دکامرون-جووانی-بوکاتچو

قصه‌هایی که هفت زن جوان و سه مرد جوان در ظرف ده روز برای هم نقل کرده‌اند... مظهر کامل عشق توأم با یأس و ناکامی است... زنی است باشعور و متکی به نفس... معشوقه‌ای است ضربت‌خورده و جریحه‌دار... برده و کنیز عشقی ناکام است... غرق در افکار شهوانی و لذت‌رانی‌های ساده‌دلانه... تبهکار شریری که چون می‌میرد بر اثر اعترافات دروغینش به او به چشم یک قدیس می‌نگرند... صحنه‌ی وقوع آنها در تمامی ایتالیا... به دهقانان ساده‌دلِ وعده داده که پری از پرهای جبرئیل را به ایشان نشان دهد... سخن از کلک‌هایی است که زنان به

دکامرون [Decamerone یا The Decameron]  جووانی بوکاتچو
دکامرون [Decamerone یا The Decameron] عنوانی ست که جووانی بوکاتچو1 (1313-1375)، شاعر و ادیب و اومانیست ایتالیایی، به شاهکار خود داده، و به احتمال قوی در فاصله‌ی بین سال‌های 1350 و 1355 نوشته شده است. عنوان پشت جلد (که به عقیده‌ی بعضی‌ها از خود بوکاتچو است) بیانگر موضوع و شکل و محتوای اثر است: «در اینجا کتابی آغاز می‌شود تحت عنوان دِکامِرون که در آن صد قصه آمده است، قصه‌هایی که هفت زن جوان و سه مرد جوان در ظرف ده روز برای هم نقل کرده‌اند». بنابراین دکامرون به ده روز تقسیم شده است، و قصه‌های مختلفی که در این ده روز نقل می‌شوند، در عین حال که از نظر کیفیت و موضوع کاملاً مستقل‌اند، چنین به نظر می‌رسد که با موفقیت ساخته و پرداخته شده و در قالبی زیبا ریخته شده‌اند.

کتاب با فصلی مقدمه‌مانند آغاز می‌شود که در آن نویسنده می‌کوشد تا جنبه‌ی مخصوصاً داستانی و اساساً احساساتی اثرش را توجیه کند، اثری که به تسکین و تسلای درد و رنج عاشقان ناکام، و به ویژه زنان، اختصاص یافته است. آنگاه مقدمه‌ی «روز اول» در پی می‌آید. این «روز» با نقل ماجرای طاعونِ دهشتناکی آغاز می‌شود که شهر فلورانس را (همچون تمامی ایتالیا و اروپا) در 1348 از سکنه خالی کرد. پیشامدهای دلخراش با استادی و مهارتی دقیق و باشکوه نقل شده‌اند. نویسنده دقت و توجه خاصی به تأثیرات روحی و معنوی این بلای بزرگ معطوف می‌دارد؛ بلایی که روحیه و فکر مردمان را آشفته می‌ساخت و در ایشان واکنش‌های بی‌قاعده برمی‌انگیخت و وادارشان می‌کرد تا حدی از شیوه‌ی رفتار عادی منحرف شوند. این واقعیات تشکیل محفل شادانی را توجیه می‌کند (مرکب از هفت زنِ جوان و سه مرد جوان) که شهر را ترک می‌گویند و به خانه‌ی زیبایی در ییلاق پناه می‌برند. در آنجا تصمیم گرفته می‌شود که هریک از ده نفر عضو محفل هرروز قصه‌ای بر مبنای یک موضوعی کلی، که «ملکه» یا «شاه» آن روز تعیین می‌کند، بسازد و نقل کند؛ چون قصه‌گویان ده نفرند و دوران «سلطنتِ» هرکدام از ایشان یک روز است، مجموع قصه‌ها صدتا خواهد بود.

با این حال باید خاطرنشان ساخت که اگر روزهای نقل قصه تنها ده روز است، مدت اقامت آن محفل شادان چهارده روز طول کشید (دو هفته، از چهارشنبه به چهارشنبه‌ی روز هفته‌ی بعد)، زیرا نقل قصه‌ها دو بار، در روزهای جمعه و شنبه، به دلایل مذهبی متوقف می‌گردد. در طول تمام این مدت تغییرات بسیار کمی در شیوه‌ی زندگی اعضای محفل روی می‌دهد؛ تغییراتی که عبارتند از تعویض محل اقامت در صبح روز پنجم، چند بار گردش، یک راهپیمایی تا به «دره‌ی باصفای بانوان» و گفتگوهای کوتاهی که به سرعت در آغاز و در پایان هریک از آن روزها در بین اعضای گروه درمی‌گیرد. و سرانجام به هریک از آن روزها با آوازی که قصه‌گویان به نوبه می‌خوانند پایان داده می‌شود.

