پلورالیسم معرفت سیاسی | شرق


«آنچه برای یکی دانش است نزد دیگری ایدئولوژی است و بالعکس» ریمون بودون.
«ایدئولوژی» مدت‌هاست به برچسب و انگی تبدیل شده که هریک از پیروان و هواداران مکاتب مختلف فکری، فلسفی و سیاسی مخالفان خود را به آن متهم و از آن، «غیرعلمی» و «غیر‌واقعی»‌بودن تئوری رقیب‌ را استنتاج می‌کنند. در این میان بوده‌اند مکاتبی که به ایدئولوژیک‌بودن خود مباهات می‌ورزند و در‌عین‌حال، این ویژگی را ضرورتا نافی علمی‌بودن و واقع‌بین‌بودن تئوری خود نمی‌دانند. از سوی دیگر مکاتبی فکری- فلسفی و سیاسی وجود دارند که خود را غیر‌ایدئولوژیک و سایر مکاتب –‌چه بشری و چه دینی‌– را به نحوی از انحا به این ایدئولوژیک‌بودن به‌عنوان یک «عارضه» مبتلا می‌دانند. اما به نظر نمی‌رسد واقعیت چیزی غیر از همانی باشد که از قول ریمون بودون بر تارک این نوشته نشسته است. اساسا هیچ مکتبی نیست که وجه ایدئولوژیک را به طریقی از طرق یا به نحوی از انحا نداشته باشد. اگر «ایدئولوژیک»‌بودن، ویژگی مثبت و مفیدی است همه مکاتبی که در راه و رسم زندگی بشر حرفی برای گفتن دارند -‌اعم از دینی و بشری‌- از آن برخوردارند (علی قدر مراتبهم) و اگر ویژگی منفی و مذمومی است، همه مکاتب به آن مبتلا هستند. بنابراین اگر مکتبی فلسفی – سیاسی، سلاح «ایدئولوژیک» خواندن رقبای خود را به دست گیرد، نزد کسانی که در این مباحث تأمل و تعمق دارند، پوشیده نیست که این سلاح دیگر کارکردی ندارد و دیری است که از کار افتاده است و رقیبی نیست که با آن از میدان به در شود.

رابرت اکلشال [Robert Eccleshall]  [Political ideologies : an introduction] ایدئولوژی‌های سیاسی

آن مکاتبی که از نفس«ایدئولوژی» -‌فارغ از نوع آن- برائت می‌جویند، به همان میزان ایدئولوژیک هستند که مکاتبی که به ایدئولوژیک‌بودن خود افتخار و آن را سرمایه و نقطه قوت اندیشه خود معرفی می‌کنند. به همین دلیل است که رابرت اکلشال [Robert Eccleshall] عنوان کتابی را که به بررسی مکاتبی نظیر لیبرالیسم، سوسیالیسم، محافظه‌کاری، ناسیونالیسم، فاشیسم، فمینیسم و‌... اختصاص داده، [Political ideologies : an introduction] (ایدئولوژی‌های سیاسی) قرار داده است.

ایدئولوژی‌هایی که هرچند در رقابتی نفس‌گیر با یکدیگر هستند، اما در‌عین‌حال خواننده‌ای که سعی می‌کند با نوعی بی‌طرفی معرفتی با این متن طرف شود، می‌تواند از آن طرفه‌ای بگیرد و صرفه‌ای ببرد. این تجربه‌ای است که می‌تواند در مواجهه با هر متن فنی و پژوهشی که به بررسی آرای فلسفی، الهیاتی و سیاسی پرداخته است، تکرار شود. گویی هر‌کدام از مکاتبی که در فلسفه، الهیات، فلسفه سیاسی و‌... ‌اسمی یافته‌اند و رسمی دارند، آن‌قدر مشحون و مملو از معرفت هستند که برای هر مخاطبی اگرنه تماما اما دست‌کم پاره‌هایی از آن می‌تواند محل توجه، تأمل و حتی تعلق قرار گیرد. اگر زمانی جان هیک در پلورالیسم دینی خود می‌گفت ادیان به تکافوی ادله رسیده‌اند و هیچ‌یک از آنها را یارای آن نیست که رقیب خود را از میدان به در کند، امروز می‌توان ادعا کرد عموم مکاتب فکری بشر نیز در چنین وضعیتی قرار گرفته‌اند و هر‌یک از چنان قدرت و قوتی برخوردارند که هیچ‌یک را نمی‌توان فروگذاشت و گذشت چنان که هیچ‌کدام را نمی‌توان بر صدر نشاند و بر کوس «پایان تاریخ» بودنش دمید.
در این میان، می‌توان ادعا کرد انواع مکاتب بشری در مجموع در سطحی واحد قرار دارند که به فراخور اوضاع و احوال جهان و جامعه مورد نظر یکی می‌تواند از دیگری بیشتر محل توجه قرار بگیرد و بالعکس.

