در تب‌وتاب مرگ و زندگی | الف


اریش ماریا رمارک
[Erich Maria Remarque] نویسنده‌ی آلمانی متولد 1898 و درگذشته 1970، بیش از هر چیز به تمرکز بر جنگ در آثارش شهره است و اغلب از خشونت و سرمایی که در بطن آن جریان دارد، می‌نویسد. او در پراقبال‌ترین رمان‌اش، «در جبهه‌ی غرب خبری نیست» به آن‌چه در لایه‌ی زیرین جنگ و در عمق جبهه‌ها می‌گذرد می‌پردازد و از میانه‌ی جنگ جهانی اول به دل جبهه‌ی خودی نقب می‌زد و از تنش کُشنده‌ی جسمی و روانی سربازان آلمانی می‌گوید. جنگی که در اوج خود نه‌تنها خشونتی عریان دارد، که موجب قطع ارتباط با دنیای واقعی و زندگی انسانی نیز می‌شود. همین مسأله است که کاسه‌ی صبر سربازان را لبریز می‌کند و موجب فرار آن‌ها از جبهه‌ی جنگ می‌شود. تصاویری که از جبهه‌های آلمان در جنگ اول در این کتاب ترسیم شده آن‌چنان تکان‌دهنده است که لوئیس مایل‌استون را واداشت تا در 1930 بر مبنای آن فیلمی در هالیوود بسازد و جایزه‌ی اسکار آن سال را از آن خود کند. رمارک در رمان «فروغ زندگی» [Der Funke Leben یا Spark of life] توصیف چهره‌ی ضدبشری جنگ را که در «جبهه‌ی غرب خبری نیست» به اوج رسانده بود، به جنگ دوم جهانی هم تسری می‌دهد. جایی که خشونت در حجم و شکلی بسیار گسترده‌تر اتفاق می‌افتد.

فروغ زندگی» [Der Funke Leben] اریش ماریا رمارک [Erich Maria Remarque]

مکان وقوع داستان، اردوگاه کار اجباری «ملرن» است. جایی که بسیاری از محکومین سیاسی در آن گرد آمده‌اند. آن‌ها خردکننده‌ترین شکنجه‌ها را متحمل می‌شوند و مدام مرگ نزدیک‌ترین دوستان و همشهریان‌شان را به چشم می‌بینند. آن‌ها نه به اسم، که به یک شماره شناخته می‌شوند. شماره‌ای که حس شیء و ابزار بودن را به آن‌ها القا می‌کند و این دقیقاً همان چیزی است که دستگاه حاکم می‌خواهد. جدا از این‌که این رژیم آن‌ها را اشیایی بی‌ارزش و سزاوار نابودی می‌داند، آن‌ها خود نیز باید به این مسأله واقف باشند. ماجراهای داستان در اواخر جنگ دوم می‌گذرد. گرچه به نظر می‌رسد که زمان چندانی تا پایان این کابوس باقی نمانده، اما آلمان نازی می‌خواهد به تمامی معارضین‌اش ثابت کند که هنوز می‌تواند جهنمی برای‌شان بسازد و یک روز را به اندازه‌ی ابدیتی طولانی کند.

شخصیت اصلی رمان که با شماره 509 شناخته می‌شود، یک زندانی سیاسی است که ده سال از زندگی‌اش را در جهنمی‌ترین اوضاع ممکن در زندان‌های آلمان نازی گذرانده است. این اردوگاه‌ها از او و بسیاری از هم‌بندان‌اش مرده‌هایی متحرک ساخته که نه توان برقراری ارتباط با کسی را دارند و نه هیچ اثر و خصلت انسانی در آن‌ها باقی مانده است؛ به‌طوری‌که راوی داستان، از زندانی شماره‌ی 509، با عنوان اسکلت شماره‌ی 509 یاد می‌کند. شخصیتی که فقط در ذهن‌اش زندگی می‌کند، زیرا دنیای بیرون عاری از عواطف و روابط انسانی است. گورستانی است که مرده‌ها طی روز بر قبرهای خود راه می‌روند و شب‌ها در همان جای تنگ و متعفنی که اندازه‌ای بیش از یک گور ندارد، به خواب می‌روند. شماره‌ی 509 حتی شامه‌ی خود را برای تشخیص خطر از دست داده است، چون قانون اردوگاه این است که همیشه و در هر حالی ممکن است سراغت بیایند؛ چه در دل تاریکی پنهان و راکد و چه در میان هزاران زندانی دیگر. شماره‌ی 509 نمی‌داند چه تدبیری در پیش بگیرد تا از آسیب در امان بماند. در هر حال هر تلاشی برای دور ماندن از تیغ کشنده‌ی آن‌ها نافرجام است. او روزها در حیاطی که نازی‌ها آن را به تمسخر زمین رقص می‌نامند راه می‌رود. راه‌رفتن برای کشتنِ زمانی که هر روزش به درازای چندین سال است، اغلب فقط به خون افتادن پاها ختم می‌شود. تازه به این زخم‌های ناسور باید مصیبت شکنجه‌های گاه‌وبی‌گاه را نیز افزود.

