پرویز در قصه‌ای که نقل می‌کند، چگونگی تبدیل شدنش را به آنچه حالا هست، می‌گوید... در زیر سلطه ماندن و از سلطه ارتزاق کردن... این دختره چرا مثل آدامس چسبیده بهمون و ول‌مون نمی‌کنه؟... او فلک‌شده‌ای است که می‌خواهد فلک‌کننده باشد...شرمی درونی و بنیادی وادارش می‌کند به خودش هم دروغ بگوید... با تمام عشق و نزدیکی که به کاکایش دارد، نمی‌تواند این تنهایی را پر کند

 
بوی جوانی بشنوید از پیکر فرسوده‌ام | اعتماد
 

«پیرزن جوانی که خواهر من بود» در یک تاریکی بزرگ روایت می‌شود. تاریکی بدبینانه‌ای که هستی کتاب را در برگرفته. یک سوی روایت در کنج تاریکی نشسته و سوی دیگرش میل به فرار از آن دارد. از این‌رو هیچ یک از شخصیت‌های داستان را نمی‌بینیم که از بدبینی نگاه راوی در امان باشند. در واقع همه آدم‌های کتاب در سویی قرار می‌گیرند که پرویز در آن نیست. از این جهت کتاب ماجرای شخصیتی تنهاست. این تنهایی در انتهای رمان تماما به شکلی ویرانگر خودش را نشان می‌دهد. تنهایی اما تحمیلی نیست. برعکس، راوی تمام تلاشش را می‌کند که از آن محافظت کند. این طوری است که پیرزن جوانی که خواهر اوست، با تمام عشق و نزدیکی که به کاکایش دارد، نمی‌تواند این تنهایی را پر کند.

نقد پیرزن جوانی که خواهر من بود صمد طاهری

خباثت و تنهایی
تنهایی برای حفاظت و بقا نیاز به مراقبت دارد. مراقبتی که گاهی با خودش خباثت می‌آورد. خباثت اینجا حکم ابزاری را دارد که زیست آدم داستان را آسان می‌کند. پس ما هم روایتی خبیثانه را می‌خوانیم. پرویز در قصه‌ای که نقل می‌کند، چگونگی تبدیل شدنش را به آنچه حالا هست، می‌گوید. از این جهت بازگشت و نگاهی که او به گذشته دارد، فرآیند این تبدیل شدن است. فرآیندی که به قول آقای رحمانی، معلم پرویز، روش دارد. گذشته‌ای که به یاد آورده شده، دوباره تکرار می‌شود. این‌بار و در تکرار به آقای رحمانی می‌گویند استاد. پرویز دوباره به همان وضعیت دوران دبستان تن می‌دهد؛ به روش. وضعیتی که از کودکی به آن عادت کرده است. در زیر سلطه ماندن و از سلطه ارتزاق کردن. از این نظر داستان سراسر تشریح گرم و باورپذیر چیزی است که هویت راوی است. آینه‌ای که دروغ نمی‌گوید و طفره نمی‌رود. تنها چشمش را به حقیقتی می‌گشاید که پیش‌تر زیسته است.

حکایت قصه‌گو
جهان داستان بیشتر از قصه خودش را با قصه‌گو وفق می‌دهد. آلبرت دوست و همسایه پرویز لال است. به مدرسه کرولال‌ها می‌رود و تنها می‌تواند با اصوات سخن بگوید. حرف‌های آلبرت را خواهرش مادلن ترجمه می‌کند. طوری که هر جا می‌روند مادلن هم با آنهاست. فاضل گفت: «این دختره چرا مثل آدامس چسبیده بهمون و ول‌مون نمی‌کنه؟»
گفتم: «کدوم دختره؟»
«دخترعمه من. چرا خودت رو به خریت می‌زنی؟ همین خواهر آلبرت.»
«دختره چیه؟ چرا نمی‌گی مادلن؟»
«نه بابا، رفتی تو دارودسته آدم‌ها؟ نپره تو گلوت.»
«اون باهاش می‌یاد که حرف‌های آلبرت رو برامون معنی کنه.»
«بعد از سه، چهار ماه تو معنی حرفای آلبرت رو نمی‌فهمی؟ فکر می‌کنی با یابو طرفی؟ هم من حرفاش رو می‌فهمم هم تو. احتیاجی هم به دوبلر نداره.»