مؤلف، علاوه بر پیش‌درآمد و آغاز هرروز که خود در آن دخیل است، نقش مفسری بی‌طرف و خونسرد را برای خود محفوظ می‌دارد؛ با این‌حال، دو بار هم مستقیماً رشته‌ی سخن را به دست می‌گیرد: نخست در مقدمه‌ی روز چهارم؛ در آن بحث، با استدلالی نافذ و درخشان به اعتقادها و تهمت‌های بعضی از خوانندگان بدبرخورد، که از گستاخی و بی‌پروایی سی قصه‌ی نخستین مکدر شده‌اند، پاسخ می‌دهد. او در آن گفتارها از جنبه‌ی شاعرانه اثر خود را یاد می‌کند و شوخی‌کنان با نقل افسانه‌ی بسیار هیجان‌انگیز «غازهای جوان» به سخنان خود پایان می‌دهد. پس از آن، در (پایان‌نامه‌ی مؤلف) که در آن نیمی جدی و نیمی شوخی، همان مناظره‌ی قلمی را از سر می‌گیرد و از پاکی و بی‌‌غل و غشی نیات خود دفاع می‌کند، بی‌آنکه به هیچ‌یک از ایشان جنبه‌ی برجسته‌‌ی خاصی بدهد.

همه همچون چهره‌های عادی و همچون نشانه‌ها و نمایندگان حالات مختلف روحی جلوه‌گر می‌شوند، خود پوکاتچو همه را به دیده‌ی لطف و حسن نیت می‌نگرد. در بین شخصیت‌ها و موضوعی که در قصه‌های مختلف مطرح شده است پیوندهای نزدیکی به وجود می‌آید؛ و به همین جهت است که هوس‌هایی را که هریک از ایشان مظهر آن است در قصه‌هایی که نقل می‌کند بازمی‌یابیم؛ لیکن این‌بار به صورتی زنده‌تر و آزادانه‌تر، مثلاً فیلوستراتو2 مظهر کامل عشق توأم با یأس و ناکامی است؛ دیونئو3 کسی است که بی‌هیچ قیدوبندی از زندگی‌اش لذت می‌برد و آدم لوده و خوش‌مشربی است؛ پانفیلو4 مردی است با روحی بزرگ و آرام؛ پامپینئا5 (شکوفان) زنی است باشعور و متکی به نفس، و از جوانی متعادل و پخته‌ای برخوردار است. فیلومنا6 به عبارتی خواهر کوچکتر او محسوب می‌شود؛ لائورتا7 معشوقه‌ای است ضربت‌خورده و جریحه‌دار؛ امیلیا8ی فتانه و جذاب، همچون نرگس، عاشق خویش است؛ و اما الیسا9 زنی است که به طرز دردناک برده و کنیز عشقی ناکام است؛ فیامتا10 عاشق تمام‌عیاری است که هرلحظه از آن می‌ترسد که مایه‌ی خوشبختی خود را از دست بدهد؛ و بالأخره نیفیله11 خشن و پرشور و شوق همه‌اش غرق در افکار شهوانی و لذت‌رانی‌های ساده‌دلانه است. نام هریک از این قهرمانان برای تعیین روزهای مختلف مطابق با موضوع پیشنهادی هریک از ایشان برای قصه‌ها به کار می‌رود.

در روز اول (به فرمانروایی پامپنئا) هیچ موضوعی برای گفتگو تعیین نشده است و هرکس بر پایه‌ی موضوعی که بیشتر خوشش می‌آید سخن می‌‌گوید؛ در نتیجه موضوعات روز (از قبیل انتقاد از روحانی‌نمایان) میل به سخن‌های زننده و نیش‌دار و حاضرجوابی‌های ابتکاری) موضوع هریک از قصه‌هایی است که در آن روز نقل می‌شود. از میان همه‌ی آن قصه‌ها داستانِ چاپلتو12 بیشتر جالب توجه است. او مردی است دغل‌باز و جنایتکار که ناگهان در سرزمینی بیگانه به بستر مرگ می‌افتد و با این حال خودش را نمی‌بازد. به میزبانانش که می‌ترسند بی‌دینی و لامذهبی او فتنه‌ای به پا کند اطمینان خاطر می‌دهد؛ سپس با اعترافاتی دروغین کشیش مقدسی را می‌فریبد و آنگاه جان می‌سپارد. این مرد، با اینکه در زمان حیاتش آدم تبهکار و شریری بوده است، همین که می‌میرد بر اثر همان اعترافات دروغین به او به چشم یک قدیس می‌نگرند و او را به نام قدیس چاپلتو می‌خوانند. هنر بوکاتچو با قدرت تمام این شخصیت پست و تیره را بالا می‌برد و به ماجرای غم‌انگیزش با لبخندی مرموز روشنی می‌بخشد.

