سکوتی که ناگفته‌ها دارد | شرق


آن همت بلندی که یوسای پرکار نسل طلایی ادبیات آمریکای لاتین در سال‌های پایانی عمرش، با علم به اینکه بیماری‌ای لاعلاج دارد، از خود نشان می‌دهد، نوشتن رمانی است که از هر خودزندگی‌نامه‌ای درونی‌تر، شخصی‌تر و استعاری‌تر باشد، در عین حال بتواند زخم‌ها و جفاهایی را که روح یک ملت بر خود دیده، کالبدشکافی کند. سکوتی که پس از اتمام رمان برقرار می‌شود، بسیار ناگفته‌ها دارد.

سکوتم

یوسا در «سکوتم را به شما تقدیم می‌کنم» [Le dedico mi silencio] به لیما برگشته است؛ لیمایی که در طول دوران زندگی‌اش از میدان‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌هایش در رمان‌هایش نقشه‌برداری کرده، اوج و فرود شخصیت‌هایش را دیده و به خاطر سپرده، روزگاری نه‌چندان دور بعد از تثبیت جایگاهش در ادبیات جهان، کاندیدای ریاست‌جمهوری کشورش شده و حالا در آخرین رمانش تلاش منحصربه‌فرد مردی را برای التیام شوربختی‌های ملتی ازهم‌گسیخته، که فاقد پیوندهای عاطفی و اجتماعی‌اند، به تصویر می‌کشد؛ مردی که می‌خواهد با موسیقی، روح کشورش را تسخیر کند و قلب‌ها و ذهن‌ها را متحد سازد.

رمان حول محور یک چرخش دوری است. چرخه ویرانی و زایش، اوج و زوال، چرخشی بین لایه‌های مختلف رمان، از تونیو آسپیلکوئتا (روشنفکری خودخوانده و ناکام که انبوهی از فیش‌برداری‌ها را در چمدانی با وسواس به دنبال خود می‌کشاند) به لالو مؤلفینو نوازنده نابغه و اسرارآمیز و نوشتن کتابی درباره زندگی‌ پیچیده‌اش، دوباره برمی‌گردیم به شخصیت درونی تونیو و سرگشتگی او برای اثبات ایده‌های آرمان‌گرایانه‌اش و پاسخ به این پرسش که آیا هنر می‌تواند روح یک ملت را متحد کند؟ در این رفت‌ و برگشت چرخش‌گونه و نامحسوس، شاهد فرایند نوشته‌شدن کتاب نیز هستیم. نویسنده در دل روایت، آنچه را که در ابتدا دفترچه یادداشت موسیقایی تونیو به نظر می‌رسد، وارد می‌کند، اما بعدتر درمی‌یابیم که این فصل‌ها، صفحات کتاب تونیو هستند و در لایه‌ای درونی‌تر و عمیق‌تر، این سرنوشت یک ملت است که به بهانه تاریخ موسیقی روایت می‌شود.

در واقع، شخصیت اصلی رمان، روح پرو است که به بهانه نوشتن کتاب و پرداخت نظریه‌ای در باب آشتی ملی از طریق موسیقی روایت می‌شود. همان چرخشِ محور اصلی رمان، در اسطوره‌ای که یوسا برای خلق شخصیت نوازنده اسرارآمیزش از آن بهره گرفته نیز وجود دارد: اسطوره دیونیزوس، خدای موسیقی، شور و رهایی، که برجسته‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترین خدای یونان باستان به شمار می‌رود و نماد دوگانگی ستیزناپذیر طبیعت بشر است؛ از یک سو مظهر رهایی، شادی و خلاقیت‌ و از سوی دیگر تجسم خشونت، جنون و نابودی. داستان تولد لالو مؤلفینو از دل زباله‌دانی که یک کشیش او را از میان موش‌ها و سوسک‌ها نجات می‌دهد، یادآور داستان تولد دیونیزوس است که زئوس نوزاد را از میان خاکستر مادر سوخته‌اش نجات می‌دهد، او را درون رانش می‌دوزد تا به رشد خود ادامه دهد و به او تولدی دوباره می‌بخشد. به همین ترتیب، کشیش لالو مؤلفینو‌ را از خاکستر زباله‌های جامعه‌ای که نطفه‌اش را بسته است، نجات می‌دهد و بعدها یک‌ بار دیگر در نوجوانی، لالو‌ گیتاری با سیم‌های پاره را از دل همان زباله‌دانی می‌یابد، ترمیمش می‌کند و به نوازنده‌ای نابغه تبدیل می‌شود.

