سرازیرشدن به آشوب | آرمان ملی


آوانگاردها پرسیدند: چرا برخی چیزها آنچنان ممتازند که جامعه سعی دارد آنها را با امتیاز موزه‌ از گزند زمان حفظ کند، و حال آنکه سایر چیزها به حال خودشان وانهاده می‌شوند، و کسی به نابودی‌شان وقعی نمی‌دهد؟ آیا گذشته را باارزش‌تر از حال می‌دانیم؟ یا ارزش آنان که در حال می­زیند، کم‌تر از ارزش مردمان پیش از ما است؟ این نزاع آوانگارد‌ها با موزه و یا به سخن دیگر، این برابری‌خواهی برای چیزها و مکان‌ها، که از انگیزه‌های برابری‌طلبانه و دموکراتیک سیاست مدرن نشأت می‌گیرد، دو راه پیش ‌پای تاریخ می‌گذارد: «یا تسری‌دادن امتیاز موزه به همه چیز از جمله همه چیزهای حاضر یا برچیدن کامل آن.»

در جریانِ [In the flow] بوریس گرویس [Boris Groys]

مسیر نخست، یعنی «موزه دموکراتیزه» یا موزه‌ای که همه چیز را دربرگیرد، با وجود تلاش‌های دوشان، چندان ره به جایی نبرد. اما با مسیر دوم و دست‌کشیدن از امتیاز موزه، هنر سیال و وارد جریان زمان شد. «ظاهرا» هدف اولیه هنر در «ابتدای مدرنیته» و در ابتدای شکل‌گیری موزه‌ها (زمان شکل‌گیری معنای هنر در مقابل تخنه)، تعمق بود: «انسان‌های مدرن از طریق هنر مجالی یافتند تا دست‌کم برای لحظه‌ای دست از جریان زندگی وقف عمل بکشند و زمانی را برای تعمق در تصاویری صرف کنند که نسل‌های پیش در آن‌ها تعمق کرده‌ بودند و نسل‌های آینده هم در آنها تعمق می‌کردند.» اما موزه نتوانست از قدرت زمان مصون مانَد. امروزه شمار موزه‌ها در سرتاسر جهان رو به افزایش است، اما این موزه‌ها دیگر جایی برای یک مجموعه دائمی و ثابت جهت تعمق و گریز از زمان نیستند، بلکه مکانی هستند برای پروژه‌های مختلف سرپرستان، اجرا، نمایش فیلم، سخنرانی و... .

موضوع کتاب «در جریانِ» [In the flow] بوریس گرویس [Boris Groys] سیال‌شناسی هنر است، یعنی بحث درباره این جریان یافتن و جاری‌شدن هنر در زمان. گرویس می‌گوید هنر با وجود اینکه دیگر محل تعمق مکرر نیست اما از هدفش یعنی گریز از زندان حال حاضر دست نکشیده است. او می‌نویسد: «درواقع هنر معاصر از حال حاضر می‌گریزد، البته نه با مقاومت‌کردن در برابر جریان زمان، بلکه با همکاری‌کردن با آن.» هنر معاصر و مدرن با نمایش اضمحلال و نابودی نهایی، آینده را پیش‌بینی می‌کند. به سخن گرویس، هنر از آینده «تقلید» می‌کند و نتیجه آن رویدادهای هنری، اجراها و نمایشگاه‌های موقت است؛ بنابراین امروز نمی‌توان مانند گذشته رویدادهای هنری را چون آثار سنتی حفظ کرد، بلکه فقط می‌توان آنها را پوشش داد، روایت کرد، مستند ساخت و به بایگانی‌اش سپرد. گرویس این شیوه بایگانی‌سازی یعنی بایگانی‌ دیجیتال که در آن از شی صرف‌نظر می‌شود، بایگانی‌سازی هاله‌ای بدون شی می نامد؛ آن را و در تقابل با شرح والتر بنیامین از بایگانی‌سازی شیء بدون هاله تفسیر می‌کند.

بدنه اصلی کتاب گرویس با این اندیشه هگلی آغاز می‌شود که دغدغه اصلی فرهنگ انسانی جست‌وجوی تمامیت بود، و پیش از مدرنیته، سنت دینی و فلسفی این تمامیت را تضمین می‌کرد. در دوره مدرنیته انسان چیزی است میان سایر چیزها و در معرض تمامیت ماتریالیستی جریان کلی. تن انسان‌ها همواره در جریان است: بیمار می‌‌شود، پیر می‌شود و می‌میرد. اما مساله قابل‌توجهی که گرویس به آن اشاره می‌کند این است که تن انسان‌ها یگانه پایه مادی شخص آنها نیست. انسان‌های مدرن و معاصر از لحظه تولد در نظم اجتماعی خاصی جای می‌گیرند و این شخصیت از جسم ما بیشتر زنده می‌ماند. برای ویران‌کردن، دگرگون‌کردن، و آزادشدن آدمی از شخصیتش، برای دستیابی به تمامیت، باید این نظم موجود فروپاشد و این یعنی باید آغازگر انقلاب باشیم: «عمل انقلابی یگانه راهی است که انسان پسامتافیزیکی و ماتریالیست می‌تواند به نوعی تمامیت جریان دست یابد. این عمل انقلابی برای آزادی شخصیت و برهم‌زدن نظم از پیش موجود مستلزم کوشش، هوش و انضباط است همانطور که برای دستیابی به تمامیت معنوی انسان پیشا‌مدرن لازم بود.»

حال نقش هنر مدرن و معاصر چیست؟ هنر مدرن و معاصر از منظر گرویس مستندکننده این کوشش‌ها‌ی انقلابی خود سیال‌سازی است. هنر مدرن و معاصر شکل را سیال می‌سازد و گرویس در کتاب «در جریان» در باب شرایط، محدودیت‌ها و مناسبات آن اندیشه‌ورزی می‌کند؛ بنابراین، می‌توان گفت کتاب از سازه‌های فرهنگی -هنرتام واگنر، نقش سرپرست یا همان کیوریتوردر هنر معاصر، کنشگری هنری، انقلابی شدن، فاشیسم، کمونیسم، کیچ گرینبرگ، رئالیسم، بایگانی‌سازی دیجیتال، گوگل و غیره- به شیوه‌ای سخن می‌گوید که تامین‌کننده اندیشه‌های نویسنده در حوزه شناسایی هنر مدرن و معاصر به مثابه امری سیال و در جریان باشد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...