دکامرون [Decamerone یا The Decameron]  جووانی بوکاتچو

داستان آبراهام (ابراهیم)، یهودی بازرگان پاریسی ثروتمند و باتقوایی که به فشار و اصرار یکی از دوستانش، که از او می‌خواهد به دین مسیح درآید، در زندگی پرفسق و فجور کشیشان رم دلیل قاطع برای نپذیرفتن این پیشنهاد می‌یابد به همان اندازه جالب توجه است که داستان معروف صلاح‌الدین و حلقه‌های سه‌گانه؛ این سه حلقه مظهر سه دین مختلف‌اند که خداوند به آدمیان عطا فرموده است: بی‌آنکه بتوانند تمیز بدهند که کدام‌یک از آن سه بر حق است.

روز دوم (به رهبری فیلومِنا) برای موضوع داستان‌ها سرنوشت «کسی را پیشنهاد می‌کند که پس از تحمل رنج‌های مختلف، فراتر از انتظار خود، به پایان خوشی می‌رسد». قصه‌های آن روز تقریباً همه افسانه‌ای و پهلوانی است و صحنه‌ی وقوع آنها در تمامی ایتالیا، در خاور زمین و در نقاط مختلف اروپا است. برخی از آن قصه‌ها به دلیل علاقه‌ای که به انسان‌دوستی در آنها هست، جالب توجه است؛ مثلاً داستانی که قهرمان آن لاندولفو روفولو13ی دلاور اهل آمالفی14 است که به فقر و فاقه دچار شده است، دزد دریایی می‌شود و به ثروت و مکنت فراوان می‌رسد. بار دیگر همه‌ی داروندار خود را از دست می‌دهد و به طرزی معجزه‌آسا موفق می‌شود که به وطنش بازگردد. او با خود صندوقچه‌ای پر از الماس می‌آورد که در ماجرای غرق کشتی آن را از درافتادن به قعر دریا نجات داده است.

قصه‌ی جالب توجه دیگر داستان مارتلینو15 دلقک دربار است که برای مسخره‌کردن خرافات و موهوم‌پرستی مردم ترویزو16 تظاهر می‌کند به اینکه فلج شده است و سپس چون نشان می‌دهد که به طرزی معجزه‌آسا شفا یافته است، ناراحتی‌های زیادی برای خود درست می‌کند که به هزار زحمت از شر آنها رهایی می‌یابد. از اینها بسی خیالی‌تر داستان بانو بریتولا17 و ماجرای رقت‌انگیز برنابو18ی جنووایی و زن اوست که به ناحق به خیانت متهم شده است؛ همچنین داستان پیچیده و خوش‌فرجام بازرگان فقیر فلورانسی است که با دختر پادشاه انگلستان ازدواج می‌کند و بالأخره به داستانِ شگفت‌انگیز آلاتیل19 دختر پادشاه بابل اشاره کنیم که به عنوان همسر برای پادشاه گاربو20 فرستاده می‌شود، و اینک «پس از پیشامدهای ناگواری که در ظرف چهار سال آوارگی در نقاط مختلف بر سرش می‌آید و به دست نُه مرد می‌افتد، آخر همان‌طور که باکره بود به پدرش برگردانده می‌شود و باز مانند روز اول رهسپار می‌شود تا نزد پادشاه گاربو برود و همسر او شود». لیکن شاهکار مسلم قصه‌های آن روز به عقیده‌ی عموم ماجرای حیرت‌انگیز آندرِئوتچو21 اهل پروجا22 و بازرگان جوانی است که اندکی ساده‌دل است. این جوان به ناپل آمده است تا اسب بخرد. در ظرف یک شب سلسله اتفاقات بد و ناراحت‌کننده‌ای بر سرش می‌آید که خوشبختانه از همه‌ی آنها جان سالم به در می‌برد.