از این پس حرف‌های آلبرت را بی‌واسطه می‌خوانیم و دیگر نیازی به ترجمه و دوبله نیست. این شیوه ورود به جهان ذهنی راوی است. در واقع جهانی که در این داستان آفریده می‌شود، دید پرویز است. دیدگاهی مرزبندی شده و ویژه. دنیایی که از زیست او عبور کرده و شکلی دگردیسی یافته به خود گرفته. بازنمای آنچه معلم روش می‌خواند. جمشید به شکلی روشمند پیرامون خود را می‌نگرد. در این روش همه ‌چیز بر اصولی می‌چرخد که تنها با سود و زیان معنا می‌شود. سودی که به او می‌رسد و زیانی که دیگری می‌بیند. این سود و زیان اما همیشه با منطق بیرونی سازگار نیست. تا آنجا که فلک‌ شدنش را بخشی از سود می‌بیند. نه به این معنا که از فلکی ‌شدن لذت می‌برد. جهان او به دو دسته فلک‌شدگان و فلک‌کنندگان تقسیم می‌شود. او فلک‌شده‌ای است که می‌خواهد فلک‌کننده باشد. پس هر چه می‌بینیم رنگی از زیست و تجربه او را دارد. شکلی از بقا که پیش از این انتخاب و در طول روایتی که از گذشته آغاز شده، قوام می‌گیرد. در واقع روایت توصیفی از گذشته نیست، احیاگر آن است.

این طوری است که مرزها درهم می‌شکند. حتی مرز رویا و واقعیت هم مخدوش می‌شود. وروره جادو زیباست. برخلاف صدیقه که پیر و زشت است. وروره جادو تصویری است سرکوب‌ شده که شب‌ها و در تاریکی سراغ راوی می‌آید. دو روی چیزی از خیال بیرون آمده که مثل نهری در نخلستان ذهن پرویز پیچ می‌خورد و آرام به دریای زندگی‌اش می‌ریزد. تنها یک حقیقت وجود دارد، با یک مرز پررنگ. مرز ما و آنها. مایی فرودست و تحقیر شده و آسیب‌خورده و آنهایی که دارا و توانا هستند. این مرز را راوی می‌بیند و به سویش می‌رود. مرزی که گذشته دور و نزدیک را با به ‌یادآوری در هم می‌آمیزد.

زاینده‌رود و خشونت سیستماتیک
تفاوت پرویز و فاضل و آلبرت در انتخابی است که می‌کنند. فاضل از همان ابتدا نمی‌خواهد به روش تن دهد. مقابل معلم می‌ایستد و در گوشش می‌زند. آلبرت هم می‌خواهد از حقوق کارگران دفاع کند اما بیشتر این موارد در داستان مطرح نمی‌شود و تنها گوشه‌ای از آن را می‌خوانیم. راوی به عمد از این موضوع فاصله می‌گیرد. از چیزی که تفاوت‌ها را بیشتر نشان می‌دهد. حتی از خیانتی که در حق دوستانش می‌کند، چیز زیادی نمی‌گوید. گویی شرمی درونی و بنیادی وادارش می‌کند به خودش هم دروغ بگوید؛ اما این مرزی پررنگ است. روش را می‌پذیرد و از دوستی سرباز می‌زند. تسلیم کتک و فلک می‌شود اما زیر بار رفاقت و محبت نمی‌رود. او به زیر سلطه‌ای می‌رود که از ابتدا به آن خو کرده است. از همان زمان که دبستان می‌رفت. همان‌گونه که در ابتدای فصل اول آمده: «آن روزها که زاینده‌رود پرآب بود، آبادان شهر آبادی بود.» زاینده‌رود نام دبستانی است که پرویز می‌رفته. پرآبی زاینده‌رود، نشان تسلط سیستماتیک خشونتی است که تا پایان داستان بر سر پرویز سایه انداخته.

حکایت دو باغ
در رمان دو تفرجگاه را می‌بینیم. در یکی برای سیزده به در، خانواده به نخلستان می‌رود. جای سوزن انداختن نیست. خانواده آلبرت جای دیگری نشسته‌اند. پدر، پرویز را می‌فرستد که آنها را پیدا کند. پیرزنی متهمش می‌کند که پسرش را لو داده و او انکار می‌کند. در همین جا تک افتادگی پرویز به خوبی دیده می‌شود. ناهارش را در زیر نخلی به تنهایی می‌خورد، دروغ می‌گوید، طعنه می‌شنود، انکار می‌کند و فاصله می‌گیرد. این تصویری از تفرج است که وضعیت او را میان اجتماع به خوبی نشان می‌دهد. به گونه‌ای انکار می‌کند که خودش هم باورش می‌شود. اما صدیقه شاهدی همیشگی است. راه گریزی نیست. تنها این انزواست که او را محفوظ می‌دارد. انزوایی که با شرف معامله شده.

