پرتره‌ای بی‌نظیر از قرن بیستم | آرمان امروز


هرکس درباره مانس اشپربر [Manes Sperber](1984-1905) رمان‌نویس اتریشی-فرانسوی سخن می‌گوید، اغلب منظورش سه‌گانه او «قطره اشکی در اقیانوس» [Like a tear in the ocean] است؛ سه‌گانه‌ای که چهل سال پیش با ترجمه روشنک داریوش به فارسی منتشر شده بود، اکنون ویراست تازه‌اش از سوی نشر نو روانه بازار کتاب شده است. زیگفرید لنتس نویسنده شهیر آلمانی، «قطره اشکی در اقیانوس» را چنین توصیف می‌کند: «شاهدی بزرگ برای رمان اروپایی‌؛ اثری فلسفی و سیاسی، گونه‌ای کنکاش وجدان، پرتره‌ای بی‌نظیر از زمانه که گاهی به‌نظر می‌رسد که شورواشتیاقِ داستایفسکی در آن به اندازه اخلاق‌پرستی فرانسوی‌ها نقش داشته است.» هاینریش بُل نویسنده آلمانی برنده نوبل ادبیات، آن را یکی از مهم‌ترین آثار منتشرشده پس از سال 1945 می‌نامد، یک کلید رمان اروپایی که آن را با «جنگ و صلحِ» تولستوی مقایسه می‌کند.

خلاصه رمان قطره اشکی در اقیانوس» [Like a tear in the ocean] اثر مانس اشپربر [Manes Sperber]

برای صدمین برنامه باشگاه ادبیات در تلویزیون سوئیس، دانیل کوهن بندیت از مخاطبان خواست که از بین تعدادی از بزرگ‌ترین رمان‌های قرن بیستم، پنج کتاب از مهم‌ترین‌ها را انتخاب کنند و بعد درجمع خود درباره آنها بحث کنند: «هومو فابر»، «مالینا»، «بیگانه»، «گرگ بیابان» و «محاکمه». کوهن بندیت گفت اگر می‌تواست خودش نام کتابی را در بین این‌ها بگذارد انتخابش «قطره اشکی در اقیانوس» بود و به همین دلیل در پایان برنامه خیلی کوتاه این کتاب را معرفی کرد: «قطره اشکی در اقیانوس برای من رمانی است که به تقابل کمونیسم و فاشیسم می‌پردازد. این تلاشی است برای فهمیدن اینکه چطور فردی انقلابی می شود و چرا یک انقلابی باقی می‌ماند. اما این همچنین داستان کسانی است که وقتی متوجه می‌شوند که انقلاب چقدر وحشتناک است، این راه را ترک می‌کنند.»

مانس اشپربر از این طریق بخشی از قرن اخیر را توصیف می‌کند- یکی از دراماتیک‌ترین و وحشتناک‌ترین قرن‌ها. و با وجود این، او رمانی خلق می‌کند که همیشه وقتی آن را می‌خوانیم حال مثبتی برایمان ایجاد می‌کند، سر شوقمان می‌آورد؛ چون از رمان به نتیجه‌ای می‌رسیم، چیزی پیدا می‌کنیم، یعنی جامعه‌ای دموکراتیک. و این نقطه‌قوت مانس اشپربر است: خوش‌بینی شکاکانه او.

کتابی با روایت فانتزی از وقایع دوران 1930 تا پایان جنگ جهانی دوم. شخصیت اول داستان، فابر، بنا به دلایلی کاملا آرمانی عضو حزب کمونیست است. اگرچه بعدها از حذب کناره گیری می‌کند، ولی همچنان به‌دنبال دست‌آویزی است تا کار نوین خود را ادامه دهد و باعث پیشرفت جهان شود. با روی کارآمدن نازی‌ها و وقوع جنگ او سرانجام در یوگسلاوی مستقر می‌شود، کشوری در اروپای شرقی که مخالف استالین بود و استقلال خود را اعلام کرده بود. جایی میان استبداد کمونیست و دموکراسی مطلق. این دقیقا توصیفی خوش‌بینانه از یک بخشی از آن چیزی است که اتفاق افتاده همچنین این توقیف تنها یک تکه از داستان است و نه فلسفه سیاسی به‌معنای عام. دقیقا تکه‌ای واقعی از تئاتر- با هزاران بازیگر.

