محسن آزموده | اعتماد


تاریخ ایران باستان برای عموم ایرانیان از یک‌سو بسیار جذاب است و از سوی دیگر به همان میزان ناشناخته. جذاب است به دلیل روایت‌هایی مشهور از پادشاهانی مقتدر مثل کوروش و داریوش هخامنشی و سلسله‌هایی چون ساسانیان و هخامنشیان و ناشناخته است از این جهت که عمده این روایت‌ها بسیار کلی، تکراری و بر پایه مشهورات است، به علل مختلف مثل کمبود منابع مکتوب، دشواری زبان‌های باستانی و سختی استفاده از منابع غیرمکتوب مثل سکه‌ها و کتیبه‌ها و آثار باستان شناختی. تا جایی که می‌توان گفت تاریخ انتقادی و مدرن ایران باستان را تا یک سده پیش عمدتا پژوهشگران غیرایرانی نوشته بودند. البته خوشبختانه در یک سده اخیر بسیاری از پژوهشگران پر‌تلاش ایرانی در این مسیر گام‌های ارزنده و درخشانی برداشته‌اند.

«در راه فتح: ایستادگی در برابر اسکندر کبیر» [In the path of conquest : resistance to Alexander the Great] نوشته والدمار هکل [Waldemar Heckel]

در این دوره طولانی تاریخی، دو برهه است که به علل مختلف کمتر درباره آنها کار شده، یکی سقوط امپراتوری هخامنشی و حمله اسکندر به ایران و دیگری عصر اشکانیان. خوشبختانه به تازگی دو کتاب درباره هر یک از این دو دوره به فارسی ترجمه و منتشر شده است، نخست کتاب «در راه فتح: ایستادگی در برابر اسکندر کبیر» [In the path of conquest : resistance to Alexander the Great] نوشته والدمار هکل [Waldemar Heckel] و دومی «برآمدن اشکانیان: تلاقی یونانی مآبی با تاریخ ایران و آسیای میانه» [Early Arsakid Parthia (ca. 250-165 B.C.): At the Crossroads of Iranian, Hellenistic, and Central Asian History] نوشته مارک یان اولبریخت [Marek Jan Olbrycht]. هر دو نوشته پژوهشگرانی دست اول و با ترجمه محمدابراهیم محجوب. دکتر محجوب فارغ‌التحصیل رشته دینامیک سیستم‌ها از دانشگاه اوتاوای کانادا و مدرس دانشگاه صنعتی امیر‌کبیر، سابقه طولانی در تالیف و ترجمه آثاری ارزنده در حوزه علوم انسانی دارد و کتاب هایی را در زمینه مطالعات علم، مدیریت، ادبیات ایران و... به فارسی ترجمه و منتشر کرده است. با او به مناسبت ترجمه دو کتاب مذکور گفت‌وگو کردیم:

آن‌طور که در مقدمه ذکر شد، شما را بیشتر به عنوان پژوهشگر حوزه مدیریت و مطالعات علم می‌شناسیم، البته در کارنامه شما آثاری چون «از چشم سیمرغ: چکیده رویدادهای شاهنامه» و «Iran On The Line Of History» هست، دیده می‌شود. اما چه شد که سراغ تاریخ، آن هم تاریخ ایران باستان، آن هم این دو برهه کمتر کار شده رفتید و کتاب‌هایی تخصصی در این زمینه به فارسی ترجمه کردید؟

با درود خدمت شما و خوانندگان روزنامه وزین اعتماد، تحصیلات و فعالیت‌های علمی من بیشتر در حوزه دینامیک سیستم بوده‌ و طبیعی است این امر در نوع نگاه من به جهان و تحولات آن تاثیر داشته باشد. تاریخ از نظر من نمونه بارزی از یک سیستم پیچیده است. مطالعه سیستم های پیچیده در واقع نقطه تلاقی علوم طبیعی و علوم انسانی است. من پیش از این دو سه کتاب در زمینه سیستم های پیچیده ترجمه کرده‌ام، از جمله کتاب «پیچیدگی و اقتصاد» و «سرشت فناوری» که هر دو را نشر نی چاپ کرده و هم اکنون نیز کتابی با عنوان «درباره پیچیدگی» در دست ترجمه دارم که قرار است نشر ماهی چاپ کند. در وبسایت Iranhistorymap.com هم کوشیده ام سه هزار سال تاریخ ایران را در قالب علائم و نشانه ها و متن روایت کنم، چیزی شبیه روایت ترسیمی کتاب «از چشم سیمرغ». به گمان من این نخستین گامی است که در نگاه سیستمی به تاریخ ایران می توان برداشت.

