بازخوانی یک نمایشنامه‌ی متن‌محور | الف


تئاتر فرانسه نیز مثل دیگر ژانرهای ادبی دوران معاصر، مورد دگرگونی‌های فراوان قرار گرفته است. نمایشنامه‌های فرانسوی اواخر قرن بیستم تا کنون که چهره‌ی تازه‌ای از درام کنونی این سرزمین را دارند، مانند محدوده‌ای ناشناخته نیازمند کشف و شناسایی عمیق‌اند. این نمایشنامه‌ها آثاری را در برمی‌گیرند که با آنچه تئاتر مدرن خوانده می‌شود متفاوتند؛ در هیچ مکتبی نمی‌گنجند و هیچ عنوانی را نمی‌توان بر آنها اطلاق کرد؛ چرا که نه اجتماعی، نه تفریحی و نه سیاسی‌اند.

ژوئل پومرا [Joël Pommerat] دوست من» [Au monde]

ویژگی ژوئل پومرا [Joël Pommerat] نویسنده و کارگردان فرانسوی که سال 1990 کمپانی برویار را بنیان گذاشت، این است که فقط نمایشنامه‌های خودش را به روی صحنه می‌برد. وی بر این اعتقاد است که در کار نمایش سلسله مراتب وجود ندارد و کارگردانی و متن نمایشنامه همزمان در حال تمرین و تکرار ساخته و پرداخته می‌شود. در نمایشنامه‌های پومرا که همواره خودش را «نویسنده‌ی نمایش» تلقی می‌کند واژه‌ها در جست‌وجوی یکدیگرند و جمله‌ها و عبارات هجوم می‌آورند تا یکدیگر را در هم بشکنند و ناگفته‌ها و اسرار پنهان را عیان کنند.

ژوئل پومرا که در نمایشنامه‌هایش از واقعیت زندگی معاصر الهام گرفته و از جنبه‌های مختلف مادی و عینی و تخیلی به این موضوع می‌پردازد، نخستین اثرش را با عنوان «قطب‌ها»، در سال 2002 منتشر کرد. وی آثار بسیاری آفریده که از میان آنان برای «بازرگانان»، «اتاق سرد من»، «برای این کودک» و «اتحاد دو کره» جوایز متعددی دریافت کرده و همچنین جایزه‌ی بزرگ تئاتر فرانسه را نیز برای مجموعه‌ی آثارش از فرهنگستان فرانسه گرفته است. او در سه نمایشنامه‌ی «قطب‌ها»، «دوست من» و «به لطف چشمانم» شخصیت‌های عادی‌ای را به صحنه برد که با مسئله‌ی تحقق خود و مسئله‌ی افرینش هنری همچون زندگی روبه‌رو می‌شوند و تناوب گذشته و حال، واقعیت و رویا و تشویش شخصیت‌ها در دنیای پیرامون آنان حسی از غرابت آفریده است.

«دوست من» [Au monde] داستان مرد جوانی را حکایت می‌کند که در رویاهایش فیلم دوست دوران کودکی‌اش را که از دنیا رفته، بازسازی می‌کند؛ فیلمی که هرگز کسی آن را ندیده است. این ماجرا در یک شهرستان کوچک رخ می‌دهد و متن بازنویسی از نمایش «رویدادها»ست که سال 1994 در تئاتر «من دُر» به کارگردانی ژان کریستیان گرینوالد اجرا شده است. نمایشنامه نُه شخصیت دارد و در 36 صحنه نوشته شده است.

ویژگی اصلی «دوست من» متن‌محور بودن آن است که در سایر آثار پومرا و همین‌طور نوع جدید تئاتر فرانسه که از آن سخن رفت، وجود دارد. در واقع نوعی ساختارشکنی در نوشتار این اثر وجود دارد که خوانش، درک یا به احتمال بسیار ترجمه‌ی آن را نیز دشوار می‌کند و به عبارتی بیشتر همه چیز در زبان نمایشنامه اتفاق می‌افتد نه در اتفاقات روی صحنه. از این رو در چنین اثری نباید به دنبال قصه بود، بلکه بیشتر باید در کمین اتفاقی بود که در زبان رخ می‌دهد. شیوه‌ی روایت نیز به گونه‌ای است که از روال خطی می‌گریزد و هیچ آغاز و پایانی بر آن متصور نیست. گاهی متن در لابه‌لای خود معنایی را نهان می‌کند که باید با رسوخ به لایه‌های زیرین به آن دست پیدا کرد.

شخصیت‌های «دوست من» غالباً عادی‌اند و نقشی جز اینکه شاهد و نظاره‌گر وضعیت بوده و آن را گزارش بدهند، ندارند؛ اما در عین حال می‌توان گفت این نمایشنامه انسان‌محور نیز هست؛ به گونه‌ای که در آن از تیپ‌سازی پرهیز شده است. آنری، یار آنری، مادر ژُرژ، پدر، برادر ژُرژ، ژرژ، یار ژُرژ، مرد فیلم و زن فیلم به عنوان شخصیت‌های این نمایشنامه، روی صحنه سخن می‌گویند اما گویی شخص دیگری این زبان را برای آنها انتخاب کرده و آنها فقط به حرف در می‌آیند.

گفته می‌شود تئاتر تنها هنری است كه در تمام اَشكال آن نیاز به وجود تماشاگر وجود دارد و این اصل بر خلاف هنرهای دیگری است كه هنرمند شاید تصور كند تنها برای پاسخ به نیاز شخصی خودش به اجرای یك اثر هنری می‌پردازد. به نظر می‌رسد برای نمایشنامه‌ی «دوست من» تماشاگر یا خواننده مخاطبی محسوب می‌شود که با تمام حس‌های برانگیخته و بیدار در کمین معناست و ذهنش پیوسته درگیر دریافت است. در حقیقت مخاطب در تولید معنا با آفریننده‌ی اثر شریک می‌شود و این همان اتفاقی است که در رمان نو نیز می‌افتد و البته که نقش مخاطب تئاتر در مقایسه با رمان بسیار دشوارتر و پیچیده‌تر است.

ژوئل پومرا تماشاگر را در مرز تخیل و واقعیت سرگردان می‌کند و به همین علت ابهاماتی نیز در متن ایجاد می‌شود که پرسش‌برانگیز است. او دنیایی را به تصویر می‌کشد که در آن انسان مدرن سرگشته در پی مفهوم گمشده‌ی زندگی دچار ترس، اضطراب، فرسودگی و در نهایت کلافگی می‌شود و سرانجام از خود می‌پرسد چه اتفاقی افتاد؟ نوسان بین خیال و واقعیت مخاطب را آرام نمی‌گذارد. گفتار او در عین حال که پراکنده و متاقض با واقعیت است اما مخاطب را به کار می‌گیرد تا پاره‌هایی از واقعیت مستور را بازسازی کرده و بپذیرد؛ چرا که می‌داند تنها در هنر نمایش است كه خلاقیت نمایشی با حضور تماشاگر به كمال می‌رسد و شاید همین امر نقطه‌ی درخشان رسالت تئاتر در ارتباط با مخاطب باشد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...