روز سوم (به فرمانروایی نفیله) توصیف شادی کسی است که با زیرکی تمام چیزی را که فوق‌العاده مورد علاقه‌اش بود به دست می‌آورد یا چیزی را که گم کرده است بازمی‌یابد، موضوعاتی که قصه‌گویان ما برای سرهم‌کردن یک سلسله نقل‌های جنجالی و فضاحت‌بار از آنها استفاده می‌کنند و نویسنده با مهارت و استادی تمام جنبه‌ی خلاف عفت و دور از نزاکت آنها را برمی‌گرداند و توجیه می‌کند. از میان مشهورترین و نیش‌دارترین آن قصه‌ها باید از قصه‌ی باغبان مازتو23 اهل لامپورکیو24 (و جسارت‌هایش در درون یک دیر)، و همچنین از قصه‌ی شیرین شاه آگیلولفو25 که موفق نمی‌شود نقاب از چهره‌ی مهترش بردارد و او را به جرم جسارت جنون‌آمیزش تنبیه کند، و تسیما26 که با به‌کاربردن شیوه‌ای رندانه موفق به فریفتنِ زنِ مرد خسیسی به نام فرانچسکو ورجلزی27 می‌شود و ماجرای باورنکردنی فروندو28 که کشیشی رند و حقه‌باز قانعش می‌کند به اینکه مرده و زنده‌ شده است، و داستان هیجان‌انگیز زن خردمندی به نام جیلتا (ژیلت) اهل ناربون29 و شاید از همه جسورانه‌تر قصه‌ی آلیبک30 ساده‌دل است.

دکامرون [Decamerone یا The Decameron]  جووانی بوکاتچو

مابین این قصه‌ها، که اغلب آدم را به خنده می‌آورند، با قصه‌های روز چهارم (به فرمانروایی فیلوستراتو) که در آنها سخن از عشق‌های نافرجام گفته می‌شود، تناقضی شدید وجود دارد. در این قصه‌ها نیز پیچیدگی‌های افسانه‌ای کم نیست؛ مانند داستان پرپیچ و خم عشق‌های خونین سه جوان و سه خواهرِ اهل کِرت، یا ماجرای هیجان‌انگیز و قهرمانی جربینو31 برادرزاده‌ی ویلیام پادشاه سیسیل؛ لیکن این قصه‌ها اغلب در عین سادگی حاکی از عظمتی غم‌انگیزند. قصه‌ی شایان توجه و بسیار زیبا، داستان تانکردی32 بی‌رحم، شاهزاده‌ی سالرنو33 است. فکرِ گرفتن انتقام شرف و آبروی خود چنان این مرد را کور می‌کند که دستور می‌دهد که عاشق دخترش، گیسموندا34 را بکشند و دل او را در یک ظرف زرین برای دخترش ببرند. دختر جوان آب زهرآلودی را به روی آن می‌ریزد، آن را می‌نوشد و می‌میرد.

شخصیت‌هایی که نیرومندی کمتری ندارند و به همان اندازه هم هیجان‌انگیزند، ایزابتا35ی فقیر و جنون رقت‌انگیز اوست، و آندرِئوئولا36ی شجاع و بدبخت یا سیمونا37ی بیچاره‌اند. همچنین درخور تذکر است که از ماجرای گیوم دو روسیون38 یاد کنیم؛ قصه‌ای که در آن موضوع مورد علاقه‌ی ادبیات رومی یعنی شوهر حسود آمده است؛ شوهری که عاشق زنش را می‌کشد و قلب او را به صورت خوراکی به زنش می‌دهد تا آن را بخورد. این قصه با قدرتی کم‌نظیر و با نیرویی دراماتیک نقل شده است.

داستان‌های روز پنجم (به فرمانروایی فیامتا) گویی بدین‌منظور آمده است که به روح خواننده امکان داده شود که از اندوه آن همه ماجراهای غم‌انگیز نجات یابد. موضوع این داستان‌ها پیشامدهای دردناک و ناگواری است که بر سر عاشقان آمده، لیکن به نحو خوشی پایان یافته است، بنابراین داستان‌های آن‌روز منحصراً قصه‌هایی با پایان خوش است. قصه‌هایی از این روز که با هنر نویسنده و درخشش شاعرانه‌ای مشخص‌اند عبارتند از: داستانِ نشاط‌انگیز آواز بلبلان و ماجرای افسانه‌ای تئودورو39 و ویولانته40 و قصه گوستانتسا 41 اهل لیپاری42 و قصه ناستاجو 43 از خانواده اونستی44 و بالأخره قصه فدریگو45 از خانواده آلبریگی.46

