جنگ و دلدادگی در حال و هوای دزفول | اعتماد


سومین اثر داستانی بلند حسن فریدی به نام «سوار باد» همچون رمان قبلی او «پلی که ساخته نشد» در حال‌ و هوای شهر زادگاه نویسنده، دزفول، اتفاق می‌افتد. نویسنده سعی کرده با استفاده از واژگان و ضرب‌المثل‌های بومی این حال وهوا را برای خواننده به وجود بیاورد. داستان، روایتی است از انقلاب، جنگ و دلدادگی. دلدادگی دو جوان در غوغای هجوم دشمن. داستان تصمیم‌گیری در هنگامه نبرد، هنگامه‌ای که باید دل به دریا سپرد و دلدادگی به «دریا» را فراموش کرد.

حسن فریدی سوار باد

داستان «سوارباد» روایت اشکان جوان است از زمان خدمت وظیفه در پادگان آموزشی. ادامه خدمت در شهر زادگاه اشکان، دل بستن به «دریا»، آغاز جنگ، راهی جبهه شدن و پیوستن به رزمندگان، عملیات شبانه و آسیب‌دیدن اشکان. نویسنده توانسته است در کل داستان سیر حوادث را به خوبی کنار هم چیده و کار را به خوبی سامان دهد.

کتاب در چهار بخش تنظیم شده است و پیوستگی حوادث در بخش‌های مختلف منطقی و قابل فهم است.
در بخش اول اشکان، جوان دیپلمه برای گذراندن دوره خدمت سربازی به پادگان آموزشی می‌رود؛ با سایر هم‌خدمتی‌ها آشنا شده و درگیر حوادثی می‌شود که دانسته یا نخواسته برای او رخ می‌دهد. نویسنده به خوبی توانسته حال و هوای جوانان اوایل پیروزی انقلاب (زمستان 58) و از جمله اشکان را تداعی کند. اشکان منطقی در کنار عباس کوهی عجول و احساساتی، نمایان‌گر دو تیپ با دو نوع برخورد با حوادث، ملموس و قابل‌فهم است. برخورد احساسی و شاید تخریب‌گرانه برخی از سربازان با مقررات و تنظیماتی که لازمه یک محیط نظامی است، به خوبی در روایت و فضاسازی‌ها آمده است.

اشکان نمونه‌ای است از برخی جوانان آن دوره که تشنه خواندن، دانستن و عمل کردن بودند. جوانانی در پی آرمان‌های عدالت‌جویانه و تغییر. دست زدن به اعمالی که تنها نتیجه‌اش «سوار باد» شدن است و پاک شدن شعار از روی آیینه دستشویی. نتیجه، تناقضی ا‎ست که در فکر اشکان رخ می‌دهد و سوال‌های بی‌جوابی در ذهن او.

فصل اول با پایان دوره آموزشی به پایان می‌سد. ضرباهنگ این فصل کند و گاهی کسل‌کننده است. توضیحات بیش از حد در مورد هندسه پادگان آموزشی بیش از حد طویل است و به درازا کشیده شده. همچنین شرح وسایل سربازی از جمله شرح طولانی در مورد مختصات تفنگ ژ 3 بیش از حد لزوم است. فصل دوم با ادامه خدمت اشکان در شهر زادگاهش دزفول آغاز می‌شود که یک‌بار دیگر عباس کوهی را در پادگان می‌بیند و دوستی آنها رنگ تازه‌ای می‌گیرد. نکته اصلی در این فصل دیدار با خانواده و وارد شدن خانواده عمو در متن داستان است که اشکان با دیدن «دریا» دخترعموی خود، یاد خاطرات گذشته و دوران کودکی خود می‌افتد و به او دلبستگی پیدا می‌کند.
«چه چشم‌هایی دارد دریا. چقدر زیبا. چقدر دوست‌داشتنی. ترسم این چشم‌ها کار دستم بده.»

نکته قابل توجه دیگر در این فصل دیالوگ‌های بین اشکان و رضا بر سر خواندن کتاب است.
- یعنی با خواندن کتاب، بدبختی کم میشه؟
- به شکل غیر مستقیم شاید
اما اشکان خود به گفته‌اش شک دارد:
- راستی با خواندن کتاب، بدی‌ها کم میشه؟
و این پرسش بی‌جوابی است که ذهن اشکان را درگیر می‌کند.

