برگ برگ | شرق


کتاب «یک بازی دونیمه‌ای: فوتبال، تلویزیون، جهانی‌سازی» [A game of two halves : football, television and globalization] اثر کارنل سندوس [Cornel Sandvoss] را می‌توان یکی از کامل‌ترین و بهترین کارها در حوزه جامعه‌شناسی ورزش دانست. سندوس توانسته به‌خوبی ابعاد فوتبال به‌عنوان یک پدیده مدرن را تبیین کرده و تغییرات آن در دوران پساصنعتی را به تصویر بکشد. او به‌ صورت دقیق و کامل پیچیدگی اجتماعی و ویژگی شبکه‌ای‌بودن پدیده‌ها در دنیای امروز را در تحلیل جامعه‌شناختی از فوتبال تصویرسازی می‌کند.

یک بازی دونیمه‌ای: فوتبال، تلویزیون، جهانی‌سازی» [A game of two halves : football, television and globalization] اثر کارنل سندوس [Cornel Sandvoss]

در کنار جامعیت به لحاظ بررسی ابعاد، نکته مهم در کار سندوس، مسئله روش‌شناسی آن و استفاده توأمان از رویکردهای تبیینی و تفسیری است. او ابتدا به بررسی فوتبال بر مبنای رویکرد تبیینی پرداخته و از مفاهیم و نگرش بوردیو برای تحلیل این پدیده بهره می‌گیرد. به‌این‌ترتیب او نشان می‌دهد که چگونه می‌توان بر مبنای طبقات اجتماعی و میزان بهره‌مندی از سرمایه‌های اقتصادی و فرهنگی میان هواداران باشگاه‌های مختلف در فوتبال آلمان (بوندسلیگا) ایجاد تمایز کرد.

او دراین‌باره و به‌ صورت مشخص به بهره‌مندی از سرمایه‌های اقتصادی و فرهنگی اشاره داشته و می‌نویسد: «باشگاه فرایبورگ که متعلق به یک شهر دانشگاهی است، نزد عموم تحصیل‌کرده‌های شهر بسیار محبوب است؛ اما تیمی مثل اف‌سی کلن، غالبا هوادارانی از میان مردم کم‌سواد دارد و اقشار تحصیل‌کرده این شهر خیلی هوادار این تیم نیستند». درعین‌حال او تفسیری کلان و بر مبنای روابط ساختاری و بهره‌مندی از سرمایه‌های مختلف برای توصیف و تحلیل فوتبال و ارتباط آن با افراد و دیگر پدیده‌های اجتماعی را کافی و دقیق ندانسته و می‌کوشد تا آنچه را مصرف فوتبال از سوی هواداران می‌نامد، به‌عنوان وجه دیگر جامعه‌شناسی این ورزش معرفی کند. به‌ صورت مشخص مصرف در نزد سندوس جنبه‌های پدیدارشناسانه پیدا می‌کند.

پدیدارشناسی فوتبال؛ هرکسی از ظن خود شد یار من

سندوس می‌کوشد تا از طریق بررسی تفسیر افراد و هواداران فوتبال از این پدیده و به‌ صورت مشخص باشگاه‌های مورد علاقه‌شان، به پدیدارشناسی فوتبال بپردازد. کار او نشان می‌دهد که هواداران فوتبال با علاقه‌مندان و هواداران دیگر حوزه‌ها مانند هنر متفاوت‌اند. او معتقد است هواداری فوتبال و مصرف این پدیده از سوی افراد «به هواداران اجازه دخالت در فرایندی را می‌دهد که هدف آن برقراری ارتباط با مشخصه‌های بنیادین فرد نظیر طبقه، جنسیت، ارزش‌ها و نظام اعتقادی است. ازاین‌رو هواداری فوتبال، فضایی را خلق می‌کند که هواداران خود را بازتاب می‌دهند». سندوس با استناد به مک لوهان می‌گوید که هواداری فوتبال همان بسط خویشتن است. از این منظر هواداری در این عرصه با دیگر حوزه‌ها متفاوت است؛ زیرا هوادار فوتبال جزء یا بخشی جدا از متن فوتبال نیست؛ بلکه بخشی از متن این عرصه محسوب می‌شود. او نشان می‌دهد که اولا هواداران یک باشگاه خاص می‌توانند تفسیری کاملا متفاوت و حتی متضاد از هواداری خود داشته باشند و ثانیا بیش از آنکه به باشگاه و بازیکنان توجه کنند، تفسیر خود از فوتبال و هواداری را به دیگر مصرف‌کنندگان یعنی دیگر هواداران معطوف کنند.

اشاعه سیاسی و فرهنگی فوتبال؛ فوتبال به‌مثابه امری جهانی

فوتبال درعین‌حال که وجوه و ابعاد محلی و منطقه‌ای می‌یابد، ابعادی ملی، منطقه‌ای و حتی جهانی یافته است. برای اثبات این منظور، کتاب به موضوع هواداران یک باشگاه در خارج از مرزهای شهری، ایالتی، ملی و حتی قاره‌ای اشاره دارد.