گوستانتسا، پس از تحمل ماجراهای طولانی و پس از مدت‌ها نومیدی، به طرزی معجزه‌آسا موفق می‌شود که موانعی را که بر سر راه ازدواج او با عاشق محبوبش مارتوتچوگومیتو47 وجود دارد از پیش بردارد. ناستاجو نیز که جگرش از عشقی توأم با ناکامی خون است آخر موفق می‌شود که دل دختر جوانی را که دوست می‌دارد به رقبت آورد، و در این راه به شیوه‌ای غیرقابل تصور از یک رؤیای دوزخی استفاده می‌کند: در آن دم که در میان جنگلی از درختان کاج در محلی به نام کیاسی48 بود «چشمش به نجیب‌زاده‌ای افتاد که دختر جوانی را تعقیب می‌کرد؛ نجیب‌زاده، پس از آنکه او را گرفت و کشت، دو سگ شکاری خود را بر آن داشت تا جسدش را از هم بدرند». از نجیب‌زاده می‌شنود که این مجازات را خداوند با عدل خویش برای آن دختر مقرر داشته، زیرا دختر سال‌ها پیش با سنگدلی خود سبب شده بود که او دست به خودکشی بزند. و اکنون کافی است که ناستاجو معشوقش را به تماشای این صحنه وحشتناک ببرد (صحنه‌ای که نمایش آن هرروز جمعه تکرار می‌شود) تا او را بی‌درنگ به ازدواج با خود وادارد. و اما فدریگو، پس از اینکه همه ثروت خود را بیهوده خرج می‌کند تا مگر با شکوه و تجمل دل جووانا49 را به دست آورد، آخر با تحمل بزرگوارانه فقر و تنگدستی و با مداومت در نشان‌دادن شواهدی در اثبات عشق و علاقه پی‌گیر و بزرگواری روح نجیبش موفق می‌شود که او را به رقت آورد.

در طول روز ششم، «ملکه» الیسا قصه‌سرایان را دعوت می‌کند به اینکه موضوعات سبک‌تری برای داستان‌های خود انتخاب کنند؛ لذا ایشان داستان کسی را نقل می‌کنند که با کلامی دلنشین خود را نجات می‌دهد، یا با حاضرجوابی فوری یا حضور ذهنی از مرگ یا از خطر یا از بی‌آبرویی می‌رهد. در این روز که همه‌اش صحبت از سخنان تند و زننده یا جواب‌های رندانه و زیرکانه است، هنر بوکاتچو میدان بازی می‌یابد تا قدرت خود را به نحو اتم و اکمل نشان بدهد. در محیطی فوق‌العاده ساده است که از گویدو کاوالکانتی50 سخن به میان می‌آید و صحنه داستان هم در فلورانس «دانته» است. هنر و استعداد بوکاتچو میدانی برای خودنمایی در نشان‌دادن تصاویر کسانی چون جوتو51ی نقاش و دونا فیلیپا50ی بی‌شرم و کیکیبیو53 آشپز کورادو جانفیلیادزی54 می‌یابد؛ آشپزی که با جرأت و جسارت تمام به اربابش می‌گوید کلنگان یک پا بیشتر ندارند و با یک شوخی جالب توجه از تنبیهی که درخورش بود معاف می‌شود؛ و همچنین در قصه نانوا چیستی55 که دوستی و احترام ارباب بزرگ، جری اسبپینا56 را با تشخص و نجابت عامیانه خود به دست می‌آورد. این رشته داستان با معرفی برادر روحانی چیپولا57 به پایان می‌رسد.

گردآورنده حقه‌باز اعانه به دهقانان ساده‌دلِ چرتالدو58 وعده داده است که پری از پرهای فرشته جبرئیل را به ایشان نشان بدهد. در حین بازکردن درِ جعبه‌ای که آن شیء متبرک و گرانبها باید در آن باشد مشاهده می‌کند که مردی رند و حقه‌باز، به جای پَر، زغال‌هایی در جعبه گذاشته است؛ ولی کشیش خودش را نمی‌بازد و آنها را به جمعیت به عنوان «زغال‌هایی که با آنها قدیس لاورنتیوس59 را سوزاندند» نشان می‌دهد و پیروزی خود را با بدیهه‌گویی بسیار شیوایی تکمیل می‌کند. آن بدیهه‌گویی نطق مضحک و شیطنت‌آمیزی است که در آن هنر بوکاتچو میدان بازی به روح لطیفه‌گویی و شیرین‌زبانی او می‌دهد.