در تفکر سیستمی یکی از پرسش‌های اساسی این است که هر سیستمی یا شبکه‌ای تحت چه شرایطی پایداری‌اش را از دست می‌دهد، خواه منظومه شمسی باشد خواه شبکه تروریستی داعش و القاعده. کتاب «در راه فتح» در واقع داستان فرو پاشی نیرومندترین (و در ظاهر پایدارترین) سامانه سیاسی ایران باستان است. این داستان نوعی اثر پروانه‌ای را تداعی می‌کند، اینکه چگونه یک پدیده ظاهرا کوچک، در یک فرآیند نه چندان طولانی، پیاپی نیرو می‌گیرد تا جایی که می‌تواند آثاری بالکل پیش‌بینی‌ناپذیر به بار بیاورد (چیزی شبیه به مکانیزم وایرال شدن موضوعی در فضای مجازی، یا شیوع بیماری هایی مانند کرونا) البته فرمانده ای و هدایت شخصیت کاریزماتیکی چون اسکندر نقش مهمی در این فرآیند داشته است. عامل مهم دیگر جاده هایی بود که هخامنشیان برای کنترل متصرفات پهناور خودشان ساخته بودند. اسکندر از همان جاده‌ها پیش آمد و دودمان هخامنشیان را بر باد داد. اگر این جاده‌ها نبودند‌ای بسا سپاه مقدونی در بیابان از گرسنگی و تشنگی تلف می‌شد. به زبان سیستم، هر راه‌حلی که امروز برای مدیریت هر سیستمی عرضه کنید همراه خودش ضعف‌هایی به سیستم تزریق می‌کند که ممکن است پایداری سیستم را به مخاطره بیفکند. مصداقی از ضرب المثل معروف ترتیزک و قاتق نان و قاتل جان. محمدرضا شاه پهلوی برای مقابله با نیروهای چپ به نیروهای مذهبی میدان داد. نمونه امروزی چنین راه‌حل‌هایی ساختن سدهای بی‌حساب است. یا طرح صنعتی کردن کشور. یا طرح یارانه. یا طرح افزایش نفوس. یا دیندار کردن مردم و طرح های فراوان دیگر. اینها همه با نیت خیر آغاز شده اند. از این زوایا که نگاه کنیم تاریخ را سیستمی می‌یابیم سرشار از پیچیدگی و دینامیک.

ضرورت پرداختن به تاریخ ایران باستان و به ویژه دو برهه مذکور، یعنی اولا حمله اسکندر به ایران و ثانیا تاسیس سلسله اشکانیان در چیست؟

ترجمان پرسش شما این است که خواندن تاریخ چه سودی دارد. من به ژن فرهنگی باور دارم. یعنی، به قول ریچارد داوکینز نویسنده کتاب های «ژن خودخواه» و «ساعت ساز نابینا»، همان‌طور که ویژگی‌های زیستی ما را ژن‌های بیولوژیک ما تعیین می‌کنند، ویژگی رفتاری ما نیز تا حد زیادی حاصل ژن‌های فرهنگی ماست که طی قرون و اعصار رقم خورده است، به ویژه از سه هزار سال پیش به این طرف که ساکنان این سرزمین کوشیده اند سامانه‌های سیاسی بزرگ و پوشا پدید بیاورند و به زندگی گروهی و روابط اجتماعی خودشان ساختار بدهند، تاثیرات این ژن‌های فرهنگی ژرف‌تر می‌شود. طبعا برای سر در آوردن از کار کرد شبکه ارتباطی خودمان با یکدیگر‌ و با حکومت، نیاز داریم با این ویژگی‌های تاریخی آشنا شویم. در تفکر سیستمی نیز برای سر در آوردن از رفتار هر سیستمی نیاز داریم فرآیند شکل گیری آن سیستم و مسیری را که پیموده و تعاملاتی را که با محیطش داشته است، یعنی در واقع دینامیکش را‌ تا جایی که افق دیدمان اجازه می‌دهد، بفهمیم. وضع امروز ما متاثر از وضع دیروز‌ و وضع دیروز متاثر از وضع پریروز است، تا الی اول. این رخدادهای تاریخی لایه های زیرین شالوده روابط اجتماعی امروزین ما را ریخته‌اند و ما برای درک روابط امروزین خودمان و روابط‌مان با دیگران نیازمند شناختن این لایه‌های پنهان هستیم.

