محمد الفاهم با نام جهادی ابوزکریا یک جوان تونسی است که در جریان جنگ داخلی سوریه و آغاز ادعای خلافت ابوبکر البغدادی به داعش پیوست. او که با ایمانی استوار به نیروهای خلافت اسلامی ملحق شده بود حالا سرگذشت فروپاشی عشقش به آرمانشهری اسلامی را در کتاب «من در رقه بودم» [كنت فی الرقة: هارب من الدولة الإسلامیة] به تصویر کشیده است.

من در رقه بودم» [كنت في الرقة: هارب من الدولة الإسلامية] محمد الفاهم

این جوان تونسی موبلند که عاشق موی بلند دخترهاست در کودکی مدتی همراه خانواده در آلمان زندگی کرد و زمانی که در آغاز جوانی قصد مهاجرت به این کشور را داشت؛ سرانجام عقیده و سرنوشتش تغییر کرد و برای مهاجرت به قلمرو خلافت خودخوانده اسلامی از مسیر ترکیه، راهی سوریه شد. مصاحبه هادی یحمد با این جوان تونسی نشان می‌دهد که هیولاهای سیاه پوشی با عنوان داعشی هم احساسات و عواطف انسانی اعم از غرور، خشم، ترحم و ترس را در وجود خود دارند و آن‌چنان که ما تصور می‌کنیم افرادی عاری از عواطف نیستند. بسیاری از آن‌ها از پذیرش عملیات انتحاری سر باز می‌زنند و از آن می‌ترسند و بسیاری هم با دریافت اسلحه و پول از خود بیخود شده و آن فروتنی مذهبی را از دست می‌دهند.
«تنها چیزی که خوشحالی‌ام در نخستین روزهای آمدن به رقه را مکدر می‌کرد، تغییر روحیه‌ی کسانی بود که آن‌ها را از قبل در تونس می‌شناختم. تعداد خیلی کمی از آن‌ها بودند که روحیه و اخلاق‌شان همان‌طور که از قبل می‌شناختم باقی مانده‌بود. شاید قدرت‌شان و سلاح‌هایشان و آن چندرغاز پولی که به دست آورده‌بودند، غره‌شان کرده‌بود.»ص۵۸

بر اساس گفته‌های الفاهم، این خلافت سراسر توحش و زور ساختار اداری و قضایی جالبی داشته است؛ مثلا عدم فشار بر مردم مناطق تحت کنترل خود برای پیوستن به سپاهیان خود!
«آنچه در روزهای ابتدایی حضور در رقه نظرم را جلب کرد این بود که دولت خلافت، اصراری نداشت هیچ‌یک از جوان‌های رقه را اجبارا به خودش ملحق کند. سربازان دولت خلافت کاملا از مهاجرین و انصاری تشکیل شده‌بود که فکر دولت را قبول داشتند... دولت فقط به بیان حرف‌های مهیج و تشویق‌کننده در مساجد یا ایستگاه‌های تبلیغاتی یا در فیلم‌هایش اکتفا می‌کرد و هیچ‌کس از ساکنین رقه یا شهرهای دیگر را که بر آن‌ها مسلط شده‌بود، مجبور نمی‌کرد به صفوفش بپیوندد.»ص۶۲

و جالب‌تر اینکه برای جلب نظر مردم قلمروش از مجازات سربازانی که با مردم درگیر می‌شدند دریغ نمی‌کرد و همین رفتار بر روحیه این سربازان تاثیر عجیبی می‌گذاشت. جالب است که بدانیم خود ابوزکریا نیز به خاطر رفتار بد با فردی که گمان می‌کرد سارق است محکوم به مجازات شلاق می‌شود!
«از همان زمان تاسیس دولت خلافت، نگرانی درباره‌ی راضی نگه‌داشتن عوام و ناراحت نکردن آن‌ها(با توجیه فراهم کردن پایگاه و حامیان مردمی) هم و غم سران دولت خلافت بود. در تمامی اختلافات و مشکلاتی که بین رزمنده‌ها یا مهاجرین با عوام به وجود می‌آمد؛ قاضی شرعی تلاش می‌کرد تا جایی که می‌شود به عوام آسان بگیرد، حتی اگر این آسان گرفتن به عوام، مستلزم از بین بردن حقوق سربازان دولت خلافت باشد.»ص۱۲۹
«تل ابیض در آن روزها تقریبا متروکه به نظر می‌رسید‌. گاهی عوام به ما فحاشی می‌کردند و هشدار می‌دادند که به خانه‌های آن‌ها نزدیک نشویم چون می‌ترسیدند در صورت نزدیک شدن ما، خانه‌شان بمباران شود. طبیعتا کسانی که می‌دانند دولت خلافت در شهرهایی که اشغال می‌کند تا چه میزان در عدم تعدی به عوام مسلمین اصرار و مواظبت دارد، می‌توانند بفهمند که چرا قدرت هیچ عکس العملی در برابر فحاشی برخی از عوام در جریان بمباران‌ها نداشتیم. دولت خلافت با توجیه حفظ حامیان و فضای مردمی اصرار داشت عوام را راضی نگه دارد. بعضی وقت‌ها مجازات تعدی به یکی از عوام تا اعدام هم می‌رسید.»ص۱۰۸

