سفر به انتهای شب | آرمان ملی


«ما بدجایی ایستاده بودیم» [اثر رضا فکری] از سفر آغاز می‌شود؛ سفری در ظاهر برای ادامه‌ تحصیل دو شخصیت اصلی داستان. یکی راوی (شبدیز) و دیگری اسد. انسان‌هایی از دو طبقه‌ فرهنگی و اقتصادی متفاوت و با دنیاهای فکری متفاوت‌تر که تنها وجه اشتراک‌شان، یعنی رده‌ سنی مشابه، آنها را درکنار هم قرار می‌دهد. برخورد اتفاقی این دو در ترمینال و اتوبوس است که ماجراهای بعدی را زنجیره‌وار سبب می‌شود. بخش اعظم این اثر در سفر و جاده‌ها روایت می‌شود، بنابراین پترن اصلی آن «سفر است». منتها از «پترن جست‌وجو» که زیرمجموعه‌ الگوی اصلی روایت است نمی‌توان ساده گذشت. درواقع انگیزه‌ این سفرها، جست‌وجو است؛ جست‌وجوی شخصیت‌ها برای رسیدن به آزادی و استقلال عمل بیشتر یا رسیدن به امنیت و شادی. گرچه در ذات این سفرها نوعی فرار و انفعال نیز وجود دارد. منتها این انفعال آن‌قدر ناگزیر است که مخاطب نیز، آن‌ را در زمان معاصر و جغرافیای مشابه داستان تجربه کرده است.

ما بدجایی ایستاده بودیم رضا فکری

این اثر درباره‌ آدم‌هایی‌ است که هرچقدر به ظن خودشان از حوادث دور می‌شوند باز هم در بدترین زمان ممکن در بدترین نقطه‌ ممکن قرار می‌گیرند. آدم‌هایی که به‌راحتی می‌توانند هر یک از ما باشند و همین حس نزدیک درد مشترک است که مخاطب را تا انتها با خود همراه می‌کند. گرچه استعاره‌ «بدجایی‌ایستادن» را که نام کتاب هم از آن گرفته شده نباید فقط در بودن در زمان و مکان اشتباه دانست؛ بلکه معنای نبودن در زمان و مکان درست را هم می‌شود از آن استنباط کرد. با این استدلال به این نتیجه می‌رسیم که اسد (و به‌طور کل افرادی چون او) به همین دلیل است که به‌جای شکوفاشدن استعدادهایشان، منفعل می‌شوند و حتی رو به افیون و مخدر می‌آورند.

شکل ساختاری کتاب را جدا از فصل‌بندی متداول آن، می‌توان در دو بخش دید: بخش اول که راوی، اسد را همراهی می‌کند و بخش دوم که راوی همراه دو شخصیت دیگر یعنی سعید و سوده است. مطابق با این ساختار، بخش اول ریتم کمابیش تندتری دارد و داستان در خط مستقیم‌تری روایت می‌شود.

بافت زبانی شخصیت‌ها نیز از ویژگی‌های بارز این کتاب محسوب می‌شود. به‌عنوان مثال بافت زبانی اسد علاوه بر اینکه به رده‌ سنی او مربوط است، نوعی بی‌خیالی عمدی و خشم و هنجارشکنی پنهان و عمدی در خود دارد. یا گونه‌ زبانی راوی که به دلیل تحلیل‌های ساده‌انگارانه‌اش، رگه‌هایی از طنز را پیدا کرده است. به‌علاوه‌ ساخت نوعی زبان فیگوراتیو در تقلید از لهجه‌ مردم در اقلیم کرمان که کاملا باورپذیر است. و درعین‌‌حال نویسنده در این راستا از واژه‌ها و ترکیبات قابل فهم و حتی جذاب برای مخاطب خود استفاده کرده است.

