مخالف جنبش حق رأی زنان... شور او در ثبت همه‌ی ارکان زندگی حیرت‌انگیز است... از سویی امور خانه‌داری‌اش را جزء‌به‌جزء شرح می‌دهد، پوشاک بانوان ایرانیِ میهمان خود را موشکافانه توصیف می‌کند و از سوی دیگر نکته‌ای از تحولات کنسولگری را فرونمی‌گذارد. در این میان مشغول فراگیری فارسی و گردآوری افسانه‌های محلی‌ست... بانوی مهربان بد نبود علاوه بر مامان و پاپا کمی هم ملاحظه‌ی کسی را می‌کرد که بعدها برای خواندن دست‌نوشته‌های خرچنگ‌قورباغه‌اش باید چندین نفر را در چندین کشور بسیج کند


نامه‌های پرآب‌و‌تاب خانم کنسول | شرق


امیلی لاریمرِ سی‌و‌سه ساله در سرآغاز نامه‌ی مورخ 10 خرداد 1293 به پدر و مادرش در ایرلند می‌نویسد: «کرمان شاید به نظر همه‌ی شما قدری پرت از دنیا باشد ولی ما واقعاً به اندازه‌ی کافی سرمان شلوغ است». و جداً پنجاه‌وهشت نامه‌ای که از او به همت محمد قائد در این کتاب گردآوری شده است، شاهدی محکم بر جغرافیایی پرتکاپو است. نه صرفا برای چشم بیگانه و والدین امیلی، بلکه برای ما که به گونه‌ای قالبی عمدتا این مقطع از تاریخ را صرفا از دریچه‌ی تهران و سیاست نخبگان و آشوب حوادث حاد سیاسی دیده‌ایم. حال فرصتی فراهم شده است تا از خلال نامه‌های او با ترکیبی از زندگی روزمره از میهمانی و مسابقات تنیس و سر‌و‌کله‌زدن با خدمه گرفته تا بیماری حصبه و خاکسپاری در کنار تحولات بومی و منطقه‌ای نظیر اعتصاب قالیبافان و تقلب انتخاباتی همراه شویم.

امه‌هایی از کرمان به دوبلین: از دست‌نوشته‌های کتابخانه بریتانیا، لندن امیلی اُوِرِند لاریمر [Emily Overend Lorimer]

نامه‌های امیلی اُوِرِند لاریمر [Emily Overend Lorimer] (1881-1949) در این کتاب از 29 آذر 1291 شروع می‌شود که به‌عنوان همسر کنسول کرمان، دیوید لاکهارت لاریمر (1876-1962)، از طریق بندرعباس عازم کرمان است و آخرین نامه تاریخ 7 مهر 1293 را دارد که این دو در سرآسیاب کرمان به ییلاق رفته‌اند. بدیهی است که در غیاب وسایل ارتباطی دیگر، نامه اهمیتی دوچندان داشته است. ولی نوشته‌های امیلی لاریمر فراتر از نامه گونه‌ای نامه- خاطره‌نگاری هستند. گویی او خود را متعهد می‌دیده است که به نحوی مبسوط به ثبت وقایعی که از سر می‌گذرانده برای خویشان و اقوام بپردازد. این تعهد و توانمندی حرفه‌ای او در جزئی‌نگاری را در کنار امکاناتی که قالب نامه در اختیار می‌گذارد باید دید: نامه گونه‌ای ثبت دست اول و روزمره را در اختیار می‌گذارد، نامه ادعای مخاطب عام و جهانی ندارد و خطاب به شخصی خاص است و صمیمیت در آن جاریست. مهم‌تر اینکه در نامه‌هایی که در دست داریم برخلاف قالب سفرنامه با وحدت مکان مواجهیم. این وحدتی که شهر کرمان به نامه‌ها می‌دهد حامل باری دراماتیک است که جذابیت کار را دوچندان می‌کند.

