زمینه‌ی این دوازده قصه ایتالیا است... ما را از هیچ‌یک از خاطره‌های متعفن ناپل معاف نمی‌دارد... زن و مرد نه‌تنها از این ننگ و فضیحت شرم ندارند، بلکه انگار به پستی و دنائت خود و به فساد و رذالت عمومی مباهات هم می‌کنند... اثری از چهره‌ی مسیح نیست و فقط تصویری است از یک دنیای بدون خدا که در آن آدمیان بی‌اندک امیدی به دست رنج‌ها و دردهای خود رها شده‌اند... برای مهمانان خود به‌جای خوراکِ ماهی یک پری دریایی آراسته به شاخه‌های مرجان می‌آورد

پوست [The Skin (La pelle)]. مجموعه‌ی داستان کوتاهی از کورتسیو مالاپارته1 (نام مستعار کورت اریک سوکرت2 1898-1957)، نویسنده‌ی ایتالیایی. منشأ این کتاب که در 1949 منتشر شده و منبع الهام آن مشابه کتاب کاپوت است، شرکت نویسنده در نبردهای 1943-1945 سپاه پارتیزان‌های پوتِنتا3 برای آزادساختن ایتالیا بوده است. در این اثر لحن خشن و زننده و بیانات حاکی از نفرت و بیزاری و طنزها و کنایه‌های دلخراش و همچنین صحنه‌هایی به شیوه‌ی کتاب کاپوت، که در عین حال حیرت و شگفتی کمتری ایجاد می‌کنند، می‌توان یافت. زمینه‌ی این دوازده قصه ایتالیا است و به‌ویژه کوچه‌های پرجمعیت شهر گرسنه‌ی ناپل موضوع فساد اخلاقی و تباهی (مثلاً در داستانِ «طاعون») مورد بحث و موشکافی قرار گرفته است و نویسنده ما را از هیچ‌یک از خاطره‌های متعفن در این زمینه معاف نمی‌دارد.

پوست [The Skin (La pelle) کورتزیو کورتسیو مالاپارته

ابتدا خیلی مؤدبانه شرح می‌دهد که طاعون در اندک مدت اخلاق بشری را تبدیل به یک غده‌ی گندیده و بدبو می‌کند. نخستین مبتلایان به این بیماری زنان هستند و طاعون به سرعت وحشتناک‌ترین فحشا را رایج می‌سازد؛ فحشایی که ننگ و نکبت به هرکلبه خرابه‌ای می‌آورد. زن و مرد نه‌تنها از این ننگ و فضیحت شرم ندارند، بلکه انگار به پستی و دنائت خود و به فساد و رذالت عمومی مباهات هم می‌کنند. با این حال، بسیار کسان که نومیدی و فقر و گرسنگی ایشان را از راه درستی و عدل و داد منحرف ساخته است از طاعون دفاع می‌کنند و می‌گویند که «زنان این بلا را بهانه‌ای برای هرجایی‌شدن خود کرده‌اند و از این بیماری برای توجیه سقوط خود بهره می‌جویند». تعجب و سپس یقین به اینکه این بیماریِ طاعون را آزادکنندگان ملت با خود آورده‌اند دردی عمیق در مردم ایجاد کرده است. بی‌آنکه حس حق‌شناسی ایشان را مخدوش سازد.

شرح و بسط‌های وحشتناک پشت سر هم در این کتاب می‌آیند و مالاپارته ابایی ندارد و از اینکه ما را با نمایش و صحنه‌های زشت و خلاف عفت و هول‌انگیز و بی‌رحمانه و پر از مرگ و میر به لرزه درآورد. با این حال،‌ تصویری فراموش‌نشدنی به این داستان پایان می‌بخشد و آن تصویر ستون‌های باستانی معابد پائستوم4 در کنار دشتی پوشیده از درختان مورد و سرو است و در آنجا حس می‌شود که دنیای پیش از مسیحیت در زیر جهانِ امروز سالم و دست‌نخورده باقی مانده است. شهر ناپل و آتش‌فشان وزوو5 «همچون استخوانی عاری از گوشت و صیقل‌زده با باد و باران»، منظره‌ای بی‌رحمانه و غیرانسانی از خود نشان می‌دهند که در آن «اثری از چهره‌ی مسیح نیست و فقط تصویری است از یک دنیای بدون خدا که در آن آدمیان بی‌اندک امیدی به دست رنج‌ها و دردهای خود رها شده‌اند». راوی داستان از میانِ شهر به‌هم‌ریخته و ویران‌شده راه می‌رود؛ گاه ناظرِ نزاع و کشمکشی است که به دور نعشی درگرفته است و گاه شاهد احتضار آدمیانی است که صدای خشک و خشن سوت‌مانندی از لای دندان‌هایشان بیرون می‌آید. مایه‌ی کامیابی و تأثیر عمیق این یا آن قصه می‌شود؛ قصه‌ای که در آن مسخرگی و وحشت با درست‌ترین شکل غنا به‌هم درمی‌آمیزند. مانند قصه‌ای که در آن صحنه‌ی یک دسته از کوتوله‌ها در مهمانی شام ژنرال کورک6 توصیف شده است، یا صحنه‌ی شیطانی همجنس‌بازان به هنگام فوران آتش‌فشان کوه وِزوو، یا صحنه‌ی مرگ سگی به نام فبو7 (در قصه‌ی «باد سیاه»).