«قطره اشکی در اقیانوس» (1988- ابتدا در سال 1951 به فرانسه چاپ شد)؛ رمان‌های سه‌گانه مانس اشپربر درباره مسائل مهم سیاسی و اجتماعی در سال‌های 1931 تا 1944 با دورنمایی از گسترش فاشیسم و هولوکاست بنا شده است. (مکررا ابهام پیش می‌آید چراکه اغلب جلد سوم این سه‌گانه نیز همین عنوان را دارد و همچنین عنوان یکی از فصل‌های همین جلد این اسم را به خود اختصاص داده) اگرچه نویسنده شدیدا انکار کرده، اما بسیاری این سه‌گانه را شرح‌حال‌نویسی می‌پندارند و بعضی آن را رمانی می‌دانند که به شخصیت‌های دنیای واقعی در بیرون داستان ارجاع می‌دهد. با وجود اعتراض‌های او این داستان شامل بسیاری از جنبه‌های تجربیات شخصی و پیچیده اشپربر درمورد تعهد سیاسی و ایدئولوژیکی، خیانت و دستاوردش در آن سال‌های پرفرازونشیب بود.

اشپربر یکی از اعضای آن گروه‌های روشنفکران سیاسی بود که طرفدار کمونیسم انقلابی بودند. اما رفته‌رفته متوجه شد که اهداف بشردوستانه این جنبش توسط رهبران شوروی تحریف و به فساد کشیده شده، پس ناگزیر به این مهم پی برد که ادعای حق‌بودن این جنبش هم مانند جنبش‌های دیگر پوچ و درون‌تهی است. در پرونده اشپربر او قبلا هم مخالف مذهب و ضدیهودیت بود. او در سال 1937 از حزب کمونیست جدا شد و از منصب‌های مهمی که در آن داشت استعفا داد. تنش اصلی موجود در سه‌گانه درمورد مخمصه‌ای است که افراد دچار آن شده‌اند. آنهایی‌که زمانی پیرو ارزش‌های بشردوستانه چپ بوده‌اند، ولی حالا این ظلم عیان را پس زده و نیاز مبرم به ایستادگی در برابر نازی‌ها را پذیرفته‌اند که البته الزاما به‌معنای اتحاد با نمایندگان استالین و جماهیر شوروی است و آنها هم چهره شیطانی خود را نشان خواهند داد. انتخاب‌ها بین دو قدرت شیطانی است که هیچ کدامشان کمتر از دیگری نیست؛ همان‌طور که اشپربر تمایل داشت توصیف کند فابر، روبین و بقیه که همزمان باهم به یک تقاطع می‌رسند ترجیح دادند به‌نام عشق برای انسانیت علیه نازی‌ها بجنگند – برای خیری بزرگ‌تر هرچند ناآشنا- و علیه شر، البته نه به‌خاطر ایدئولوژی یا پیوند سیاسی. عدم اطمینان از چنین هدفی نیازمند تعهد شخصی قوی‌تر و عمیق‌تری نسبت به تعهد به یک ایدئولوژی است. اگر قرار بود این هدف به‌صورت انتزاعی اتفاق بیفتد – یعنی به‌صورت مناظره ایده‌ها- همان‌طور که بعضی خواننده‌ها به آن اشاره کردند یک داستان ساده سیاسی می‌شد.

درحقیقت اشپربر از این پیامد اجتناب می‌کند؛ چراکه کاراکترهایش نه‌تنها ایده‌ها را مورد بحث قرار می‌دهند، بلکه فعال و با شور در کشمکش‌هایی که ذهنشان را مشغول کرده درگیر می‌شوند. آنها پرشور و ریسک‌پذیر هستند و تغییر و رشد می‌کنند. به‌علاوه، شخصیت‌ها ساده‌لوحانه به قضیه خیانت نمایندگان شوروی و سیاست‌های خشونت‌آمیز نازی‌ها نگاه نمی‌کنند. شخصیت‌های اصلی قصه که پرتحرکند مدام در اروپا می‌گردند، از سمت شرق به غرب، و کشمکش‌های اخلاقی و ایدئولوژیکی آنها از جهات مختلف باهم همپوشانی دارند. آموزش و تجربه اشپربر به‌عنوان یک روانشناس پیرو ادلر به‌طور بسیار گیرا در کشمکش‌های درونی و شیوه مواجه با مسائل اجتماعی در کاراکترها نمود پیدا می‌کند. شاید پرهیجان‌ترین و نیش‌دارترین قسمت در کل این اثر سه‌گانه – و قطعا یکی از هنرمندانه‌ترین بخش‌ها- فصل یکی مانده به آخر در جلد سوم باشد، فصلی به‌عنوان «قطره اشکی در اقیانوس».

