آغوش او پر از آوازهای سفر بود | شرق


رومن پوئرتولاس [Romain Puértolas] در سال 1975 در مون‌پلیه فرانسه به‌دنیا آمده و او نیز مانند اکثر نویسندگان، زندگی پرنشیب‌وفرازی را طی کرده است. به‌جرات می‌توان گفت، تجربه‌ای که او در مشاغل مختلف ازجمله خدمت در پلیس مرزی داشت، هم‌چنین تجربه کار به‌عنوان کارشناس مهاجرت‌های غیرقانونی به او این فرصت را داده تا با شرایط فاجعه‌بار زندگی مهاجرین غیرقانونی آشنا شود. این عوامل در کنار پایمردی و مقاومت او در برابر سختی نوشتن و تکرار و ممارست همچنین تلاش برای چاپ و نشر اثرش، او را قرین موفقیتی رشک‌برانگیز کرده است. رمان «سفر شگفت‌انگیز مرتاضی که در جالباسی ایکیا گیر افتاده بود» [L'extraordinaire voyage du fakir qui était resté coincé dans une armoire Ikea] نخستین رمان نویسنده است که در سال 2013 منتشر شده است. در آغاز با تیراژ محدود نسبت به وضعیت نشر در جامعه اروپا منتشر شد. اما در فاصله زمانی کم تاکنون بیش از سیصدهزار نسخه از آن در فرانسه به ‌فروش رسیده است. به‌این‌ترتیب رومن پوئرتولاس در جایگاه یکی از پرخواننده‌ترین نویسندگان فرانسه نشسته است.

Romain Puértolas رومن پوئرتولاس سفر شگفت‌انگیز مرتاضی که در جالباسی ایکیا گیر افتاده بود» [L'extraordinaire voyage du fakir qui était resté coincé dans une armoire Ikea]

این رمان آیینه بزرگ‌نمایی است از زندگی آدم‌هایی که درد مشترکی را فریاد می‌زنند. درد آوارگی از دیاری ناآشنا به دیاری دیگر که حتی تصویری از آن را در نقشه جغرافیا ندیده‌اند. و دوباره آواره و پناهنده به دیارانی دیگر. این سرنوشت‌ها و این تصاویر تاریخی امروز بشر به‌صورت یک سفر نمادین البته بر بستری کاملا رئال صورت می‌گیرد که مسافرش یک مرتاض هندی به‌نام «اژاتاشاترولاواش پاتل» است، بهانه داستانی با سفر دوروزه این مرتاض از هند به پاریس صورت می‌گیرد تا از فروشگاه ایکیا، تختی میخی بخرد. اما او یک مرتاض است و در چرخه قراردادهای از پیش تحمیل‌شده اسیر موجودی ته جیبش است که همه فرصت‌ها را از او گرفته و مجبور به سیرالعرضی ناخواسته‌اش می‌کند.

او در این مهاجرت اجباری همراه و همگام پناهندگان آسیایی و آفریقایی‌تبار به فاجعه‌بارترین شکل ممکن از راه زمین و دریا، کشورهای اروپایی را دور می‌زند. رمان با برائت استهلالی شروع می‌شود. که درعین‌حال رگه‌هایی از طنز در زبانش است. مرتاض هندی به‌محض دیدن پاریس کلمه سوئدی ایکیا به‌معنای: این دیگر شاهکار است را تلفظ می‌کند درحالی‌که راننده تاکسی ‌خیال می‌کند او آدرس ایکیامال را می‌دهد. او را به آن فروشگاه عظیم و شگفت‌انگیز می‌برد. در وصف زبان ضعیف راننده تاکسی، یک کولی مقیم فرانسه، می‌گوید: «انگلیسی‌اش مثل سگی که می‌خواهد روی زمین پاتیناژ برود افتضاح بود.» با فریب‌دادن راننده، به‌اصطلاح با کش‌رفتن همان پول تقلبی که به‌عنوان کرایه و انعام پرداخت کرده است، اولین شعبده‌بازی او در فرانسه شروع می‌شود، در این مرحله است که داستان با همان سیر روایی آرام ذهن خواننده را به چالش می‌کشد که آیا راننده کولی، با همه زرنگی و تردستی که به آن مفتخر است و مشهور، دست از تعقیب مرتاض کلاهبردار خواهد کشید؟ یا این ضدقهرمان محبوب خواننده در چنگال این کولی و پلیس فرانسه، اسیر خواهد شد؟

