مراحل داستان با نیم‌نگاهی به آثار کارلوس کاستاندا | آرمان امروز


آشنایی من با آثار کارلوس کاستاندا (1998-1925) به دوره دانشگاه برمی‌گردد، اما سال‌ها بعد بود که در جریان مطالعاتی خاص به توصیه دوستی، متوجه شدم کتاب‌ها از بُعدِ داستان‌نویسی هم حاوی ویژگی‌هایی هستند. کارلوس کاستاندا دانشجوی مردم‌شناسی بود که از آموزش‌های سرخپوست اهل معرفت «دون‌خوان» نوشت. مضمون کلی کتاب‌ها رسیدن به آزادی است و به ماندگاری جریان شمنیزم که در طی اعصار، وجه اسرارآمیز داشت، کمک کرد.

کارلوس کاستاندا  «دون‌خوان

اما منظور من صرفا روایت داستانی خاص کاستاندا نیست؛ چیزی عمیق‌تر است؛ روشی بنیادین در نوشتن داستان. من قبل‌تر درباره کتاب متعالی نوشته بودم و قصد داشتم پیوندی با نظریه مُثُل افلاطون برقرار کنم. نظریه مُثُل می‌گوید هر چیزی نسخه‌ای کامل‌تر در جهانی دیگر دارد و انگار از روی آن ساخته شده است. داستان هم به‌معنای کلی، می‌تواند نسخه‌ای ازلی و کامل داشته باشد در جایی دیگر، یعنی یک اَبَرداستان؛ غایتی که یک اثر ادبی ماندگار باید به آن برسد. هر رویدادی در این جهان بر مبنای ساختاری شکل می‌گیرد؛ داستان هم مستثنی نیست با این‌که می‌تواند محتواهای مختلفی داشته باشد. تلاش نویسنده‌ها -چه بدانند یا ندانند- شاید در رسیدن به الگویی متعالی و نهایی است تا از آن برای نوشتن داستان بهره بگیرند. شاید این همان چیزی است که نوشتن‌های متداول در طول تاریخ ادبیات از آن گرته‌برداری می‌شوند، یک الگوواره بنیادین یا نسخه‌ای کیهانی یا ابرسازه‌ای برتر در نوشتن. هرچه قصه قابلیت ماندگاری و اصالت بالاتری داشته باشد، به نمونه مثالی نزدیک‌تر است.

در همین راستا در کتاب‌های کاستاندا، به مفهومی به‌نام «هسته‌های تجریدی» رسیدم. این هسته‌ها قصد دارند ماجرای افرادی را نشان دهند که به شکلی انتخاب و وارد طریق معرفت شده‌اند و بعد وقایع دیگر زندگی آن‌ها و مراحل آموزشی‌شان را ترسیم می‌کند. نشان می‌دهند چطور فردی می‌تواند علیرغم کشش دنیا و مادیات، پا در ناشناخته‌هایی بگذارد که انتهایش معلوم نیست. به‌عنوان پارادایمی قصه‌وار هم می‌شود در نظر گرفتشان، طرح‌های بنیادینی که با جزئیات، اشخاص و ماجراها کامل می‌شوند. مثلا در هسته اول؛ سه شخصیت اصلی در ماجرا حضور دارند، یک مثلث با سه راس. اول طراح اصلی سناریو یعنی نیرویی است به نام «قصد»؛ شمن‌ها اعتقاد دارند هستی، بسته به وجود نیرویی توصیف‌ناپذیر است که همه‌چیز با آن پیوند و ارتباط دارد. این نیرو را می‌شود نویسنده‌ای کیهانی و دانای کلی فرض کرد که ماجراها را بسط می‌دهد و به‌دنبال احیا ارتباطش با مردی عشرت‌طلب به نام «خولیان» است؛ منتخب‌شده‌ای برای کارآموزی که راس دوم است. برای همین به استاد معرفت «ناوال» اشاراتی می‌کند، که راس سوم می‌باشد، فردی که از مرحله کارآموزی گذشته و ارتباطش با قصد برقرار شده و البته زمانی کارآموز بوده است.

