اگر حرفی داری جایی برایش پیدا کن | اعتماد


از مواردی ‌که هنرمندان جوان دوست دارند بدانند این است که چگونه و از چه راه‌هایی هنرمندان نسل پیش توانسته‌اند هنرشان را به جهانیان نشان دهند‌ و به وسیله آن به موقعیت هنری‌ای دست یابند که تامین‌کننده شرایط بهتری برای حرفه و زندگی‌شان شود. به‌ویژه هنرمندان جوانی که برای بال و پر گشودن در محیطی فراخ‌تر رنجِ مهاجرت به کلانشهر‌ها را با همه موانع و مشکلات به جان می‌خرند. «چند نامه به هنرمندی جوان» [Letters to a young artist] پاسخی است از طرف هنرمندان باتجربه و جاافتاده که هر یک از دیدگاه خود به هنرمند جوان خیالی در قالب نامه‌ای که خطاب به آنها نوشته‌اند و ایده اصلی آن الهام‌گرفته از کتاب «چند نامه به شاعری جوان» اثر راینر ‌ماریا‌ ریلکه است.

چند نامه به هنرمندی جوان» [Letters to a young artist]

این نامه‌ها نخست در مجله «آرتان‌پییر» در تابستان 2005 به چاپ رسید. آنچه در تمامی نامه‌ها کم‌وبیش هویداست تلاش توان‌فرسای هنرمندان نسل قبل برای نشان دادن استعداد پنهان خود است. تلاشی برای کشف خویش و تقلایی مدام برای ماندن در جهان نامکشوف و رازآمیز هنر. در نامه‌ها ما با موضوعات متنوعی روبه‌رو می‌شویم که شاید بارها در خلوت خود بدان اندیشیده‌‌ایم و پاسخ‌هایی نیز به پرسش‌های فردی خود داده‌ایم. از این رو خواندن جواب‌هایی گاه مشابه و گاه بسیار متناقض نسبت به پاسخ‌های خودمان جذاب و لذت‌بخش است.

جوزف گریگلی برای هنرمند جوان از توانایی منفی سخن می‌گوید: 200 سال قبل جان کیتزِ شاعر در حالی که به خاطر مشکلات مالی از پا درآمده بود و آثاری را مطالعه می‌کرد که پیش از او نوشته شده بودند- شکسپیر، اسپنسر و میلتون- در مقابل این سوال مایوس‌کننده به زانو درآمد که: «چه کاری برای انجام دادن باقی مانده است؟» او به کارش ادامه داد و زمانی معادل دو سه سال چند قصیده نوشت. آن شعرها ادبیات را در مسیر جدیدی قرار دادند. اما در نشریات درباره آثارش بد نوشته شد. دید کتاب‌هایش ته انبارها خاک می‌خورند و درست بعد از رسیدن به 25 سالگی درگذشت. علاوه بر همه این مشکلات دختری را که دوست داشت به او پاسخ منفی داد. اما نکته اینجاست که کیتز راه جدیدی پیدا کرد. او نام آن را «توانایی منفی» گذاشت. با همه وجود و از صمیم قلب غرق نوشتن بهترین شعرهایی شد که می‌توانست بنویسد. کیتز در نامه‌ای به برادرانش «توانایی منفی» را به عنوان راهی برای زندگی کردن شرح می‌دهد. مسیری که در آن شخص می‌تواند در میان نادانسته‌ها، رازها و شک‌ها زندگی کند و مجبور نباشد با ناراحتی به دنبال حقیقت و دلایل آن بگردد.

عنصر شهرت برای هنرمند جوان از همان روزهای آغازین مساله‌ای جذاب بوده است و در میانه کارهایش همیشه گوشه چشمی هم بدان داشته است. توماس نوزکووسکی در نامه‌اش به بیان این مساله می‌پردازد: شهرت وقتی به دست می‌آید ممکن است هنرمند را دچار سوءتفاهم کند. زندگی واقعی هنرمند تنهایی است. پیش از آنکه نوبت ما به پایان برسد مدت زمان زیادی را در تنهایی سپری خواهیم کرد و تنها به آثاری که ساخته‌ایم خیره می‌شویم. اگر کسی بخواهد زندگی هنرمندان را کاملا درک کند باید این بخش از زندگی روزمره آنان را در نظر بگیرد. بیشتر کسانی که دست از کار می‌کشند به دلیل این تنهایی است تا هر دلیل دیگری. اگر تنها یک مهارت ضروری برای بقا وجود داشته باشد که باید آن را یاد بگیری این است که چطور در طول سال‌ها خود و کارت را زنده نگه داری. تنها یک روش برای انجام این کار وجود دارد و آن هم این است که عاشق کاری که انجام می‌دهی باشی. از کارت هیجان زده شوی و البته تمام فکر و ذکرت به وجود آوردن آثار هنری باشد. اگر برای پیش بردن کارت نیاز به تایید دیگران داشته باشی دچار دردسر می‌شوی.