شخصیت اصلی رمان که مرتاضی بی‌پول و تحت‌تعقیب پلیس است، بعد از سفارش‌دادن تخت میخی که به‌خاطر خرید آن از هندوستان ماموریت یافته دست به یک شعبده‌بازی تازه‌ای می‌زند. غافل از آن‌که در این مرحله صیاد، اسیر صید می‌شود و تا ابد زنجیری او. زنی که به دام کلاهبرداری مرتاض افتاده تا آخر داستان حلقه ارتباط او با جهان معنی و محرک انگیزه‌های متعالی درون او خواهد بود. «ماری اعتراف کرد که: می‌دونین، مدت‌ها بود مثل امروز نخندیده بودم. و با مردی در مورد چیزهایی تا این اندازه متفاوت حرف نزده بودم، آدم‌هایی که نیکی می‌کنند و خیرخواهی روبه اطراف‌شان سرایت می‌دن. با شما حالم خیلی خوبه.» مرد هندی باور نمی‌کند که زن فرانسوی درباره او این‌طور قضاوت کند. او که تاکنون جز به حیله‌ها و تردستی‌ها برای فریب دیگران فکر نکرده، نخستین ضربه تکان‌دهنده را در آغاز این سفر بر روح خود احساس می‌کند: شک در مورد خودش. از این لحظه جهان درونی او تغییر می‌یابد و منجر به کشف عشق می‌شود. این رمان حکایت یک سفر است. سفری در ارض، با گذشتن از هزاران شهر سنگی که ضد قهرمان پشت‌سر می‌گذارد.

در این رمان، خواننده به‌شکلی کاملا عینی، با زبانی ساده همراه با طنزی تلخ، رنج‌های جهان به‌شدت غیرقابل‌باور مهاجرین و شرایط غیرانسانی تحمیل‌شده بر آنها را به ‌تصویر می‌کشد. ضدقهرمان رمان که برای درامان‌ماندن از آسیب مرد کولی و پلیس پاریس در جالباسی فروشگاه ایکیا پنهان شده، از همین‌جا سرنوشت امسال او به‌سراغش می‌آید. جالباسی پناهگاه او جهت فروش به بریتانیا سوار کامیونی می‌شود که اتفاقا شش پناهنده سودانی در آن مخفی هستند. اینجاست که درد مشترک فریاد می‌شود و مرتاض هندی با دردهایی آشنا می‌شود که روی سینه مرد سودانی سنگینی کرده‌اند. دردهایی که از روز آغاز این سفر طولانی و بی‌سرانجام او را همراهی کرده‌اند.

مرتاض هندی می‌فهمد که مرد سودانی تن به دریا سپرده و خود را به آب‌وآتش زده تا اقبالش را در کشورهای «دلپذیر» بیازماید. او می‌دانست که «تنها ایراد زندگیش این بود که در قسمت بد مدیترانه به‌دنیا آمده بود.» مرد هندی در این قسمت سفر فهمید که این مردان قوی در خارج از محیط زندگی خود به مردانی آسیب‌پذیر، حیوان‌هایی کتک‌خورده با نگاه‌های مرده و بی‌فروغ تبدیل می‌شوند، آنها همه دور از خانه‌هایشان کودکانی کتک‌خورده و رنجوراند. نهادها و بنیادهای اجتماعی برای این طیف از اجتماع در تقابلی از پیش سامان‌یافته و درظاهر به‌غیرعمد قرار گرفته‌اند. تا نهادها و دولت‌های متمدن، این سامانه تلخ و ناروا را شکل و ساختاری موجه جلوه دهند و استحکام ببخشند: «یک طرف موسسات کمک‌رسانی و خیریه قرار داشت و یک‌سو پلیس مرزی» مرتاض ما در این سفر ناخواسته از انگلیس به ایتالیا به اجبار فرستاده می‌شود. در نقاط کور مرزی وقتی که موسسات خیریه و کمک‌رسانان به آنها غذا می‌دهند و دمی از رنج گرسنگی‌شان می‌کاهند. نیروهای پلیس به تعداد ظرف‌های غذای این انجمن‌ها پناهندگان فراری را جستجو و دستگیر می‌کنند. اما مرتاض ما در این سفر چیزهای دیگری هم فهمید. او فهمید که «حتی مهاجران غیرقانونی هم غرور دارند. آنها با ازدست‌دادن اموال، گذرنامه و هویت‌شان شاید همین غرور تنها چیزی است که برایشان باقی می‌ماند.»