در این داستان، فبو همچون انعکاسی از اندیشه و قریحه‌ مالاپارته و تصویری از وجدانِ او و از همه‌ی ویژگی‌هایی است که به طور عمیق در ذات او وجود دارد. نویسنده در این‌باره چنین می‌نویسد: «من از او، (یعنی از آن سگ) بیش از آدمیان، و از فرهنگ و ادب و غرور و تشخص ایشان، آموخته‌ام که اخلاق امری بی‌موجب است و خود غایت خویش است و حتی به این فکر هم نیست که جهان را نجات بدهد (آری، حتی به فکر نجات جهان هم نیست)، بلکه همیشه فقط در فکر درست‌کردن بهانه‌های تازه‌ای است برای توجیه بی‌نظری و اخلاص خود و آزادی عمل خود.»

راوی داستان که از غیبت سگش فبو نگران شده است به جستجوی او می‌رود و پس از آنکه می‌فهمد که سگْ‌دزدها سگ‌ها یا حیوانات دیگر را به بهای ناچیزی برای عملیات و آزمایش‌های پزشکی به دانشگاه می‌فروشند به آنجا می‌رود و در گهواره‌ای عجیب، فبو را می‌بیند که او را به پشت خوابانده، شکمش را درانده و میله‌ای در جگرش فرو کرده‌اند؛ و در آنجا شاهد مرگ آن حیوان می‌شود که بی‌آنکه حتی ناله‌ی ضعیفی هم بکند جان می‌دهد، زیرا جراح پیش از اینکه حیوان‌‌ها را عمل کند تارهای صوتی ایشان را می‌بُرد. شرمندگی ملتی در حال ورشکستگی با قدرتی کم از این توصیف نشده است. («اکنون آدمیان به خاطر شرافت، به خاطر آزادی و به خاطر عدالت نمی‌جنگند، بلکه فقط برای پوست می‌جنگند، برای این پوست کثیف.»)

پوست [The Skin (La pelle)]. کورتسیو مالاپارته

در زیر آسمان ناپل، که مظهر اصلی آن («داستان خدای مرده») آتش‌فشان وِزوو است، نویسنده یک‌بار دیگر درباره‌ی سرنوشت اروپا می‌اندیشد و فریاد می‌زند: «ما آدم‌های زنده‌ای بودیم در یک دنیای مرده»، لیکن این شهر ناپل آزادشده هم سراب طلا و فحشای شرم‌آور زنان و دختران و از آن بدتر است (داستان «کلاه‌گیس»). از نمونه‌های مشخصاً مالاپارته‌ای، ماجرای شام ژنرال کورک است. در آن صحنه، این افسر امریکایی را می‌بینیم که برای مهمانان خود به‌جای خوراکِ ماهی یک پری دریایی آراسته به شاخه‌های مرجان می‌آورد. قصه‌های دیگر کتاب، مانند «باکره‌ی ناپل»، «پسر آدم»، «پیروزی کلوریندا»8، «باران آتش»، «پرچم» و «محاکمه» نیز همه بیانگر صحنه‌هایی هستند از آداب و رسوم یا تاریخ که از لحاظ رنگ‌آمیزی در مقام والایی قرار دارند. پوست، بی‌چون و چرا، کتاب مردی است رنج‌کشیده که می‌خواهد رنج خود را به لحنی حاکی از نومیدی به ما بازگرداند. لیکن به نحوی آراسته و اغلب با شکوه و جلال در ایجاد وحشت، و گاه نیز در گستاخی بیان.

محمد قاضی. فرهنگ آثار. سروش


1. Curzio Malaparte 2. Kurt- Erich Suckert
3. Potenta 4. Paestum 5. Vesuve 6. Cork
7. Febo 8. 3 Clorinda

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...