درباره-دولت-مدرن-و-بحران-قانون-مهدی-فدایی-مهربانی

مشروطه به مثابه لحظه‌ای از تاریخ ایران جدید را در مقابل اندیشه ایران شهری می‌نشاند... حکمرانی قدیم از زمان قائم مقام و امیرکبیر دچار بی‌قراری بود و این بی‌قراری در مشروطه شکل علنی یافت... سنت حکمرانی بی‌هیچ تغییر بنیادینی از عصر ساسانی به دوران اسلامی انتقال یافته... مشروطه تنها از این باب که دستان شاه دیگر آلوده به خون استبداد نیست، بر سلطنت مطلقه اولویت دارد... دعوای میان طباطبایی و فیرحی بدون شک از بزرگ‌ترین دعاوی حوزه اندیشه سیاسی در ایران معاصر است


جدال دو استاد | آگاهی نو


1. «دولت مدرن و بحران قانون» آخرین اثر مرحوم دکتر داود فیرحی است که شاید ویژگی اصلی آن را بتوان گذار فیرحی از اخلاق آکادمیک روادارانه به صراحت بیان توصیف کرد. به زعم من این کتاب شاید از جهاتی مهم تر از «قدرت، دانش و مشروعیت در اسلام» و «آستانه تجدد» به شمار می‌رود که اولی به نوعی مانیفست فیرحی محسوب و دومی سرآغاز روندی نو در پژوهشهای فیرحی به شمار می‌رفت.

دولت مدرن و بحران قانون داود فیرحی

دولت مدرن و بحران قانون اثری دووجهی است؛ از سویی به موضوع مشروطه مربوط است، و از سوی دیگر مشروطه به مثابه لحظه‌ای از تاریخ ایران جدید را در مقابل اندیشه ایران شهری می‌نشاند. این وجوه دوگانه البته مرهون نقدهای استادش سیدجواد طباطبایی به آثار و شخصیت آکادمیک او نیز هست. گرچه زبان تلخ و گزنده یا شاید شلاق توفنده طباطبایی همواره با متانتی مثال زدنی از سوی فیرحی همراه بود.

2. فیرحی هنوز هم در این کتاب با ارادت و احترام از استاد خود یاد می‌کند و در متن کتاب مکررا او را «استاد» خطاب کرده، و این روحیه‌ای است که همواره با او بود. به خاطر دارم که مرحوم دکتر فیرحی همواره در سخنان خود می‌گفتند کار طباطبایی با سنت، همانند کار آهنگری است که آهن گداخته را با پتک آن قدر می‌کوبد تا شکل بگیرد. از نظر او کاری که طباطبایی با سنت می‌کند نیز به پرسش گرفتن نقادانه‌ی سنت بدین معنی است. اما سوی دیگر این احترام به طباطبایی همواره نقد فهم طباطبایی از سنت بود که در این اثر شکلی صریح یافته است. طباطبایی پیشتر در «ملاحظات درباره دانشگاه» که البته بیشتر به مانیفستی سیاسی در نقد مخالفان می‌ماند تا پژوهشی به روال آثار سابقش، حملات تندی را علیه فیرحی ترتیب داده بود؛ به همان ترتیب که در «ملت، دولت و حکومت قانون» (جستار در بیان نص و سنت) رضا داوری اردکانی را مورد حمله قرار داده بود. نخستین پاسخ‌های جدی و صریح دکتر فیرحی به آن حمله‌ها در ملاحظات درباره دانشگاه را می‌توان در کتاب اخیر فیرحی یافت. و شاید اگر عمری برای آن استاد فقید باقی بود، باید منتظر مناظرات تئوریک جذابی میان دو استاد می‌بودیم. دریغا!

3. وجوه دوگانه کتاب، یعنی دفاع از مشروطه و نقد ایده ایران شهری، در حقیقت در چنین میدانی معنادار است. وجه نخست کتاب به مشروطه مربوط است که طباطبایی آن را آستانه تجدد خوانده و همین عنوان کتابی از سوی فیرحی شد. به زعم فیرحی حکمرانی قدیم از زمان قائم مقام و امیرکبیر دچار بی‌قراری بود و این بی‌قراری در مشروطه شکل علنی یافت. فیرحی حکمرانی قدیم را ذیل «هندسه سنت» و حکمرانی سنتی می‌فهمد و با اشاراتی به عهدنامه اردشیر بابکان و اشعاری از فردوسی به درستی نشان می‌دهد که ذات حکمرانی قدیم، ملازمه دین و سیاست است که پدیده‌ای مشترک در ایران باستان و ایران دوران اسلامی است.