«برآمدن اشکانیان: تلاقی یونانی مآبی با تاریخ ایران و آسیای میانه» [Early Arsakid Parthia (ca. 250-165 B.C.): At the Crossroads of Iranian, Hellenistic, and Central Asian History] نوشته مارک یان اولبریخت [Marek Jan Olbrycht]

به لحاظ زمانی از کتاب اول یعنی «در راه فتح» شروع کنیم. نوشته‌اید این کتاب شرح ایستادگی جانانه ایرانیان است در برابر سربازان مقدونی. به نظر می‌آید سقوط یا افول هخامنشیان رویدادی بسیار مهم در تاریخ ایران است و باید جذابیت داشته باشد، به خصوص که عموم ایرانیان علاقه‌ای خاص و ویژه به امپراتوری هخامنشی و پادشاهان بزرگ آن چون کوروش و داریوش دارند و مدام از مجد و شکوه ایران در این عصر یاد می کنند. پس به نظر شما چرا این همه درباره علل شکست ایرانیان از مقدونیان به نسبت آثاری که درباره شکست ایرانیان مثلا از اعراب یا تاتارها یا مغول‌ها شده، کمتر کار شده است؟

این پرسش را باید مورخان پاسخ بدهند. من بضاعتی در این زمینه ندارم. ذهن من درگیر این پرسش بوده که چگونه سامانه پیچیده‌ای با آن وسعت و عظمت، کمابیش این طور آسان فرو ریخته است. اما به عنوان یک ایرانی می‌توانم بگویم سامانه سیاسی هخامنشی، با آن سرعتی که پا گرفت‌ و بنا به بسیاری از روایات تاریخی، با کمترین خونریزی همراه بود، طبعا به عنوان نخستین ساختار سیاسی پیچیده و پهناور جهان جذابیت دارد و طبیعی است که در گذر قرون و اعصار آب وتاب هم بگیرد، مثل روایات مربوط به پاگیری سامانه های دینی که گاه با افسانه هم در می آمیزند. طبعا روان آدمی خیلی دوست ندارد به فروپاشی این مجد و عظمت کهن بیندیشد. آرامگاه کوروش را همگان گرامی می دارند اما کسی نمی داند گور داریوش سوم کجاست، هرچند او در راه میهنش جان باخت. محمد رضا شاه هم در جشن دو هزار و پانصد ساله بر سر مزار کوروش فقط خطاب به او سخن گفت و از داریوش یاد نکرد.

در خیزش اعراب البته با فروپاشی سامانه سیاسی ساسانی رو به رو هستیم منتها این امر آمیخته شده است با ظهور اسلام و گسترش آن در قرن هشتم و خاصه درگیری اش با جهان غرب.طبیعی است که این رخداد بعد جهانی بگیرد و نظر طیف وسیعی از مورخان و پژوهشگران تاریخ را جلب کند چون بسیاری از ایشان اسلام را دنباله رو دین ابراهیمی دیگر یعنی یهودیت و مسیحیت می دانند و همین امروز هم با این موضوع درگیری دارند. پس جای شگفتی نیست که کار پژوهشی در این زمینه بسیار فراوان تر از پژوهش مربوط به گسترش هلنیسم باشد، و امپراتوری ساسانی هم بخش مهمی از این معادله به شمار می آید. ضمن اینکه این دو رخداد نزدیک به هزار سال با هم فاصله دارند و طبعا حجم اطلاعات موجود درباره آنها بسیار متفاوت است. در یورش مغول و تاتار سامانه نیرومند مرکزی و منسجمی در تراز هخامنشی یا ساسانی در ایران استوار نیست که بر اثر یورش آنها فرو بریزد. از نظر تاریخی هم این رخدادها، در قیاس با عصر اسکندر، اخیر حساب می شوند لذا اطلاعات موجود درباره آنها فراوان تر و پژوهش درباره آنها آسان تر است.

علل یا دلایل این شکست به عقیده نویسنده کتاب چیست و چرا به تعبیر نویسنده، مقاومت پارسیان دچار فروپاشی می‌شود؟

چنان‌که از عنوان کتاب برمی آید، نویسنده عمدتا به روایت ایستادگی گروه‌های مختلف مردم در برابر کارزار ده ساله اسکندر پرداخته و در عین حال که در درگیری‌های نظامی درباره پیروزی اسکندر و شکست مدافعان تحلیل‌های کمابیش مفصلی ارائه می‌دهد، در مقیاس کلان کمتر به تحلیل علل و اسباب فروپاشی سامانه هخامنشی به عنوان یک کل می‌پردازد. شاید می‌خواهد بی‌طرف بماند و بگذارد مثلا مانند بسیاری از رمان‌ها و فیلم‌های مدرن، خواننده هرطور خودش می‌خواهد از روایت او نتیجه بگیرد.