دومین عاملی که در مسیر سفر مرتاض هندی را تکان می‌دهد آن است که همسفران پناهنده به او می‌فهمانند پنهان‌شدن در جالباسی برای فرار، مایه شرمندگی نیست بلکه شرمنده واقعی پدری است که حتی نمی‌تواند یک لقمه نان به بچه‌اش بدهد و همه آنها در این کامیون در این شرمندگی شریک‌اند. مرتاض هندی، در این سفر ما را به دیدن تصاویر ناشناخته و دردآلود از زندگی مهاجرین می‌برد، حتی آنها را مانند گربه‌های خیسی می‌بینیم که در شبی بارانی به‌سرعت می‌دوند و می‌پرند پشت کامیونی در حال‌ حرکت، تا از دست پلیس مرزی در امان بمانند تا مرزی دیگر و پلیسی دیگر.

[سفر شگفت‌انگیز مرتاضی که در جالباسی ایکیا گیر افتاده بود با ترجمه ابوالفضل الله‌وردی و توسط نشر ققنوس منتشر شده است.]

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

دی ماهی که گذشت، عمر وبلاگ نویسی من ۲۰ سال تمام شد... مهر سال ۸۸ وبلاگم برای اولین بار فیلتر شد... دی ماه سال ۹۱ دو یا سه هفته مانده به امتحانات پایان ترم اول مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه اخراج شدم... نه عضو دسته و گروهی بودم و هستم، نه بیانیه‌ای امضا کرده بودم، نه در تجمعی بودم. تنها آزارم! وبلاگ نویسی و فعالیت مدنی با اسم خودم و نه اسم مستعار بود... به اعتبار حافظه کوتاه مدتی که جامعه‌ی ایرانی از عوارض آن در طول تاریخ رنج برده است، باید همیشه خود را در معرض مرور گذشته قرار دهیم ...
هنگام خواندن، با نویسنده‌ای روبه رو می‌شوید که به آنچه می‌گوید عمل می‌کند و مصداق «عالِمِ عامل» است نه زنبور بی‌عسل... پس از ارائه تعریفی جذاب از نویسنده، به عنوان «کسی که نوشتن برای او آسان است (ص17)»، پنج پایه نویسندگی، به زعم نویسنده کتاب، این گونه تعریف و تشریح می‌شوند: 1. ذوق و استعداد درونی 2. تجربه 3. مطالعات روزآمد و پراکنده 4. دانش و تخصص و 5. مخاطب شناسی. ...
کتاب نظم جامعه را به هم می‌زند و مردم با کتاب خواندن آرزوهایی پیدا می‌کنند که حکومت‌ها نمی‌توانند برآورده کنند... فرهنگ چیزی نیست که یک بار ساخته شود و تمام شود. فرهنگ از نو دائماً ساخته می‌شود... تا سال ۲۰۵۰ ممکن است مردم کتاب را دور بریزند... افلاطون می‌گوید کتاب، انسان‌زدایی هم می‌کند... کتاب، دشمن حافظه است... مک لوهان می‌گوید کتاب به اندازه تلویزیون دموکراتیک نیست و برای نخبگان است! ...
حریری از صوَر و اصوات طبیعت ژاپنی را روی روایتش از یک خانواده ژاپنی کشیده و مخاطب را با روح هایکوگون حاکم بر داستانش پیش می‌برد... ماجرای اصلی به خیانت شوئیچی به همسرش برمی‌گردد و تلاش شینگو برای برگرداندن شرایط به روال عادی‌... زنی که نمونه کامل زن سنّتی و مطیع ژاپنی است و در نقطه مقابل معشوق عصیانگر شوئیچی قرار می‌گیرد... زن‌ها مجبورند بچه‌هایی را بزرگ کنند که پدرهای‌شان مدت‌ها قبل فراموش‌شان کرده‌اند ...
اصطلاح راه رشد غیرسرمایه‌داری ابتدا در جلسات تئوریک بخش مطالعات کشورهای فقیر و توسعه‌نیافته کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی مطرح شد... ما با انقلابیون ضداستعمار ارتباط برقرار می‌کنیم و آنها را به ادامه مبارزه با امپریالیسم و قطع روابط اقتصادی با آن و حرکت به سمت خودکفایی تشویق می‌کنیم... اگر هم می‌خواهند رابطه تجاری بین‌المللی داشته باشند، با کشورهای کمونیستی ارتباط بگیرند... تنها جریان فکری که واقف بود که چه کاری باید انجام دهد، حزب توده بود ...