از طرفی خلافت سختگیری‌های عقیدتی فراوانی علیه نیروهایش اعمال می‌کرد. هرگونه تغییر عقیده، کاهش روحیه جنگندگی و یا موارد مشابه سریع گزارش می‌شد و سرباز خاطی به شدت بازجویی و حتی اعدام می‌شد:
«هر وقت به امنیتی‌ها خبر می‌رسید که فلان رزمنده سلاحش را فروخته، حتما بلافاصله از او بازجویی می‌کردند و اگر تمایلش برای جدایی و فرار ثابت می‌شد، او را به دوره‌ی استتابه می‌فرستادند و اگر فایده‌ای نمی‌بخشید، راهی زندان می‌شد و اگر امنیتی‌ها در اعتقاداتش افکاری کشف می‌کردند که به آن افکار غالیانه و خوارجی می‌گفتند مجازاتش حتی به اعدام هم می‌رسید.»ص۲۲

با وجود نفرت عقیدتی و سیاسی داعش از غرب اما این گروه بنیادگرا حریف اقتصاد غرب نشد و در نهایت تسلیم ارزهای غربی شد!
«در دولت خلافت در معاملات مالی از ارزهای مختلفی استفاده می‌شود، از قبیل لیره‌ی سوریه و دینار عراق، ولی پر ارزش‌ترین ارز، دلار امریکاست. حقوق مهاجرین و خانواده‌های‌شان و حقوق رزمنده‌ها هم با دلار امریکا پرداخت می‌شود... دولت با وجود رد کردن نظام جهانی و خروجش از آن، نتوانست از سیطره‌ی دلار امریکا بیرون بیاید و این خود داستان دیگری است.»ص۲۵

روایت ابوزکریا نشان می‌دهد که خلافت اسلامی برخلاف تمام ارتش‌های جهان که برای منابع طبیعی و انسانی می‌جنگند؛ بیشتر برای نمادهای مذهبی و آخرالزمانی اهمیت قائل بود؛ زیرا اثر تبلیغاتی این نمادها برایشان حیاتی بوده است. به خاطر همین نگاه هم تلفات زیادی را این ارتش برای بدست آوردن مناطقی که کمترین اهمیت را داشتند صرف کرد.
«برخلاف آن تصویر با عظمتی که دابق برای برخی از رزمندگان دولت و یا در برخی از رسانه‌ها دارد، این روستای کوچک هیچ ویژگی خاصی نداشت. خانه‌های پراکنده در بین زمین‌های کشاورزی. هیچ چیزی جز آن را از دیگر روستاهای ردیف شمالی حلب متمایز کند در آن دیده‌نمی‌شد... در آخرین سفرم به دابق، امر تونسی عضو یکی از گردان‌ها رو به من کرد و گفت: این روستای کوچک و زمین‌های کشاورزی پهناور اطرافش را می‌بینی... جنگ آخرالزمان بین اردوگاه کفر و اردوگاه ایمان در همین جا درخواهد گرفت.»ص۲۶و۲۷

ابوزکریا که ایمان مذهبی استواری داشت هر گاه میان عواطف انسانی و قوانین سختگیرانه شرعی گیر می‌افتاد تسلیم حاکم شرع داعش می‌شد و به خود می‌قبولاند که درست آن چیزی است که شرع گفته‌است!
«یک سنگ توی دستم بود که چند لحظه، از ترس و مهربانی و دلسوزی نسبت به آن زن خشکم کرد. ولی باز به پرتاب سنگ ادامه دادم و به خودم گفتم این حدی از حدود الهی است و آن زن خودش هم باید خوشحال باشد که این حد درباره‌اش اجرا می‌شود، چون همان‌طور که علمای اسلام تاکید دارند، این کار او را از گناهانش پاک خواهدکرد. یاد آن ماجرایی که مکررا برای‌مان تعریف کرده‌بودند افتادم که یکی از صحابه پیش پیامبر خدا آمد و به او گفت ای پیامبر خدا من زنا کرده‌ام، بر من حد جاری کن.»ص۸۶و۸۷

«نه مثله کردن جسدها و نه بحثی که بعد از آن درگرفت برایم اهمیتی نداشت. از وقتی پایم به اراضی دولت خلافت رسیده‌بود، اولین تجربه‌ی عینی من به حساب می‌آمد. تا پیش از این، چنین کارهایی را در فیلم‌های منتشر شده توسط دولت خلافت می‌دیدم. حالا خودم شاهد عینی این رفتارها بودم. اما خیلی زود در دلم با این مسئله کنار آمدم و برای قانع کردن خودم گفتم این، دین خداست، مگر علی بعضی از زندیق‌ها را آتش نزد؟۱»ص۱۰۱

