فیلم سینمایی «بر باد رفته» احتمالاً معروف‌ترین فیلم سینمایی‌ای است که بر اساس یک رمان ساخته شده است. یکی از شاهکارهای تاریخ سینما. این فیلم آن‌قدر معروف است که چند سال پیش یک چیزی شبیه شایعه درباره‌اش شنیدم: «یک سازمان فضایی بعضی از اشیاء خاص را به فضا ارسال کرده تا برای آیندگان باقی بمانند. یکی از این اشیاء فیلم «برباد رفته است».

تفاوت فیلم و رمان من پیش از تو» [Me Before You]

چند روز پیش یاد این موضوع افتادم و با خودم فکر کردم آیا دستگاه پخش فیلم را هم همراهش ارسال کرده‌اند؟ چون به احتمال زیاد مثلاً در صد‌ها سال آینده دستگاه پخش فیلم بسیار متفاوت با چیزی باشد که ما از آن استفاده می‌کنیم. اگر دستگاه پخش فیلم را ارسال نکرده باشند ممکن است آیندگان به محتوای این فیلم دسترسی پیدا نکنند. آیا بهتر نبود به جای نسخه‌ سینمایی «بر باد رفته» کتابش را به فضا ارسال می‌کردند؟ چون حتی اگر در صدها سال آینده خط و زبان دچار دگرگونی شوند دانشمندان حتماً راهی برای خواندن متن پیدا می‌کنند. قطعاً سخت‌تر از بازخوانی خط میخی نخواهد بود.

یکی از افسوس‌های زندگی‌ام این است که اول نسخه‌ سینمایی این شاهکار را دیدم و بعدها کتابش را خواندم. چون کتاب به خاطر جزئیات اصلاً قابل مقایسه با فیلم نیست. با اینکه نسخه‌ سینمایی یک نسخه‌ سه ساعته است اما باز هم نتوانسته حق مطلب را ادا کند.
بعدها در مقایسه‌ فیلم و کتابِ «کشتن مرغ مقلد» هم به همین نتیجه رسیدم. در صورتی که این فیلمِ خاص هم یکی از آثار برجسته‌ سینمایی است. معمولاً آثاری که از شاهکارهای ادبیات اقتباس می‌شوند در ورژن سینمایی هم حرفی برای گفتن دارند. مثل هری‌پاتر یا ارباب حلقه‌ها و...

من در یادداشت‌های مختلف بارها بالای منبر رفته‌ام که هیچ کتابی قابل مقایسه با اثر اقتباسی نیست. این بار قصد دارم با مقایسه‌ فیلم و کتابِ «من پیش از تو» [Me Before You] به صورت مصداقی علت برتری کتاب را ثابت کنم.
وقتی به مناسبت تولدم کتاب‌های «پس از تو» و «باز هم من» را دریافت کردم متوجه شدم که قبل از خواندن این دو کتاب باید کتاب «من پیش از تو» را هم بخوانم. یکی از دوستانم پیشنهاد کرد که می‌توانم به جای خواندن کتاب، نسخه‌ سینمایی‌اش را تماشا کنم. اما به نظر خودم این کار خیانت به کتاب بود. گرچه دلم می‌خواست نسخه‌ سینمایی‌اش را هم ببینم. بنابراین اول کتاب را خواندم. در دو نشستِ دو سه ساعته و کتاب را یک نفس تمام کردم. و روز بعد نسخه‌ سینمایی‌اش را تماشا کردم. و هرچقدر می‌گفتم که کتاب یک چیز دیگر است خواهرم که مدت‌ها پیش فیلم را دیده بود چندبار تأکید کرد که فیلم خیلی خوبی است.

من هم تأکید می‌کنم که فیلم خوبی است اما من کتاب را ترجیح می‌دهم. چون...
1- کتاب یک «من راوی» دارد. همان شخصیت اصلی کتاب. لوسیا کلارک.( در فیلم لوئیزا). لوسیا به جز شرح وقایع مخاطب را به هزارتوی ذهن خودش می‌کشاند. جایی که از رنج‌هایش می‌گوید. از سوءاستفاده خانواده‌اش از او. مخصوصاً خواهرش. مخاطب وقتی با افکار و احساسات لوسیا درگیر می‌شود بیشتر با او همدل می‌شود و برای او آرزوی موفقیت می‌کند. همدلی‌ای که در فیلم کمتر پیش می‌آمد. اگر کارگردان یا فیلمنامه‌نویس برای فیلم هم یک راوی درنظر می‌گرفتند شاید حس همدلی در مخاطب بالا می‌رفت. البته مخاطبی که کتاب را نخوانده قطعاً با او همدلی خواهد کرد و آرزوی موفقیت او را خواهد داشت. اما کمتر درگیر احساسات او خواهد بود.

