داستان پذیرش تلخی‌ها | اعتماد


کتاب «بن‌بستی در آفریقا» [اثر پیمان فیوضات] شامل دو داستان کوتاه است. هر دو داستان بیانگر بخشی از زندگی انسان‌ها در محیط کار و فعالیت‌ها و تعاملات آدم‌ها با یکدیگر است. ولی به عقیده نگارنده طبقه‌بندی اجتماعی در این تعاملات نقش ویژه‌ای دارد. اینکه قدرت برتر یا طبقه فرادست به عنوان رییس شرکت در داستان اول سبب انفعال طبقه فرودست جامعه یا قشر ضعیف‌تر می‌شود نکته‌ای قابل توجه در هر دو داستان است.

بن‌بستی در آفریقا پیمان فیوضات

داستان‌های کوتاه بیشتر بر اساس حال و هوا یا همان اتمسفر داستان بررسی می‌شوند. در هر دو داستان حس و حال و فضای حاکم، نوعی دور ماندن از خواسته‌های شخصیت و در لایه عمیق‌تر اجبار و پذیرفتن شرایط از روی ناچاری است.

در داستان اول، وقتی شخصیت اصلی به خواست آقا صفت که رییسش است منتظر نشسته، باید به جایی که نمی‌داند برود، وقتی از نیت رییس خبردار می‌شود، اجازه اظهارنظر ندارد. اگر نظری هم بدهد شنیده نمی‌شود، فقط هست چون خواسته رییس است. «می‌پرسم: «مهندس بالاخره اجازه مرخصی می‌دین؟». «من چند شبه نخوابیدم. امروز صبح فرودگاه بودم. » نمی‌شنود چه می‌گویم... .»

راوی تقابلی بین فرد و جامعه‌ای کوچک مانند محل‌کار را به تصویر کشیده است. اگر شخصیت اصلی را که در یک شرکت کار می‌کند فرد و شرکت را جامعه کوچک در نظر بگیریم. این‌طور به نظر می‌رسد که این فرد خود را با انتظارات این جامعه کوچک تطبیق می‌دهد تا باقی بماند و از بین نرود. راوی داستان بن‌بستی در آفریقا خود شخصیت اصلی هم هست. او آنچه را برایش اتفاق افتاده برای خواننده روایت می‌کند. این شیوه روایت بیشتر می‌تواند یک همدلی بین راوی و خواننده ایجاد کند. در داستان دوم که «سراشیبی» نام دارد راوی خود دیگر، یکی از شخصیت‌ها نیست بلکه ماجراهایی را روایت می‌کند که از بیرون می‌بیند. تعامل و گفت‌وگو‌ها در داستان تا جایی است که علی کاروان راوی ناظر می‌شود و قصه زندگی باقر صافکار را روایت می‌کند.

گاهی داستان‌ها نیاز به مشارکت خواننده دارند تا بهتر فهمیده شوند. یعنی وقتی تغییر زاویه دید در داستان به وجود می‌آید و روایت چندگانه می‌شود خواننده به جهتی حرکت می‌کند که از جمع‌بندی این نظرگاه‌ها، داستانی با معنی و مفهوم برای خود بسازد. این یکی از ویژگی‌های داستان مدرنیسم است. در سراشیبی خواننده مشارکت می‌کند وقتی رفتار سعید و مجید با دختران و باقر را می‌خواند. همچنین خواننده در انتهای این روایت‌ها بر اساس رویداد و تاثیر واقعه در جمع‌‌بندی ماجرا با نظر شخصی‌اش مشارکت می‌کند.

راوی داستان نخست، روایت را با شیوه‌ای به‌هم ریخته آغاز می‌کند. گویا همین آغاز به‌هم ریخته، می‌خواهد توفان ذهنی یا آشفتگی شخصیت اصلی داستان را به ما بفهماند.
«این منم. همان که روی صندلی یک‌وری افتاده. آنجا که مرا می‌بینید سالن پروازهای ورودی فرودگاه بین‌المللی امام خمینی است. پس اینکه می‌نویسد کیست؟ لابد روح من است که بر اثر بیخوابی‌های زیاد چند وقت اخیر به پرواز درآمده.»