در فصل سوم در ادامه حضور در پادگان دزفول شخصیت استوار پیرجوادی و همسرش ونوس و رابطه بین آنها از نکات اصلی ماجراست. نویسنده توانسته به خوبی شخصیت این تیپ افراد را بازسازی کند. هرچند به نظر می‌رسد در کنکاش در رابطه بین زن و شوهر زیادی آش را شور کرده است. همچنین در برخورد پیرجوادی با استوار امیر حلالی و تحلیل روانشناسی حساسیت امیر حلالی به گوجه و ارایه راه‌حل برای درمان او، مطالبی از پیرجوادی نقل می‌شود که نه در بیان یک فرد نظامی بلکه در کلام دانشجوی روانشناسی باید جاری شود. شخصیت دیگر در این فصل شیرزاد است. روشنفکری آرمانگرا که هیچ خطایی از مرشدان فکری خود را برنمی‌تابد و با اشکان در این مورد اختلاف نظر دارد. این فصل با آغاز جنگ به پایان می‌رسد. فصل چهارم و نهایی داستان در حال و هوای جنگ، موشک‌باران شهر، رفتن خانواده به شهرک‌های اطراف و دلتنگی برای دریا آغاز می‌شود که روایت‌ها ملموس و واقعی است.

این فصل در گیرودار نبرد در جبهه و داوطلب شدن برای گشت شبانه و آسیب دیدن اشکان و سراسیمگی دریا برای رفتن به بیمارستان تمام می‌شود. فصلی که می‌توانست بیشتر احساسات قلبی طرفین را در زمانه خون و آتش به تصویر بکشد. فصلی که در آن، دریا تنها با جمله «تو نرو» دلگیری خود از رفتن اشکان به جبهه و دلداگی به او را بیان می‌کند. در این فصل و در فصل گذشته، نقش دلبستگی دریا به اشکان کمرنگ و حتی بی‌رنگ شده است. از ایرادات این فصل قلم‌فرسایی مانیفست‌گونه علیه جنگ و خونریزی است که در یک رمان به دل نمی‌نشیند. نکات کلی دیگری که در روایت جای اشکال دارد، عدم هماهنگی بین زمان ‌و مکان‌ها‌ست. مثلا اداره ثبت احوال در قسمت غربی دزفول توصیف شده که در آن بازه زمانی هنوز ساخته نشده بوده. همین‌طور چراغ قرمز چهارراه کفش بلا، بستنی‌فروشی فلکه یعقوب لیث و کوی اندیشه هیچ‌کدام در زمانی که داستان در آن روایت می‎شود، وجود نداشتند. همین‌طور شرح کلاس درس اسلحه‌شناسی و شلیک تیر نابهنگام از تفنگ یک سرباز، اصلا امکان وقوع ندارد، چراکه در هیچ پادگان آموزشی در کلاس درس اسلحه‌شناسی از فشنگ جنگی استفاده نمی‌شود. در مجموع می‌توان گفت روایت در کلیت خود به خوبی ساخته و پرداخته شده است و وقایع به خوبی پشت‌سر هم چیده و ردیف شده است. گرچه به شخصه به رمان قبلی نویسنده، «پلی که ساخته نشد» امتیاز بیشتری می‌دهم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

با نگارش رساله‌ای درباره ابن‌سینا، از دانشگاه آکسفورد دکترا گرفت... در دانشگاه شیکاگو به عنوان استاد اندیشه اسلامی فعالیت کرد... ارایه راه‌حلی بر روش تفسیری سنتی آیه به آیه مسلمانان... تاثیر متقابل وحی الهی و تاریخ یعنی تاثیر جامعه عصر نزول قرآن... رویکرد ناقص، گزینشی و بیرون‌نگر به قرآن را نقد می‌کرد و از اینکه هنوز مفسران معاصر از این روش برای فهم قرآن استفاده می‌کنند، ناراضی بود ...
بی‌مهری و خیانت مادر به پدر، خانواده را دچار تشنج می‌کند. موجب می‌شود آلیسا نفرت عمیقی از عشق زمینی پیدا کند. آلیسا برای رفع این عقده به عشق آسمانی پناه می‌برد و نافرجامی برای خود و ژروم و ژولیت به بار می‌آورد... بکوشید از در تنگ داخل شوید. دری که به تباهی منتهی می‌شود، فراخ و راه آن گسترده است زیرا دری که به حیات منتهی می‌شود، تنگ است. برای ژروم این در همان در اتاق آلیسا است ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...