دکامرون [Decamerone یا The Decameron]  جووانی بوکاتچو

روز هفتم از همان آغاز، وعده یک رشته قصه‌های گستاخانه و دور از عفت به خواننده می‌دهد. همین روز هفتم است که بیش از همه با روز سوم هماوایی می‌کند تا به شاهکار بوکاتچو شهرتی فضیحت‌بار و تا حدی به ناحق بدهد. در این داستان‌ها «سخن از کلک‌هایی است که زنان به شوهرانشان می‌زنند و ایشان را فریب می‌دهند، شوهرانی که یا از خیانت ایشان بی‌خبرند یا آگاهی دارند، و زنان این خیانت‌ها را یا به انگیزه عشق می‌کنند یا برای نجات جان خود». در اینجا خیال‌پردازی نویسنده برمبنای موضوعات سنتی یا جدید، تعدادی ماجراهای نیش‌دار و شهوانی می‌آفریند که بعضی از آنها با جنبه مسخرگی تند و قهرمانی خود در زمینه هنر نویسندگی به نقطه اوج رسیده‌اند (مانند ماجرای پرونلا60 و عاشقش، و ماجرای زن توفانو61 و تظاهر به خودکشی‌اش، و ماجرای فریب حیرت‌انگیز لیدیا).62

علت‌هایی به همان اندازه شوخی‌آمیز و دل‌پسند الهام‌بخش قصه‌های روز هشتم است. روز هشتم (به فرماندهی لائورتا) روز لطیفه‌های مسخره‌آمیز و روزی است که در طول آن شخصیت ساحری چون کالاندرینو63 و دوستانش، چون برونو64 و بوفالماکو65  که شهرتشان از خود او کمتر نیست، ظاهر می‌شوند. در آن روز همچنین واقعه‌ی بسیار زیبا و هزل‌آمیز عشق‌های روستایی کشیش و بانو بلکولوره66 به میان می‌آید. و دیگر داستانی است خیالی و بسیار ظریف و فوق‌العاده نشاط‌انگیز مربوط به استاد سیمونه67 پزشک نادان و ساده‌دل که به سحر و جادو معتقد است و به طرزی مضحک و بی‌رحمانه فریب برونو و بوفالماکو را می‌خورد.

چهره‌ی کالاندرینو در داستان بسیار مشهوری جلوه می‌کند که در آن وصفِ «سنگ یشم ختایی» یعنی سنگی آمده است که هرکس آن را با خود داشته باشد ناپدید می‌گردد و به چشم نمی‌آید. کالاندرینو از وجود چنین سنگی به وسیله‌ی آن دو دوست جدایی‌ناپذیر، که این‌بار با عیار حیله‌بازی به نام مازو دل سادجو68 همدست شده‌اند اطمینان پیدا می‌کند و از آنچه رشته اتفاقات و وضعیت‌ها و حرکت‌ها و جواب‌هایی بی‌نظیر در مسخرگی پیش می‌آید. موضوع داستان باز هم سادگی و ساده‌دلی کالاندرینو است که قربانی مسلم دسیسه‌های خنده‌آور و بی‌رحمانه‌ی دوستانش می‌شود؛ دوستانی که داستان شگفت‌انگیز دزدی خوک را به او تلقین می‌کنند. این موضوع در روز بعد، ماده‌ی لازم برای ساختن دو قصه‌ی دیگر به دست می‌دهد: در قصه‌ی اول برونو و بوفالماکو، با استفاده از همکاری و همدستی استاد سیمونه، به طرزی بسیار ساده و آسان موفق می‌شوند که به کالاندرینو بباورانند که حامله است. در داستان دوم، به او تفهیم می‌کنند که به کمک دستخط معجزه‌آسایی هیچ زنی نخواهد توانست در برابر تمایلات او مقاومت کند و سپس وقتی می‌بینند که او را به فریب‌خوردن خود و به سادگی‌اش پی برده است به ریشش می‌خندند.

ما با این دو قصه‌ی آخر به روز نهم می‌رسیم؛ روزی که در طول آن فرمانروایی با امیلیا است، و او چنین صلاح می‌داند که به همه آزادی بدهد تا هرکس در هرزمینه‌ای که «خود بیشتر می‌پسندد و فکر می‌کند که بیشتر به دل خواهد نشست» قصه بگوید. معروف‌ترین قصه‌های آن روز دو قصه‌ی گستاخانه و دور از عفت است: یکی شب پرحادثه‌ی پینوتچو69 در مسافرخانه‌ی فلات مونیونه70 و دیگر ماجرای جادوگری دون جانی.71 قصه‌ی دیگری که کم جالب نیست افسانه‌ی اخلاقی و عجیب دو جوان است که از حضرت سلیمان اندرز می‌طلبند، و نیز افسانه‌ی حیرت‌آور تالانو دمولزه72 است. دو قصه‌ی دیگر، علاوه بر ارزش ذاتی خود، از شهرتی بیش از قصه‌های دیگر برخوردارند، و این به سبب شخصیت‌هایی است که در آن دو قصه آمده‌اند: یکی از آنها که به شیوه‌ی «دانته» است داستان شوخی شیرینی است که بیوندلو73 با چاکو74 کرده است و انتقام‌گرفتن آن پرخور مشهور که به همین منظور، با نیرنگ، از زودخشمی افسانه‌ای فیلیپو آرجنتی75 بهره‌برداری می‌کند؛ قصه‌ی دیگر حکایت حادثه‌ی ناگوار و عبرت‌انگیزی است که بر سر چِکو آنجولیری76 آمده است؛ کسی که رفیق هم‌پیاله‌اش او را فریب می‌دهد و مالش را می‌دزدد.