مثلا یکی از شخصیت‌های فرعی نامه‌ها یعنی لوکوفر را در نظر بگیریم که لاریمر با عنوان وزیر مالیه جدید از او یاد می‌کند. نخستین‌بار در نامه‌ی پنجم نام او به میان می‌آید. به گمان امیلی، لوکوفر آدمی کم‌عقل و ناراحت است که «قیافه‌اش هم به میمون زشت بی‌شباهت نیست». به روایت امیلی در سر میز شام، لوکوفر مدام حرافی می‌کند. از خودش تعریف می‌کند که بازیگر آماتور خوبی است و در کارهای مولیر نقش بازی کرده است، فارسی‌اش حرف ندارد و شوخی‌هایش ایرانی‌ها را هم می‌خنداند. امیلی بلافاصله برای اینکه خیطش کند، پاسخ می‌دهد اما ایرانی‌ها به فارسی من هم می‌خندند، اما لوکوفر توجهی نمی‌کند و امیلی چنین می‌نویسد: «بیش از آن غرق تحسین خودش بود که به حرف‌های زیرلبی من توجه کند... واقعا آدم وحشتناکی است». همین آدم وحشتناک بار دیگر در نامه‌ی سی‌و‌یکم سروکله‌اش پیدا می‌شود و این‌بار راوی نظری مثبت درباره‌اش ابراز می‌کند. اما مجددا در نامه سی‌و‌سوم فردی با عیب‌های زیاد معرفی می‌شود. این پدیدارشدن مجدد افراد، چیزها و رخدادها در مکانی واحد و قضاوت‌های بعضا متناقض و متفاوتی که به همراه دارند، لذت همراهی با این مجموعه را دوچندان می‌کند. نامه‌هایی نوشته‌ شده‌اند و سپس ارسال، دیگر فرصت بازنگری نیست و این روند طبیعی و صادقانه باعث می‌شود که راوی، امیلی لاریمر خود همه‌گاه در معرض قضاوت خواننده قرار گیرد. لوکوفر در کتاب شناخته‌شده «اختناق ایران» نوشته‌ی مورگان شوستر هم حضور دارد. اما آنجا در شتاب حوادث سیاسی که شوستر به بازتاب آن می‌پردازد گویی صرفا مهره‌ای‌ است در خدمت آشوب روزگار نه فردی خاص که خنده یا اعتماد برانگیزد. شوستر درباره فارسی‌دانستن لوکوفر خشک و خالی می‌نویسد: «او یکی از انگشت‌شمار دستیاران اروپایی من بود که فارسی می‌دانست».

در بینامتنیتی جالب، در این نامه‌ها می‌خوانیم که امیلی کتاب «اختناق ایران» را در کرمان می‌‎خواند و ضمن تحسین آن این نقد را هم به شوستر وارد می‌داند که بیش از حد جانب منافع ایران را گرفته است: «پرشیا اگر خودش نتواند تبدیل به ملت شود وظیفه‌ی ما نیست این کار را برایش انجام دهیم». درحقیقت ویژگی غیر قابل انکار نامه‌های لاریمر همین نگاه قضاوت‌گر او نسبت به همه‌ی مسائل پیرامون خودش است. او هیچ‌گاه به ثبت بی‌طرفانه وقایع نمی‌پردازد و از روابط خانوادگی گرفته تا رویدادهای سیاسی مشمول قضاوت تند و بی‌پرده او هستند. این عامل دیگری است که به تنور گرمابخش خرده‌روایت‌های تاریخی او می‌دمد. هرچند ممکن است به مذاق ما خوش نیاید چون در پس قضاوت‌های او می‌بینیم که دل در گرو ارزش‌های امپراتوری بریتانیا دارد. ولی در پس روایت‌هایی که سعی دارند بی‌طرف باشند و اسناد خشک وزارتخانه‌ای که عمدتا با آنها رویاروییم، این نامه‌های همدلانه با ارزش‌های امروز بی‌قدر شده حتی برای خود بریتانیا را باید مغتنم شمرد.