این فصل سرنوشت ساکنان ولینیا را توصیف می‌کند، شهری در شرق لهستان در سال 1944. این ناحیه تقریبا تنها جامعه یهودی باقی‌مانده در لهستان است و ساکنان آن با شرایط اسفناکی مواجهند. آنها را در یک جا جمع کرده‌اند یا کشته می‌شوند و یا به کمپ فرستاده می‌شوند. تنها دو گزینه برایشان باقی مانده: شهادت یا مقاومت. مقاومت‌کردن یک گزینه پیچیده است؛ چراکه نه‌تنها احتمال پیروزی در آن کم است، بلکه بعضی‌ها مجبورند خشونت را انتخاب کنند که آن‌هم اخلاقی نیست و منوط به همبستگی با مردم محلی لهستانی است. آنها هم که به خودی خود تهدیدی کم از نازی‌ها نیستند. اکثریت توسط نازی‌ها از بین رفته‌اند و تنها تعداد اندکی مقاومت را برگزیدند. عاقبت آنها همان‌گونه است که پیش‌بینی شده. به تصویرکشیدن باینی، رهبر خاخام به‌یادماندنی و عجیب این گروه به اندازه داستان آخرین خاخام از مجموعه سواره‌نظام سرخ‌پوش اثر آیزاک بابِل آکنده از ابهام تراژیک است. تراژدی ولینیا با این سه‌گانه همخوانی دارد: اشپربر راه‌حل ساده و پاسخ‌هایی ساده پیشنهاد نمی‌دهد. پیشنهاد عاقلانه‌ای که درنهایت پیش می‌کشد این است که به‌دنبال خرد و درک‌، رفتن به‌خاطر انسانیت بی‌انتها ولی قطعا ارزشمند است، درحالی‌که نتیجه روان‌شناسی‌ای که درباره معصومیت و آینده کودکان به آن اشاره می‌کند کاملا منطبق با عقاید آلبر کامو است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پس از ۲۰ سال به موطن­‌شان بر می­‌گردند... خود را از همه چیز بیگانه احساس می‌­کنند. گذشت روزگار در بستر مهاجرت دیار آشنا را هم برای آنها بیگانه ساخته است. ایرنا که که با دل آکنده از غم و غصه برگشته، از دوستانش انتظار دارد که از درد و رنج مهاجرت از او بپرسند، تا او ناگفته‌­هایش را بگوید که در عالم مهاجرت از فرط تنهایی نتوانسته است به کسی بگوید. اما دوستانش دلزده از یک چنین پرسش­‌هایی هستند ...
ما نباید از سوژه مدرن یک اسطوره بسازیم. سوژه مدرن یک آدم معمولی است، مثل همه ما. نه فیلسوف است، نه فرشته، و نه حتی بی‌خرده شیشه و «نایس». دقیقه‌به‌دقیقه می‌شود مچش را گرفت که تو به‌عنوان سوژه با خودت همگن نیستی تا چه رسد به اینکه یکی باشی. مسیرش را هم با آزمون‌وخطا پیدا می‌کند. دانش و جهل دارد، بلدی و نابلدی دارد... سوژه مدرن دنبال «درخورترسازی جهان» است، و نه «درخورسازی» یک‌بار و برای همیشه ...
همه انسان‌ها عناصری از روباه و خارپشت در خود دارند و همین تمثالی از شکافِ انسانیت است. «ما موجودات دوپاره‌ای هستیم و یا باید ناکامل بودن دانشمان را بپذیریم، یا به یقین و حقیقت بچسبیم. از میان ما، تنها بااراده‌ترین‌ها به آنچه روباه می‌داند راضی نخواهند بود و یقینِ خارپشت را رها نخواهند کرد‌»... عظمت خارپشت در این است که محدودیت‌ها را نمی‌پذیرد و به واقعیت تن نمی‌دهد ...
در کشورهای دموکراتیک دولت‌ها به‌طور معمول از آموزش به عنوان عاملی ثبات‌بخش حمایت می‌کنند، در صورتی که رژیم‌های خودکامه آموزش را همچون تهدیدی برای پایه‌های حکومت خود می‌دانند... نظام‌های اقتدارگرای موجود از اصول دموکراسی برای حفظ موجودیت خود استفاده می‌کنند... آنها نه دموکراسی را برقرار می‌کنند و نه به‌طور منظم به سرکوب آشکار متوسل می‌شوند، بلکه با برگزاری انتخابات دوره‌ای، سعی می‌کنند حداقل ظواهر مشروعیت دموکراتیک را به دست آورند ...
نخستین، بلندترین و بهترین رمان پلیسی مدرن انگلیسی... سنگِ ماه، در واقع، الماسی زردرنگ و نصب‌شده بر پیشانی یک صنمِ هندی با نام الاهه ماه است... حین لشکرکشی ارتش بریتانیا به شهر سرینگاپاتام هند و غارت خزانه حاکم شهر به وسیله هفت ژنرال انگلیسی به سرقت رفته و پس از انتقال به انگلستان، قرار است بر اساس وصیت‌نامه‌ای مکتوب، به دخترِ یکی از اعیان شهر برسد ...