در بحث شخصیت‌پردازی تا وقتی مربوط به راوی و اسد است از کلیشه‌ها دور هستیم و شخصیت‌ها کاملا پرداخت شده است. راوی ظاهرا جوانی ا‌ست ساده که اگر دستش برسد از کمک به دیگران دریغ نمی‌کند. اما این ظاهر و پوسته‌ اوست. همچنان که رفته‌رفته متوجه می‌شویم او را نه از گفتارهای ذهنی‌اش، بلکه از رفتارهای گاه ضدونقیضش است که باید بشناسیم. رفتارهای منفعت‌طلبانه که طرف او را تعیین می‌کنند و حتی دوستی‌هایش هم گاهی مصداق بارز ضرب‌المثل معروف «دوستی خاله‌خرسه» می‌شود. در اثبات این ادعا می‌توان به متن خود کتاب استناد کرد و دیالوگی را شاهد آورد که اسد خطاب به شبدیز می‌گوید: «تو شر نهان خوبی داری...»، و اما در مورد اسد که در ابتدا بی‌مهر، لجباز، هنجارشکن و چاپلوس معرفی می‌شود، هرچه پیش‌تر می‌رویم با آشنایی بیشتر از او پی به لایه‌های درونی شخصیتش می‌بریم که نوعی منجی و مرشدبودن را به واسطه‌ هوش هیجانی بالا و توان برقراری ارتباط با افراد مختلف از خود بروز می‌دهد. بنابراین در چندوجهی‌بودن این دو شخصیت هیچ جای شکی باقی نمی‌ماند. باقی شخصیت‌ها گاه چندبعدی و عمیق تصویر شده‌اند، مانند شخصیت هداوندخانی (پدر راوی) و گاه در سطح باقی مانده‌اند. مانند شخصیت اغلب زنان داستان که یا فقط بُعد جنسی‌شان مدنظر قرار گرفته یا بُعد عاطفی مادری‌شان آن‌هم بسیار سطحی. شاید این تصور به ‌وجود بیاید که از دید راوی و مردهای اطرافش و با توجه به برهه‌ زمانی و شرایط جغرافیایی داستان، غیر از این هم نمی‌شد نگاهی به زن داشت؛ که البته تا حدی هم درست است. اما نویسنده می‌توانست با تمهیداتی صدای زنان را جدا از نگاه راوی در اثرش پررنگ‌تر کند. همچنان که در بخشی از کتاب راوی چیزهایی را نقل‌قول می‌کند که خودش هیج تصور روشن و واضحی از آنها ندارد. مانند حادثه‌ کوی دانشگاه که از دو منظر و نگاه بررسی شده است. و البته بدون دخالت طرز فکر راوی در آن. که در این نمونه نویسنده بسیار موفق عمل کرده. در ادامه‌ پردازش شخصیت‌ها باید به این نکته اشاره کرد که برخی شخصیت‌ها به نمایندگی از طبقه و قشر خود، به‌وجود آمده‌اند. مانند شاپور (برادر جانباز شبدیز) یا استاد میانسالی مانند محسن قادری که مثل خیلی از هم‌دوره‌ای‌هایش در جوانی فرصت عاشقی و به‌قولی جوانی‌کردن را نیافته است. البته تصمیم نویسنده مبنی بر حضور تیپیک این افراد در جهان داستان کاملا به‌جاست؛ چراکه همین حضور و اشاره به طبقات مختلف انسانی را، آنچه نیت متن بوده کفایت می‌کند. از طرفی تلاش برای پردازش شخصیتی تمام افراد حاضر در داستان امکان خروج از خط اصلی روایت را دارد و همچنین ممکن است خارج از حوصله‌ مخاطب باشد.

بحث نام‌گذاری شخصیت‌ها نیز به عمق‌بخشیدن و فهم بهتر اثر کمک کرده است. نام راوی، شبدیز است و به «اسب خسروپرویز» اشاره دارد که در متن کتاب هم به‌طور واضح آمده است. این اشاره زنگی‌ است برای توجه مخاطب خاص به این نام. اسب اینجا استعاره از مرکب است. مرکبی که خود قدرت اختیار چندانی ندارد و در خدمت سوارش درمی‌آید. چنان‌که اسب موردعلاقه‌ خسروپرویز که ظاهر بلندبالا و قدرتمندی هم داشته پیش از آن متعلق به رومیانی بوده که نقش دشمن را داشتند. این بی‌ارادگی در باطن و حتی ظاهر نیرومند (اما میان‌تهی) را در شخصیت راوی می‌توان شاهد بود. از طرفی نام اسد به معنای «شیر» می‌تواند اشاره‌ای باشد به سلطان و پادشاه و در اینجا کمی انحصاری‌تر، خسروپرویزی که پس از او همه‌چیز در سلسله‌ پادشاهی‌اش رو به اضمحلال رفت و کشور به‌ دست اعرابی افتاد که بر ایرانیان ظلم‌های بی‌شمار کرده و هر اعتراضی را در نطفه خفه کردند. مصداق مدرن آن‌هم در متن، اعتراض‌های نافرجام و بی‌نتیجه‌ سعید و هم‌نسلانش است در نبود اسد. حتی نام سعید، به ‌معنای خوشبخت هم می‌تواند کنایه‌ای تلخ باشد بر بدبختی او که نماینده‌ قشر جوان در این اثر است.

جدا از این نگاه تاریخی واقع‌گرایانه، نویسنده به ‌صورت تلویحی از اسطوره‌ها نیز در شخصیت‌پردازی و همچنین پرداخت داستان بهره برده است. به‌خصوص ماجرای مربوط به ملاقات اسد و دختر موردعلاقه‌اش در طبقه‌های بالایی ساختمان خوابگاه می‌تواند تداعی‌کننده‌ دیدار زال و رودابه باشد در اساطیر شرقی و ایرانی. البته این‌بار به فراخور زمان و شرایط، این اتفاق در فضایی امروزی رقم می‌خورد. از طرفی برخورد دیگران با آن به‌عنوان یک پدیده‌ ممنوعه و برخوردهای قهری اجتماع است که این دیدار و به‌طور کل این عشق را ناتمام و نافرجام باقی می‌گذارد. همانطور که باقی عشق‌ها در جهان داستان همگی ممنوعه و به‌نوعی ناکفو هستند. نتیجه‌ این ممنوعیت‌ها بی‌ثمری ا‌ست. اگر در داستان زال و رودابه، ثمره‌ای چون رستم وجود داشت که بعد از پدر ناجی مردمان خود محسوب می‌شد در این‌جا کودکی‌ است که هرگز زاده نمی‌شود. به این ترتیب است که کهن‌الگوی ناجی در کتاب، پس از شخصیت اسد به بن‌بست می‌رسد؛ اسدی که هنگام مرگ به «مسیح» تشبیه می‌شود که در این تشبیه هم نوعی مرگ ناجی نهفته است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...