شکارچی لحظه‌ها | اعتماد


قصه رمان از زمان کودکی شخصیت اصلی داستان یعنی پرویز آغاز می‌شود که راوی هم خود اوست. دورانی که می‌توانست برای پرویز خوشایند باشد اما سراسر درد و رنج است. او به علت ضعف در تحصیلات و ناتوانی در انجام تکالیف مدام توسط معلم و شاگردان مورد تنبیه و استهزا قرار می‌گیرد که به مرور او را به انسان دیگری تبدیل می‌کند. نویسنده زوال یک انسان را به‌ طور کامل نشان می‌دهد، طوری که در آخر قصه تنهایی او را کاملا احساس می‌کنیم.

پیرزن جوانی که خواهر من بود صمد طاهری

نکته مهم در این رمان شخصیت مقابل او، صدیقه است که تا انتهای داستان به شکل قابل توجهی انسانیت خود را حفظ می‌کند. تضاد این دو شخصیت در داستان جذابیت آن را بالا برده است. از ابتدای رمان تا انتهای آن، رفتارهای نادرست پرویز و ننه، نسبت به صدیقه را می‌خوانیم، اما در هیچ ‌کدام از آن لحظات واکنش نادرستی از صدیقه نمی‌بینیم، گو اینکه صدیقه انسان جبرزده‌ای است که آفریده شده است برای مهرورزی و خدمت به دیگران. نویسنده تفاوت شخصیت این دو را به شکل زیبایی به تصویر کشیده است. در داستان آنجا که ادی؛ سگ همسایه مجذوب محبت صدیقه می‌شود اما به ‌شدت از پرویز دوری می‌کند. در بخشی از کتاب آمده است: «ادی آمد جلو و پاچه‌های شلوارمان را بو کرد. با چشم‌های قهوه‌ای درشتش زل زد به چشم‌های من. انگار از من زیاد خوشش نیامده بود.» این خوش نیامدن‌ها در قسمت‌های دیگر رمان هم تکرار می‌شود البته با وضوح بیشتر. نکته دیگر لایه‌های طنزی است که گهگاه به سیاهی می‌زند. در کتاب آمده است: «درد کف پا امانم را بریده ولی جیکم در نمی‌آید. نمی‌خواهم پدر چیزی بداند. اگر بداند، راه می‌افتد می‌آید مدرسه و ناظم و مدیر و آقای رحمانی را می‌بندد به توپ تعجب. آقای رحمانی به من نگاه می‌کند و آن شاهدانه روی مردمک‌هایش شروع به رقصیدن می‌کند. بعد هم سرکلاس می‌گوید: «این به جای تشکرتونه؟ بدکاری می‌کنم که روش‌ها رو بهتون یاد می‌دم؟» و دفعه بعدش روش را دقیق‌تر اجرا می‌کند و جوراب و پوست کف پایم یکی می‌شوند.»

نویسنده زخم شیر، در «پیرزن جوانی که خواهر من بود» روایتی بدون لفافه در مورد فرهنگ و آداب آبادان به تصویر کشیده است که برای مخاطب جذاب و پرکشش است. صمد طاهری در رمانش یک قربانی را لحظه به لحظه به یک شکارچی تبدیل می‌کند. شکارچی که صبر می‌کند تا دام خودش به سمت او بیاید و او بدون اینکه عملی انجام بدهد در حالت انفعال کامل از او انتقام می‌گیرد. او آنقدر از نظر روانی از دوران کودکی تحقیر و تنبیه شده است که درونش یک هیولای وحشتناک خوابیده است. نه تنها کینه آدم‌ها را در دل می‌پروراند بلکه از حیوان بی‌آزاری مانند ادی هم کینه دارد و در زمان مناسب از او انتقام می‌گیرد آن‌هم با اتلاف وقت. در بخشی از کتاب آمده است: آلبرت: «لامصب دست‌کم هشتاد میلیون فقط قیمت ماشین زیر پاته، سیصد میلیون دست‌کم پول ساختمون دفترته، من که یابو نیستم. تو همیشه از ادی بدت می‌اومد ولی اون که اهل حسابگری نیس. ادی غریزی عمل می‌کنه فقط بو می‌کشه.»

