آینه تحول شاعر رمانتیک | شهرآرا


به احتمال نزدیک به یقین، اغلب ما -و به ویژه متولدین دهه‌های ۵۰ و ۶۰ شمسی- کارتون «بینوایان» را دیده‌ایم؛ ژان والژان، ژاور، کوزت و مادرش، فانتین، را می‌شناسیم و از چم وخم داستان و پایان آن مطلعیم. اما هیچ یک از این‌ها سبب نمی‌شود که این رمان درخشان و عظیم را نخوانیم، رمانی که در کنار آن خط داستانی معروف، و البته پرکشش و جذاب، سرشار است از درخشش‌های ادبی یک ذهن بی بدیل، و تحلیل‌های پرشمار تاریخی، اجتماعی، سیاسی، فلسفی و حتی روان شناختی یکی از نوابغ عالَم ادبیات که مدیوم سینما و تلویزیون نه فرصت پرداختن به تمامی آن‌ها را دارد و نه توان آن را.

بینوایان

در ادامه، ضمن دعوت از شما خوانندگان محترم به این ضیافت پرآب ورنگ از کلام و کلمه، به سه نکته راجع به این رمان کم نظیر که خیلی ها، ازجمله ماریو بارگاس یوسا1، معتقدند آخرین رمان بزرگ کلاسیک است اشاره خواهم کرد:

۱- نسخه نخست این رمان، با عنوان «تیره روزان»، در حدفاصل سال‌های ۱۸۴۵ تا ۱۸۴۸ و در پاریس نوشته شد و نسخه دوم آن که همین رمانِ در دست ماست، با حجمی بسیار بیشتر، با عنوان «بینوایان» و در ایام تبعید هوگو در جزیره گوئنسی بین سال‌های ۱۸۶۰ تا ۱۸۶۲. جالب است بدانیم که، با مقایسه این دو نسخه، هم می‌توان به تغییر در اوضاع و احوال روحی نویسنده اش پی برد و هم به دگرگونی در عقاید سیاسی او، از یک سلطنت طلب مشروطه خواه و لیبرال در نسخه اول به جمهوری خواهی نسبتا تندرو با گرایش‌های شبه سوسیالیستی در نسخه دوم. در میان پنج فصل رمان «بینوایان»، شاید فصلی که از همه بیشتر و عریان تر این تغییر در باورهای سیاسی هوگو را نشان می‌دهد فصل چهارم رمان باشد با عنوان طولانی «ترانه کوچه پلومه و حماسه کوچه سن دنی»2 . ناگفته نگذارم که چهار فصل دیگر رمان، به ترتیب، با نام چهار شخصیت مهم داستان نام گذاری شده اند: «فانتین»، «کوزت»، «ماریوس» و «ژان والژان».

۲- هوگو، پیش و بیش از آنکه رمان نویس باشد، شاعر بوده است: تا قبل از پانزده سالگی، بیش از هزار بیت شعر سروده، یک تراژدی منظوم در پنج پرده تصنیف کرده، و اشعار فراوانی هم به تقلید از ویرژیل، شاعر بزرگ لاتین، ساخته است. او، همچنین، در بیست ودوسالگی، به خاطر سرودن قصیده ای درباره مراسم تقدیس و تدهین شارل دهم، پادشاه جدید فرانسه، به همراه لامارتین، مفتخر به دریافت نشان «شوالیه لژیون دونور» می‌شود. بنابراین، همان طور که در مورد بوریس پاسترناک، شاعر و رمان نویس بزرگ روس و خالق «دکتر ژیواگو»، عرض کردیم، هوگو نیز، به مثابه رمان نویسی شاعر، در جای جای رمان «بینوایان»، خواسته یا ناخواسته، و، خودآگاه یا ناخودآگاه، با لحن و بیانی شاعرانه داستانش را تعریف می‌کند. به عنوان تنها یک شاهد، به این جمله از صفحه ۷۲۸ رمان -که به دوران خردسالی کوزت مربوط است- عنایت فرمایید: «یک شعاع افقی آفتاب چهره کوزت را که در خواب بود لمس می‌کرد. دهانش به طور مبهمی نیمه باز بود و خودْ شباهت به فرشته ای داشت در حال آشامیدن نور.»

۳- هوگو، به عنوان یکی از بنیان گذاران و پیشوایان جنبش ادبی رمانتیسیم، به قواعد این جنبش ادبی پای بند است. شاید یکی از مهم ترین جلوه‌های این امر در رمان «بینوایان» حضور پررنگ شخصیت‌های کاملا سفید یا کاملا سیاه، و -از آن طرف- حضور کم رنگ شخصیت‌های خاکستری باشد، امری که در رمان مدرن تقریبا به طور کامل برعکس است. در مقام مثال، عرض می‌کنم که جِرم، حجم و چگالی بالای پلیدی در تناردیه به حدی است که، در مواردی، ممکن است خواننده او را ابلیس مجسم بپندارد (شبیه شخصیت پدر، در «پیرپسر» اکتای براهنی)، و -از آن طرف- جناب بین ونو3 آن قدر اخلاقی و معنوی زندگی می‌کند که گویی قدیسی است اهل کرامت، یا صاحب نَفَسی بیرون آمده از لابه لای صفحات «تذکرة الاولیاء» عطار، و -اگر بخواهیم مثالی سینمایی بزنیم- مشابه شخصیت «فرانسیس آسیزی» در فیلم «برادر خورشید، خواهر ماه» به کارگردانی فرانکو زِفیرلی. این ویژگی، به موازات شاخصه‌های دیگری چون تراکم شدید احساسات، عواطف و هیجانات در بیشتر شخصیت ها، و چه بسا غلبه احساس بر عقل در آن‌ها حین تصمیم گیری‌های مهم، و نیز سرزدنِ رفتارهای بعضا جنون آمیز از آن‌ها رمان «بینوایان» را به یکی از آثار شاخص و سرنمون جنبش ادبی رمانتیسیم بدل ساخته است.

...
1- نویسنده سرشناس و برنده جایزه نوبل ادبی ۲۰۱۰ که در آوریل ۲۰۲۵ چشم از جهان فروبست. او کتابی دارد راجع به «بینوایان» با نام «وسوسه ناممکن» که خوشبختانه کاوه میرعباسی فارسی اش کرده و انتشارات «نیلوفر» به چاپ رسانده است.
2-اولی نام کوچه محل سکونت کوزت جوان است هنگامی که با ماریوس نرد عشق می‌بازد و دومی نام کوچه ای است که در آن ماریوس حین درگیری با نیروهای حکومتی زخمی می‌شود.
3- همان کشیشی که با بخشیدن کارد و چنگال‌های نقره ای دزدیده شده توسط ژان والژان به او و خریدن آبرویش جلوِ پلیس باعث ایجاد تحول عمیق روحی در این مرد شد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...