به نظر نمی‌رسد در این زمینه تفاوتی بین آنها وجود داشته باشد، هرچند به فراخور مکان و زمان، یکی بدنام و دیگری خوشنام باشد. بلکه با نگاهی از ارتفاعی رفیع‌تر که تا حدی مستظهر به تاریخ تمدن بشر باشد، این درک قابل تصور است که هر‌یک از انواع مکاتب فکری – فلسفی در عین تخالف و تعارض با یکدیگر نقش نسبتا برابری در تاریخ اندیشه ایفا کرده‌اند و همچنان هم هر‌کدام (علی قدر مراتبهم) کارکردهای منحصر‌به‌فرد خودشان را دارند که اندیشه رقیب‌شان از عهده آن برنیامده و نخواهد آمد.
این نکته‌ای است که در عموم معارف بشر وجود دارد؛ از معارف دینی و الهیاتی ادیان مختلف گرفته تا نحله‌های مختلف فسلفی و مکاتب گوناگون سیاسی. برای مثال وقتی با نگاهی نسبتا بی‌طرف و فهم‌محور به آرای فلاسفه لائیکی چون هیوم از سویی و فیسلوفان ایمان‌گرایی همچون کیرکگارد از سوی دیگر نگاه کنیم، در هر‌کدام از آنها نکته‌ای یافت می‌شود که آدمی –‌فارغ از اینکه در‌باره متافیزیک چه نظری داشته باشد- نتواند به‌راحتی طرف یکی را بگیرد و یکسره حکم بر بطلان دیگری دهد. همین تجربه را می‌توان در بین اختلاف متکلمان یک دین –‌مثلا تفاوت آرای معتزله با اشعریون در اسلام‌– تجربه کرد؛ و باز همین تجربه را می‌توان در میان مدافعان لیبرالیسم از سویی با مخالفان آن و مدافعان سوسیالیسم با مخالفان آن از سوی دیگر داشت. در کنه سخن هر‌کدام از این نحله‌ها و مکاتب، چیزی هست که آدمی نتواند به‌راحتی از آنها عبور کند. چیزی که نهایتا می‌تواند شما را به این نتیجه برساند که گویی هیچ مکتب فکری – فلسفی در هیچ عرصه‌ای وجود نداشته و ندارد که بتواند ما را به‌صورت قطعی و مسلم از باقی مکاتب و اندیشه‌های بشر بی‌نیاز کند. این اتفاق به‌خصوص وقتی هیجان‌انگیزتر می‌شود که آدمی با لغزندگی مفروضاتی که قبلا صدق و صحت کامل‌شان را مسلم گرفته بود، روبه‌رو می‌شود. از ابتدایی‌ترین مسائل اعتقادی گرفته تا چیزهایی را که بدیهی‌ترین پدیده‌ها در اندیشه سیاسی خود فرض می‌کرده است، می‌تواند در مواجهه با آرای نقادانه مکتب رقیب، به چنان لرزشی بیفتد که هیچ بیدی از هیچ بادی تجربه نکرده است!

از آن جمله است آرای محافظه‌کاران که وقتی با عمق دلایل آنها مواجه می‌شوی نه‌تنها به نظر عقب افتاده نمی‌رسند، بلکه در مواردی از سایر مکاتب شاید مترقی‌تر، عمیق‌‌تر و واقع‌بینانه‌تر به نظر برسند. حسن کتاب‌هایی که تاریخ اندیشه و تاریخ فلسفه یا تاریخ فلسفه سیاسی هستند، در این است که می‌تواند مخاطب را به‌صورت نسبتا برابر و بی‌طرفانه‌ای با باورها و مکاتبی آشنا کند که در تاریخ اندیشه بشر سهم مهمی را ایفا کرده‌اند.