من در جایگاه یکی از خوانندگان کتاب می گویم علت اصلی سقوط این سامانه را باید در سرچشمه‌اش، یعنی فرآیند شکل گیری آن جست‌وجو کنیم. امپراتوری پهناور هخامنشی ظرف مدتی بس کوتاه، از رود سند تا شرق مدیترانه را زیر فرمان آورد بی‌آنکه فرصت داشته باشد شالوده لازم را برای پایداری و استواری آن فراهم آورد. مانند ساخت کامپیوتری که سخت افزارش جور شده اما نرم افزاری که خورند کارش باشد طراحی نشده. کوروش کبیر در هفتاد سالگی همچنان در میدان‌های مختلف جنگ در حال جهانگیری است و فرصت اندیشه ورزی و برنامه ریزی برای جهانداری ندارد. چنین بود که بی‌درنگ پس از مرگش تکانه سنگین جانشینی نزدیک بود تمام دستاوردهایش را بر باد دهد. بعد هم فتح مصر پیش آمد، آن‌هم با روشی خلاف روش کوروش و مانند استخوان لای زخم کمابیش تا پایان عصر هخامنشی ادامه یافت و کار اسکندر را آسان کرد. امپراتوری هخامنشی طی دو قرن عمرش هم نیازی به استوارسازی این شالوده ندید و هرجا خدشه ای بود گمان می‌کرد با قدرت نظامی می‌تواند آن را فیصله بدهد.

به گمان من شبکه‌ای که از ساتراپی‌های گوناگون، به ویژه در صفحات غربی، طی مدت کوتاه فتوحات کوروش شکل گرفت گسترده‌تر، پیچیده‌تر‌ و متنوع‌تر از آن بود که فقط زیر سایه ‌ ترس از ارتش نیرومند هخامنشی استوار بماند. در نیمه دوم عصر هخامنشی این سامانه سیاسی پیوسته آماج ضرباتی است که پایداری‌اش را به مخاطره می‌اندازد. از شورش‌های پیاپی مصریان گرفته تا طغیان کوروش کوچک علیه برادرش اردشیر دوم بر سر تاج و تخت هخامنشی، شورش ساتراپ‌های آسیای صغیر حدود سه دهه پیش از تجاوز اسکندر که به شورش بزرگ معروف شد و تا جایی ادامه یافت که هستی امپراتوری هخامنشی را به مخاطره افکند‌ و پناهندگی برخی از ساتراپ‌ها به دربار فیلیپ مقدونی پدر اسکندر‌ و بالاخره آشفتگی سال‌های پایانی دربار هخامنشی مقارن با آغاز پادشاهی داریوش سوم که مقدونیان به خوبی از آن آگاهی داشتند. در کنار اینها نویسنده با تکیه بر تخصصی که در امور نظامی عهد باستان دارد، به طور مفصل به خطاهای فرماندهی نظامی و اشتباهات راهبردی ایرانیان در برابر سپاه اسکندر اشاره می‌کند.

درباره حمله اسکندر به ایران و خونریزی‌ها و تخریب‌ها و ویرانه‌سازی‌ها بسیار سخن گفته شده. تا چه حد این ادعاها قرین واقعیت است؟

من خودم هیچ پژوهش دست اولی در این زمینه نداشته‌ام و بنابراین در جایگاهی نیستم که بتوانم به این پرسش شما پاسخ بدهم. اما کمابیش می‌توانم بگویم اکثر روایات داستانی قید قلم ندارند و کسی هم آنها را نقد نمی‌کند اما کتاب «در راه فتح» یک اثر علمی-پژوهشی است. دکتر هکل استاد دانشگاه کلگری کانادا و محقق برجسته‌ای در تراز جهانی است و ده‌ها کتاب به ویژه درباره اسکندر نوشته و در محافل آکادمیک چهره شناخته شده و موجهی است و از این رو گمان دارم تا حد زیادی می‌شود به نتایج پژوهش او در این کتاب که با استناد به بیش از پانصد کتاب و مقاله علمی-دانشگاهی از سراسر جهان تألیف شده است، اعتماد کرد.

