شماره دوم از فصلنامه «نوشتار» ویژه فرهنگ مکتوب و ترویج گفتمان علم و با محوریت بررسی و نقد آثار محمدرضا حکیمی منتشر شد.

فصلنامه «نوشتار نقد آثار محمدرضا حکیمی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایسنا، بخش ویژه این شماره از نوشتار به گزارشی تفصیلی از آثار و اندیشه‌های مرحوم استاد حکیمی و معرفی آثار مرتبط با او پرداخته است.

بخش عمومی این شماره نیز شامل مطالب مختلفی در حوزه کتاب و نشر و مسائل فرهنگی مرتبط با آن است. ضمن اینکه در این شماره تعدادی از جدیدترین آثار حوزه علوم انسانی در جهان معرفی شده و تاریخچه‌ای از انتشارات دانشگاه تهران و انتشارات اشپرینگر در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفته است.

معرفی کتاب، نقد فیلم‌های اقتباسی، نقد رمان، گفت‌وگو با نویسندگان و ناشران و استادان دانشگاه در موضوعات مختلف با محوریت فرهنگ مکتوب و ترویج گفتمان علم از دیگر مطالب بخش عمومی این مجله است.

فصلنامه «نوشتار» به صاحب امتیازی سازمان انتشارات جهاددانشگاهی و مدیرمسئولی حامد علی‌اکبرزاده منتشر می‌شود.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...