حفظِ مقامِ بلندِ کتاب | سازندگی


محمود حدادی از برجسته‌ترین مترجمان امروز ایران است که سهمِ به‌سزایی در معرفی آثار آلمانی‌زبان به فارسی دارد. حدادی متولد 1326 در قزوین است و درحال حاضر، استادیار گروه زبان و ادبیات آلمانی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی تهران است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگویی است با این مترجم باسابقه از ترجمه نخستین کتاب تا علایق و سلایق او در ترجمه آثار ادبیات آلمانی‌زبان.

محمود حدادی

اولین‌ خاطره آشنایی‌تان با کتاب به چه زمانی برمی‌گردد؟

قرآن‌خوانی بزرگ‌ترها بود، حافظ‌خوانی آنها، و علاقه بسیارشان به تمثیلهای ناصرخسرو، علاقه‌ای که گویای سوادآموزی در مکتبخانه‌های قدیم بود: «روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست...» یک‌بار هم نوحه‌خوانی ظهر عاشورا، درحالی‌که من را که بچه بودم، جزو سیاهی لشگر تعزیه بالای شتر نشانده بودند و من از بلندای کوهان برای اولین‌بار با پدیده افق آشنا شدم! اما مشخص‌تر «موش‌و‌گربه» عبید زاکانی در خاطرم مانده است، با صدای پدر.

از کودکی تا نوجوانی و جوانی و بزرگسالی، در هر دوره چه کتابی روی شما بیشترین تاثیر را گذاشت؟
آنچه از دوران مدرسه و مطالعه شخصی در خاطرم مانده، «روبینسون کروزوئه» است و از مجله‌های کودکان «داستان شاه‌آرتور»، همه سرگرمی هیجان‌آور روزهای کودکی. توصیف صحنه‌های این داستانها بسیار ملموس و قابل تجسم بود، چون که هنوز رسانه‌های تصویری جای رسانه‌های دیگر را نگرفته بودند و ذهن از طریق خواندن به‌آسانی توصیف را به تصویر تبدیل می‌کرد. یک نوبت هم رمانهای پر‌اشک‌و‌آه رواج یافت، مانند «فرنگیس» اثر سعید نفیسی که بعدها ملهم از «وِرتر» گوته تشخیصش دادم. حضوری برجسته‌تر اما «بینوایان» داشت، که بیشتر تأثیری مثل داستان عاشقانه با مایه‌های عیاری به‌جا می‌گذاشت.

یک چند هم می‌شد با روزی دو ریال از یک کهنه فروش کتاب پلیسی عاریه گرفت. آنچه در داوری این کتابها می‌شود گفت اینکه پس زمینه تاریخی و اجتماعی‌شان ناآشنا می‌ماند. رمانی مانند «ژان کریستف» علیرغم جانب تاریخی و هنرشناسی‌اش خلاصه می‌شد به یک داستان عاشقانه، بدون اینکه از جهان‌بینی نویسنده شناختی منتقل کند. و این نقص گویای آن بود که مطالعه شخصی شاگردان دبیرستانی انعکاسی در کلاسهای درس نمی‌یافت و نظام آموزشی به راهنمایی در این امر اعتنایی نداشت. در این میان فقط «شازده‌ کوچولو» بود که تفکری انتقادی منتقل می‌کرد؛ آن‌هم برای اینکه ساختار تمثیلی آن ورای زمان و مکانی خاص، نگاهی جهانی داشت.

هرچه تا آن زمان از کتاب به دم دست ما می‌آمد، ترجمه بود و کمتر داستانهای فارسی در حوزه دیدمان قرار می‌گرفت، مگر آثار صادق هدایت که مجموعه آنها در کتابخانه هر دبیرستانی موجود بود. من اما آگاهانه‌تر به مطالعه نیما یوشیج پرداخته‌ام که در آغاز دهه چهل کم کم از زیر بار پیشداوری سنت‌پرستانه بیرون می‌آمد و شعرش به رسمیت شناخته می‌شد، خاصه شعرهای اجتماعی‌اش مثل «آی آدم‌ها».