با روز دهم که آخرین روز است، بوکاتچو خواسته است به اثر خود به بهترین و شریف‌ترین وجه و با ستایش از ادب و نزاکتی پایان بدهد که به عقیده‌ی دنیای پهلوانی قرون وسطی والاترین فضیلت انسانی و شریف‌ترین طرز رفتار در زندگی دنیوی بوده است. نخستین قصه به هیچ‌وجه رمزی در برندارد، و آن قصه‌ی نجیب‌زاده‌ای است که آلفونسو، پادشاه اسپانیا، قدر و ارج فضایل او را چنان‌که باید نمی‌داند و بعداً باید به بزرگواری و عزت‌نفس او پی ببرد. دیگر داستان سوفرونیا77 است که در آن نقل می‌شود که گیسیپوس78 آتنی، به انگیزه‌ی سخاوت و جوانمردی، تسلیم دوستش تیتوس کوینتوس فولویوس79 می‌شود و نکات متعدد و شیرینی از خودنمایی پرشور و ظریف او، که کاملاً باب ذوق و سلیقه‌ی قرون وسطایی است، درک می‌کند. لیکن ظرافت زنانه‌ی دیانورا80 و غلیان حس سخاوت و جوانمردی بین شوهرش و عاشقش آنسالدو81 به داستان عجیب و افسانه‌مانند «باغِ به گُل‌نشسته» نشانه‌ای از آدمیت نافذ و جذاب می‌بخشند، همان نشانه‌ای که امروز هم هنوز ماجرای شبه‌واقعی جِنتیله دِ کاریزندی82 میزبان بسیار وسواسی زوجه‌ی نیکولوتچو83 را که دوست می‌دارد هیجان‌انگیزتر می‌سازد.

با داستان گینو دی تاکو84 راهزن جوانمردی که خود را پزشک کشیش کلونی85 می‌خواند، ما موضوع ماجراجویانه‌ای را بازمی‌یابیم که این‌بار شیرینی تازه و لذت‌بخش‌تری به دست می‌آورد. قصه‌ی شارل شاه پیر که موفق می‌شود بر عشق جنون‌آسای خود به یک دختر جوان فائق آید، و قصه‌ی پیِر86 پادشاه آراگون، که لیزارا که از عشق او بیمار شده است شفا می‌دهد، برای بوکاتچو فرصتی است تا براساس موضوعاتی بسیار سبک دو قصه‌ی احساس‌انگیز و بی‌اندازه ظریف بسازد. بوکاتچو در افسانه‌ی میتریدانِس87 به منتها درجه‌ی ظرافت و شیوایی می‌رسد؛ میتریدانس که بر شهرتِ جوانمردی ناتان88 پیر حسد می‌برد، می‌خواهد او را بکشد، ولیکن در وجود وی رقیبی می‌یابد که حاضر است جانش را نیز به او بدهد. از نقشه‌ی بی‌رحمانه و ناجوانمردانه‌ی خود خجالت می‌کشد و احساس می‌کند که با عشقی شبیه به عشق فرزند به پدر با او پیوند یافته است.