مثلا خرده‌حکایت‌های او از حضور افسران سوئدی ژاندارمری در ایران از این منظر جالب توجه است. در نامه‌ای شرحی از سفر سرگرد گلیمشتت سوئدی به بندرعباس برای پدر و مادرش می‌دهد. اما در این حکایت به جای افسری سوئدی، ما بیشتر با بازیگری در یک کمدی ابسورد رو‌به‌روییم که دولت‌آباد را ترک می‌کند و پس از 13 ساعت طی طریق دوباره خود را در دولت‌آباد می‌یابد. اما همین لاریمر که سوئدی‌ها را حتی «نیمه آدمیزاد» هم نمی‌داند چنان پرستاری‌ای از بیماری سوئدی می‌کند که قالی گرانبهایی را به‌عنوان جبران محبت پاداش می‌گیرد. البته در نامه‌های متعدد برای ما از این پرستاری غرولند می‌کند و سوئدی را دست می‌اندازد، اما هنگامی‌که شگفت‌زده در نامه‌ای از هدیه گرفتن قالی زیبایش می‌گوید، دست‌مان می‌آید که میان حرف و کنش او فاصله آن‌قدر هست که بیمار سوئدی با همدستی شوهر چنین هدیه گرانبهایی برای او تدارک دیده است. این ناشی از همان لایه‌های متعدد روایی است که این نامه‌های منحصربه‌فرد برای ما فراهم می‌کند.

شور او در ثبت همه‌ی ارکان زندگی حیرت‌انگیز است. خود را موظف می‌داند که از سویی امور خانه‌داری‌اش را جزء‌به‌جزء شرح دهد، پوشاک بانوان ایرانیِ میهمان خود را موشکافانه توصیف کند و از سوی دیگر نکته‌ای از تحولات کنسولگری را فرونمی‌گذارد. در این میان مشغول فراگیری فارسی و گردآوری افسانه‌های محلی‌ست. این نامه‌های مفصل و پرجزئیات اما خالق صحنه‌هایی ماندگار از زندگی در اوایل دهه‌ی 1290 شمسی هستند و بی‌گمان از این پس به مدد هرگونه بازآفرینی ادبی و هنری از این عصر خواهد آمد. اما اگر این نامه‌های روزمره پرداختی حرفه‌ای دارند، گویا دست‌خط بد امیلی جبران مافات کرده است. قائد در جایی دادش به هوا می‌رود: «بانوی مهربان بد نبود علاوه بر مامان و پاپا کمی هم ملاحظه‌ی کسی را می‌کرد که بعدها برای خواندن دست‌نوشته‌های خرچنگ‌قورباغه‌اش باید چندین نفر را در چندین کشور بسیج کند». این زیرنویس البته لبخند به لب ما می‌نشاند ولی بیشتر یادآور تلاش تحسین‌برانگیز قائد برای در دسترس گذاشتن این نامه‌های آرشیوی برای نخستین‌بار در قالب کتاب است. البته انگیزه‌ی او در برابر اتفاقی که رقم زده است کم می‌آورد. چنان‌که از مقدمه‌ی قائد بر می‌آید دغدغه‌ی او بیشتر گونه‌ای رفتارشناسی متقابل غربیان و ایرانیان است و برای همین هم به کتاب، جزوه‌ی راهنمای زنان خارجی در ایران، متعلق به اوایل دهه پنجاه شمسی را ضمیمه کرده است. اما این دغدغه تنها بخشی از مسائلی است که انتشار این نامه‌ها رقم می‌زند و برای همین ضمیمه‌ی جالب متعلق به پنج، شش دهه بعد در اینجا بی‌تناسب می‌نماید.

