قدرتِ داستان در تغییرِ جهان | سازندگی


در بیست‌وپنجمین سالگردِ چاپِ «در زمانه پروانه‌ها» [In the time of the butterflies] شاهکار خولیا آلوارز [Julia Alvarez] نویسنده دومینکن‌تبارِ آمریکایی، ترجمه فارسی رمان که توسط حسن مرتضوی انجام شده، پس از پانزده‌سال که از چاپ نخست آن می‌گذشت، در سال جاری از سوی نشر خوب تجدید چاپ شد.

در زمانه پروانه‌ها» [In the time of the butterflies]  خولیا آلوارز [Julia Alvarez]

خولیا آلوارز با رمان‌های «چگونه دختران گارسیا لهجه خود را از دست دادند» (1991) و «در زمانه پروانه‌ها» (1994) در جهان شناخته می‌شود. او درطول دو دهه نوشتن، جوایز بسیاری دریافت کرده از جمله: جایزه میراث اسپانیایی در ادبیات و جایزه برای دستاوردهای برجسته در ادبیات آمریکا. در سال 2014 نیز مدال ملی هنر را از دست‌های باراک اوباما رییس‌جمهور وقتِ آمریکا دریافت کرد.

خانم آلوارز در یادداشت خود به‌مناسبت بیست‌و‌پنجمین سالگرد انتشارِ «در زمانه پروانه‌ها» می‌نویسد: «من به قدرت داستان در تغییردادن جهان اعتقاد دارم.» بدون شک آلوارز برای اثباتِ این موضوع در رمان خود دلایل بسیاری دارد. علاوه بر این، رمان او که تنها یکی از بیست کتاب منتشرشده این نویسنده است، به‌تنهایی از طریق شخصیت منحصربه‌فرد خواهران میرابال درباره مقاومت کشورش دومینیکن در برابر ظلم، آگاهیِ جهانی ایجاد کرد، به‌گونه‌ای که روایتِ داستان هنوز بعد از بیست‌وپنج سال زنده مانده و در فیلم‌های سینمایی الهام‌بخش، نمایش‌نامه‌ها، رقص‌ها و حتی سکه‌های یادبود تکرار شده ‌است؛ تا بدان‌جا که ۲۵ نوامبر (تاریخ قتل این سه خواهر شجاع) از سوی سازمان ملل متحد به‌عنوان روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان نام‌گذاری شد.

در سال ۲۰۱۸ در نشریه نیویورک‌تایمز این اندیشه قوت گرفت که پنج رمان آلوارز و به‌ویژه رمان «در زمانه پروانه‌ها» سهم بزرگی در بقای آنها داشته ‌است؛ چراکه این داستان‌ها با خودشان مضامین مهمی را مطرح کرده‌اند. مضامینی حول محور دلاوری، فمینیسم، کشور، میهن‌پرستی و هویت. به‌ویژه هویت برای میلیون‌ها دختری که در سراسر جهان کتاب‌های او را می‌خوانند.

با وجود تمام احساساتی که پیرامون موضوعات سیاسی و اجتماعی در این رمان موج می‌زند، برای این تاثیرگذاری دلیل بسیار مهم دیگری نیز وجود دارد و آن هنری‌بودن این اثر است؛ این رمان بیش از هرچیز روایتی عالی و غنی است که با ظرافت تمام نوشته شده‌ است. دروغی که حقیقتِ ظلم‌های سیاسی را آشکار می‌کند، اما در کنار همه اینها به عشق، دلشکستگی، فقر، اندوه جدایی و ازدست‌دادن صفات انسانی می‌پردازد که به انداختنِ ناحقِ انسان‌ها پشتِ میله‌های زندان منجر می‌شود. این رمان شباهتی به فیلم‌های هالیوودی ندارد، فیلم‌هایی که در آن‌ها با وجود ریخته‌شدن خونِ قهرمانِ داستان می‌خندیم؛ زیرا می‌دانیم که واقعا نمرده ‌است. این داستان برپایه واقعیتی تلخ بنا شده و خواننده تلخیِ آن را با تمام وجود حس می‌کند. به‌خاطر همین موضوع، خواندن این داستان راحت نیست و کششِ ورق‌زدنِ مضطربانه صفحات تنها از استعدادِ خارق‌العاده داستان‌سراییِ آلوارز و نثرِ ترکیبیِ بدیعِ او برمی‌آید که ماهرانه جریان اسرار و مکاشفات، طنز و وحشت داستان را به‌خوبی مدیریت می‌کند.