از آن‌جا که کارکرد هرچیز تابعِ ماهیت آن است، راه ارتباط قصد یا آن نیروی ناشناخته، ارسال پیام‌ها به شکل نشانه‌ها است، علائمی که از این قرار هستند؛ تضاد بین خولیان آراسته و زن دهقان همراهش، شاهینی که در ارتفاع پایینی پرواز و سر او را لمس کرد و...؛ این‌گونه از خلال رمزهای جاری در زندگی، نوعی توجه به‌معنای باطنی پدیدارها، ایجاد می‌شود. استاد معرفت می‌داند معنا چیزی نیست جز ایجاد انطباق با معادل معناییِ آن‌چه دنبال معناکردنش است. می‌فهمد این نشانه‌ها یعنی انتخاب‌شدنِ خولیان برای کارآموزی، حتی اگر این امر به‌خاطر هوسرانی مرد، ظاهرا غیرمنطقی باشد. تمام این صحنه‌ها با جزئیات جذاب و دقیق و در یک داستان پرکشش تعریف می‌شوند، مثل ایجاد یک فصل از کتاب با شخصیت‌ها و ماجراها. نمادها هم معانی بنیادی‌تری را القا می‌کنند.

اسکلت اولیه هسته، این قابلیت را دارد که در زمان، مکان و افرادی دیگر بازآفرینی شود. انگار در نسل شمن‌ها چنین ماجراهای تکرارشونده‌ای، از اصول است. حتی آشنایی کاستاندا (کارآموز آینده) با دون‌خوان (استاد معرفت) نمونه دیگری از تجدید همین هسته، توسط قصد است. این الگو، شباهت به ساختار داستان دارد و شاید شکلی تخصصی از آن باشد. در داستان‌ها هم اصولا دانای کلی داریم که قصه می‌نویسد و حداقل یک یا دو شخصیت برای ایجاد ماجرا.

رگه‌های داستانی دیگر در کتاب های کاستادا مبحث «وقایع فراموش‌نشدنی» است. دون خوان به کاستاندا توصیه می‌کند در زندگی خودش دنبال ماجراهایی بگردد که غیرشخصی و بااین‌حال شخصی باشند. اغلبِ خاطرات، مورد توجه قرار نمی‌گیرند، چون انگار حس‌وحال‌های خود کاستاندا در مرکز داستان است. اما ماجرایی خاص، جزو همان وقایع فراموش‌نشدنی قرار می‌گیرد؛ دوست کاستاندا او را پیش زن رقصنده‌ای می‌برد که اعتقاد دارد خارق‌العاده است، اما تنها حسی غم‌انگیز ایجاد می‌شد و درعین‌حال تکان‌دهنده. این داستان «پیکرها جلوی آینه» نام دارد . مضمون جهان‌شمول این است که مهم نیست مردم درباره خود چه فکر یا چه‌کار می‌کنند، نتیجه اعمال آن‌ها یک چیز است: مثل آن زن فقط می‌توانند با رقصی ناشیانه، شکل‌هایی زشت و بی‌معنا جلوی آینه‌های در کمد بسازند؛ پوک و تهی. این می‌تواند همان موضوع خاصی باشد که یک نویسنده می‌خواهد از دوروبرش صید و بازسازی کند. گرچه هدف از این بازیابی، کارکرد آموزشی خاص در طریق معرفت است، اما کاستاندا با جزئیات هنرمندانه آن را تاثیرگذار می‌کند. برای ایجاد این کلکسیون داستانی، کاستاندا ملزم به طی مراحلی است، اما اعتقاد دارد که نویسنده نیست. عجیب این که دون‌خوان تاکید می‌کند: «معلوم است که نویسنده نیستی.»

پس چه اتفاقی می‌افتد که کتاب‌های کاستاندا به این حد از اقبال و ماندگاری می‌رسد؟ (آن‌هم با فروش میلیون‌ها نسخه در سراسر جهان) خلاقیت، صفتی ذاتی است، اما در همه بروزی یکسان ندارد. شاید هم نوعی انتقال مهارت نویسندگی یا جهش ژنتیکی صورت می‌گیرد. در طریقت دون‌خوان، اقتدار افراد تعیین می‌کند که چه کسی می‌تواند از الهام بهره گیرد و چه کسی نمی‌تواند و این به استعداد و انرژی ذخیره‌شده بستگی دارد. الگوی هولوگرافیک هم توضیح می‌دهد اگر مغز، مهارت نویسندگی را به زبانِ موج تبدیل کند می‌تواند اطلاعات ذخیره‌شده را منتقل کند. شاید هم نوع خاصی انرژی، در وجود فرد جاری می‌شود (اعطای انرژی معنوی از استاد به شاگرد). علت نویسنده‌شدن دیگر اعضای حلقه کاستاندا هم شاید با چنین سیاق‌هایی ممکن می‌شود.

