودند و در گذر» [Die Wolken waren gross und weiss und zogen da oben hin]  ماتیاس چوکه[Matthias Zschokke]

«ابرها بزرگ بودند و سفید بودند و در گذر» روایت زندگی مردی آلمانی به نام «رمان» است که روزمرگی‌هایش را راوی سوم شخصی شوخ، گاه مضحک و گاه طناز، روایت می‌کند. زندگی‌ ملال‌آوری که زیر بار بی‌اتفاقی و تکرار کسالت‌بار به چرخش در مسیر بی‌زمان و مکان و بی‌سرانجامی می‌ماند؛ تکرار دقیق عادت‌هایی منظم و ساده، روزهای یکنواختی که از سرِ بی‌حادثه بودن، رفته‌رفته برای«رمان» معانی فلسفی و پیچیده‌ای می‌یابند. حضور شخصیت‌های بسیار محدود و تکراری که آن‌ها نیز مسیرهای دوار یکنواختی را زندگی می‌کنند، ریتمی ثابت به کل اثر می‌دهد؛ شخصیت‌های بی‌نشانه و عجیبی همچون مادر «رمان»، عمه‌اش که در آمریکا زندگی می‌کند، دوستش «ب»، «پارسی» و همسرش و ... .معرفی بخش بزرگی از کاراکتر این شخصیت‌ها نیز به واسطه‌ی نامه‌نگاری‌هایی است که با «رمان» دارند. در گفتگویی که غیاثی با چوکه انجام داده است، یکی از شخصیت‌های مکمل و پررنگ «ابرها ...» یعنی «پارسی» توصیف می‌شود اما این بار نه از زبان راوی پرملال و فیلسوف‌مآب رمان بلکه از زبان و زاویه‌ی نگاه خود نویسنده: «از منظر من "پارسی" در این کتاب مردی‌ست بسیار زیبا و مرموز با چشم‌های تیره‌ی غمزده، موهای سیاه و پوستی طلایی، به مقدار بسیار کمی نامتعارف، یک بیگانه‌ی زیبا ... مثل عمر شریف در فیلم دکتر ژیواگو. فقط اندکی مرموزتر و تراژیک‌تر. می‌توانستم این شخصیت را سوری بخوانم، فقط مسئله این جاست که در این کشور[آلمان] این کلمه کمی بار مفی دارد. اول در ارتباط با جنگ با اسرائیل، بعدش به خاطر نزدیکی به روسیه و سرانجام در رابطه با مهاجرین. "پارسی" واژه‌ای‌ست که آدم را یاد افسانه‌ها، شاهزاده‌ها و مشرق زمین می‌اندازد و شوق‌برانگیز است ... .»

مهم‌ترین چالش شخصیت «رمان» در «ابرها ...» این است که دوستش و مادرش هر دو از او درخواست دارند که آن‌ها را بکشد. این درخواست که گاه تا حد انتظار و وظیفه پیش می‌رود و گاه به صورت گله‌هایی تلفنی رخ می‌نماید، دغدغه‌ی اصلی این شخصیت را شکل می‌دهد و کم‌کم تبدیل می‌شود به محور همه‌ی تخیل‌ها، تحلیل‌ها و کل حیات فکری او. طنز تلخ داستان آن‌جا خود را نشان می‌دهد که «رمان» به طور جدی در راستای یافتن بهترین روش خودکشی یا نابودی با دوستش مذاکره می‌کند. در واقع سراسر زندگی «رمان» با مفهوم مرگ، نیستی و یافتن راهی برای نیست کردن دیگران درآمیخته است در حالی که او، خود، زندگی را فرصتی می‌داند، هرچند نه‌چندان مغتنم و محبوب، برای بودن که باید تا آخر پیش برود و تمام شود: «وظیفه‌ی دشواری است تحمل خویش در سراسر عمر. نباید راحت‌طلب بود. نباید گذاشت هر چیزی آدم را تکان بدهد. نباید هر چیزی آدم را آشفته کند و به جنب و جوش بیاندازد. نباید هر چیزی برای آدم باد سوزان شمالی باشد. لوله‌ی نی که نیست آدمی. باید در درون متعادل بود، همیشه باید به همان اندازه که به خیلی چیزهای درون خود به چشم حقارت نگاه می‌کند، خیلی چیزهایش را هم دوست داشته باشد. اگر روزی این تعادل به هم بخورد، مثلاً شروع کند به تحقیر خیلی چیزها در خودش، گمراه می‌شود و به پرتگاه تنفر از خویش سقوط می‌کند یا بر عکس وقتی خیلی زیاد احساس موفقیت می‌کند، اوج می‌گیرد و در آتش توهم خودستایی می‌سوزد. عده‌ی بسیار قلیلی بر هنر پیچیده‌ی معلق نگه داشتن خویش و هر روز از نو تحمل کردن خویش مسلط‌اند. هر کس که شروع کند به تحقیر خودش، روزگار سختی پیش روی دارد.»

طنز تلخ یا گروتسک اثر چوکه در عین گزنده بودن، آزارنده و پس‌زننده نیست، چرا که هم نویسنده و هم مخاطب آن انسان‌هایی برآمده از همان جامعه‌ی مدرن هستند. محصولاتی که خود نتیجه‌ی فرآیند مدرنیزاسیون و حذف هرگونه اغتشاش در فرآیند زندگی روزمره‌اند. مفهومی که شاید برای مخاطبی که در خاورمیانه، آفریقا و آمریکای جنوبی زندگی می‌کند و نسل‌هاست در تلاش است تا از طریق قانون‌گذاری و سایر راه‌های مدنی، به ثباتی نسبی و حداقلی برسد، چندان مأنوس به نظر نیاید اما در جوامع غربی مخصوصاً کشورهای اروپای شمالی و حتی آلمان، از دغدغه‌های اساسی جامعه‌شناسانه‌ی دهه‌های اخیر به شمار می‌آید. برلین نیز به عنوان نمادی از همه‌ی جوامع ماشینی و مدرن و شاید پست مدرن، مکان اصلی داستان ماتیاس چوکه است؛ جامعه‌ای که تجربه‌های مدرن را از سر گذرانده و حالا دهه‌هایی است که با مفاهیم ته‌نشین‌ شده‌ی مدرن و اثرات بر جای مانده از آن در حال دست و پنجه نرم کردن است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...