در فصل هفتم «وقتی مرغابی شلوغ بازی در می‌آورد، چطور باید صدایش را برید؟» داستان تصور دیگری از باغ و تفرجگاه را نشان می‌دهد. تصویری که با بالا آمدن آب، در شط فرو می‌رود. جشن فارغ‌التحصیلی است و فاضل و آلبرت و پرویز می‌خواهند که عیشی کنند. بساط را آماده می‌کنند و پرویز پیشنهاد دزدیدن یک مرغابی را می‌دهد. مرغابی از آب بیرون ‌آمده را می‌گیرد و سر می‌برد. در روزی دیگر به نخلستانی می‌زنند که دارد زیر آبِ بالا آمده شط فرو می‌رود. جشن‌شان را در آب طی می‌کنند. سری گرم می‌کنند و حالا آن لحظه خلسه‌وار می‌آید. وروره جادو هم به جشن آمده. حشمت دراز هم می‌آید و سهمش را طلب می‌کند. پرویز به جای جیب بوگندوی او در آب ادرار می‌کند. این توصیف‌ها چیزی از اتفاق بعدی را که پیش‌تر خوانده‌ایم در خود دارد. نقطه اتصالی که این سه رفیق را هر چه بیشتر به هم مربوط می‌کند و گره می‌زند یا آن دو رفیق را در گرداب این رفیق می‌گرداند. در این جشن صدیقه همراه‌شان نیست اما وروره جادو جذاب و خنده‌‌زنان می‌آید.

تنها باری که پرویز دوست دارد سگ آلبرت را بغل کند اما سگ پارس می‌کند و می‌گریزد. آلبرت سگ را صدا زده و سگ هم به آب پریده بود. این تنها باری است که می‌فهمیم یا می‌بینیم پرویز حسرت داشتن این وفاداری را می‌خورد. در جهانی که او می‌سازد و توصیف می‌کند، دلیلی برای حسرت خوردن نیست. تنها یک بازار وجود دارد که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را می‌توان در آن معامله کرد. بازاری که شرف را در آن می‌فروشند. حشمت دراز سهمش را می‌گیرد و پرویز ادرار زردش را در شط ول می‌دهد. عیش کامل می‌شود. فاضل و آلبرت هم از مرغابی دزدی خورده‌اند و انگار این پایان معصومیتی است که درد و نیستی را با خود می‌آورد. در این وضعیت آنها هم می‌توانند حشمت دراز را ببینند. شکلی از رویایی مجسم ‌شده که از هر حقیقتی موثرتر است. در توصیف این جشن و خوشی، گویی ورود به مرحله‌ای دیگر هم آغاز می‌شود. ورود به دنیای بزرگسالی. ورود به معامله‌های بزرگ‌تری بر سفره بی‌شرفی که جان آدمیزاد در آن معامله می‌شود. دیگر خیلی وقت است که پرویز به پس گردنی‌های حشمت دراز عادت کرده. داستان روایتی از بهشت است که مثل باتلاقی تا گردن در آن فرو می‌رویم. خاطرات هم تنها نقطه‌های به هم متصل شده از دست‌دادگی شرف است و شرف چیزی است که پرویز هیچ جا تجربه‌اش نکرده.

صدیقه خواهری با چهره‌ای زشت و پیر است. کسی که همیشه در کنار پرویز و شاهد اعمالش بوده. مثل شاهدی که از دل تاریخ بیرون آمده باشد. کسی که پرویز همیشه می‌خواهد نفی و انکارش کند.