عوض این ضمیمه، کتاب مقدمه و توضیحات بیشتر و دگرگونی را می‌طلبد که با توجه به توانی که قائد بر سر بازیابی، ویرایش و ترجمه گذاشته است باید این وظیفه را متوجه ناشر دانست. در مقدمه‌ی فعلی سوای تکرار مضامین نامه‌ها و طنز دلنشین ویراستار، صرفا اشاراتی به توافق 1907 روسیه و انگلیس و پیامدهای مترتب به آن شده است که بسیار بجاست. اما در این نامه‌هایی که جابه‌جا فرضا از مسائلی نظیر حضور والیان بختیاری در کرمان، فعالیت‌های درمانی مبلغان مسیحی و یا اختلافات والی، کنسولگری انگلیس و افسران سوئدی سخن رفته است، حال که نامه‌ها به قالب کتاب درآمده‌اند مسلما باید از طریق مقدمه و توضیحات، چشم‌انداز بهتری برای خواننده فراهم می‌شده است. این بماند که خود قائد هم به نوعی همراه با مطایبه در مقدمه جای کسی مثل باستانی‌پاریزی و سبک و سیاق خاص او را برای کتاب خالی کرده است. البته آن مرحوم انگار انتقام خود را گرفته است چون قائد هم به نوبه‌ی خود سبک جستارگون خود را نثار زیرنویس‌های کتاب کرده است و به ما اطلاعات جالب و گاه نامربوطی از کله‌قند و چای دیشلمه تا گمانه‌زنی درباره روابط خصمانه عروس و خواهرشوهر می‌دهد.

حتی اگر این خواست تبیین و تشریح تاریخی برای نامه‌ها هم جای اما و اگر داشته باشد، دیگر از این نمی‌توان گذشت که اختصاص صرفا دو پاراگراف کوتاه به امیلی و لاکهارت لاریمر در مقدمه، آنها را از شخصیت‌های تاریخی به شخصیت‌های تخیلی در طول نامه‌ها تبدیل کرده است. سخن از لاریمرهایی‌ست که همین چند سال پیش، «فرهنگ مردم کرمان» از آنها به فارسی چاپ شد. مسلما باید این توضیحات داده می‌شد که نامه‌های این دو سال بخشی از فرایند 40 سال مستمر نامه‌-خاطره‌نگاری امیلی لاریمر است. لاریمری که اندکی بعد در زمان جنگ اول جهانی در عراق به سردبیری تایمز بصره می‌رسد و سال‌ها بعد به کارشناس آلمان نازی تبدیل می‌شود و یکی از نخستین کارشناسانی است که «نبرد من» هیتلر را جدی می‌گیرد. یا حتی قبل از اینکه لاریمر شود، امیلی اُوِرِند به زندگی دانشگاهی در آکسفورد مشغول است، اما شیفته‌ی دانش زبان‌های شرقی لاکهارت لاریمری می‌شود که تازه از مأموریت هشت‌ساله از خوزستان به انگلیس برگشته است، پس رفاه زندگی دانشگاهی را به سمت خانه‌داری در بحرین ترک می‌کند. یا لاکهارت به سبب شغلش چه دست و پایی می‌زند برای موافقت مادرزن آینده خود و زندگی در خلیج فارس را به مراتب ایدئال‌تر از هند معرفی می‌کند و همین به ما یادآور می‌شود که نامه‌های کرمان که خطاب به پدر و مادر است از این فیلتر گذشته که آنها را نگران نکند. یا خواننده‌ی ایرانی که نگاه متفرعن او را به کشور خود می‌بیند باید بداند که این خانم نامه‌نگار ایرلندی در برابر باورهایش به امپراتوری بریتانیا برای مسائل استقلال مام میهن خود ایرلند هم تره خرد نمی‌کرد.