از بین آثار ادبی ایران و جهان، کدام‌یک از کتاب‌ها، حیرت‌زده‌تان کرده است؟
در «بوف کور» یک فضای مالیخولیایی و گوشه‌گیرانه هربار مسحورم کرده است و اگر فرصت باشد، دوباره آن را می‌خوانم، شاید با تفسیرهای آقای کاتوزیان. جز این شاید در داستانهای کافکا انسانهایی را دیده‌ام که به چشمم آشناتر می‌آیند و گمان می‌کنم با آنها اشتراک هویت دارم.

کتابی هست که شروع کرده باشید به ترجمه‌اش، ولی به دلایلی نتوانسته‌اید تمامش کنید و بی‌خیالش شده باشید؟
حتما. رمانی با عنوان «داستان مردم آبدرا» از مارتین ویلند، نویسنده بزرگ آلمانی. آبدرا شهری است که دموکریت فیلسوف در آن زندگی می‌کرده و به عنوان انسانی فهیم و جهان‌وطن همیشه با همشهری‌های خام و کوته‌بین خودش دردسر داشته. رمان چهار فصل دارد که یک فصل آن وارد ادبیات جهانی شده است: «نزاع بر سر سایه خر». یک خرکچی خرش را به طبیبی کرایه می‌دهد تا طبیب در محله‌ای دور به عیادت بیمار برود. اما در راه چون هوا گرم بوده است و اطراف هم خالی از درخت، طبیب پیاده می‌شود تا در سایه خر استراحتی بکند. اما با اعتراض خرکچی رو‌به‌رو می‌شود که خودِ خر را کرایه داده است، نه سایه آن را. و حال در همه ساکنان شهر تفرقه می‌افتد که آیا حق با طبیب است یا خرکچی که پول بیشتری طلب می‌کند. من در ترجمه‌ام نتوانستم به شوخ‌طبعی و طنز شیرین این رمان طراوتی بدهم که به فضای کلی آن شکل می‌دهد. یاد زنده‌یاد محمد قاضی افتادم که با شوخ‌طبعی و طنازی‌اش، بدون شک این رمان را برای قلم خود بسیار مناسب می‌یافت. نتیجه آنکه باید متنی را برای ترجمه در دست گرفت که با روحیه آدم سازگار باشد.

اگر قرار بود یک شخصیت داستانی باشید، چه کاراکتری را از ادبیات ایران یا جهان ترجیح می‌دادید؟
من میل دارم فقط تماشاگر دنیا باشم. می‌بینم اگر تمایل به تغییر داشته باشی، درنهایت سرت به سنگ می‌خورد. از این لحاظ تحمل‌پذیری قهرمانان کافکا برایم خویی آشناست.

کدام‌یک از ترجمه‌های‌ خودتان را دوست دارید و پیشنهاد می‌دهید؟
من از نویسندگان مشهور آلمانی اثر زیادی ترجمه نکرده‌ام. بیشتر به آثار نویسندگانی پرداخته‌ام که در ایران خیلی شهرت نداشته‌اند، مثل برونو فرانک یا هاینریش مان. اگر بپرسند دوست دارم خاصه به خانمها داستان «مارکوئیز فون او...» ، اثر کلایست را توصیه کنم. این، داستان ایثار حماسی یک زن است که از وجود خودش به‌عنوان زن درکی ملکوتی دارد.

کدام‌یک از کاراکترهای آثار ترجمه‌تان را دوست دارید و مایلید جای آن باشید؟
تنهاییِ قهرمانِ «مرگ در ونیز» برایم حسی بسیار ملموس است.

اگر بخواهید اولین روزی را که تصمیم گرفتید ترجمه کنید، تصویر کنید، چگونه آن را روز را روایت می‌کنید؟
آخ، از ترجمه اولم، برگردان رمان «زیردست»، اثر هاینریش مان لذت روزانه برده‌ام، خاصه که قهرمان آن انسانی منفی است، فرصت‌طلبی قهار که به قدرت و ثروت می‌رسد، اما خام و نوکیسه می‌ماند. من این سنخ انسانها را «طبیعی‌تر» تشخیص داده‌ام.