خوانش فیرحی در اینجا درست است؛ تلازم دین و سیاست همچون تاروپود دیبایی است که اگر یکی بگسلد دیگری نیز خواهد گسست؛ تصویری از حکمرانی که فردوسی در شاهنامه رسم کرده است. اما فیرحی با ترسیم نمودارهای مختلف (که یکی از ویژگی‌های جالب توجه در این اثر استاد در مقایسه با دیگر آثارش است) نشان می‌دهد که هندسه حکمرانی سنتی که مبتنی بر ملازمه‌ی دین و سیاست است، عینا در اندیشه ایران شهری نیز حضور یافته و با تغییراتی به سلطنت اسلامی نیز انتقال یافته است.

طبیعتا در تفسیر فیرحی، اندیشه ایران شهری نیز بخشی از شیوه حکمرانی قدمایی است که از آفرینش یک شیوه جدید حکمرانی عقیم است. این همان نقطه‌ای است که مسیر فیرحی و طباطبایی از یکدیگر به کلی جدا می‌شود. فیرحی البته با اشاراتی به «الاختصاص» شیخ مفید، «رسائل اخوان‌الصفا» و آثار فارابی، معتقد است آن سازه قدمایی از سنت حکمرانی بی‌هیچ تغییر بنیادینی از عصر ساسانی به دوران اسلامی انتقال یافته و تنها تغییری که رخ داده، این است که محتوای دیانت از زردشتی‌گری به اسلام سنی و سپس در عصر صفوی به اسلام شیعی تغییر کرده است.

4. در مقابل آن نظام قدمایی در سنت حکمرانی، نخستین نقطه عزیمت حکمرانی جدید یعنی مشروطه باعث شکل‌گیری مفهوم حکومت ملی شد. اما دشواره‌ی کار فیرحی این است که مفهوم مشروطیت، خود در اصل مشروط کردن سلطنت است؛ به عبارت بهتر مشروطیت طرح جدیدی از حکمرانی است که بر بنیاد سلطنت استوار است؛ و همین ماهیت دوگانه آن را میان قدیم و جدید یا در «آستانه تجدد» قرار می‌دهد. با این وصف، دفاع فیرحی از مشروطه به عنوان شیوه‌ی حکمرانی جدید، ضرورتا دچار پارادوکسی بود که طبیعتا او خود نیز آن را دریافته بود؛ از همین جهت فیرحی برای هم‌سازه نشان دادن نظریه خود مفهوم «ملازمه‌ی عرفی» را مطرح می‌کند. او نتیجه می‌گیرد که ملازمه میان شاه و دین در حکمرانی مشروطه نوعی ملازمه‌ی عرفی است نه ملازمه‌ای نظری و شرعی. بنابراین چه بسا نائینی نیز براساس ملازمه‌ای عرفی سلطنت را به عنوان بخشی از نگاه سیاسی خود آورده بود.

به زعم فیرحی ملازمه‌ی عرفی فاقد وجه تکوینی، عقلی و حتی دلالت لفظی است؛ یعنی در عرف سیاسی قدیم نوعی تلازم میان طبیعت و شهریاری و دین وجود داشته است. او حتی پا را از این فراتر نهاده و معتقد به «حذف شاه و شاهی در انقلاب مشروطه» و «جایگزینی ملت و ملیت و حکمرانی ملی» در عرف جدید ایرانی است. اما این تفسیر فیرحی از دشواری دیگری برخوردار است و آن اینکه نائینی اساس سلطنت مشروطه را نیز به شیوه‌ای سلبی و نه ایجابی مورد تأیید قرار می‌داد؛ به اعتبار بهتر او مطابق با رأی فقهای کلاسیک شیعه رأی بر جائریت کلی حکومتهای عصر غیبت می‌داد و در تعبیری مشهور مشروطه را تشبیه به کنیز سیاهی می‌کرد که اگرچه دستان خون آلود خود را شسته، اما سیاهی ذاتی دستان او همچنان باقی است.