بلافاصله این شیوه آشفته روایت در زمان حال به خاطره گذشته برمی‌گردد. پرسش اینجاست. خاطره روایت شده که در ذهن راوی است دردناک است یا نه؟
پاسخ کم‌کم برای ما روشن می‌شود. ناچار است با همه درگیری‌ها و کاستی‌ها در شرکت کار کند. این ناچاری هم از شخصیت ساخته شده‌اش شکل‌ می‌گیرد، هم از قدرت داشتن طبقه اجتماعی بالاتر که می‌تواند قشر ضعیف را تحت سلطه خودش نگه دارد. هرچند کم و کاستی هم باشد، اما اجازه سخن گفتن ندارد‌. انسان آفریده شده که انتخاب کند. رشته تحصیلی، شغل و بسیاری دیگر. اما پیش‌نیاز هر انتخاب، داشتن آزادی عمل است. گاهی بنابر دلایلی این آزادی از فرد گرفته می‌شود. برای نمونه، راوی یا همان شخصیت ناچار به پذیرش پیشنهاد شرکت برای مترجم است تا بیکار نباشد. نه اینکه شغل مورد علاقه‌اش نباشد محیط و فشارهای گوناگون و رفتارهای افراد برایش آزار‌دهنده است.

نقطه اوج روایت در داستان نخست، سطرهای پایانی است. «شیرجه. این روایت روح خواب‌‌آلود من است در ضمن سقوط از روی سقف ماشین شاسی بلند گلی شده که با پنجه سگ‌ها خراشیده شده؛ به فنجانی قهوه اسپرسو دوپیوی سردشده؛ سقوط به یک چاله گل، کف آن راه خاکی منتهی به بن‌بست.»

در ادامه راوی با بیان این جمله، من درد دارم؛ پس زنده‌ام و اضافه کاری هم می‌گیرم. به طور ضمنی مشخص می‌کند چرا این خاطره‌ را در ابتدا از ذهنش گذرانده است.
گویا، شخصیت در داستان «بن‌بستی در آفریقا» به فکر نجات نیست. به جای سرکشی و عصبانیت بیشتر منفعل و پذیرنده است. روایت طوری پیش می‌رود و پایان می‌پذیرد که خواننده شخصیت را تسلیم‌پذیر یعنی همان طوری که هست قبول می‌کند.

«آقا صفت روی ماشین خودش سقوط کرده و با شلوار پاره و زخمی سر زانویش به زمین افتاده. خاک و گل لباس‌هایش را می‌تکاند و سراغ راننده می‌رود و فحشش می‌دهد. پارس سگ‌ها هم که صدای تصادف مهیب را شنیده‌اند، در می‌آید. خروسی در دوردست‌ها می‌خواند و نزدیکی سپیده صبح را خبر می‌دهد؛ نزدیکی زمان خواب مرا... »

در داستان دوم با نام «سراشیبی» بیشتر به ارتباط آدمیان، ارتباط گذشته افراد در شکل‌گیری شغل اجتماعی توجه شده است. گاهی ما عادت کرده‌ایم گروهی از افراد جامعه را بافرهنگ یا بی‌فرهنگ بنامیم که از دید جامعه‌شناسی کاری نادرست است.

بروس کوئن در این باره می‌گوید: «آنان که افراد جامعه را به دو گروه با فرهنگ و بی‌فرهنگ تقسیم می‌کنند تصوری عامیانه و نادرست از جامعه دارند. از دیدگاه جامعه‌شناسی، هیچ فرد بزرگسال و طبیعی بی‌فرهنگ نیست. فرهنگ را می‌توان به مجموعه رفتارهای اکتسابی و ویژگی اعتقادی یک جامعه معین تعریف کرد. ممکن نیست فرهنگ جدای از جامعه یا جامعه جدای از فرهنگ باشد.»
همین تعریف از فرهنگ را اگر مطابق با شخصیت‌های ‌عادی درون داستان سراشیبی قرار دهیم متوجه می‌شویم که فرهنگ این افراد برخاسته از ویژگی‌های زیستی و مهم‌تر از همه رفتار اکتسابی آنان است.

این افراد که همه در یک صافکاری مشغول کار هستند با چند شخصیت کناری خود جامعه کوچکی را تشکیل داده‌اند نه اینکه از جامعه و فرهنگ حاکم بر آن جدا باشند، اما یک واحد اجتماعی هستند. بررسی اعضای این واحد ما را به همان طبقه بالاتر و با نفوذتر و پایین‌تر و شکننده‌تر می‌رساند.
شخصیت‌های کارگر صافکاری تحت نظارت باقر صافکار در حقیقت زیرنظر و فرمانبر او هستند و فرودست. باقر صافکار اگرچه خود در این واحد اجتماعی بالاتر قرارگرفته و دستور می‌دهد اما در نگاهی وسیع‌تر خودش در فشار و سلطه زورگویی دو جوان به‌ نام‌های مجید و سعید قرار می‌گیرد و شکننده می‌شود.
پس همیشه هر جامعه کوچکی هم توسط قدرت برتر از خودش در معرض خطر است.

