درباره زندگی در‌جهانی متشکل از بیگانه‌ها | شرق


امروزه خیل عظیم مردمانی را شاهدیم که از خاورمیانه جنگ‌زده به اروپا سرازیر شده و به خانه و کاشانه‌ای جدید امید بسته‌اند. آنان با رنج بسیار به آن‌سوی مرزها روانه شدند، خطر مرگ را به جان خریدند و سر آخر، در شهرها و کشورهایی که انتظار سرپناهی امن از‏ آنها داشتند، فقط آوارگی و مشقت فزون‌تر نصیب‌شان شد. آوارگان با انسان‌های خوشبختی روبه‌رو شدند که درِ خانه‌ها و شهرهای‌شان را بر آنان بستند. زیرا این بی‌سرزمینان خطرناکند؛ زیرا آنها نشان جنگ بر پیشانی دارند، نشان فلاکت و بدشگونی. ولی چرا این مردمان نگون‌بخت که جز یک زندگی آرام و شمه‌ای از سعادت آن طرف مرزی‌ها نخواسته‌اند، برای آنان تا این حد هراس‌آورند؟ کسانی که از ویرانی فراری شد‌ه‌اند، چگونه خود می‌توانند مسبب ویرانی شوند؟ آیا نمی‌توان در کنار کسانی که جویای آرامش‌اند آرام زیست؟ از نظر میزبانان، جواب منفی است. زیرا مهاجران بیگانه‌اند.

ژولیا کریستوا [Julia Kristeva] ملت‌هایی بدون ملی‌گرایی» [Nations without nationalism]

آنها «از ما» نیستند، از رگ و ریشه ما نیستند، فرهنگ و تاریخ‌شان با ما فرق می‌کند. این حرف کسانی است که نمی‌خواهند خواب راحت و دلپذیرشان را غریبه‌ای مشکوک آشفته سازد. اما آیا نمی‌توان به آنها حق داد؟ منافع کشورها اقتضا می‌کند که محدودیت‌هایی برای ورود به مرزهایشان بگذارند، زیرا قابلیت سازگاری با خواسته‌های بسیار مهاجران را ندارد. به‌علاوه، تجمع فرهنگ‌های گوناگون تهدیدی جدی برای هویت ملی و نیز فرهنگ یک کشور است. بنابراین از یک ‌سو، مسئله مهاجرت مطرح است و از سوی دیگر، با ملی‌گرایانی مواجهیم که بر حفظ هویت‌های ملی و قومی تأکید می‌کنند. مهاجران می‌خواهند فرهنگ و هویت مختص به خود را داشته باشند و به شیوه مطلوب خود زندگی کنند. اما این کثرت و گوناگونی فرهنگی ممکن است فرهنگ بومی را نابود کند. چگونه می‌توان بی‌آنکه به دام «بنیادگرایی ملی» و انواع نژادپرستی افتاد، راه‌حلی مناسب برای مسئله مهاجرت پیدا کرد؟ این پرسش دغدغه عمده ژولیا کریستوا [Julia Kristeva] در کتاب «ملت‌هایی بدون ملی‌گرایی» [Nations without nationalism] است.

کریستوا پیش از این، در کتاب «بیگانه با خود» به مفهوم «بیگانگی» پرداخت و کوشید با استفاده از روان‌کاوی و دستگاه مفهومی فرویدی تعریفی از آن به دست دهد. در روان‌کاوی، مفهوم بیگانگی با تجربه کودک از بدن مادر پیوند می‌خورد. پس از دریغ بدن مادر از او، کودک همچون یک تبعیدی سرگردان می‌شود تا اینکه در تخیلات و خواهش‌هایش و در جامه‌ای نو به بدن مادر بازگردد. در نگاه کودک بدن به‌خودی‌خود نمودی از بدن مادر است. او همواره آواره و با خود بیگانه است و در جست‌وجوی مأوایی است تا از این بیگانگی بگریزد. بیگانگی در هیأت‌های مختلفی ظاهر می‌شود. هرگاه غریبه‌ای را می‌بینیم، به‌ دنبال پناهگاهی می‌گردیم تا از شر او در امان باشیم. این پناهگاه ممکن است خانواده و خویشاوندان باشد، کسانی که بیشتر از غریبه‌ها قابل‌اعتمادند. از نظر کریستوا، در جهان مدرن، «نابسامانی‌های شخصی و فروپاشی ارزش‌ها» انسان‌ها را تا به اینجا سوق می‌دهد که برای گریز از بیگانگی و نیز انسجام شخصیت‌شان، به ریشه‌های ملی و کیش نیاکان خود متوسل شوند. این عقب‌نشینی به جانب ریشه‌ها، واکنشی کین‌توزانه است: «کین‌توزی و نفرت از دیگرانی که از تبارمان نیستند» و گریز از آنها به سوی خودی‌ها. کریستوا از ما می‌خواهد برای چاره این وضعیت، به روان‌کاوی روی آوریم. زیرا روان‌کاوی ما را به بررسی ریشه‌هایمان وا می‌دارد تا بتوانیم از آنها درکی روشن داشته باشیم؛ و سرانجام بتوانیم از آنها فراتر رویم.