محمدابراهیم محجوب در راه فتح

او در این کتاب جز در چند مورد، سخن چندانی از خون ریزی یا ویرانگری در مقیاس های عجیب و غریب به میان نیاورده است.او از رفتار زشت اسکندر با فرماندار غزه پیش از ورودش به مصر می گوید و از قول برخی مورخان باستان نقل می کند اسکندر با او همان‌طور رفتار کرد که آشیل با هکتور در نبرد تروا رفتار کرده بود. یعنی فرمان داد پاشنه‌های او را سوراخ کنند و پاهایش را با طناب به ارابه ببندند و دایره‌وار روی زمین بکشانند تا جان بدهد.بعد هم مردم شهر را به بردگی فروخت. پیش از غزه در شهر صور هم که مردم سخت در برابر نیروهای مقدونی ایستادگی نشان داده بودند بیش از سی هزار نفر از ایشان به بردگی فروخته شدند. در سرزمین ایران، مهم‌ترین نکته‌ای که در این باب قابل ذکر است مربوط است به ویران کردن پارسه پایتخت هخامنشیان و تاراج شهر و به آتش کشیدن پرسپولیس که گویا به تلافی ویران‌سازی معابد اکروپولیس به دست خشایارشا صورت می‌گرفت. وقتی پهنه متصرفات اسکندر را در‌نظر بگیریم این اعداد چندان برجسته نمی‌شوند.

واکنش ایرانیان به مهاجمان مقدونی چیست؟

گذشته از رویارویی‌های ساختارمند و نظام یافته به فرماندهی نظامیان بلندپایه و در دو مورد شخص پادشاه، یعنی داریوش سوم، این طور که از روایات کتاب برمی آید شاهد ایستادگی سیستماتیک و نظام مند نیستیم بلکه ایستادگی‌ها عموما محلی و از جانب عشایر و طوایف است. برخی قبایل هم صلاح را در این می‌دیدند که برای جلوگیری از ویرانی مزارع و مساکن‌شان تسلیم شوند و باج بپردازند. نویسنده با ذکر واقعه ایستادگی آریوبرزن سردار ایرانی در برابر یورش سپاه مقدونی او را حریفی قدر قلمداد می کند اما از نظر او مورخان یونان باستان کوشیده اند این رخداد را جوری روایت کنند که یادآور نبرد ترموپیل میان سپاه خشایارشا و یونانیان باشد.

علاوه بر نبردهای رسمی و درگیری‌های محلی و پراکنده، نویسنده شکل‌های گوناگون ایستادگی مدافعان را در قالب سرپیچی از همکاری با متجاوزان پس از تسلیم، یا عملیات ایذايی، یا تخلفات اداری از سوی مدیران ایرانی منصوب اسکندر و مانند اینها توصیف می‌کند. در ص 14 کتاب می خوانیم: «نگرش و واکنش مدافعان، بسته به موقعیت، ساختار حکومت و تجربیات پیشین آنان در تعامل با حاکمان بیگانه متفاوت بود. البته منافع تجاری-اقتصادی را نباید از یاد ببریم. اما اراده به ایستادگی، در غالب موارد، از بالا، یعنی از جانب نخبگان حاکم که نگران خود مختاری بومی خودشان بودند سرچشمه می گرفت. لایه های زیرین جامعه آمدن و رفتن اربابان زیادی را دیده بودند از این رو فقط مراقب بودند روند زندگی عادی شان به هم نریزد. این نکته به ویژه در بخش غیریونانی امپراتوری پارس مصداق داشت. در شهرهای یونانی، توده های مردم سقوط اقلیت حاکم [منصوب ازسوی شاهنشاه هخامنشی] و استقرار دموکراسی را فرصتی برای کسب قدرت بیشتر می شمردند چون پشتیبانی از منافع حاکمان پارسی به بهای گزاف بردگی تمام می‌شد.»

کتاب دوم به برآمدن اشکانیان می‌پردازد. درباره این سلسله ایرانی به علل مختلف از‌جمله اقتدار ساسانیان که دقیقا بعد از آنها سر برآوردند، بسیار کم می‌دانیم و معمولا آنها را اقوامی صحرانشین، کم‌فرهنگ، بسیار یونان زده و فاقد یک تمرکز تلقی می‌کنند. آیا این باورها درست است؟