شده در دوران حیات مترجمی‌تان به نویسنده یا کتابی حس خوبی پیدا کرده باشید و بگویید کاش نویسنده این کتاب من بودم؟
داستان «میشائیل کلهاوس» از کلایست. این داستان البته به سنخ رمانهای «راهزن جوانمرد» شباهت دارد، مثل «اینجه ممد». ولی باید گفت برعکس، بنای فکری آن ستایش از قانون است. کلهاوس در مواجه با بی‌قانونی است که دست به شورش می‌زند، و بعد با تحمیل قانون، خودش اولین کسی است که حکم آن را می‌پذیرد و داوطلبانه به قتلگاه خودش می‌رود.

وقتی به آثار ترجمه‌تان نگاه می‌کنید شده از ترجمه برخی از آ‌نها پشیمان شده‌ باشید یا بخواهید دوباره آن را ترجمه کنید؟
باید اعتراف کنم که به‌نسبت خیلی دیر به یک نثر قابل قبول رسیده‌ام. و هنوز هم باید هر ترجمه را چندین‌بار بازخوانی کنم تا سبک آن را درست‌تر از آب دربیآورم و به انطباق و روانی لازم برسانم. به‌این‌ترتیب نباید از ترجمه خاصی پشیمان باشم. شاید هم نباید خودم را مترجم حرفه‌ای بدانم! به دلیل آنکه از این راه نان به دست نمی‌آورم. نان به دست‌آوردن از این راه امروزه بسیار سخت است و این امر یک لطمه بزرگ به دنیای ترجمه.

نگاه‌تان به سیاست و جامعه پس از سال‌ها ترجمه، چقدر فرق کرده با دورانی که جوان‌تر بودید و هنوز کتابی ترجمه نکرده بودید؟
من هرروز یاد آن مصرع از رودکی میافتم که: «گیتی است، کی پذیرد همواری»؛ به‌این‌ترتیب شاید با شخصیتهای صادق هدایت یا کافکا نزدیکی بیشتری احساس می‌کنم.

وقتی کتابی را برای ترجمه انتخاب می‌کنید، خودتان را به چیزهایی متعهد می‌دانید؟
هنر یعنی کیفیت. غافل‌شدن از این امر کار را تباه می‌کند. در سایه این اصل ترجمه رمان تاریخی را ترجیح می‌دهم، از آن جمله بوده «عروسی خونین پاریس» مربوط به جنگهای عقیدتی کاتولیکها و پروتستانها در فرانسه قرن هفدهم.

بهترین خاطره انتشار اولین کتابتان را برای ما بگویید؟
در نشر فاریاب که دیری است تعطیل شده، با نثر پخته خانم غزاله علیزاده آشنا شده‌ام. از همانجا هم خشایار دیهیمی دورادور در انتخاب آثارم تأثیرگذار بوده است.

بهترین خاطره‌ای که از خواننده‌های آثار ترجمه‌تان دارید؟
جوانهای شهرستانی گاه با دیدنم خوشحال می‌شوند. من هم از دیدار آنها! اما از شنیدن تمجید احتمالی باید پرهیز کرد. هر ترجمه به‌مثابه یک دوره درسی است. باید همیشه دانش آموز ماند.

فکر می‌کنید تجربه کتاب‌های الکترونیکی و صوتی به صنعت نشر کتاب کاغذی ضربه می‌زند؟ نوستالژی شما هنوز کاغذ است؟
غرور دانشمندان و نویسندگان هر ملتی تا به امروز این بوده که کتابخانه شخصیشان را از خودشان به یادگار بگذارند و آن را به شهر خود و حتی ملتشان اهدا کنند. جا دارد کتاب این مقام خودش را همچنان حفظ کند.

از رویاهای‌تان بگویید؟ کدام رویاها را ترجمه کردید کدام‌ها نه؟ کدام‌ها شکل واقعی پیدا کردند کدام‌ها نه؟ هنوز هم رویاها در زندگی‌تان حضور دارند؟
رویاهای من همه در کتابهایی آمده‌اند که ترجمه کرده‌ام، اگر که محتوای این کتابها را متکی به سنت اومانسیم یونانی یا انسان‌دوستی بدانیم. با این توصیف هر ترجمه، اگر قبول بیابد، روزنی است رو به فرهنگ.

