بزرگ‌ترین راز | الف


دیوید چالمرز [David Chalmers]، فیلسوف ذهن استرالیایی، را با دو چیز می‌شناسند: کتاب «ذهن آگاه» [The conscious mind : in search of a fundamental theory] و موهایش. هر دو هم حجم چشم‌گیری دارند. موهای لخت و بورش که، خب، معلوم است. اما چرا کتابش این‌قدر مفصل از آب درآمده است؟ می‌گویم. اما قبلش یک خاطره.

دیوید چالمرز [David Chalmers] خلاصه کتاب ذهن آگاه» [The conscious mind : in search of a fundamental theory]

روزی، در ایام جوانی، دیوید چالمرز در رستورانی کلوچه‌ی فال‌بینی می‌خرد و آن را باز می‌کند. کلوچه‌ی فال‌بینی در آن دیار معادل همان فال حافظ است که مرغ عشق در خیابان‌های این مملکت برای‌مان از جعبه درمی‌آورد. داخل کلوچه نوشته شده بود: «زندگی‌ات سرشار از رازهای دل‌انگیز خواهد بود.»

یقیناً همین‌طور بود و است؛ زیرا زندگی سرشار از آگاهی‌ست که به اعتقاد چالمرز در رتبه‌ی اول رازها قرار دارد. همین کتابش را با این جمله آغاز می‌کند: «آگاهی بزرگ‌ترین راز است.» و در توضیح این مطلب می‌نویسد: «شاید آگاهی بزرگ‌ترین مانعِ باقی‌مانده بر سرِ راهِ ما در جستجوی فهمی علمی از عالم باشد. علم فیزیک هنوز کامل نیست، اما فهم خوبی از آن داریم؛ علم زیست‌شناسی بسیاری از رازهای باستانی پیرامونِ ماهیتِ حیاتِ را برطرف کرده است. فهم ما از این حوزه‌ها با رخنه‌های زیادی همراه است، اما این رخنه‌ها رفع‌نشدنی به نظر نمی‌رسند. درکی داریم از این‌که راه‌حل این مسائل می‌تواند چه شکلی باشد؛ فقط باید جزئیات را به‌درستی دریابیم. حتی در علمِ ذهن هم پیشرفتِ بسیاری حاصل شده است. کارهای اخیر در علمِ شناختی و علم اعصاب دارند ما را به فهم بهتری از رفتار بشری و فرآیندهای راهبرِ آن سوق می‌دهند. مطمئناً نظریاتِ مبسوط زیادی درباره‌ی شناخت در اختیار نداریم، ولی جزئیات نمی‌توانند چندان از ما دور باشند.» اما در مقابل، ماجرای آگاهی حکایتِ به‌کلی متفاوتی دارد؛ زیرا امروز هم «آگاهی همان‌قدر سردرگم‌کننده است که همیشه بوده است.»

یک نمونه از این سردرگمی را می‌توانیم در مسئله‌ی هوش مصنوعی ببینیم. انسان‌هایی هوش مصنوعی را راه انداخته‌اند اما نمی‌دانند چیست، و در پاسخ به سؤال از چیستی‌اش، می‌گویند مثل هوش انسان است دیگر! عجب شعار و ادعا و مصادره‌به‌مطلوب زیبایی! (ولی بیشتر به شوخی می‌ماند.) طبیعی‌ست؛ چون فلسفه نمی‌دانند. اما وقتی به سراغ فیلسوفان ذهن برویم و همان سؤال را بپرسیم، به تته‌پته می‌افتند؛ چون ماهیت آگاهی انسان مجهول است و از نظر بعضی مجهول مطلق است. چرا؟ زیرا آگاهی انسان ذاتاً سوژه است و ابژه‌بشو نیست. لذا شناخت ماهیت آگاهی انسان غیرممکن است. مثل این می‌ماند که چشم بخواهد خودش را ببیند. محال است، چون چشم در میدان دید خودش قرار ندارد. آگاهی ایضاً کذا.

حال، چالمرز می‌خواهد از این سردرگمی بکاهد، در این اثر مُطَوّل و مرجع خود. از این‌رو، کتابی 500 صفحه‌ای در فلسفه‌ی ذهن که حالا جزو آثار اصلی و کلاسیک طبقه‌بندی می‌شود، چیزی نیست که بتوان در یک یادداشت کوتاه از پس معرفی‌اش برآمد. من هم قصد این کار را ندارم. از خیرش می‌گذرم. در عوض، می‌گویم که چه‌جور کتابی است. این‌که حرف حساب و آخر کتاب چیست را فقط کسانی درمی‌یابند که وقت بگذارند و دل بدهند. من در این‌جا فقط توضیح می‌دهم که اگر هوس کردید در این کتاب شیرجه بزنید – واقعاً هم ارزش شیرجه و شنا را دارد – انتظار چه چیزی را داشته باشید. به‌علاوه، این کتاب به‌قدری غنی است که نمی‌توان محتوای آن را حتی به‌طور کلی هم بازگو کرد. چراکه هرچه کتابی مخاطب عام‌تری داشته باشد، مایه‌ی مطالبشش رقیق‌تر می‌شود. در مقابل، هر چه کتابی مخاطب محدودتری داشته باشد، دُز مطالبش بالاتر می‌رود و خلاصه کردنش دشوارتر. لذا، در اینجا فقط می‌توانیم چیزی بگوییم که خواننده علاقمند را برانگیزد که به سراغ آن برود.

