رضا امیرخانی (1352-تهران) آنطور که خودش می‌گوید هرگز سعی نکرده‌ برای خوش‌آمدِ دولتی چیزی بنویسد، بلکه در هر موقعیتی باید حقیقتِ مکتوم آن دوره را نوشت. او در این گفت‌وگو نیز به شکلی از حقیقتِ مکتومِ دیگری سخن می‌گوید که می‌توان از آن به‌عنوان «شکاف نسل‌ها» یاد کرد؛ شکافی که پس از جنگ ایجاد شده و سیاستمدران ما، یا آن را نمی‌بینند یا نمی‌خواهند ببیند. امیرخانی نویسنده‌ای است که از دهه هفتاد به یکی از پرفروش‌ترین نویسنده‌های معاصر تبدیل شد؛ خودش مخاطبانش را نسل‌های امروزی می‌داند که او سعی می‌کند به زبان آنها بنویسد یا لااقل سعی کند با آنها نزدیکی بیشتری داشته باشد، آنطور که در این گفت‌وگو می‌گوید: «حالا باید برای این نسل بنویسم و به سوال این نسل پاسخ دهم. نسلی که با نسل من حرف نمی‌زند و حق هم دارد...»

رضا امیرخانی

امیرخانی با «ارمیا» شروع کرد و با «منِ او» خود را تثبیت کرد و با ««بیوتن»، «قیدار» و «رهش» نشان داد که هنوز می‌تواند قصه‌ای بنویسد که هر مخاطبی در هر گوشه از ایران را جذب کند. در این بازه تقریبا بیست‌وهفت‌ساله، کتاب‌های او همچنان می‌فروشند، به‌قول خودش «برایم مهم بوده که کسی اثر من را بخواند که کتابخوان باشد نه اینکه من با اثرم بخواهم کسی را کتابخوان کنم. دوست داشته‌ام من انتخاب شوم نه اینکه کسی را به انتخابم وادار کنم.»؛ هرچه هست، او مخاطب را خوب می‌شناسد یا مخاطب او را یا هردو، موجب شده که او با کتاب‌هایش هربار، طیفِ وسیعی از مخاطبان ادبیات داستانی را به سمت خودش بکشاند. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی روزنامه سازندگی با این نویسنده درباره کتاب و کتاب‌خوانی در این روزهای سختِ مردمِ ایران است.

-آقای امیرخانی، اولین‌ خاطره آشنایی‌تان با کتاب به چه زمانی برمی‌گردد؟
اول دبستان. دو خواهر بزرگ‌تر کتابی را اعراب‌گذاری کرده بودند و با ذره‌بین داده بودند دستم! آن‌چه خودم خواندم البته...

-از کودکی تا نوجوانی و جوانی و بزرگسالی، در هر دوره چه کتابی روی شما بیشترین تاثیر را گذاشت؟
تا سوم دبستان افسانه‌ کوراوغلو به تصحیح صمد بهرنگی... چند صفحه‌ پایانی کتاب هم پاره شده بود و قصه را در ذهن تمام می‌کردم... برخی کارهای محمود حکیمی نیز. دوره‌ راهنمایی مرحوم دکتر شریعتی و هبوط و بعدتر کویر... دبیرستان، رمان... رمان‌های روسی خصوصا. تولستوی و داستایفسکی... فقط یک سیمین دانشور ایرانی بود و «سووشون»... و بعدترش را در آن سیاهه‌ صدتایی کتاب نوشته‌ام... اما حالا دیگر در میانسالی به سختی تحت تاثیر قرار می‌گیرم. هیچ چیزی مزه‌ آن سال‌ها را ندارد؛ از نوشابه‌ قوطی بگیر تا رمان...