موقعیتی که هنرمندان معروف به دست آورده‌اند و اکنون به گونه‌ای است که می‌توانند از راه هنرشان نان بخورند و دغدغه اقتصادی نداشته باشند. اما همیشه بدین منوال نبوده است و زندگی بیشترشان دچار فراز و نشیب‌هایی از این دستی که کای‌گوکیانک می‌نویسد بوده است: «کار کردن در رستوران، ظرف شستن، چهره مردم در خیابان را برای پول کشیدن و نمایش دادن کار در گالری‌ها برای فروش چندان اهمیت ندارد. این‌ها تنها راهی برای چرخاندن زندگی هستند. نکته مهم این است که هدف داشته باشی و راهی هنرمندانه برای رسیدن به آن پیدا کنی و در طول راه اعتقادت به هدف را از دست ندهی و خلاق باقی بمانی. با وجود این خرج زندگی را از راه نقاشی در آوردن احتمالا تو را نزدیک‌تر به مواد نقاشی و آرزوهایت نگه می‌دارد.»

آدرین پایپر در نامه کوتاه و اثرگذارش روی نقطه خوبی دست گذاشته است و آن رابطه میان جایزه‌ها با صداقت و آزادی اندیشه است. او می‌نویسد: «هر بار که شرکت در عالم هنر و صداقت با یکدیگر درگیر می‌شوند و تو شرکت در دنیای هنر را انتخاب می‌کنی با این دلیل که مستحق آن هستی روح خودت را می‌شکنی. بخشی از وجودت را که دلیل موجهی برای امید و ایمان داشتن و اعتماد به دیگران است. حس خودپسندی درونت را بکش. نابودش کن. باور معصومانه به خوب بودنت را که این اعتقاد را در تو می‌پروراند که شایستگی امتیازها و جایزه‌ها را داری. همان جایزه‌هایی که در حسرت به دست آوردن‌شان می‌سوزی. آن حس و هر چیزی که ارزش و معنا به شرکت به دنیای هنر می‌دهد بکش و موفقیت‌های بی‌شمار و رضایت‌ خاطری که وعده می‌دهد نابود کن. تو برای خود جهنمی از بدبینی، تردید، ریا و تنفر از خود در تمام روابطت بنا می‌کنی. جهنمی که هیچ مقدار پول، قدرت یا شهرت آن را از بین نمی‌برد. همچنین آگاهی نیمه‌پنهان زهرآگینی به اینکه تو خودت بهتر از آنهایی که محکوم‌شان می‌کنی نیستی. دوست جوان عزیزم خیلی بعید است در دنیای حرفه‌ای به دلیل رسیدن به مرحله «صداقت و آزادی اندیشه» پاداشی دریافت کنی. این کار تو را مشهور هم نمی‌کند.

بر خلاف آن کم‌کم شناخته می‌شوی به اینکه آدم سرسختی هستی، با کسی همکاری نمی‌کنی، انعطاف‌ناپذیری و حتی خودویرانگری. و با تو مطابق اینها رفتار می‌شود و در فهرست سیاه قرار می‌گیری. اگر این عکس‌العمل‌ها برای تو مهم است به خاطر داشته باش که همیشه انتخاب‌های دیگری هم هست: صداقت خودت را حفظ کنی و امتیازها را بپذیری یا اینکه دست از مقاومت بکشی، وارد جریان شوی و جایزه‌ها را قبول کنی.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

روایت عریان رویارویی صدر است با مرگ... پیش از این با ایستادن در بالکن خانه مهرناز به دریا خیره می‌شدی، نفس‌های عمیق می‌کشیدی و از تماشای پهنه بی‌کرانش لذت می‌بردی. اما حالا بی‌تفاوت شده‌ای. نه به‌درستی طلوع خورشید را می‌بینی و نه غروبش را... خودنمایی یک تنهایی تمام‌نشدنی... زمان در تمام کتاب کند و سنگین می‌گذرد و می‌تواند مخاطب را در تجربه لحظات بحرانی با نویسنده همراه کند... حالا در لحظات مرگ سرخوشانه به زندگی آری می‌گوید ...
جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...