«عجب لابد بوی گه به دماغش خورده که روش رو برمی‌گردونه.» آلبرت چند بار زنگ زد و پرسید. گفتم دنبال وام هستم و هنوز جور نشده. ادی را نبخشیدم و یک هفته بعد مرد. حال چرا پرویز از ادی کینه به دل گرفته بود؟ به چند دلیل! در ابتدا او به علت حقارت‌ها، قربانی شدن‌ها، ضعف‌هایش به‌شدت دوست دارد که به دیگران صدمه بزند مثل رفتاری که با ادی، خرچنگ‌ها، غاز و درنهایت صدیقه دارد. دلیل دیگر آنکه چون حیوانات به‌طور غریزی مهربانی را درک می‌کنند. ادی مهر و محبت صدیقه را احساس می‌کند برای همین به پر و پای او می‌پیچید و برعکس خباثت ذات پرویز را هم درک می‌کند و از او دوری می‌کند. این یک حس غریزی است که حیوانات با این حس از برخی خطرات احتمالی باخبر می‌شوند مثل وقایع طبیعی. این موضوع باعث کینه پرویز شده بود، انگار موجودی بی‌گناه، گناهان درون او را شناخته است و پرویز تاب و تحمل آن را ندارد.

طبق نظریه آدلر: احساس حقارت منبع تمام تلاش‌های انسان است. رشد فردی ناشی از تلاش‌های فرد بر چیره شدن بر حقارت‌های واقعی یا خیالی‌اش ناشی می‌شود. به مرور در طول رمان ما تاثیر احساس حقارت را در پرویز بیشتر و بیشتر مشاهده می‌کنیم. چه پیشرفتش در مسائل مالی چه به قهقرا رفتن او در مسائل اخلاقی. دنیای پرویز یک دنیای یخ زده، ترسناک، بی‌اعتبار و بی‌اعتماد است که نمادی از دنیای بشر امروز است. دنیایی که دیگر اعتبار دیروز را ندارد. بی‌مهری‌ها، نامرادی‌ها و بی‌وفایی‌ها گریبانگیر همه شده است. در رمان این نقش‌ها برعهده پرویز است. او به همه پشت می‌کند از جمله: مادلن، آلبرت، ادی، صدیقه و پدرش. او فکر می‌کند با انتقام از آنها آرام می‌شود. انتقام برای او نوعی قدرت‌نمایی است. اما برعکس. یکی از مسائلی که احساس حقارت در فرد ایجاد می‌کند حرص به دست آوردن قدرت است. اما چیزی که پرویز آبه دست می‌آورد قدرت واقعی نیست، زیرا او همچنان یک قربانی-شکارچی است که دیگران با او به اهداف‌شان می‌رسند و او فقط تسویه‌حساب شخصی می‌کند. این درد پنهان از کودکی همراه اوست، برای همین کسی را در دنیای وهم برای خود پیدا می‌کند که همنام صدیقه است اما زیباست. او صدیقه و آن‌ همه مهربانی را نمی‌بیند. خواهرش تنها کسی است که واقعا او را عاشقانه دوستش دارد و تا آخرین لحظه حیات کنار او می‌ماند. پرویز نمادی از انسان معاصر است که در دنیای مجاز آویزان هر چیز و هر کسی می‌شود به جز محبت واقعی که در مقابل دیدگان اوست.

صمد طاهری در سال 1336 در آبادان به دنیا آمد. وی در اوایل انقلاب اسلامی ایران تحصیل در رشته هنرهای نمایشی در دانشکده هنرهای دراماتیک تهران را رها کرد و در سال 1353 به داستان‌نویسی روی آورد. وی جزو نسل سوم داستان‌نویسان معاصر ایران محسوب می‌شود. آثار او: مجموعه داستان سنگ و سپر، مجموعه داستان شکار شبانه، مجموعه داستان زخم شیر، رمان کوتاه برگ هیچ درختی، مجموعه شعر قلب‌های کوچک شهر بزرگ.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...