روایتی از زندگی غلامحسن حدادزادگان | جام جم


«روزهای پیام‌بری» پیش از هرچیز واجد این ویژگی مهم است؛ کتاب در درجه اول نمایانگر رابطه‌ای درونی و عمیق است بین روح‌الله شریفی و زندگی غلامحسن حدادزادگان. نویسنده با وقایع و اتفاقات زندگی راوی درگیر است و به گفته‌های او بسنده نمی‌کند. جزئیات کتاب و نحوه روایت، حتی بدون گفت‌وگو با نویسنده روشن می‌کند که پیش تولید و حجم گفت‌وگوها بالاست و نویسنده اساسا با خرده روایت‌های کتاب درگیر است. به بیان دیگر نویسنده به‌دلیل شکل گرفتن همان ارتباط درونی دنبال سوژه راه می‌افتد و در واقعیت و خیال در جست‌وجوی پروراندن روایت‌هاست.

روزهای پیام‌بری روح‌الله شریفی غلامحسن حدادزادگان

روایت نویسنده از رساندن خبر شهادت پسر «اسمال لختی» و جزئیاتش حتما از دل گفت‌وگوها و بازدیدهایی بیرون آمده که نویسنده مستقل از مصاحبه با راوی اصلی کتاب داشته است. این نسبت درست بین سوژه و نویسنده، اولین دلیلی است که متن روزهای پیام‌بری را به روایتی قابل قبول و باکیفیت تبدیل می‌کند. درواقع کیفیت متن و هرچه بیشتر تبدیل شدن آن به ادبیات، نتیجه‌ای است که از پس درونی شدن سوژه برای نویسنده در کتاب ظاهر شده است. علاوه بر این نویسنده به‌خوبی توانسته ابزارهای تبدیل یک گزارش به ادبیات را به کار بگیرد و روایتی جذاب، دراماتیک و پرفراز و فرود بسازد. رفت و برگشت‌های بجا با حفظ انسجام متن، استفاده خوب از توصیف و به کار بردن بجا و دقیق از تخیل مبتنی بر واقعیت، روزهای پیام‌بری را به روایتی خواندنی تبدیل کرده است. همین نکته امتیاز جدی کتاب است نسبت به تولیدات پرتعداد ادبیات پایداری که اغلب بدون حس‌ و اثرند.

از طرف دیگر نویسنده به‌خوبی توانسته مرز خاطره‌نویسی و روایت را رعایت کند و به ورطه خام فروشی نیفتد. کتاب خوشبختانه شابلون گذاشتن روی زندگی راوی نیست، انتخاب است و تدوین برهه‌های مختلف در خدمت تم اصلی روایت. روزهای پیام‌بری به‌درستی خاطرات زندگی غلامحسن حدادزادگان نیست و نباید باشد، روایتی است از زندگی او. به همین دلیل توانسته در دام بازگو کردن نیفتد، از میان انبوه خاطرات و اتفاقات زندگی راوی، به‌درستی روی نقاطی بایستد که ساختار اصلی و دراماتیک روایت را می‌سازند و خط اصلی را پررنگ کند. مثل انتخاب خاطره افتادن در قبرستان عجزها در کودکی که می‌تواند حس بسازد و مخاطب را به ترس عمیق راوی نزدیک کند یا ایستادن روی خاطرات راوی از محمد، برادری که در ادامه خبر شهادتش را برای مادرش خواهد برد.

لحن و زاویه دید نیز وجوه مهمی در مستندنگاری به حساب می‌آیند. ساختن شخصیت راوی، لحن او و انتخاب منظری برای دیدن آنچه روایت می‌شود، در مستندنگاری کلیدی‌اند. روزهای پیام‌بری، غلامحسن حدادزادگان را تا حد خوبی می‌سازد و انتخاب می‌کند از چشم او روایت کند. در نیمه اول، کتاب در ساختن لحن نیز موفق عمل می‌کند. نویسنده می‌تواند به اندازه و بجا از عبارات بومی قزوینی استفاده کند: «موقوف شده؟»، «نه ببم! ممدتان شهید شده». لحن در ادبیات البته فقط معطوف به کلام نیست. درک و ساختن منظر شخصی راوی است با همه ویژگی‌هایش، دیدن جهان است از چشم آن‌که روایت می‌کند. همین موضوع هم به پاشنه آشیل متن تبدیل می‌شود.

کتاب در نیمه دوم در ساختن زاویه دید مخاطب افت می‌کند. زاویه دید اول شخص در کنار همه امتیازاتی که برای نزدیک شدن به راوی در اختیار نویسنده و مخاطب می‌گذارد، انتخاب سختی برای پرداخت است. نویسنده باید بتواند در هرلحظه خودش، نگاه، اطلاعات و هر آنچه اضافه بر راوی با همه دانایی و ویژگی‌های شخصیتی و زیستی‌ است را حذف کند. در واقع در زاویه دید اول شخص نویسنده باید حد نگه دارد و بر راوی، هر آن‌طور که هست، سایه نیندازد. این موضوع هرچند در نیمه اول کتاب اتفاق می‌افتد اما از نیمه دوم و کم‌رمق‌تر شدن جذابیت سوژه‌ها، نویسنده بیشتر در متن نمایان می‌شود. بخش بیست و هشتم کتاب و ماجرای شهادت محمدحسن پرپینچی اساسا از زاویه دید نویسنده روایت می‌شود. حجم اطلاعات و آنچه ما از سوژه‌، نحوه شهادتش و سال‌های آینده می‌دانیم از قد و قواره راوی، آن‌طور که ما می‌شناسیمش، بیرون می‌زند. غلامحسن حدادزادگان در کتاب نه آن‌قدر کنجکاو تصویر می‌شود که سرک بکشد و جزئیات دربیاورد و نه اساسا در صحنه می‌ماند و نه بعدها خبر می‌گیرد. بنابراین شاید بتوان حضور نویسنده در متن به‌خصوص از نیمه دوم کتاب را جدی‌ترین مسأله پرداخت در روزهای پیام‌بری دانست.

ادبیات پایداری در ایران دسته‌ای پرتولید محسوب می‌شود که آن‌چنان که باید قدر ندیده. این قدر ندیدن پیش و بیش از آن‌که از طرف مخاطب ادبیات باشد از سمت نویسنده است. ناپختگی، بی‌توجهی و از همه مهم‌تر اهمیت ندادن به درونی کردن/ شدن سوژه، بسیاری از این تولیدات را از ساحت ادبیات خارج و مخاطب حرفه‌ای را دل‌زده کرده است. با این همه «روزهای پیام‌بری» در طیف گسترده این ژانر در انتخاب سوژه در پرداخت، تبدیل شدن به ادبیات و ساختار روایی و در عبور از ورطه خام‌فروشی حتما از نمونه‌های روشن دسته ادبیات پایداری است و قدر دانسته از سمت نویسنده. امید که خوانده شود و قدر ببیند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...