دکتر اولبریخت، نویسنده کتاب برآمدن اشکانیان، این باورها را قالبی و کلیشه‌ای می‌داند، باورهایی که از نظر او ریشه در متون کلاسیک یونانی و لاتین دارند. به نوشته او بسیاری از جنگاوران پارتی در آخرین نبرد بزرگ داریوش سوم در نزدیکی اربیل عراق با سپاهیان اسکندر به پشتیبانی از شاهنشاه ایران با مقدونیان به مقابله برخاسته بودند. زمانی هم که اسکندر به صفحات شمال شرقی ایران رسید طوایف گوناگون ساکن در آن سرزمین ها هیچ کدام به آسانی تسلیم او نشدند. فراموش نکنیم دکتر اولبریخت استاد یکی از بهترین دانشگاه‌های لهستان در رشته تاریخ و مطالعات مربوط به شرق باستان است و در پرینستون استاد مدعو بوده و برای تألیف کتاب «برآمدن اشکانیان» بیش از ده سال کار پژوهشی انجام داده و بارها به کشورهای این منطقه سفر کرده و از ده ها موزه در سراسر جهان بازدید به عمل آورده و در نوشتارش به بیش از هزار مرجع اعم از کتاب و مقاله اشاره می‌کند تا بتواند سخنی که می‌گوید محققانه و دور از شائبه باشد.

به نوشته او در این کتاب، در دوره چهل ساله نبردهای سرداران اسکندر بر سر تقسیم مرده ریگ او و نیز در دوره سلوکیان، مناطق جنوبی آسیای میانه رشد شهری بی‌سابقه‌ای را تجربه کردند. شهرها به مثابه کانون‌های فعالیت اقتصادی و تحرکات نظامی، ابزار مناسبی در خدمت توسعه استعمار هلنی به شمار می‌آمدند. قبایل کوچ زی که در فراسوی مرزهای جهان هلنی رفت و آمد داشتند کوشیدند در مناطق مرزی نفوذ بیشتری پیدا کنند و سامانه قوانین اقتصادی-سیاسی یونانی مآبی را که باز دارنده بود به چالش بکشند. اولبریخت می نویسد: «اشک یکم، بنیانگذار دودمان اشکانی، راهزنی نبود که با جنگ وگریز دست به تاراج بیالاید. با داوری از روی دستاوردهای او می‌توانیم بگوییم افق دید او شاهانه بود، به این معنا که آرمانی که به او الهام می بخشید تشکیل یک حکومت پادشاهی بود و او سرسختانه و سامان یافته چنان در پی دست یافتن به این آرمان کوشید تا سرانجام توانست آن را برپا کند.»

اشکانیان چطور توانستند موفق شوند و سلوکیان (اعقاب اسکندر) را کنار بزنند؟

این کار بیش از یک قرن به درازا کشید. اشکانیان در نیمه سده سوم پیش از میلاد یعنی بیش از نیم قرن پس از تسلط سلوکیان بر خاک ایران خیزش خودشان را آغاز کردند و از شمال شرقی ایران آهسته و پیوسته پیش آمدند و پس از درگیری‌های پرشمار با قوای سلوکی توانستند سرانجام پس از حدود یک قرن به حضور آنان در ایران خاتمه بدهند. آنان طی این مدت بر فلات ایران و مناطقی از غرب آسیای میانه ازجمله ترکمنستان امروزی و بخش‌هایی از افغانستان و نیز بر بابل و شمال میان رودان یعنی عراق امروزی مسلط شدند.

محمدابراهیم محجوب برامدن اشکانیان

نویسنده با مراجعه به متون تاریخی این‌گونه نتیجه گرفته است که اشک یکم هنگامی جرات پیدا کرد به پارت بتازد که شنید سلوکوس دوم در آنکارا از غلاطیان شکست خورده است. به عقیده او نیاکان اشک یکم از همان روزگار اسکندر به شهسواری و کمانداری شهره آفاق بودند و بارها به صورت مزدور، از‌جمله در جنگ رفح در سال 217 پیش از میلاد علیه مصریان جنگیده بودند و در نبرد ماگنسیا علیه رومیان در سال 190 پیش از میلاد در ارتش سلوکیه شرکت داشتند. به گفته نویسنده، چندین دهه پیش از ظهور پارتیان، در مناطق وسیعی از آناتولی حکومت هایی پا گرفتند که هیچ قرابتی با یونانیان یا مقدونیان نداشتند. برخی از مناطق آسیای صغیر و ارمنستان به چنگ اسکندر و جانشینان او نیفتادند. نویسنده معتقد است پارتیان می‌توانسته اند از این حکومت‌ها الگو گرفته باشند. ضمن اینکه در مقیاس کلان، در میان جانشینان اسکندر، حکومت سلوکی، برخلاف بطلمیوسیان مصر، از انسجام چندانی برخوردار نبود و پیوسته سران حکومت با یکدیگر درگیری داشتند. طبعا این امر کار استقلال جویان اشکانی را آسان تر می کرد. این را هم از یاد نبریم که اشکانیان کمابیش از خاک خودشان دفاع می کردند حال آنها سلوکیان از راهی بس دور به این خاک تاخته بودند.