اولین نمایشگاه کتاب در قرن نو. نقدتان به نمایشگاه به شکلی فعلی چیست و آینده کتاب را چگونه می‌بینید؟
بیشتر به‌نوعی جشن جوانان می‌ماند در سایه کتاب. جنبه تجاری آن به مراتب می‌چربد. از حمایت رسانه‌ای هم هیچ برخوردار نیست.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

نوشتن از دنیا، در عین حال نوعی تلاش است برای فهمیدن دنیا... برخی نویسنده‌ها به خود گوش می‌سپارند؛ اما وقتی مردم از رنج سر به طغیان برآورده‌اند، بدبختیِ شخصیِ نویسنده ناشایست و مبتذل می‌نماید... کسانی که شک به دل راه نمی‌دهند برای سلامت جامعه خطرناک‌اند. برای ادبیات هم... هرچند حقیقت، که تنها بر زبان کودکان و شاعران جاری می‌شود، تسلایمان می‌دهد، اما به هیچ وجه مانع تجارت، دزدی و انحطاط نمی‌شود... نوشتن برای ما بی‌کیفر نیست... این اوج سیه‌روزی‌ست که برخی رهبران با تحقیرکردنِ مردم‌شان حکومت کنند ...
کسی حق خروج از شهر را ندارد و پاسخ کنجکاوی افراد هم با این جمله که «آن بیرون هیچ چیز نیست» داده می‌شود... اشتیاق او برای تولید و ثروتمند شدن، سیری ناپذیر است و طولی نمی‌کشد که همه درختان جنگل قطع می‌شوند... وجود این گیاه، منافع کارخانه را به خطر می‌اندازد... در این شهر، هیچ عنصر طبیعی وجود ندارد و تمامی درختان و گل‌ها، بادکنک‌هایی پلاستیکی هستند... مهمترین مشکل لاس وگاس کمبود شدید منابع آب است ...
در پانزده سالگی به ازدواج حسین فاطمی درمی‌آید و کمتر از دو سال در میانه‌ی اوج بحران‌ ملی شدن نفت و کودتا با دکتر زندگی می‌کند... می‌خواستند با ایستادن کنار خانم سطوتی، با یک عکس یادگاری؛ خود را در نقش مرحوم فاطمی تصور کرده و راهی و میراث‌دار او بنمایانند... حتی خاطره چندانی هم در میان نیست؛ او حتی دقیق و درست نمی‌دانسته دعوی شویش با شاه بر سر چه بوده... بچه‌ی بازارچه‌ی آب منگل از پا نمی‌نشیند و رسم جوانمردی را از یاد نمی‌برد... نهایتا خانم سطوتی آزاد شده و به لندن باز می‌گردد ...
اباصلت هروی که برخی گمان می‌کنند غلام امام رضا(ع) بوده، فردی دانشمند و صاحب‌نظر بود که 30 سال شاگردی سفیان بن عیینه را در کارنامه دارد... امام مثل اباصلتی را جذب می‌کند... خطبه یک نهج‌البلاغه که خطبه توحیدیه است در دربار مامون توسط امام رضا(ع) ایراد شده؛ شاهدش این است که در متن خطبه اصطلاحاتی به کار رفته که پیش از ترجمه آثار یونانی در زبان عربی وجود نداشت... مامون حدیث و فقه و کلام می‌دانست و به فلسفه علاقه داشت... برخی از برادران امام رضا(ع) نه پیرو امام بودند؛ نه زیدی و نه اسماعیلی ...
شور جوانی در این اثر بیشتر از سایر آثارش وجود دارد و شاید بتوان گفت، آسیب‌شناسی دوران جوانی به معنای کلی کلمه را نیز در آن بشود دید... ابوالمشاغلی حیران از کار جهان، قهرمانی بی‌سروپا و حیف‌نانی لاف‌زن با شهوت بی‌پایانِ سخن‌پردازی... کتابِ زیستن در لحظه و تن‌زدن از آینده‌هایی است که فلاسفه اخلاق و خوشبختی، نسخه‌اش را برای مخاطبان می‌پیچند... مدام از کارگران حرف می‌زنند و استثمارشان از سوی کارفرما، ولی خودشان در طول عمر، کاری جدی نکرده‌اند یا وقتی کارفرما می‌شوند، به کل این اندرزها یادشان می‌رود ...