در نگاه نائینی مشروطه تنها از این باب که دستان شاه دیگر آلوده به خون استبداد نیست، بر سلطنت مطلقه اولویت دارد و این به معنی مشروعیت آن نیست. دکتر فیرحی البته اخيرا شخصیت نائینی را با جان لاک مقایسه می‌کرد و این احتمالا با آگاهی از روش شناسی لاک در باب مفهوم مشروعیت و جامعه لیبرال بود که در آن براساس نگره‌ی اتمیسم علمی، لاک به بنیادی فردگرایانه یا اندیویدوآلیستی از جامعه سیاسی رسیده بود و افراد را بنیاد مشروعیت حکومت می‌دانست. این مشروعیت فردگرایانه لیبرال که اساس نگره‌ی لاک به حکومت را تشکیل می‌داد، هیچ مابه‌ازایی در نائینی نداشت و در مجموع نائینی قایل به امکان تحقق مشروعیت سیاسی تا اطلاع ثانوی یعنی تا زمان ظهور قائم نبود.

سیدجواد طباطبایی

5. دکتر فیرحی شیوه‌ی حکمرانی جدید در مشروطه با تفسیر نائینی را در مقابل تفسیری از مشروطه می‌داند که با شیخ فضل‌الله نوری نمایندگی می‌شود. او با اشاراتی به عبارت‌های شیخ فضل الله در باب نفی وکالت و دفاع از ولایت معتقد است خوانش شیخ فضل الله از عدالت، چنان بود که عدل را براساس هندسه حکمرانی سنتی، مطابقت با شریعت می‌دانست و این مغایر با مفهومی از عدل بود که در شیوه‌ی حکمرانی جدید معنا داشت. در واقع، مناقشه اصلی میان خوانش نائینی و شیخ فضل الله نه در مفهوم که در تعریف و مصداق عدالت است. نتیجه آن که مناقشه سر قانون، ملازم با مناقشه در مفهوم و مصداق عدالت است.

مشروطه از این جهت برای فیرحی ذیل حکمرانی جدید قرار می‌گیرد که تعاریف و مصادیق جدیدی برای مفاهیمی عرضه کرد که پیش از این مصادیقی در سنت داشتند. فیرحی بدین ترتیب نشان می‌دهد که تجدد را از زاویه گسست می‌فهمد و اتفاقا مدافع این گسست است. اما از طرفی پیش‌آهنگان این حرکت را فقها و در رأس آنها نائینی می‌داند. اساسا روایت فیرحی از مشروطه نیز روایتی از پشت عینک فقه است و پیشتر نیز تاریخ اندیشه سیاسی در ایران را از این زاویه می‌دید؛ بدین اعتبار که به تأثیر از محمد عابد الجابری که اساسا حضوری پررنگ در پروژه فکری فیرحی خصوصا در «قدرت، دانش و مشروعیت در اسلام» دارد، فقه را بزرگترین دانش تمدن اسلامی می‌داند؛ اما او یک گام از جابری فراتر نهاده و فقه را به یگانه دانش قابل اعتماد برای تحلیل سیاست اندیشی در ایران بدل کرد.

6. وجه دوم کتاب که حول محور اندیشه ایران شهری می‌گردد، بیش از همه خود را در فصل پنجم با عنوان «ایران شهری و مسئله ایران» نشان می‌دهد که مرحوم دکتر فیرحی پنج ماه پیش از رحلت آن را در مقاله‌ای با همین عنوان در فصلنامه دولت پژوهی منتشر کرده بود. لحن مقاله از همان ابتدا حاوی صراحت لهجه‌ای در مورد استاد خویش سیدجواد طباطبایی است که بیشتر سابقه نداشت و البته هنوز آمیخته به احترام همیشگی است. فیرحی در نخستین عبارات این فصل تلویحا پروژه طباطبایی را با جلال آل احمد و علی شریعتی مقایسه کرده است؛ یعنی دو شخصیتی که چهره‌هایی بدنام برای طباطبایی به شمار می‌روند.