«مجید زیرلب گفت: «ببین داداش! حالیت می‌کنم.» به طرف دروازه کارگاه راه افتاد. سعید هم دنبالش... سعید برگشت وداد زد« گفته امروز، گفته امروز تحویل میدم آدم باید مرد باشه، پای حرفش واسته. سعید گفت: جواز کسب‌تو باطل می‌کنم. در این جا رو تخته می‌کنم. می‌بینی.»

در حقیقت فردی در این جامعه کوچک پیدا‌ شده که آنها را نمی‌خواهد زیر نفوذ قرار بدهد، بلکه می‌خواهد از میان بردارد. در این مواقع اگر روحیه اعضای گروه بالا باشد و ناهماهنگی بین آنها نباشد، به طور یقین گروه حفظ می‌شود. ولی اگر ناهماهنگی و شکاف‌ بین اعضا به وجود آید سبب نابودی این گروه کوچک کارگاهی می‌شود.

«از ته خیابان تعدادی ماشین دید که به سرعت به سمتش می‌آمدند. ایستاد. نگاه‌شان کرد... چیزی از اعماق غریزه‌اش گفت که ناامیدی تمام می‌شود وچرخ دستی‌اش را دوباره پس می‌گیرد... . برگشت و در جهتی که ماشین‌ها می‌رفتند، راه افتاد. »

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

وقتی با یک مستبد بی‌رحم که دشمنانش را شکنجه کرده است، صبحانه می‌خورید، شگفت‌آور است که چقدر به ندرت احساس می‌کنید روبه‌روی یک شیطان نشسته یا ایستاده‌اید. آنها اغلب جذاب هستند، شوخی می‌کنند و لبخند می‌زنند... در شرایط مناسب، هر کسی می‌تواند تبدیل به یک هیولا شود... سیستم‌های خوب رهبران بهتر را جذب می‌کنند و سیستم‌های بد رهبران فاسد را جذب می‌کنند... به جای نتیجه، روی تصمیم‌گیری‌ها تمرکز کنیم ...
دی ماهی که گذشت، عمر وبلاگ نویسی من ۲۰ سال تمام شد... مهر سال ۸۸ وبلاگم برای اولین بار فیلتر شد... دی ماه سال ۹۱ دو یا سه هفته مانده به امتحانات پایان ترم اول مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه اخراج شدم... نه عضو دسته و گروهی بودم و هستم، نه بیانیه‌ای امضا کرده بودم، نه در تجمعی بودم. تنها آزارم! وبلاگ نویسی و فعالیت مدنی با اسم خودم و نه اسم مستعار بود... به اعتبار حافظه کوتاه مدتی که جامعه‌ی ایرانی از عوارض آن در طول تاریخ رنج برده است، باید همیشه خود را در معرض مرور گذشته قرار دهیم ...
هنگام خواندن، با نویسنده‌ای روبه رو می‌شوید که به آنچه می‌گوید عمل می‌کند و مصداق «عالِمِ عامل» است نه زنبور بی‌عسل... پس از ارائه تعریفی جذاب از نویسنده، به عنوان «کسی که نوشتن برای او آسان است (ص17)»، پنج پایه نویسندگی، به زعم نویسنده کتاب، این گونه تعریف و تشریح می‌شوند: 1. ذوق و استعداد درونی 2. تجربه 3. مطالعات روزآمد و پراکنده 4. دانش و تخصص و 5. مخاطب شناسی. ...
کتاب نظم جامعه را به هم می‌زند و مردم با کتاب خواندن آرزوهایی پیدا می‌کنند که حکومت‌ها نمی‌توانند برآورده کنند... فرهنگ چیزی نیست که یک بار ساخته شود و تمام شود. فرهنگ از نو دائماً ساخته می‌شود... تا سال ۲۰۵۰ ممکن است مردم کتاب را دور بریزند... افلاطون می‌گوید کتاب، انسان‌زدایی هم می‌کند... کتاب، دشمن حافظه است... مک لوهان می‌گوید کتاب به اندازه تلویزیون دموکراتیک نیست و برای نخبگان است! ...
حریری از صوَر و اصوات طبیعت ژاپنی را روی روایتش از یک خانواده ژاپنی کشیده و مخاطب را با روح هایکوگون حاکم بر داستانش پیش می‌برد... ماجرای اصلی به خیانت شوئیچی به همسرش برمی‌گردد و تلاش شینگو برای برگرداندن شرایط به روال عادی‌... زنی که نمونه کامل زن سنّتی و مطیع ژاپنی است و در نقطه مقابل معشوق عصیانگر شوئیچی قرار می‌گیرد... زن‌ها مجبورند بچه‌هایی را بزرگ کنند که پدرهای‌شان مدت‌ها قبل فراموش‌شان کرده‌اند ...