بعدتر دون‌خوان به نوع خاصی از نگارش اشاره می‌کند»: «نوشتن کتاب نباید برای تو تمرینی ادبی باشد، بلکه باید مشقی در ساحری باشد.» منظور از ساحری در طریق دون‌خوان؛ معنای متداول را ندارد و معرفت و در طلب آزادی بودن معنا می‌دهد. در این رهیافت انگار نیروی خلاقه کائنات؛ نوشتن را از حرکتی ادبی، تبدیل به عملی خاص می‌کند. ذهنیت موروثی نویسنده، با خود اطلاعاتی را به این دنیا آورده، اما درعین‌حال او خود قسمتی از متافیزیکی است که اطرافش را گرفته و به ضمیر ناخودآگاهش، داستان‌هایی را القا یا حتی دیکته می‌کند. این نگارشی شهودی و مکاشفه‌ای است که در آن خلاقیت نویسنده از شعور خلاق هستی، تغذیه می‌شود.

اصطلاح «شیرجه افکار به تصورناپذیر» در کتاب «قدرت سکوت»ِ کاستاندا، نزدیک‌ترین حالت برای توصیف تخیل نویسنده به‌نظر می‌رسد که در مرزهای ناشناختگی رخ می‌دهد و به صورت خاص، با ضمیر ناهشیار روان ارتباط دارد. دراین حالت هر چیزی امکان‌پذیر است. نویسنده در شیرجه به اقیانوس بیکران ناشناخته‌ها، بین ناسوت و مجردات، پل می‌زند و به تجلیات ویژه‌ای می‌رسد. مضامینی را جمع و جهان داستانی‌اش را شبیه‌سازی می‌کند. در طریق معرفت، شمن‌ها از شیرجه افکار به تصورناپذیر، در مبحث «نقالی» استفاده می‌کنند و با روش‌هایی، پایان داستان‌های واقعی را واقعا تغییر می‌دهند. مثلا مرد شورشی را که اسپانیایی‌ها او را کشتند، تبدیل می‌کنند به مردِ فاتحی که ملتش را آزاد کرد. آنها اعتقاد دارند این اتفاق واقعا می‌افتد درست مثل این است که یکی از شخصیت‌های خیالی داستان در واقعیت زنده شود و البته واقعا زنده شود. این امر شکستن موانع ادراک و نوعی تصویرسازی مجدد و قوی ذهنی هم به‌نظر می‌رسد. به‌هرصورت حتی تصورش، خارق‌العاده است.

ناتاشا امیری

اما نوشتنی که توسط دون‌خوان به کاستاندا توصیه شد، روش ویژه‌ای را نشان می‌دهد: «باید ابتدا تجربیات خود را طوری در پیش چشم آوری که گویی دوباره آنها را احیا می‌کنی و بعد باید متن خود را هنگام رویادیدن ببینی.» این مثل فرمولی به‌نظر می‌رسد. کاستاندا نوشتن کتاب‌ها را به شکلی در رویا می‌دید و با تقویت مجدد تصاویر، می‌نوشت. این از تاثیرات سکوت درونی است و حالتی که جهان روزمره، متوقف می‌شود. در تجاربش خود را در احاطه تاریکی پیدا می‌کرد که می‌توانست همه‌چیز را حس کند. بعد نقطه؛ دانه اناری انگار از میان ابرهای بنفش آبی گسترش یافت و به صورت افکار یا تصورات درآمد، انگار کلمات نوشته‌شده‌ای روی کاغذ با سرعت از ماشین‌تحریر بیرون بیاید. این دریافت شهودی باید مثل متن خوانده می‌شد. شاید نویسندگان چنین چیزی را با تفاوت‌هایی در جزییات، شهود کرده باشند. شهود راهی خاص برای دریافت اطلاعت از منبعی دیگر است. نویسنده آگاهی‌های متفاوتی را تجربه می‌کند و در هر سطح، تخیلاتی دارد که انگار واقعا تجربه‌شان کرده و بعد درحین نوشتن دوباره آنها را احیا می‌کند.

