یک عاشقانه تاریخی | آرمان امروز


داستان «گلبرگ بلند دریا» [Largo pétalo de mar یا A Long Petal of the Sea] بسیار ساده و درعین‌حال هوشمندانه است. ایزابل آلنده، نویسنده نابغه شیلیایی که آثارش به 40 زبان ترجمه و بیش از 74 میلیون نسخه به فروش رفته، منسجم‌ترین موتیف داستانی خود را با چنین ویژگی خلق‌کرده؛‌ موتیفی که زندگی شخصی نویسنده به آن قوت بخشیده‌ ‌است. این رمان در سال 2019 منتشر شد و ترجمه فارسی آن توسط سعید متین در نشر برج منتشر شده است.

خلاصه رمان گلبرگ بلند دریا برافراخته‌ دریا برافراشته [Largo pétalo de mar یا A Long Petal of the Sea] ایزابل آلنده

ویکتور دالمائو شخصیت خوب یا قهرمان داستان به عقب برمی‌گردد و شصت سال گذشته زندگی‌اش را مرور می‌کند. «زندگی من مجموعه‌‌ای از سفرها بود، از گوشه‌ای در دنیا به گوشه‌ای دیگر. یک خارجی بودم و متوجه نبودم که ریشه‌ها‌‌ی عمیقی داشتم.» زمانی که جنگ داخلی اسپانیا در اواخر دهه‌ 1930 شکل می‌گیرد ویکتور در بارسلونا در حال تحصیل پزشکی است. خانواده‌اش از جمهوری‌خواهان وفادار هستند، اما خودش آدم چندان متعصبی نیست؛ او به فاصله کوتاهی از شروع جنگ تحصیل در دانشگاه را رها کرده و برای کمک به ارتش جمهوری‌خواه به- مغاک خونین- خدمات پزشکی خط مقدم جنگ می‌پیوندد.

ویکتور برادری دارد که از بسیاری جهات با او فرق می‌کند، گی‌یِم سربازی خوش‌قیافه است و اوست که رُزه یکی از بهترین شاگردان پیانوی پدرشان عاشقش می‌شود. وقتی جنگ به پایان می‌رسد رُزه فرزند گی‌یم را باردار است و بسیار تنها و ماه‌های آخر بارداری‌اش را می‌گذراند. ویکتور به همراه رُزه، همسر برادر ازدست‌رفته‌اش، برای فرار از ماشین سرکوب ژنرال فرانکو ناچار به ترک بارسلونا می‌شوند و همانند نیم‌میلیون اسپانیایی دست به فراری مخاطره‌آمیز می‌زنند و تا مرز فرانسه پیش می‌روند، در آنجا ویکتور و رُزه جداگانه در بازداشتگاه اسرای جنگی زندانی می‌شوند. سپس ویکتور فرار می‌کند، رده رُزه را دنبال و او و پسرش را در پرنیان جایی که خانواده‌ای کوی‌کر (عضو کلیسا) به آنها پناه داده ‌بودند پیدا می‌کند. ویکتور نه از روی هوس بلکه از روی وفاداری برادرانه با رُزه ازدواج می‌کند تا رُزه و برادرزاده‌اش بتوانند زندگی جدیدی را در شیلی آغاز کنند.

رنج تبعید و بی‌پناهی بعدها شعله‌ عشق را در قلب این دو روشن می‌کند، آلنده با قلم توانمند خود عشقی بیکران، واقع‌بینانه، عشقی از روی تعهد و جالب‌تر آنکه عاشقانه‌ای را به تصویر می‌کشد که در پایان از آن تجلیل می‌کند.

حضور شخصیت‌های واقعی چون پابلو نرودا، شاعر بزرگ، در داستان بر باورپذیری داستان می‌افزاید. شخصیت‌های داستان آلنده پناهدگی خود در شیلی را مدیون نرودا هستند. در دنیای خارج از کتاب و در واقعیت در زمان جنگ داخلی اسپانیا نرودا از طریق مبارزه با اپوزیسیون جناح راستی و کلیسای کاتولیک رئیس‌جمهور شیلی را متقاعد می‌کند تا به آوارگان جنگ اسپانیا پناهدگی دهد. نرودا کشتی باربری پنییگ را که برای بیست ملوان ساخته شده بود با دوهزار اسپانیایی پر کرده و این کشتی دور روز بعد از آغاز جنگ در اروپا و یک ماه سفر روی دریا در بنادر شیلی لنگر می‌گیرد.

در طی سال‌های بعد از جنگ ویکتور و رُزه با چالش‌های بیشتری مواجه می‌شوند، کودتای ژنرال پینوشه کوچک‌ترین آنهاست که باعث تبعید دوباره‌‌شان می‌شود، همانند تجربه شخصی خود آلنده، و این‌بار به ونزوئلا. آنها قبل از تبعید فرصتی می‌یابند تا لطف نرودا را جبران کنند؛ وقتی کمونیسم بی‌اعتبار و حکم بازداشت نرودا صادر می‌شود، آنها او را در خانه خود پناه می‌دهند.

پس از آنکه نرودا به خانه امن دیگری می‌رود ویکتور متوجه می‌شود که چگونه مهمانش با حضورش، آن جثه تنومد، شانه‌های فراخ و نگاه تیزبینش گوشه‌وکنار خانه‌اش را اشغال کرده‌ بود. در تجربه شخصی آلنده نردوا زمانی که در خانه‌اش بود هرازگاهی او را تهدید می‌کرد که این‌کار را با کتاب آلنده نیز خواهد کرد. شعر کوتاهی از نرودا سرفصل رمان را به خود اختصاص داده و استفاده از جملات قصار و اشعار کوتاه او در هر فصل مشهود است و این اشعار و جملات قالب فکری آلنده را مورد تهاجم و تاخت‌وتاز و با توفانی از رنگ‌ها پس‌زمینه‌ روایت ساده «گلبرگ بلند دریا» را تحت‌الشعاع خود قرار داده‌اند و وقایع به‌رغم فشردگی داستان با همان سرعتی پیش‌ می‌روند که اتفاق می‌افتند.

آلنده در کارنامه کاری خود به جایگاهی رسیده که به‌راحتی می‌‌توان آنچه را در آن پیشگام بود به کناری گذاشت؛ او صدایی زنانه و استثنایی در موجی از نویسندگان ادبیات آمریکای لاتین است که بیشتر مردانه بود تا زنانه. صحنه‌های کوتاه، درخشان و فراموش‌نشدنی داستان، حکمِ تذکرِ انسانی‌ را دارند. در میان آنها می‌توان به صحنه شروع داستان اشاره کرد که ویکتور جان سرباز جوانی با صورتی تراشیده‌شده را نجات می‌دهد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...