با این حساب، آیا می‌توان بی‌آنکه به دام هویت ملی افتاد، مفهومی از ملیت ساخت که آلوده به بیگانگی نباشد؟ پروژه کریستوا در کتاب «ملت‌های فاقد ملی‌گرایی» یافتن چنین مفهومی است. این مفهوم از ملیت باید با تنوع فرهنگی سازگار و نیز پذیرای غریبه‌ها باشد. پس ابتدا باید ارتباط آن را با مفهوم بیگانگی مشخص کرد. کریستوا نخست سیری تاریخی را از نحوه مواجهه اروپاییان با بیگانگان شرح می‌دهد. در مرحله اول، یونانیان بودند که رویکردی دوگانه نسبت به بیگانگان داشتند. از یک ‌سو، خارجی‌ها حق شهروندی نداشتند و از سوی دیگر، دغدغه کسب منفعت اجازه طرد کامل آنان را از شهر نمی‌داد. سپس به پولس رسول بر می‌خوریم. او اجتماعی دینی – اکلیسیا - ایجاد کرد که مبنای عضویت در آن دیگر نه نژاد یونانی یا یهودی، بلکه ایمان به رستاخیز مسیح بود. او که خود یک بیگانه بود، مخرج مشترکی جدید برای تشکیل اجتماعی از بیگانگان ابداع کرد. سیر تاریخی کریستوا در نهایت به روشنگری فرانسه ختم می‌شود. در این مرحله دو متفکر داریم: دیدرو و مونتسکیو. در کتاب «برادرزاده رامو»ی دیدرو نخستین‌بار نوعی اقرار به بیگانگی را می‌یابیم. این بیگانگی نوعی نفی درونی هگلی است که بعدها با مفهوم ناخودآگاه فروید پیوند می‌خورد. «با فهم اینکه ما نیز همچون «برادرزاده» دست‌کم دو نفریم، با آگاه‌شدن از اینکه ما ناخودآگاهیم، گامی اساسی در فرهنگ بر می‌داریم».

«اعلامیه حقوق انسان و شهروندی» نیز محصول روشنگری فرانسه است. این اعلامیه تمایزی جدید میان انسان و شهروند گذاشت. با درنظرداشتن این تمایز، کریستوا به پرسش آرنت باز می‌گردد: در چنین جهانی چه بر سر مردمان بدون ملت و سرزمین می‌آید؟ آیا کسانی که شهروند نیستند، انسان نیز نیستند؟ او برای یافتن پاسخ به این پرسش مفهوم «روح کلی» مونتسکیو را به‌کار می‌گیرد. این مفهوم امر فردی را در کلی بزرگ‌تر ادغام و در عین حال، تنوع فرهنگی و اجتماعی را حفظ می‌کند. «روح کلی» همچنان که همه انسان‌ها را با هم برابر و آنها را دارای حقوق جهان‌شمول می‌داند، حدی از نزاع و کشمکش را در اجتماع می‌پذیرد. با استفاده از این مفهوم است که می‌توان از جهان‌وطنی حرف زد، بی‌آنکه هر شکلی از ایده ملت را طرد کرد. این موضع کریستوا به‌عنوان متفکری جهان‌وطن است. ملتی که او در نظر دارد، اجتماعی از انسان‌ها است که با وجود تفاوت‌هایشان به حقوق یکدیگر احترام می‌گذارند. در این اجتماع، بیگانه دیگر دشمنی خطرناک نیست که باید طرد یا نابود شود، بلکه او نیز یک شهروند است و حقوقی برابر با دیگران دارد. بنابراین پروژه کریستوا کامل می‌شود. نخست با اذعان به بیگانگی درونی، بیگانگان بیرونمان به رسمیت شناخته می‌شوند. سپس غریبه‌ها تفاوت‌های یکدیگر را ارج می‌نهند، زیرا این «شرط زندگی در جهانی متشکل از بیگانه‌هاست». سرانجام می‌توان ملتی تشکیل داد که در آن بیگانگان با حقوق برابر در کنار یکدیگر زندگی کنند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...