رابطه فوتبال و حامیان مالی مسئله دیگر مورد تأکید سندوس است. فوتبال به‌عنوان یک پدیده جهانی پیوندی جدی با عرصه صنعت و اقتصاد دارد. او می‌کوشد نشان دهد که در یک فرایند پیچیده ارتباطی میان سیاست، اقتصاد و فوتبال چگونه شبکه‌ای چندوجهی در اطراف این پدیده شکل‌ گرفته و مجموعه‌ای از ارزش‌ها و هنجارهای سیاسی و متعلق به فضای عمومی در کنار منافع اقتصادی، فرهنگ و نظامی معنایی خاصی در اطراف پدیده فوتبال پدید می‌آورد که البته با وجود وجوه مشترک در انواع مختلف آن، ویژگی‌های منحصربه‌فرد و ویژه در جوامع گوناگون می‌یابد. این شبکه‌ای‌شدن و درهم‌تنیدگی تا اندازه زیادی تنها بر روی کاغذ قابل‌ تمایز است و در جهان اجتماعی و نظام معنایی پدیدارشده در اطراف فوتبال، به‌مثابه بخشی از هویت این پدیده محسوب می‌شود. سندوس در اینجا به یکی‌شدن برندهای تجاری و صنعتی با نمادها و لگوی باشگاه اشاره می‌کند، به این معنی که برند اقتصادی تبدیل به بازتاب باشگاه نزد هواداران می‌شود.

رسانه و فوتبال؛ از تکمیل و پیچیدگی شبکه تا تولد پدیده‌ای جدید

کاستلز به‌درستی نشان می‌دهد که رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، ساختار قدرت و شبکه‌ها را دگرگون کرده و سطح دیگری از امکان خلق معنا و ارتباط را فراهم می‌آورد و این امر درباره فوتبال نیز صدق می‌کند. گسترش رسانه‌ها و به‌ صورت مشخص پخش وسیع رقابت‌های ملی، بین‌المللی و جهانی نوعی از تبادل و گستره ارتباطات را فراهم آورده که می‌تواند تا حد زیادی پیوند فوتبال با حوزه اقتصادی، فضای عمومی، امر سیاسی و ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگی را توسعه دهد و به‌این‌ترتیب آن را تبدیل به پدیده‌ای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کند.

باوجود‌این ارتباط فوتبال و رسانه و به‌ صورت مشخص تلویزیون در سطحی متفاوت قابل‌ تحلیل است. پخش رقابت‌های فوتبال از رسانه‌ها به‌ویژه تلویزیون سبب شکل‌گیری پدیده‌ای جدید به نام فوتبال تلویزیونی شده که سندوس به‌درستی و در قیاس با آنچه در استادیوم و محل برگزاری بازی‌های فوتبال می‌گذرد، از آن با عنوان فراواقعیت یاد می‌کند. فوتبال تلویزیونی فراواقعیت است به‌این‌دلیل که مجموعه‌ای از تصاویر برای بیننده نمایش داده می‌شود که با آنچه مشاهده‌گر در دنیای واقعی و در کنار یک زمین فوتبال از بازی می‌بیند، کاملا متفاوت است. البته روی دیگر سکه این تفاوت از نبود امکان مشاهده برخی از واقعیات از صفحه تلویزیون حکایت دارد که تنها در جهان واقعی قابل‌ مشاهده است. شاید بهترین شاهد بر این مدعا تماشای از نزدیک مسابقات فوتبال از سوی مربیان دیگر تیم‌های رقیب است؛ درحالی‌که ایشان به‌سادگی به این مسابقات به‌ صورت زنده از رسانه‌ها دسترسی دارند. شیوع فوتبال تلویزیونی، سبب نمونه‌های متفاوتی از مصرف این پدیده از طرف هواداران شده است.

عقلانی‌سازی و استانداردسازی پدیده فوتبال از طریق پخش تلویزیونی آن در کنار گم‌شدن ارجاعات جغرافیایی، تاریخی و اجتماعی، آنچه بی‌مکانی و بی‌هویتی استادیوم‌ها و البته هواداران فوتبال نام‌گذاری می‌شود، همگی از ثمراتی است که سندوس برای فراواقعیت فوتبال تلویزیونی از آن یاد می‌کند. سندوس معتقد است تماشای فوتبال به‌ صورت واقعی و از نزدیک «مظهر نوعی ارتباط است»؛ ارتباطی چندسویه میان بازیکنان با تماشاگران و هرکدام آنها با نیمکت و البته تماشاگران و هواداران با یکدیگر که در فوتبال تلویزیونی هیچ‌یک از اینها معنا ندارد. کتاب «فوتبال، تلویزیون، جهانی‌سازی؛ یک بازی دونیمه‌ای» اثر کارنل سندوس با ترجمه رضا شجیع و علی نامدار آزادگان در 234 صفحه در نشر چشمه منتشر شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...