اعترافات یک راهب از دل تاریخ | شهرآرا


رمان «عزازیل» که ظاهرا واژه‌ای معرب (عربی شده) از زبان عبری است و یکی از نام‌های قدیمی شیطان، گشایشی مشابه بسیاری از داستان‌های «بورخس»، نویسنده آرژانتینی، دارد؛ بدین صورت که نویسنده چنین ادعا می‌کند که داستان را خودش ننوشته است، بلکه آن را در کتابی قدیمی یا نسخه‌ای خطی دیده ـ یا در مورد رمان «عزازیل»- آن را در قالب سی پوست‌نوشته بسیار کهن که در صندوقچه‌ای مهر و موم شده متعلق به اوائل سده پنجم میلادی نگهداری می‌شده، به شکلی کاملا تصادفی یافته است، سپس آن پوست‌نوشته‌ها را از زبان سُریانی کهن (یا همان زبان آرامی که به نظر شماری از پژوهشگران، همان زبانی بوده است که حضرت مسیح(ع) با آن سخن می‌گفته اند و در فیلم سینمایی «مصائب مسیح» مل گیبسون (2004) هم مورد استفاده قرار گرفته است) به زبان عربی ترجمه کرده است.

خلاصه رمان عزازیل» [Azazeel] نوشته یوسف زیدان [Youssef Ziedan]

کاتب این نوشته‌های به جا مانده از قرن‌ها پیش که اتفاقا بارها در خلال داستان، به نوشتن آن‌ها -البته به امر شیطان- و قراردادن آن‌ها در آن صندوقچه کذایی اشاره می‌کند، کسی نیست جز «هیپا»، یک راهب مصری متولد سال 391 میلادی (معبد [کهن اسکندریه] درست در همان سالی ویران شد که من به دنیا آمدم. ص92) که خودش، نامش را پس از کشته شدن شهادت گونه «هیپاتیا» (یکی از سه زن تأثیرگذار در زندگی اش و البته نخستین آن‌ها) به «هیپا» تغییر داده است. او که شاهد و ناظر و (شاید از همه مهم تر) راوی بسیاری از رخداد‌های مهم تاریخی در سرزمین مصر و اطراف آن است -آن هم در سال‌های پرحادثه مربوط به اوایل قرن5میلادی که هنوز متأثر از تکفیر «آریوس» در نخستین شورای «نیقیه» به سال 325 میلادی و تصویب اعتقادنامه‌های رسمی مسیحیت است- در کنار پرداختن به اتفاقات تاریخی، از نقل زندگی پرماجرا و از جمله درگیری‌های عاطفی خود نیز غافل نیست و اتفاقا، متأثر از سنت اعتراف مسیحیان، ید طولایی در اعتراف دارد. مجموعه این ها، خواندن «عزازیل» را به تجربه‌ای ماندگار بدل می‌سازند، مخصوصا برای علاقه مندان به تاریخ و به ویژه تاریخ ادیان و مذاهب.

مترجم «عزازیل» به زبان انگلیسی، جناب «جاناتان رایت»، به خاطر ترجمه درخشانش از این رمان، در سال 2013 برنده جایزه معتبر «بانیپال» شده است که از سال 2006 به بهترین ترجمه انگلیسی از آثار متعلق به ادبیات عرب اهدا می‌شود؛ جایزه‌ای که در سال 2014 به سنان انطون، نویسنده عراقی که تاکنون پنج رمان و یک مجموعه شعر از او را در همین ستون معرفی کرده ایم، رسیده است، به خاطر ترجمه انگلیسی اش از یکی از رمان‌های خودش، یعنی «آن تک درخت انار» و در سال 2016، باز هم به «جاناتان رایت»، به خاطر ترجمه رمان معروف «ساقه بامبو»، نوشته سعود السنعوسی، نویسنده جوان کویتی که برنده جایزه بوکر عربی 2013 شده است؛ درست مثل یوسف زیدان [] که به خاطر همین رمان «عزازیل» جایزه بوکر عربی 2009 را برده است.

ناگفته نگذارم که ترجمه فارسی رمان دیگری از «یوسف زیدان» که یک رمان تاریخی است، با محوریت زندگی ابوعلی سینا، در سی و نهمین دوره جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در بخش داستان و رمان عربی، برنده جایزه شده است (به امید خدا، در هفته‌های آینده این رمان را نیز مرور خواهیم کرد).

خوشبختانه ترجمه فارسی «عزازیل» نیز به قلم توانای مترجم نامور «سید حمیدرضا مهاجرانی» که دو رمان دیگر «یوسف زیدان» را نیز ترجمه کرده، ترجمه‌ای است فوق العاده روان، دقیق، هنرمندانه، ادیبانه و آکنده از اشارات صریح و تلویحی به گنجینه پربهای ادبیات کهن و معاصر فارسی. اجازه دهید این جستار را با نقل گوشه‌هایی از هنرورزی‌های مترجم محترم تمام کنم: هیچ تنگ نظری که تنها نظر به میوه دارد و از تماشای بستان غافل است چشم طمع به من نمی‌دوخت. (ص56) که اشاره لطیفی است به بیتی از غزلیات سعدی «تنگ چشمان نظر به میوه کنند/ ما تماشاکنان بستانیم»؛ در بستری پر از آواز پـَر چلچله ها، مرا با خیال‌ها و حدس‌های خودم تنها گذاشت. (ص119) که وام گرفته از سهراب سپهری است؛ یادکرد هر خاطره ای، خواه ناخواه و لامحاله، نمک سود به دردها و غم اندود به افسوس هاست؛ حتی اگر این خاطرات مربوط به یادکرد لحظات و ایام خوش باشی و شیرین بختی باشد، باز هم دردآور و رنج زاست. (ص157) که عجیب یادآور «اخوان» در آغاز «خوان هشتم» است «گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس/ قهوه خانه گرم و روشن بود همچون شرم».

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...