آیا اشکانیان توانستند ساختار سیاسی منسجم و مقتدری مثل هخامنشیان و ساسانیان بنا کنند؟

اولبریخت، اشکانیان را صاحب چنان نبوغی می شناساند که توانستند با در آمیختن سبک زندگی خودشان با سبک زندگی ایرانیان یکجا نشین و جذب سنت های فرهنگی-اجتماعی-اقتصادی عصر پساهخامنشی و سلوکی، حکومتی برپا کنند که نزدیک به پنج قرن پایدار ماند و توانست در مرزهای غربی تجاوزات امپراتوری روم آن عصر را مهار کند و در مرزهای شرقی و شمال شرقی جلوی تاخت وتازهای بی امان عشایر کوچ زی را بگیرد.

سلسله اشکانیان، طولانی‌ترین سلسله در تاریخ ایران است. راز ماندگاری آنها در چیست؟

این کتاب درباره برآمدن اشکانیان است و فقط بخش نوپایی این دودمان را واکاوی و روایت می‌کند، اما اگر به ساختار حکومت اشکانی در قالب یک سیستم بنگریم، به نظر می‌رسد خیلی خوب پا گرفت یعنی از ترکیب سه فرهنگ کوچ زی اجدادی اشکانیان با فرهنگ پارسیان یکجا نشین و سنت‌های سلوکی، شالوده‌ای استوار شد که توانست پنج قرن ماندگاری اشکانیان را پشتیبانی کند. نویسنده قدرت نظامی اشکانیان (سخت افزار حکمرانی) و سیاست‌های اقتصادی صحیح ایشان (بخش مهمی از نرم‌افزار حکمرانی) را دو ستون اصلی ماندگاری ایشان قلمداد می‌کند. فراموش نکنیم در حدود سال 115 پیش از میلاد، در دوره حکومت مهرداد دوم، زمانی که اشکانیان توانستند سلطه خودشان را بر سراسر میان رودان بگسترانند، میزبان یک گروه اقتصادی-تجاری از جانب حکومت چین شدند برای امضای قراردادی که به موجب آن ایران در فاصله میان چین تا امپراتوری روم قطب اصلی جاده ابریشم می شد و امنیت جاده را در مناطق تحت استیلای خودش برعهده می گرفت. از آن پس، قافله‌ها دیگر ناچار نبودند در فواصل کوتاه محموله‌شان را دست به دست کنند چنان‌که برخی کاروان‌های بزرگ گاه یکسره تا شرق مدیترانه پیش می‌رفتند. این امر نقشی بس مهم و تاریخی در شکوفایی اقتصادی عصر اشکانی داشت و این سنت قرن‌ها ادامه پیدا کرد و منجر به ساخت کاروانسراهای بسیار در این مسیر شد.

اخیرا پژوهشگرانی مثل خانم دکتر پروانه پورشریعتی از ساختار فدراتیو اشکانیان سخن رانده. آیا این ارزیابی دقیق است؟

کتاب دکتر اولبریخت منحصر است به برآمدن اشکانیان و چند دهه دوره نوپایی آنها و سخنی درباره چند صد سالی که ایشان بر ایران فرمان راندند و چگونگی فرمانروایی ایشان بیان نکرده است. اما، چنانچه حاصل پژوهش خانم دکتر پورشریعتی را مفروض بگیریم، این امر در واقع اقناع یک اصل مهم در تفکر سیستمی یعنی اصل تنوع لازم یا Principle of requisite variety است به این معنا که هر سیستمی، برای اینکه پایدار بماند، به فراخور ساختار و دینامیک خاص خودش، به درجه ای از خود مختاری میان عناصرش نیاز دارد. پژوهش هایی همچون پژوهش ایشان عمدتا موید این نکته است.