-از بین آثار ادبی، کدام یک از کتاب‌ها، حیرت‌زده‌تان کرده است؟
امسال کار «ویولن‌زن روی پل» (روایت سفری از ظلمت به نور) نوشته خسرو باباخانی... این حجم از شجاعت و صداقت متحیرم کرد... (اما حیرت‌زده‌گی کافی نیست. مثلا یادم است که «مرشد و مارگریتا»ی بولگاکف واقعا حیرت‌زده‌ام کرد در دهه‌ شصت. بعد سال‌ها که دوباره خواندمش متحیر شدم از آن همه حیرت آن سال‌ها!)

-کتابی هست که شروع کرده باشید به خواندش، ولی به دلایلی نتوانسته‌اید تمامش کنید؟
بیماری غیرقابل‌درمانی دارم که کتاب‌ها را باید تمام کنم... عوارض هم دارد... (در کتاب‌های اهدایی زیاد پیش آمده است!)

-اگر قرار بود یک شخصیت داستانی باشید، چه کاراکتری را از ادبیات ایران یا جهان ترجیح می‌دادید؟
زوربای یونانیِ نیکوس کازانتازاکیس، لاریِ «لبه‌ تیغِ» سامراست موام، و بالاشِ «مُردگان باغ سبزِ» محمدرضا بایرامی.

-کدام کتاب خودتان را دوست دارید و پیشنهاد می‌دهید؟
هیچ‌کدام! آن که ننوشته‌‌امش!

-کدام یک از کاراکترهای آثار خودتان را دوست دارید و مایلید جای آن باشید؟
هیچ‌کدام!! حین نوشتن به اندازه‌ کافی جای همه‌شان نقش بازی کرده‌ام... گر دمد صور تا که زنده شوم/ گویمش بس! کشیده‌ام یک‌بار!

-اگر بخواهید اولین روزی را که تصمیم گرفتید بنویسید، تصویر کنید، چگونه آن را روز را تصویر و روایت می‌کنید؟
کاردستی و پروژه زیاد ساخته بودم... کتاب تنها پروژه‌ای بود که از ابتدا تا انتها مال خودم بود...

-شده در دوران حیات نویسندگی‌تان به نویسنده یا کتابی حس خوبی پیدا کرده باشید و بگویید کاش نویسنده این کتاب من بودم؟
فراوان... «خداحافظ گاری کوپر»ِ رومن گاری، «آنا کارنینا»ی تولستوی، «برادران کارامازوف»ِ داستایفسکی، «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» ایتالو کالوینو... علما می‌گویند غبطه، اما حسادت واقعی‌تر است!

- وقتی به آثارتان نگاه می‌کنید تا حالا وسوسه شده‌اید که بخواهید تغییری در یکی از آثارتان بدهید یا مجدد آن را بازنویسی کنید؟
نه... دوست داشته‌ام برای برخی جلد قبلی یا جلد بعدی بنویسم. مثلا «نفحات نفت» جلد صفرمِ «نشت نشا» است. یا «بیوتن» ادامه‌ »ارمیا» است... اما دوست نداشته‌ام در کتابی تغییری بدهم... هر کتاب آیینه‌ای است از نویسنده و دوره‌اش... الان گاهی تصور می‌کنم باید جلد بعدی داستان سیستان را بنویسم.

- نگاه‌تان به سیاست و جامعه پس از سال‌ها نوشتن، چقدر فرق کرده با دورانی که جوان‌تر بودید و هنوز کتابی منتشر نکرده بودید؟
مخاطب اصلی من، بین هجده تا بیست و هشت سال است. زمانی هم‌سن او بودم، بعدتر مثل برادر بزرگ‌تر و حالا آرام‌آرام دارم می‌روم جای پدر و پدربزرگ... پیداکردن حال و احوال او سخت‌ترین کار ممکن است. اگر نه تا پایان عمر چیزهایی می‌نویسم که مخاطبان قدیمی‌ام ذوق می‌کنند و بین همین ذوق‌کردن‌ها فسیل می‌شوم... حالا باید برای این نسل بنویسم و به سوال این نسل پاسخ دهم. نسلی که با نسل من حرف نمی‌زند و حق هم دارد...