ردپای نقدهای کوبنده طباطبایی به فیرحی در ملاحظات درباره‌ی دانشگاه را می‌توان در این جا دید و فیرحی احتمالا در این فصل درصدد پاسخ به دکتر طباطبایی است. مهمترین نقد فیرحی به طباطبایی را باید در ابهام در چیستی ایران شهری و طفره رفتن طباطبایی از تبیین این مفهوم با ارجاع به پیچیدگی آن دانست. او معتقد است طباطبایی «توضیح دقیق و منسجمی درباره نظریه ایران شهری و ملیت ایرانی ندارد و دلیل این عدم انسجام را پیچیده بودن واقعیت می‌داند». فیرحی با ارجاع به بخشی از کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون» که در زمستان ۱۳۹۸ منتشر شد، می‌گوید طباطبایی «نه از نظریه‌ی فلسفی تاریخی، بلکه از شهودی در این باره سخن می‌گوید که از دهه‌ها پرسه زدن در تاریخ و تاریخ اندیشیدن در ایران حاصل شده است». و بعد عبارتی از طباطبایی را نقل می‌کند که چنین آغاز می‌شود: «من تصور پیچیده‌ای از واقعیت دارم!»

این که ماهیت این شهود چیست و اعتبار و روایی آن چگونه است، مضمون نقدهای بعدی فیرحی به طباطبایی است. او بنیاد اندیشه ایران شهری را «خاص بودگی و تفاوت ایران» نسبت به دیگر تجربه‌های منطقه‌ای و جهانی در باب ملیت و دولت ملی می‌داند و به طعنه خطاب به طباطبایی آورده است: «تاریخ پیچیده ایران نیازمند نظریه‌ای است که بتواند چگونگی تكوین ملت در ایران را توضیح دهد، هر چند تولد یا تدوین چنین نظریه‌ای تاکنون به تاخیر افتاده است». اگرچه این نقد، نه صرفا نقد فیرحی بلکه نقد بسیاری از کسانی است که یک مابه‌ازای نظری منسجم در مقابل سال‌ها سخن دکتر طباطبایی از پیچیدگی تاریخ فرهنگی و ملی ایران نیافته و در نهایت آن چه عجالتا در دست دارند شهود استاد است.

7. دکتر فیرحی سپس اشاره می‌کند که فهم طباطبایی از امر ملی آن گونه است که استقلال و اصالت امر دینی مستلزم عدم التفات به امر ملی است، و برعکس، هرگونه التفات به امر ملی مستلزم اصالت نداشتن امر دینی است. فیرحی معتقد است «چنین مدعایی در مقام توصیف با واقعیت ایران و تشیع و مواضع رهبران دینی مشروطه هم‌ساز نیست. در مقام تجویز نیز راه برون رفتی از بحران دین و سیاست در ایران معاصر نشان نمی‌دهد.» فیرحی حاصل این نگاه در طباطبایی را نوعی «ملی گرایی پرخاشگر» دانسته و آن را مغایر با واقعیت‌های تاریخی ایران می‌داند. او به مفردات دیگری از اندیشه طباطبایی نظیر تفکیک ناسیونالیسم و ایران شهری، و امر ملی پرداخته و فهم طباطبایی را مبهم دانسته و او را متهم کرده که «از مدنی و قراردادی بودن ملیت ایرانی طفره می رود».

8. بنیاد نقد فیرحی بر طباطبایی در این بخش از کتاب را م‌یتوان فقدان نظریه‌ای منسجم در مورد اندیشه ایران شهری، فقدان مستندات قوی تاریخی و ارجاع طباطبایی به شهودات شخصی خود دانست؛ اما نقد تأویل باطن‌گرایانه طباطبایی تمام نقد فیرحی نیست؛ او این ادعای طباطبایی را که ایرانیان نه در آستانه مشروطه بلکه «از کهن‌ترین ایام، شهودی از وضع ملی خود پیدا کرده بودند... هر چند نمی‌توانستند وضع خود را در قالب مفاهیمی بفهمند» و این خود به نوعی «جدید در قدیم» بوده است درک می‌کند، اما در این که مصداق آن قدیم در دوران مشروطه چه بوده با طباطبایی هم‌رأی نیست.

فیرحی معتقد است غیر از مشیرالدوله پیرنیا و محمدعلی فروغی، عمده متفکران مشروطه که البته برای فیرحی غالبا فقهایی نظیر آخوند خراسانی، نائینی و شیخ فضل الله محسوب می‌شوند، آن قدیم را نه در ایران باستانی، که در ایران اسلامی می‌دیدند. بنابراین از نظر او این ادعای طباطبایی که ایران به دلیل همین فهم ملی نیازی به ایدئولوژی ناسیونالیسم نداشت را نیز یکسره نفی می‌کند. به زعم فیرحی، بحث اخیر طباطبایی تنها یک مقدمه و نه یک نظریه است، و آن مقدمه نیز ناممکن است.