خاطرات این جوان تونسی نشان می‌دهد که سلفی‌ها تا به چه اندازه شور و شوق فتح سرزمین‌هایی را داشتند تا قوانین و حکومت مطلوب خود را در آن اجرا و تاسیس کنند. هر آن چیزی که ازین خلافت سراسر توحش و ترس برای مخاطب عام در جهان آزار دهنده و نفرت‌انگیز است برای نیروهایش آرامش‌بخش و حتی شورانگیز بود.
«برخلاف آن چیزی که از سروشکل‌شان برمی‌آمد، نه تنها هیبت‌شان هیچ ترسی در دل من نمی‌انداخت، بلکه حس می‌کردم به آن‌ها نزدیک هستم. خوشحالی شدیدی در دلم موج می‌زد. نمی‌توانستم چشم از آن‌ها بردارم. من الان در حضور کسانی بودم که کل دنیا را ترسانده‌اند. با وجود ظاهرشان که ممکن بود باعث ترس در بیننده شود، احساس من آرامش مطلق و خوشحالی محض بود.»ص۴۵

...

۱. در روایات معتبر تاریخی، چنین رفتاری در هیچ برهه‌ای از تاریخ از امیرالمومنین علی(ع) ثبت نشده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

وازهه که ما چرا نباید کتاب بخوانیم اما... مال اون‌وقتاس که مردم بیکار بودن... «لایک» نداره. بیشتر کتابا حتی ازشون «کپشن»م درنمیاد یا اگه درمیاد لایک‌خور نیست... بهداشتی هم نیست. آدم هرورقی که میخواد بزنه، باید انگشت‌شو تفمال کنه... میدونید همون درختا اگه برای کتاب قطع نشن، میتونن چقدر ذغال لیموی خوب بدن و چقدر قلیون دوسیب... کی جواب کله‌های سم‌گرفته ما رو میده؟... ندونی این هفته «فاطما گل» چیکار کرده، تو دورهمی نمیتونی تو بحس شرکت کنی ...
به سه دهه نخست انقلاب نیز می‌پردازد و تا انتخابات پرحاشیه‌ی سال 1388 و آغاز دومین دوره ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد هم پیش می‌‌رود... تاریخ ایران را صرفا در حیات سیاسی و حکومت صاحبان قدرت و شاهان خلاصه نکرده که در حیات جمعی مردم و زیست اجتماعی آنها نیز مشاهده و دنبال می کنند و براین اساس به بررسی دنیای ایرانی و تاریخ آن پرداخته و برای این منظور فراتر از مرزهای کنونی رفته که همانا هویت ایرانی است... آن را بستری برای شناخت و درک ایران امروز می‌سازد ...
بیشترین اخبار مربوط به مبارزه کارگران و به خصوص شوراهای کارگری در نشریات گروه‌های چپ منعکس می‌شد... نقش آیت‌الله طالقانی نیز در ترویج زبان شوراها بسیار مهم بود... منطق دیگری بر ذهنیت کارگران حکمفرما شد... کارگران اغلب از داشتن نماینده واقعی و مقتدر محروم بودند... انحلال نهاد شوراها، اخراج یا بازداشت فعالین مستقل و غیراسلامی در گسست «قدرت دوگانه» شورا و مدیریت، نقش بسیار مهمی داشت ...
نزول از نظم اخلاقی کامو به تحقیر آیرونیک ساراماگو... یکی از اولین‌ مبتلایان، مردی است که در حال رانندگی با ماشین، بینایی خود را از دست می‌دهد. این لحظه بسیار شبیه مسخ کافکاست... راننده‌ ناآرامی نمی‌کند، جیغ نمی‌کشد و شکایتی نمی‌کند. چیزی که او می‌گوید این است: «کسی من را به خانه می‌برد لطفا؟»... مدام ما را به یاد اردوگاه‌های زندانیان سیاسی می‌اندازد، به یاد بی‌عدالتی‌های کاپیتالیسم بدون اندکی خودداری، به یاد سردی و خشکی بروکراسی ...
ایرانیان کورکورانه خود را با ایده‌‎های جدید و محصولات مصرفی تطبیق ندادند، بلکه آنها را به چالش کشیدند... «اندرونی» که غربی‌‎ها به آن انگ مکان زندانی کردن و ستم به زنان زده بودند، به یکی از مراکز فعالیت سیاسی بدل شد... برنامه اصل چهارم ترومن، کمک به دختران جوان ایرانی بود تا بتوانند سلیقه خود را در دکوراسیون و مبله کردن خانه‌‎های‌شان پرورش دهند... اتاق ناهارخوری مطابق با ایده خانه امریکایی بر اساس یک خانواده کوچک پیکره‌بندی شده بود ...