بنابراین نویسندگی پیش از اینکه صرفا آفرینش اثر باشد، راهِ برگشت به بزرگ‌ترین نویسنده جهان است. در بطن روند خلاقه داستان‌نویسی، جریانی هوشمند غیر از ذهن نویسنده حضور دارد، چه بسا همان که «قصد» می‌نامند؛ پیوندی که هر چیز با قصد دارد، استعاره‌ای از مجرای شهودها و الهام‌ها است. به شکلی پیوند نویسندگان با قصد، حداقل در مقاطعی تطهیر شده و آنها توانستند، بنویسند. نویسنده آنچه را دیده ساتع می‌کند، اما غیر از مهندسی واژگان و بازنویسی، مجرایی است که نیروی هوشمند با شکلی از مکاشفه، کار اصلی را برایش انجام می‌دهد. بین تخیل نویسنده و قصد، رابطه‌ای در جریان است، مثل دو دایره که همپوشانی دارند. این نوعی انطباق‌پذیری با مدل و ساختار کیهانیِ داستان از طراح اصلی آفرینش است که شاید صورت‌های ذهنی خلق‌شده‌اش در جایی از این کائنات بیکران، زمانی عینیت پیدا کنند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

وقتی با یک مستبد بی‌رحم که دشمنانش را شکنجه کرده است، صبحانه می‌خورید، شگفت‌آور است که چقدر به ندرت احساس می‌کنید روبه‌روی یک شیطان نشسته یا ایستاده‌اید. آنها اغلب جذاب هستند، شوخی می‌کنند و لبخند می‌زنند... در شرایط مناسب، هر کسی می‌تواند تبدیل به یک هیولا شود... سیستم‌های خوب رهبران بهتر را جذب می‌کنند و سیستم‌های بد رهبران فاسد را جذب می‌کنند... به جای نتیجه، روی تصمیم‌گیری‌ها تمرکز کنیم ...
دی ماهی که گذشت، عمر وبلاگ نویسی من ۲۰ سال تمام شد... مهر سال ۸۸ وبلاگم برای اولین بار فیلتر شد... دی ماه سال ۹۱ دو یا سه هفته مانده به امتحانات پایان ترم اول مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه اخراج شدم... نه عضو دسته و گروهی بودم و هستم، نه بیانیه‌ای امضا کرده بودم، نه در تجمعی بودم. تنها آزارم! وبلاگ نویسی و فعالیت مدنی با اسم خودم و نه اسم مستعار بود... به اعتبار حافظه کوتاه مدتی که جامعه‌ی ایرانی از عوارض آن در طول تاریخ رنج برده است، باید همیشه خود را در معرض مرور گذشته قرار دهیم ...
هنگام خواندن، با نویسنده‌ای روبه رو می‌شوید که به آنچه می‌گوید عمل می‌کند و مصداق «عالِمِ عامل» است نه زنبور بی‌عسل... پس از ارائه تعریفی جذاب از نویسنده، به عنوان «کسی که نوشتن برای او آسان است (ص17)»، پنج پایه نویسندگی، به زعم نویسنده کتاب، این گونه تعریف و تشریح می‌شوند: 1. ذوق و استعداد درونی 2. تجربه 3. مطالعات روزآمد و پراکنده 4. دانش و تخصص و 5. مخاطب شناسی. ...
کتاب نظم جامعه را به هم می‌زند و مردم با کتاب خواندن آرزوهایی پیدا می‌کنند که حکومت‌ها نمی‌توانند برآورده کنند... فرهنگ چیزی نیست که یک بار ساخته شود و تمام شود. فرهنگ از نو دائماً ساخته می‌شود... تا سال ۲۰۵۰ ممکن است مردم کتاب را دور بریزند... افلاطون می‌گوید کتاب، انسان‌زدایی هم می‌کند... کتاب، دشمن حافظه است... مک لوهان می‌گوید کتاب به اندازه تلویزیون دموکراتیک نیست و برای نخبگان است! ...
حریری از صوَر و اصوات طبیعت ژاپنی را روی روایتش از یک خانواده ژاپنی کشیده و مخاطب را با روح هایکوگون حاکم بر داستانش پیش می‌برد... ماجرای اصلی به خیانت شوئیچی به همسرش برمی‌گردد و تلاش شینگو برای برگرداندن شرایط به روال عادی‌... زنی که نمونه کامل زن سنّتی و مطیع ژاپنی است و در نقطه مقابل معشوق عصیانگر شوئیچی قرار می‌گیرد... زن‌ها مجبورند بچه‌هایی را بزرگ کنند که پدرهای‌شان مدت‌ها قبل فراموش‌شان کرده‌اند ...