داود فیرحی

9. اما نکته جالب توجه در آرای هر دو استاد این است که هر دو معتقدند دیدگاهشان در مورد شیوه‌ی حکمرانی جدید در ایران را می‌توانند بر تفکیک دو مفهوم «شاهی» و «شاهنشاهی» استوار کنند؛ طباطبایی در «ملت، دولت و حکومت قانون» با این تفکیک به بیان فیرحی می‌خواهد راهی برای تبیین حکومت ملی و ملت ایرانی در غیاب مفهوم شاهی در دوره جدید بگشاید و معتقد است «نظام شاهی یا سلطنت نوعی از شیوه‌های فرمانروایی مانند جمهوری و آریستوکراسی بوده است که اختصاص به ایران ندارد»، و فیرحی صراحتا بیان می‌کند که «از هر زاویه به مشروطه بنگریم، نفی سلطنت و نظام شاهی را از مختصات اصلی آن می‌بینیم، حال اینکه نهاد شاهی در قلب اندیشه ایران شهری جای دارد». در حقیقت طباطبایی بر آن است که اندیشه ایران شهری را می‌تواند فارغ از اندیشه سلطنت و شاهی در ایران پیش برد و فیرحی معتقد است که عينا همین کار را می‌توان با نظریه مشروطه کرد. به زعم فیرحی غیرممکن است که اندیشه ایران شهری را از شاه خالی کرد و به همین جهت ادعای طباطبایی اگرچه ادعای بزرگی است، اما مصداقی در تاریخ و اندیشه ندارد.

10. دعوای میان طباطبایی و فیرحی بدون شک از بزرگ‌ترین دعاوی حوزه اندیشه سیاسی در ایران معاصر است؛ نخست بدان جهت که هر دو استاد محترم پروژه فکری خود را در افق ایران معاصر مطرح کرده‌اند، و سپس بدان جهت که آنها نماینده دو جریان فکری جدی در تاریخ سیاست اندیشی ایران هستند. هر دو استاد معتقد به بحرانی در مفهوم و موقعیت کنونی ایران هستند و هر دو در پی راه حل رفته‌اند. یکی بحران ایران را ذیل پروژه اندیشه ایرانی و دیگری ذیل فقه مشروطه می‌فهمد. اما حقیقت این است که نه اندیشه ایران شهری از نظام شاهی ایرانی قابل تفکیک است و نه مشروطه نفی سلطنت اسلامی است؛ کانون اندیشه ایران شهری، شاهی آرمانی و فرهمندی کیانی است و هویت سلطنت اسلامی ایده‌ی ظل‌الهی سلطان است که البته در قرائت ارتدکس شیعی، به شری ضرور تا زمانی موعود بدل شده است. البته که گذار از این دو تعبیر از اندیشه ایران شهری و سلطنت مشروطه به سوی تفاسیر و رهیافت‌های نو به مثابه پروژه‌ای فکری - سیاسی از امکان برخوردار است و این دو استاد نیز همین کار را کرده‌اند، اما این دو تفسیر هنگامی شفافیت خواهند یافت که دست از دعوای اصالت بردارند و بپذیرند که پروژه‌ای ایدئولوژیک را آغاز کرده‌اند؛ هر چند چنین توصیفی را صراحتا نپذیرند.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

معمار چین نوین است... افراطیونِ طرفدار انقلاب فرهنگی و جوخه‌های خاص آنها علاوه بر فحاشی در مطبوعاتِ تحت امر، به فرزندان او که در دانشگاه درس می‌خواندند حمله بردند و یکی از آنها را از پنجره به بیرون انداختند که منجر به قطع نخاع او شد... اولین و مهمترین درخواست او از آمریکایی‌ها (پس از توافق) نه وام بود و نه تجهیزات و نه تجارت، بلکه امکان اعزام دانشجو به دانشگاه‌های معتبر آمریکایی بود... می‌دانست عمده تغییرات، تدریجی است و رفتار پرشتاب، ممکن است نتیجه عکس دهد ...
بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است ...
تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...