قصه کم‌کم تصویر واقعیت را با خیالی دوردست می‌آمیزد. خیالی که همچون تیر، از کمان انسانیت جسته و تیز به سوی تاریکی می‌راند. آن تتمه وجدان، وقتی که راه را سد می‌کند، راوی دست به دامن رویایی می‌شود که از جهان واقع فاصله می‌گیرد و به عالم شر می‌خزد. جهان روایت در ذهنیتی که به قفا خوردن عادت کرده، خودش را بازتولید می‌کند و راه را برای نیرو گرفتن از نکبتِ شر باز می‌کند. این جهان، واقعیت دگرگون شده و به زیر آب رفته‌ای است که هیچ چیز را از قلم نمی‌اندازد. دنیایی که تا مغز استخوان در گنداب فرو رفته. حالا صدیقه هر قدر که می‌خواهد جارو ببافد، بی‌فایده است. وروره جادو دخترکی بزک کرده است که دیگر از دنیای ذهنی پرویز بیرون آمده. روی دیگری از صدیقه که به جای اضطراب، به پرویز آرامش می‌دهد. شاهدی همراه‌کننده و نه آن شاهدی که به وجدان رو کرده.

پیرزن جوانی که خواهر من بود

شرف و معصومیت به دست نیامده
اگر در داستان «برگ هیچ درختی» راوی بی‌شرف شده، خطی از رویا را به شکل خاطره‌ای باز می‌آفریند تا شاید مسیر سرنوشت را جور دیگری ادامه دهد، در این قصه هیچ‌گاه مجالی برای معصومیت راوی نبوده. یا از جایی که پرویز روایتش را شروع می‌کند، مسیری از معصومیت پی گرفته نمی‌شود. تنها جرقه‌ای دیده می‌شود که آلبرت به آن چسبیده بود. وقتی که مادر حاضر نمی‌شود آلبرت و مادلن به خانه‌اش بیایند تا بستنی را در حیاط بخورند، او بستنی‌اش را رو به دیوار پرت می‌کند. اتفاقی که وقتی سال‌ها بعد آلبرت یادآور می‌شود، پرویز سعی می‌کند از فکر کردن به آن فاصله بگیرد. انکار آسان‌تر از حسرت خوردن است. از این‌رو کوچک‌ترین نقطه روشنی برای فرار از بی‌شرفی راوی نمی‌ماند. این‌طوری است که تمثیل‌های ذهن پرویز، حقیقتی غلو شده و دخالت‌گر می‌شود که مرز خیال و واقعیت را می‌درد.

از این نگاه تفاوتی میان داستان‌های پیشین صمد طاهری و این رمان وجود دارد. در آثار دیگر او معمولا شخصیت‌ها میان انتخابی قرار می‌گیرند که از انتخاب خود پشیمان می‌شوند. چیزی را به دست می‌آورند که به آن چیز از دست رفته نمی‌ارزد، اما در این رمان آن حق انتخاب برای پرویز وجود ندارد. اگر انتخابی هم باشد بیشتر برای فاضل و آلبرت است. راوی در برابر وضعیت انتخاب قرار نمی‌گیرد. راهش از ابتدا مشخص است و تنها سعی در پیش بردنش دارد. در انجامش تردیدی به خود راه نمی‌دهد و تنها در انتهای داستان است که احساس تنهایی او را فرا می‌گیرد. نوعی تنهایی که او را به دیگر شخصیت‌های داستان‌های صمد طاهری متصل می‌کند اما در همان لحظه تنهایی هم پرویز نمی‌خواهد پذیرای چیز دیگری جز آنچه رفته است، باشد. این مورد از همان جنسی است که در رابطه‌اش با حیوان هم دیده می‌شود. سگ آلبرت هیچ‌گاه از پرویز خوشش نمی‌آید. از او فاصله می‌گیرد و پرویز هم حاضر نمی‌شود هزینه درمانش را بدهد. در اغلب داستان‌های طاهری، نزدیکی و محبت به حیوان، آخرین معیار برای اتصال شخصیت‌ها به دنیای اخلاق و انسانیت است. در اینجا اما این رشته از همان ابتدا بریده شده.

در فصل پایانی، صمد طاهری دست می‌کند درون توبره رویا و از دل تمثیل و افسانه معصومیت را پیر و سبک و زشت و مچاله به قبرستان می‌برد. تصویری زنده، آشکار، منسجم و واقع‌گرا و در عین حال سورئال از مرگ. حقیقتی چروکیده و کال مانده که همچون بند نافی از راوی کنده می‌شود. پرویز می‌گرید. نه برای از دست دادن معصومیتی که هیچ‌گاه نداشته است، بلکه برای از میان رفتن امید به بازگشت این معصومیت. حالا او در میان واقعیتی بی‌رویا رها شده است. مرز دنیایی که می‌شناخت از میان رفته و دیگر تنها شرارتی ذاتی و ابدی او را همراهی می‌کند.

٭تیتر مصراعی از ابوالحسن ورزی است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت ...
منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...