چالمرز این بلندپروازی را البته ندارد که راز آگاهی را برطرف کند، اما خوش‌بین است که می‌توان به نظریه‌ای رضایت‌بخش رسید. نه این‌که پاسخی نهایی به این مسئله بدهد، بلکه ادعایش این است که «سعی می‌کنم افسارش را بکشم. سعی می‌کنم چیستی مسائل را روشن کنم، استدلال می‌کنم که روش‌های متعارف علم اعصاب و علم شناختی در پرداختن به این مسائل کارا نیستند، و سپس سعی می‌کنم جلو بروم.» خواننده را هم با خودش جلو می‌برد. هم از جهت جذابیت خود مسئله و هم از جهت خوش‌خوان بودن متن کتاب و جامعیت کم‌نظیر آن که به انواع دانش‌ها اشراف دارد.

به‌طور کلی، فلسفه‌ی ذهن عرصه‌ای است که یافته‌های دانش‌های غیرفلسفی هم در آن‌جا می‌ریزد. خیلی هم زیاد. روان‌شناسی، زیست‌شناسی، زبان‌شناسی، علوم مغز و اعصاب، علوم شناختی، علوم کامپیوتر و هوش مصنوعی و وای‌فای و دانلود. همه هم این‌هوا. هر کدام یک دنیا حرف درباره‌ی ذهن انسان دارند، و اگر بنا باشد کنار هم جمع شوند، یک تپه مطلب خواهیم داشت. حالا اگر بنا باشد همه‌ی آن‌ها هم نقد شوند، دیگر قوز بالای قوز می‌شود؛ همان کاری که چالمرز می‌کند. چرا؟ زیرا او نظریات فلان و بهمان علم را درباره‌ی ذهن قانع‌کننده نمی‌داند. اگر در مسئله‌ی آگاهی، حقیقت بسیار فراتر و عمیق‌تر از نظریات موجود باشد، باید چه کرد؟ آن کسی که دغدغه‌ی حقیقت دارد، چه باید بکند؟ یا اصلاً چه می‌تواند بکند؟ خب، پرداختن به آن نظریات متعارف توقف و درجا زدن است. کجا می‌توان رفت و چگونه؟ چالمرز می‌خواهد روزنه‌ای در این بن‌بست سخت بگشاید. به‌علاوه، می‌خواهد نظریه‌ای جدید و کارآمد هم ارائه کند. این خط فکری وجود چهار بخش اصلی کتاب را توجیه می‌کند: «شالوده‌ها»، «فروکاست‌ناپذیری آگاهی»، «به سوی نظریه‌ای درباره‌ی آگاهی» و «کاربست‌ها». عنوان هر بخش حیطه‌ی مباحث آن را به‌خوبی روشن می‌کند. و همان‌طور که عنوان دو بخش پایانی نشان می‌دهد، چالمرز هم نظریه‌ای جامع درباره‌ی آگاهی ارائه می‌کند و هم آن را برای حل مسائل گوناگون به‌کار می‌برد. کاربردهایش را موردی روی نمونه‌های مختلف اعمال می‌کند.

با این‌که «ذهن آگاه» یک کتاب فلسفی مغزبترکون است، اما با وضوحی نوشته شده که حتی یک دانشجوی کارشناسی فلسفه هم بتواند آن را بخواند؛ البته نه دانشجوی اسمی و لَش‌ولوش، بلکه یک دانشجوی خوب و علاقمند و باهوش. برخلاف ظاهر چغر و یقور آن، برای علاقمندان به فلسفه‌ی دقیق بسیار جذاب و خواندنی است. حجم پانصدصفحه‌ای آن اصلاً به چشم نمی‌آید. خواننده‌ی علاقمند نه‌تنها از مطالعه‌ی آن خسته نمی‌شود، بلکه آرزو می‌کند ای کاش حجمش بیشتر بود تا هم چیزهای بیشتری بیاموزد و هم بیشتر لذت ببرد. چراکه این اثر پر است از مطالب دقیق و عمیق فلسفی و نکات جالب و گاه مفرح، مثل آموزش پخت سالاد لوبیای چشم‌بلبلی با چاشنی کاری.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...