همچنین لاکهارت لاریمر مجددا در 1916 به سمت کنسول کرمان منصوب می‌شود و در 1917 امیلی از بصره به او می‌پیوندد. کوچک‌ترین توضیحی درباره‌ی نامه‌های 1917 کرمان امیلی لاریمر داده نمی‌شود. این فقدان‌ها باعث شده است که در شرایط فعلی جنبه‌ی ادبی و روایی بالقوه‌ی نامه‌ها بر سویه‌ی مستندات تاریخی آن بچربد. در آخرین نامه ترجمه‌شده، خانواده لاکهارت در اطراف کرمان در حال گشت و گذارند، در حالی که از مدت‌ها قبل در نامه‌ها امیلی از بازگشت قریب‌الوقوع خود پس از چند سال به انگلیس مژده می‌دهد و خبری نمی‌شود. چنین پایانی که هیچ توضیحی در بر ندارد بیشتر یادآور رمان مشهور «ساما» نوشته‌ی آنتونیو دی‌بندتو است که کارگزار امپراتوری اسپانیا انتظار فراخوانده‌شدن از پاراگوئه‌ی دورافتاده را به گور می‌برد. خواننده‌ی «نامه‌هایی از کرمان» هم در چنین فضای ابهام‌آلود و اگزیستانسیالیستی کتاب را به پایان می‌برد.

برای ما امیلی اورند لاریمر موجودی متناقض جلوه خواهد کرد. زنی همه عمر فعال در اجتماع و حیات سیاسی اما مخالف جنبش حق رأی زنان، مجذوب فرهنگ ایران و اسلام، مخالف با فعالیت مبلغان مسیحی اما اسیر در آرمان‌های امپراتوری. فمینیست‌ها این زن پر جد ‌و ‌جهد که استقلال آکادمیک خود را فدای خدمت به شوهر نظامی کرد، دوست نخواهند داشت و پسااستعمارگرایان در نامه‌های این گردآورنده‌ی افسانه‌های قومی، خوراک مطلوب خود را خواهند یافت. اما شاید این تناقض‌ها بیش و پیش از هر چیز ناشی از آن باشد که او به عصری مدت‌ها پایان‌یافته متعلق است که امروز ما صرفا بخش‌های دلخواه خود از آن را در خاطر حفظ کرده‌ایم. احتمالا راز خاک‌خوردن نامه‌های او در کتابخانه موزه بریتانیا هم در همین امر نهفته است. اما عجالتا محمد قائد این نامه‌ها را به عرصه آورده است و باب مکاتبات پیچیده و هیجان‌انگیز ما با امیلی باز شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...
رفتار جلال را ناشی از قبول پست وزارت از سوی خانلری می‌داند و ساعدی را هم از مریدان آل‌احمد می‌بیند... خودداری سردبیر مجله سخن از چاپ اشعار نیما باعث دشمنی میان این دو شد... شاه از او خواسته بوده در موکب ملوکانه برای افتتاح جاده هراز بروند... «مادر و بچه» را به ترجمه اشرف پهلوی منتشر کرد که درواقع ثمینه باغچه‌بان مترجم آن بود... کتاب «اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده» را نزد شاه می‌برد: «که چه نشسته‌اید؟ دین از دست رفت! این کتاب با ترویج افکار الحادی احساسات مردم مسلمان را جریحه‌دار کرد ...
در نیمه‌های دوره قاجار اقتصاد کشور با اقتصاد جهانی پیوند یافت و بخش کشاورزی و جامعه روستایی با توجه به این شرایط در معرض تغییر قرار گرفت... تا پیش از اصلاحات ارضی شکل غالب کار در کشور نه کار مزدی که کار رعیتی بود... هیچ برنامه ملی برای ثبت بیکاری و برقراری بیمه‌های بیکاری وجود ندارد... سیاست‌های دولت برای اسکان مهاجران بیکار با شکست مواجه شده... گفتارهای همدلانه انقلابیون موجب شد این گروه‌ها با انقلابیون همراه شوند ...