دکامرون [Decamerone یا The Decameron]  جووانی بوکاتچو

آنگاه ما خویشتن را در محیط گسترده‌ای حس می‌کنیم که در آن هنر از الهام سعادت‌باری می‌زاید جویای کمالی معنوی. در عین حال هم انسانی و هم آرمانی، و تخیلی شریف که خوش دارد جهانی تصور کند که در آن شگفت‌انگیزترین موقعیت‌ها، و حتی سحر و جادو، فرمانبرانه‌ خود را در اختیار او می‌گذارند. در چنان زمینه‌ای قصه‌ی آقای تورلو89 شکلی داستانی در کمالی شاعرانه، که در خور آن است که از آریوستو90 باشد، به خود می‌گیرد. در قصه‌ی اعیان شرافتمند پاویایی نیز، که به طور ناشناس با صلاح‌الدین ملاقات می‌کند و تنها به دلیل اینکه صلاح‌الدین بیگانه است و مهمان، بی‌آنکه او را بشناسد، قدر و حرمتش را نگاه می‌دارد و بعداً چون خودش از صلیبیون است اسیر صلاح‌الدین می‌شود و صلاح‌الدین او را بازمی‌شناسد و پاداش محبت‌های او را با سودی فوق‌العاده به وی پس می‌دهد، داستان صفحه به صفحه غنای بیشتری از نکته‌های گرانبها پیدا می‌کند تا به پایان خوشی می‌رسد. اثر به نیروی هنر به این معجزه می‌رسد که هیجان‌انگیزترین را در دل غیرواقعی‌ترین ماجرا نیز به ما نشان می‌دهد. داستان بسیار اخلاقی گریزلدا91 (که به منظور تجلیل و تمجید از سنتی‌ترین فضایل و ملکاتِ زنانه نوشته شده و پترارک آن‌قدر از آن خوشش آمده که آن را به زبان لاتینی ترجمه کرده است) به صد داستان پایان می‌دهد. تنوع فوق‌العاده استثنایی موضوع‌ها و سبک نگارش افکار عرضه‌شده از دکامرون اثری ساخته است که در تاریخ ادبیات جدید یگانه است و انگیزه‌ی تعبیرها و تفسیرهای بسیار گوناگون درباره‌ی شیوه‌ی نگارش و معنای عمیق این شاهکار بزرگ شده است.

محمد قاضی. فرهنگ آثار. سروش


1. Giovanni Boccaccio 2. Filostrato 3. Dionéa 4. Panfilo 5. Pampinéa 6. Filomena 7. Lauretta 8. Emilia 9. Elissa 10. Fiametta 11. Nefile 12. Ciappelletto 13. Landolfo Ruffolo 14. Amalfi 15. Martelino 16. Trevizo 17. Beritola 18. Bernabo 19. Alatiel 20. Garbo 21. Andreuccio 22. Agilulfo 23. Masetto 24. Lamporecchio 25. Agilulfo 26. Zima 27. Francesco Vergellesi 28. Ferondo 29. Giletta de Narbonne 30. Alibeck 31. Gerbino 32. Tancredi 33. Salerno 34. Ghismonda 35. Isabetta 36. Andreuola 37. Simona 38. Guillaume de Russillon 39. Teodoro 40. Violante 41. Gostanza 42. Lipiari 43. Nastagio 44. Onesti 45. Federigo 46. Alberighi 47. Martuccio 48. Chiassi 49. Giovanna 50. Guido Cavalcanti 51. Giotto 52. Donna Filippa 53. Chichibio 54. Currado Gianfigliazzi 55. Cisti 56. Geri Spina 57. Cipolla 58. Certaldo 59. Saint-Laurentius 60. Peronella 61. Tofano 62. Lydia 63. Calandrino 64. Bruno 65. Buffalmocco 66. Belcolore 67. Simone 68. Maso del Saggio 69. Pinuccio 70. Mugnone 71. Don Gianni 72. Talano d’Imolese 73. Biondello 74. Ciacco 75. Filippo Argenti 76. Cecco Angiulieri 77. Sophronia 78. Gisippus 79. Titus Quintus Fulvius 80. Dianora 81. Ansaldo 82. Gentile de Carisendi 83. Niccoluccio 84. Ghino di Tacco 85. Cluny 86. Pierre 87. Mithridanes 88. Natan 89. Torello 90. Aristo 91. Griselda

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...
رفتار جلال را ناشی از قبول پست وزارت از سوی خانلری می‌داند و ساعدی را هم از مریدان آل‌احمد می‌بیند... خودداری سردبیر مجله سخن از چاپ اشعار نیما باعث دشمنی میان این دو شد... شاه از او خواسته بوده در موکب ملوکانه برای افتتاح جاده هراز بروند... «مادر و بچه» را به ترجمه اشرف پهلوی منتشر کرد که درواقع ثمینه باغچه‌بان مترجم آن بود... کتاب «اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده» را نزد شاه می‌برد: «که چه نشسته‌اید؟ دین از دست رفت! این کتاب با ترویج افکار الحادی احساسات مردم مسلمان را جریحه‌دار کرد ...
در نیمه‌های دوره قاجار اقتصاد کشور با اقتصاد جهانی پیوند یافت و بخش کشاورزی و جامعه روستایی با توجه به این شرایط در معرض تغییر قرار گرفت... تا پیش از اصلاحات ارضی شکل غالب کار در کشور نه کار مزدی که کار رعیتی بود... هیچ برنامه ملی برای ثبت بیکاری و برقراری بیمه‌های بیکاری وجود ندارد... سیاست‌های دولت برای اسکان مهاجران بیکار با شکست مواجه شده... گفتارهای همدلانه انقلابیون موجب شد این گروه‌ها با انقلابیون همراه شوند ...