در پایان بفرمایید میراث اشکانیان برای امروز ما چیست؟ به تعبیر دقیق‌تر، امروز چه رد و نشانی از اشکانیان باقی مانده و چگونه در زندگی امروزین ما تاثیر دارند؟

میراث اشکانیان در حکومت ساسانی جریان پیدا کرده و از ساسانی هم به ایران پس از اسلام منتقل شده و در لابه‌لای جریان تاریخ به عصر ما رسیده. اما مشخصا گمان دارم حضور پررنگ ایران آن روز در تجارت جاده ابریشم، تامین امنیت کاروان‌ها و فراهم آوردن نیازهای آنها در ضمن عبور از این خاک را باید ارزشمندترین میراث اشکانی به شمار بیاوریم. همین امروز هم اگر ایران بتواند در احیای این جاده که چین اعلام کرده، مشارکت فعال داشته باشد گمان می‌کنم گامی در جهت شکوفایی اقتصادی و سیاسی ایران برداشته است. از نظر اولبریخت، اشکانیان توانستند کیفیت تازه ای در تاریخ ایران بیافرینند و آن ایجاد همکوشی میان عناصر کوچ‌زی و یکجا نشین بود. اینکه اشک یکم و طایفه او توانستند با سامانه فرهنگی خراسان سازگاری پیدا کنند، اینکه اشک یکم دستاوردهای هخامنشیان و سلوکیان را به آسانی پذیرفت و اینکه توانست خودش را با سنت‌های محلی خراسان وفق دهد فرآیندی است که مشابه آن را در تاریخ دیگر حکومت‌هایی که در اصل بر شالوده فرهنگی کوچ زیستی بنا شدند، از جمله حکومت کوشان و حکومت سلجوقی سراغ داریم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پس از ۲۰ سال به موطن­‌شان بر می­‌گردند... خود را از همه چیز بیگانه احساس می‌­کنند. گذشت روزگار در بستر مهاجرت دیار آشنا را هم برای آنها بیگانه ساخته است. ایرنا که که با دل آکنده از غم و غصه برگشته، از دوستانش انتظار دارد که از درد و رنج مهاجرت از او بپرسند، تا او ناگفته‌­هایش را بگوید که در عالم مهاجرت از فرط تنهایی نتوانسته است به کسی بگوید. اما دوستانش دلزده از یک چنین پرسش­‌هایی هستند ...
ما نباید از سوژه مدرن یک اسطوره بسازیم. سوژه مدرن یک آدم معمولی است، مثل همه ما. نه فیلسوف است، نه فرشته، و نه حتی بی‌خرده شیشه و «نایس». دقیقه‌به‌دقیقه می‌شود مچش را گرفت که تو به‌عنوان سوژه با خودت همگن نیستی تا چه رسد به اینکه یکی باشی. مسیرش را هم با آزمون‌وخطا پیدا می‌کند. دانش و جهل دارد، بلدی و نابلدی دارد... سوژه مدرن دنبال «درخورترسازی جهان» است، و نه «درخورسازی» یک‌بار و برای همیشه ...
همه انسان‌ها عناصری از روباه و خارپشت در خود دارند و همین تمثالی از شکافِ انسانیت است. «ما موجودات دوپاره‌ای هستیم و یا باید ناکامل بودن دانشمان را بپذیریم، یا به یقین و حقیقت بچسبیم. از میان ما، تنها بااراده‌ترین‌ها به آنچه روباه می‌داند راضی نخواهند بود و یقینِ خارپشت را رها نخواهند کرد‌»... عظمت خارپشت در این است که محدودیت‌ها را نمی‌پذیرد و به واقعیت تن نمی‌دهد ...
در کشورهای دموکراتیک دولت‌ها به‌طور معمول از آموزش به عنوان عاملی ثبات‌بخش حمایت می‌کنند، در صورتی که رژیم‌های خودکامه آموزش را همچون تهدیدی برای پایه‌های حکومت خود می‌دانند... نظام‌های اقتدارگرای موجود از اصول دموکراسی برای حفظ موجودیت خود استفاده می‌کنند... آنها نه دموکراسی را برقرار می‌کنند و نه به‌طور منظم به سرکوب آشکار متوسل می‌شوند، بلکه با برگزاری انتخابات دوره‌ای، سعی می‌کنند حداقل ظواهر مشروعیت دموکراتیک را به دست آورند ...
نخستین، بلندترین و بهترین رمان پلیسی مدرن انگلیسی... سنگِ ماه، در واقع، الماسی زردرنگ و نصب‌شده بر پیشانی یک صنمِ هندی با نام الاهه ماه است... حین لشکرکشی ارتش بریتانیا به شهر سرینگاپاتام هند و غارت خزانه حاکم شهر به وسیله هفت ژنرال انگلیسی به سرقت رفته و پس از انتقال به انگلستان، قرار است بر اساس وصیت‌نامه‌ای مکتوب، به دخترِ یکی از اعیان شهر برسد ...