«ایدئولوژی‌های سیاسی» از جمله کتاب‌هایی است که به نظر راقم این سطور به نیکی از پس این مهم برآمده است. این کتاب که تحت نظر رابرت اکلشال تدوین شده، دربرگیرنده مقالات متعددی است که هر‌کدام توسط نویسنده‌ای جدا به معرفی نقادانه مکاتب سیاسی مختلف پرداخته است.
مکاتبی که شامل لیبرالیسم، محافظه‌کاری، سوسیالیسم، ناسیونالیسم، فاشیسم، زیست‌بوم‌گرایی، فمینیسم و پایان ایدئولوژی می‌شود. نویسندگان این مقالات عبارت‌اند از رابرت اکلشال، آلن فینلی سن، وینست گیگن، مایکل کنی، مایا لوید، ای‌ین مکنزی و ریک ویلفورد است. نویسندگانی که در واقع مدرسان بخش علوم سیاسی دانشگاه کووینز، بلفاست (ایرلند شمالی در بریتانیا) هستند.
«ایدئولوژی های سیاسی» با تدوین رابرت اکلشال و ترجمه محمد قائد توسط انتشارات نشر نو منتشر شده است. این کتاب پیش از این با همین ترجمه توسط ناشری دیگر منتشر شده بود، اما به‌تازگی ویراست تازه‌ای از آن به همت نشر نو منتشر و روانه بازار کتاب شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

در آغاز دهه‌ی 60 انتشار یافت که خود شاهد جنبش فرهنگی نیرومندی بود: در امریکای شمالی، نخستین نسلی که با تلویزیون بزرگ شده بود، به سن رشد می‌رسید... گسترش فرهنگ کتاب اندیشه‌ی فردیت و ساختار اجتماعی دولت ملی را پدید آورد... با کشف الکتریسیته در مرحله‌ی چهارم تحول، جریان جایگزینی یک «کهکشان» تازه، با «کهکشان گوتنبرگ» آغاز می‌شود... نسل‌هایی که با تلویزیون و دیگر رسانه‌های نوین بزرگ شده‌اند، این توانایی را می‌یابند که آن یکپارچگی روانی جامعه‌ی قبیله‌ای را در «دهکده‌ی جهانی» برقرار سازند ...
مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...
او کاملا در اختیار توست می‌توانی همه خوابها و خیالهایت را عملی کنی‌... او همان دکتری‌ است که سالها پیش در حکومت‌ دیکتاتوری نظامی، پائولینا را مورد شکنجه و تجاوز قرار داده است... بچه‌هاشان و نوه‌هاشان‌ می‌پرسند که‌ راست‌ است که‌ تو‌ این‌ کار را کرده‌ای و اتهام‌هایی که به‌ تو‌ می‌زنند راست است‌ و آنها مجبور می‌شوند دروغ بگویند... چگونه‌ می‌توان کشوری‌ را‌ التیام بخشید که از سرکوب، آسیب بسیار دیده و ترس از فاش سخن گفتن‌‌ بر‌ همه‌ جای آن سایه افکنده است؟ ...
خانواده‌ای تاجر در شهرکی نیمه‌روستایی نیمه‌صنعتی... ناشنواست و زنش فریبش می‌دهد... کنسروهای مشکوک، مواد غذایی فاسد و به‌خصوص شراب قاچاق می‌فروشد... زنی است بلندبالا و باریک‌اندام، با چشم‌هایی خاکستری، معصوم و رفتاری پر قر و فر... لبخندزنان نگاه می‌کرد، همچون یک مار ماده که در بهار از لای گندم‌زار زردرنگ سر بلند کند تا گذار کارگر راه‌آهنی را از جاده تماشا کند... حال دیگر دوران سلطنت آکسینیا شروع می‌شود ...
کلیسای کاتولیک نگران به‌روزشدن علوم و انحراف مردم از عقاید کلیسا بود... عرب‌ها میانجی انتقال مجدد فرهنگ یونان باستان به اروپا شدند... موفق شد از رودررویی مستقیم با کلیسای کاتولیک بپرهیزد... رویای دکارت یافتن روشی برای تبیین کلیه پدیده‌های طبیعی در چارچوب چند اصل بنیادی بود... ماده ماهیتاً چیزی جز امتداد یا بعد مکانی نیست... شناخت یا معرفت را به درختی تشبیه کرد که ریشه‌هایش متافیزیک هستند، تنه‌اش فیزیک و شاخه‌هایش، علوم دیگر ...