یا در بی‌تفاوتی صحنه‌هایی نظیر آن قسمت که یکی از خواهران در حبس خانگی هم همچنان دچار آسیب‌های دوران حبس در زندان است: «ولی گاهی اوقات نوری خاص مرا به گذشته بازمی‌گرداند نوری که در این ساعت از روز روی زمین زیر طبقه من می‌افتاد، یک‌بار مینروا تکه‌ای لوله در دستش گرفت و آن را روی ریل آهن گالنا کشید، این صدا ناگهان مرا به یاد نگهبانان زندان انداخت وقتی که چوب‌های شبانه‌شان را به میله‌ها می‌کشید... بیرون دویدم و درحالی‌که جیغ می‌زدم «نه»، لوله را از دستش گرفتم. طفلکی دخترم که از صدای وحشت‌زده‌ام ترسیده ‌بود به گریه افتاد.»

به‌این‌ترتیب آلوارز داستان خواهران میرابال و مشارکت آنها در تلاش زیرزمینی برای سرنگون‌کردن سه دهه دیکتاتوریِ وحشتِ رافائل تروخیو را روایت می‌کند. سه تن از چهار خواهر (پاتریا، مینروا و ماریاترزا) به دستور تروخیو در ۲۵ نوامبر ۱۹۶۰ به‌طرز وحشیانه‌ای شکنجه و درنهایت کشته ‌شدند. بخشی از داستان به شکل اول‌شخص از زبان بزرگ‌ترین خواهر «دده» در زمان حال روایت می‌شود. داستان زنی سالخورده که تنها بازمانده زندگی حزن‌انگیز خانواده‌اش است و نویسنده را در پُرکردن صفحاتی از نور و امید، آن‌هم میان سنگینی وقایع تلخ و تاریک، یاری می‌کند. چنان که ما تمام آن را واقعی می‌دانیم: «آنها همیشه شگفت‌زده می‌شوند. علاوه بر زنان آمریکایی که دومینیکن را کشوری عقب‌مانده می‌دانند که دِدِه هنوز باید آنجا روسری بر سر سوار کالسکه شود، نه‌تنها خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌های خودش و حتی پسرانش او را به‌خاطر سوباروی کوچکش دست می‌اندازند. مادرشان دده حالا به‌زعم خودش زنی امروزی است، اما چیزهای زیادی هنوز در او تغییر نکرده ‌است.»

هنگامی که دده به زنان آمریکایی اشاره می‌کند، قصدش زنان هم‌وطن خود نیز است و آلوارز با آوردن خبرنگاری به جمهوری دومینیکن به فضای داستان، بستر را برای پاره‌ای از گفت‌وگوها آماده می‌کند. او از این گفت‌وگوی هوشمندانه برای رساندن پیامی وحدت‌بخش استفاده می‌کند. بحث میان آنان که می‌مانند و آنانی که می‌روند (در هر کشوری). این ماجرای رفتن و ماندن به داستان خانواده خود آلوارز هم شباهت دارد که از ترسِ انتقام، به دلیل فعالیت‌های سیاسی پدرشان علیه تروخیو، کشور را ترک کردند.

باقیِ داستان را سه خواهر به شکلی خلاقانه نقل می‌کنند و خواننده با تمام وجود دچار وحشت می‌شود: «مرا در آن اتاق با تعدادی نگهبان رها کردند. می‌توانم بگویم که همه آنها از خودشان خجالت می‌کشیدند، از نگاه من دوری می‌کردند و چنان ساکت بودند که انگار جانی هنوز آنجاست. سپس خوان ملعون لباس‌هایم را جمع کرد، اما اجازه ندادم کمک کند، خودم لباس‌هایم را پوشیدم و با پای خود به طرف واگن راه افتادم.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...