- وقتی شروع می‌کنید به نوشتن یک کتاب، خودتان را به چیزهایی متعهد می‌دانید؟
دوست‌تر می‌دارم کتابم سرِ حال بیاورد مخاطب را... بعدِ خواندنِ کتاب بلند شود و برود بدود تو خیابان... همین...

-بهترین خاطره‌ای که از خواننده‌های کتاب‌هایتان دارید؟
جوانی بیست و چند ساله به نام ارمیا آمد دیدنم و گفت پدر و مادرم نامم را از کتاب تو برداشتند...

رضا امیرخانی

-فکر می‌کنید تجربه کتاب‌های الکترونیکی و صوتی به صنعت نشر کتاب کاغذی ضربه می‌زند؟ نوستالژی شما هنوز کاغذ است؟
به نظرم اگر دستگاه‌های کتاب‌خوان‌ در کشور ما هم فراگیر شود، تفاوت زیادی بین ای‌بوک و کتاب کاغذی نداشته باشیم. این تفاوت مثل همان حس قدیمی است که با قلم بنویسیم یا با ماشین تایپ... اما خواندن از روی گوشی و کامپیوتر را دوست ندارم. کتاب صوتی کتاب را به گونه‌ای دیگر و رسانه‌ای متفاوت تبدیل می‌کند. از آن‌ جایی که فرزندانم گاهی در سفر کتاب صوتی گوش می‌دهند، با این پدیده آشنا شدم و حتی خودم یکی از کتاب‌هایم را صوتی کردم، مثل یک صداپیشه... به نظرم ترافیک شهرهای بزرگ و رانندگی در مسیرهای طولانی راه را برای گسترش کتاب صوتی باز می‌کند.

-از رویاهای‌تان بگویید؟ کدام رویاها را قصه کردید کدام‌ها نه؟ کدام‌ها شکل واقعی پیدا کردند کدام‌ها نه؟ هنوز هم رویاها در زندگی‌تان حضور دارند؟
امروز فقط رویای توسعه دارم... رسیدن روزی بهتر از دیروز... موتور توسعه امید است. فردا آرزوکردنی است. چیزی که در ادبیات حکم‌رانان نمی‌بینمش...

-اولین نمایشگاه کتاب در قرن نو. نقدتان به نمایشگاه به شکلی فعلی چیست و آینده کتاب را چگونه می‌بینید؟
وضع کتاب خوب نیست. مثل وضع مردم... مثل خیلی چیزهای دیگر. کاش هم‌دلی به جامعه برگردد و یاد بگیریم کنار هم زند‌گی کنیم... نویسنده هم عضوی از همین جامعه است. کاش نمایشگاه کتابی داشتیم که همه دوستش داشتند... محلش را (مثل نمایشگاه بین‌المللی)، آدم‌هاش را، کتاب‌هاش را... وضع کتاب خوب نیست. تا امروز نمایش‌گاه نرفته‌ام. فکر کنم از نمایش‌گاه صفرم (که در دبیرستان البرز برگزار شد.) تا امروز این اولین بار است که تا میانه‌ ایام نمایشگاه، به آن‌جا سر نزده‌ام. چرا ترغیب نمی‌شویم برای حضور در نمایشگاه. چرا ناشرانم که همیشه از چند هفته قبل به دنبال تنظیم وقت نویسنده‌ها بودند برای حضور در نمایشگاه، هیچ انگیزه‌ای برای دعوت ندارند؟ سال‌ها پیش مطلبی نوشته بودم با عنوان «فرمانده نیروی هوایی نویسندگان!» توضیح داده بودم که وقتی سیاست بالادستِ فرهنگ بنشیند، گرفتار چه مصائبی می‌شویم. امروز می‌توانیم در این یک‌دستیِ فرهنگی این مصائب را مشاهده کنیم... تمام این دکان‌های موازی، نهادهای قبلی را فتح کردند و بی‌شایستگی به مناصب رسیدند... نتیجه می‌شود همین چیزی که می‌بینیم...

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...