شماره‌ی 509 برای زنده‌ماندن، آن هم نه به شکل نباتی و با حداقل علائم حیاتی، بلکه با تفکر و دیدن تأثیر آن در دنیای واقعی، راهی نفس‌گیر و فرساینده در پیش دارد. مدام تلاش می‌کند اسمی که بیرون اردوگاه داشت، یعنی فردریش کولر را برای خود یادآوری کند. او هر روز پازلی از خاطرات می‌سازد و آن را با صحنه‌های گوناگونی از زندگی گذشته‌اش پر می‌کند. او امیدوار است که پیش از مردن‌اش جنگ تمام شود و او بتواند در جایی آزادانه از خودش بگوید و از آن‌چه سال‌ها سعی در کشتن انسانیت در او داشته است. گرچه فرسوده‌تر از آن است که از نظر جسمی امیدی به تاب‌آوری طولانی‌مدت در او باشد، اما همین امید به آزادی و ساختن پازل‌هایی که روزهای خوش گذشته را برای او بازسازی می‌کند، به او جانی تازه برای ادامه‌ی راه می‌بخشد. او مدام به خود نهیب می‌زند که حالا وقت مردن نیست. در این‌جا و اکنون فقط باید با تمام قوا جنگید. با تمام ته‌مانده‌ی روح باید جلوی این سیل بی‌امان فنا ایستاد. همین فریادهای درون است که فردریش کولر را سرپا نگه می‌دارد.

رمارک در مسیری پرماجرا و طولانی که هر لحظه از آن مخاطب را در تب‌وتاب میان مرگ و زندگی قهرمان‌های داستان به تداوم راه ترغیب می‌کند، از سردترین و تاریک‌ترین برهه‌ی تاریخ آلمان در قرن بیستم پرده برمی‌دارد. رمارک نه‌تنها از زندانیان رژیم آلمان نازی و از فجایعی که بر آن‌ها رفته می‌نویسد، که از خود آلمان، به‌مثابه انسانی دربند سخن می‌گوید. انسانی که هر قطعه از تن‌اش با شقاوتی بی‌سابقه بریده می‌شود و هویت‌اش نیز با این تکه‌تکه شدن در معرض فروپاشی قرار می‌گیرد. زبان، فرهنگ، هنر و ادبیات و به‌طورکلی هر آن‌چه که خون را در رگ‌هایش به جریان درمی‌آورد، طی استقرار حکومت هیتلر، با خشونتی تمام‌عیار تا مرز نابودی رفته است. رمارک از این انسان که در مسلخ آلمان نازی، جای سالمی در پیکرش باقی نمانده می‌گوید. از زخم‌های عمیق و متعفنی که برای ترمیم، شاید به یک قرن زمان نیاز دارند: «هرکس سهم خود را گرفت و به آرامی شروع به خوردن کرد. شهر در مسافتی دور در زیر پای آنها در حال سوختن بود. تل اجساد پشت سرشان بود. گروه کوچک در سکوت دور هم جمع شده بودند و نان می‌خوردند. این نان با همه‌ی نان‌هایی که تا آن روز خورده بودند، فرق داشت. همچون یک مراسم عشای ربانی عجیب بود که آنها را از بقیه افراد خوابگاه، از تسلیم‌گراها، متمایز می‌ساخت. آنها با هم نمی‌جنگیدند. برای خود دوستانی یافته بودند و هدفی داشتند. آنها دشت و کوه‌ها را، شهر را و شب را تماشا می‌کردند و در آن لحظه سیم‌های خاردار و برج‌های مسلسل به چشم هیچ یک از آنها نمی‌آمد.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...
رفتار جلال را ناشی از قبول پست وزارت از سوی خانلری می‌داند و ساعدی را هم از مریدان آل‌احمد می‌بیند... خودداری سردبیر مجله سخن از چاپ اشعار نیما باعث دشمنی میان این دو شد... شاه از او خواسته بوده در موکب ملوکانه برای افتتاح جاده هراز بروند... «مادر و بچه» را به ترجمه اشرف پهلوی منتشر کرد که درواقع ثمینه باغچه‌بان مترجم آن بود... کتاب «اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده» را نزد شاه می‌برد: «که چه نشسته‌اید؟ دین از دست رفت! این کتاب با ترویج افکار الحادی احساسات مردم مسلمان را جریحه‌دار کرد ...
در نیمه‌های دوره قاجار اقتصاد کشور با اقتصاد جهانی پیوند یافت و بخش کشاورزی و جامعه روستایی با توجه به این شرایط در معرض تغییر قرار گرفت... تا پیش از اصلاحات ارضی شکل غالب کار در کشور نه کار مزدی که کار رعیتی بود... هیچ برنامه ملی برای ثبت بیکاری و برقراری بیمه‌های بیکاری وجود ندارد... سیاست‌های دولت برای اسکان مهاجران بیکار با شکست مواجه شده... گفتارهای همدلانه انقلابیون موجب شد این گروه‌ها با انقلابیون همراه شوند ...