2- مخاطبِ فیلم کمتر درگیر احساسات لوسیا خواهد بود چون مشکلات او در کتاب گسترش بیشتری دارند و در فیلم مختصر شده‌اند. لوسیا یک خواهر خودخواه دارد که البته در لحظات حساس به او ایده می‌دهد و کمکش می‌کند. اما در فیلم ما فقط در چند سکانس ترینا را می‌بینیم که اتفاقاً یک خواهر مهربان به نظر می‌رسد. حتی وقتی که لوسیا او را متهم به خودخواهی می‌کند باز هم مخاطب او را زیاد جدی نمی‌گیرد چون بعد از این دیالوگ دو خواهر صمیمانه همدیگر را در آغوش می-گیرند. لوسیا یک دوست پسر(شما بخوانید نامزد) دارد که دنیایی متفاوت با دنیای او دارد. او بیش از اینکه به فکر نامزدش باشد به فکر فعالیت‌های ورزشی‌اش است و بیشتر وقتش را با دوستان و شاگردانی که تحت تربیت او هستند می‌گذراند و لوسیا همیشه در جمع آن‌ها احساس غریبگی می‌کند. اما در فیلم به جز یکی دو سکانس و چند دیالوگ، چیزی از حرفه پاتریک نمایش داده نمی‌شود. مخصوصاً شکافی که اندک اندک بین این دو نفر به وجود می‌آید. سکانس کلیدی بین این دو نفر به جای خانه‌ پاتریک در خانه‌ لوسیا اتفاق می‌افتد.

من پیش از تو» [Me Before You]

3- لوکیشن‌های فیلم محدودتر از لوکیشن‌های کتاب هستند. مثلاً لوسیا مدت کوتاهی با نامزدش زندگی می‌کند اما این بخش کاملاً از فیلم حذف شده. چون احتمالاً هم فیلم طولانی‌تر می‌شد و هم به خاطر اضافه شدن یک لوکیشن هزینه‌های ساخت فیلم بیشتر می‌شد. لوکیشن هزارتوی قلعه هم در فیلم حذف شده بود. درواقع کلیدی‌ترین صحنه کتاب. در یادآوری‌های لوسیا در کتاب ذکر شده که در آن هزارتو لوسیا دچار یک حادثه شده و همان روز همه‌ جرئت و جسارتش را از دست داده. و بار دوم که به کمک ویل از آن هزارتو خارج می‌شود تصمیم مهم زندگی‌اش را می‌گیرد.

4- چالش‌های بین لوسیا و ویل در کتاب عمیق‌تر هستند. مثلاً تماشای مسابقه‌ اسب‌سواری. اتفاقاتی که برای ویل رخ می‌دهد و دیالوگ‌های بعد از آن اتفاق، یکی از دردآورترین صحنه‌های کتاب هستند اما در فیلم با چند سکانس کوتاه سر و ته ماجرا را هم آورده‌اند.

5- لوسیا در کتاب برای کمک به ویل دست به دامن کتاب و اینترنت می‌شود و با یک گروه پرستار و معلول آشنا می‌شود که این گروه کمک زیادی به لوسیا می‌کنند. اما این بخش مهم در فیلم حذف شده.

6- تأثیری که لوسیا روی ویل می‌گذارد در کتاب عمیق‌تر است. مثلاً بخش کنسرت رفتن. در فیلم لوسیا بلیط کنسرت تهیه کرده اما در کتاب بلیط‌ها دعوت یکی از دوستان ویل هستند و او فقط به خاطر اینکه لوسیا در آن کنسرت شرکت کند حاضر می‌شود بار دیگر از خانه بیرون برود.

7- در کتاب، ویل یک خواهر هم دارد که با خودکشی او به شدت مخالف است اما حاضر نیست به خاطر برادرش خودش را به زحمت بیندازد. اما در فیلم خواهر ویل کاملاً حذف شده است.

8- در کتاب در چند بخش صدای شخصیت‌های دیگر را هم می‌شنویم. مثل پرستار اصلی ویل، پسری به اسم نیتان یا مادر ویل و... هر چند فصل یک بار در حد چند صفحه راوی کتاب عوض می‌شود و این راوی‌ها اطلاعات تکمیلی به مخاطب می‌دهند. مخصوصاً قضاوتشان درباره‌ لوسیا. اما در فیلم مخاطب با احساسات کس دیگری همراه نمی‌شود.( با عوض شدن اولین راوی همه‌ حس خوب کتاب از دست رفت چون با لوسیا همذات‌پنداری کرده بودم و دوست نداشتم بقیه‌ ماجرا را از زبان مادر ویل بشنوم. اما بعد از چند صفحه متوجه شدم که روایت مادر کوتاه است و یکی از ترفندهای نویسنده برای اشراف مخاطب به همه‌ی ابعاد زندگی ویل و لوسیا. که همین ترفند خیالم را راحت کرد).

اگر بخواهم به مقایسه ادامه بدهم حجم این یادداشت دو یا سه برابر می‌شود. فلذا به همین چند نکته بسنده می‌کنم. اگر کلاً اهل خواندن کتاب نیستید و به دیدن فیلم علاقه دارید و این فیلم را ندیده‌اید توصیه می‌کنم که حتماً این فیلم را هم در لیست تماشایی‌هایتان بگذارید. اگر اهل کتاب خواندن هستید و گمان می‌کنید این کتاب یک کتاب عامه‌پسند است در نظر خودتان تجدید نظر کنید و این کتاب را بخوانید. اگر هم اهل فیلم هستید و هم اهل کتاب قطعاً و حتماً اول کتاب را بخوانید بعد فیلم را ببینید. نه فقط این کتاب را. در نود درصد آثار اقتباسی کتاب بر فیلم ارجحیت و اولویت دارد.

و در پایان یک سؤال از کسانی که فقط فیلم را دیده‌اند: «ویل از هر دو دست فلج بود. با چه وسیله‌ای برای لوسیا نامه نوشته بود؟ یا بار اول چطور اقدام به خودکشی کرده بود؟»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...