از طرف دیگر، در کنار تمام مسائل بنیادی و تاریخی و فصل‌های جستارگونه مربوط به نوازندگان موسیقی کریول، بستر داستانی بیش از هر چیز در رمان گسترده شده که از آن اثری خواندنی و ملموس برای خواننده می‌سازد. حتی با وجود تمام مستندنگاری‌ها در نهایت‌ تمام آنچه وجود دارد خودِ داستان است. گذشته در رمان بیش از هر چیز حضور دارد و هم‌زمان، مسیر تصور آینده و جا برای قضاوت خواننده با انعکاس آینه‌ای تمام‌قد از کشور پرو، در رمان ساخته می‌شود. بستر رمان، محملی است برای کالبدشکافی جامعه‌ای که قرن‌ها استعمار و فساد ساختاری، خشونت و تروریسم آن را در‌هم شکسته است. توازی و تقابل شخصیت‌ها با یکدیگر و نیز توازی شخصیت تونیو با خودِ یوسا در جوانی‌اش بسیار قابل توجه است.

تونیو هنگام تحصیل و کار در دانشگاه ملی سَن مارکوس، آماده شده بود تا به‌عنوان رئیس دپارتمان مطالعات پرو، جانشین استاد مافوق سالخورده‌اش شود، اما دانشگاه به دلیل کاهش سالانه شمار دانشجویان متقاضی، با لغو کرسی استادی و نابودکردن چشم‌انداز یک حرفه دانشگاهی برای تونیو، ضربه سختی به او وارد کرد؛ این همان دانشگاهی بود که یوسا در جوانی در آن تحصیل کرده بود و همان‌طور که در کتاب «ماهی در آب» توصیف می‌کند، چه سرخوردگی‌ها و طردها که از این دوران سرنوشت‌ساز به خود دیده بود. یوسا، ویژگی‌های شخصیتی دوران جوانی خود را در قامت روزنامه‌نگاری در کشوری سیاست‌زده به شخصیت تونیو می‌دهد. راوی دانای کل، داستان تونیو آزپیلکوئتا را روایت می‌کند و تونیو داستان لالو مؤلفینو را؛ و هر شخصیت بازتابی آینه‌وار از شخصیت دیگر است. همین سنت روزنامه‌نگارانه، که تلاش برای ثبت وقایع را در خود دارد، قالب کلی رمان را تشکیل می‌دهد. ایتالیایی‌بودن پدر تونیو و کشیشی که پدرخوانده لالو مؤلفینو می‌شود، انتخاب هوشمندانه یوسا را نشان می‌دهد که چگونه روساخت و ژرف‌ساخت رمان را در‌هم می‌تند و پیش می‌رود. پدر سخت‌گیر و سرمایه‌دار تونیو‌ که تنها به پول بها می‌دهد و هیچ درکی از آرمان‌ها و احساسات درونی پسرش ندارد، در تقابل با کشیش مؤلفینو است که نماد ازخودگذشتگی و فداکاری است. این دو، همان نسلی هستند که مسیر زندگی نسل بعدی خود، یعنی تونیو و لالو‌ را رقم می‌زنند.

تونیو درگیر بحران وجودی و اضطراب شدیدی است و همیشه حمله آزاردهنده موش‌ها را احساس می‌کند؛ شخصیتی که وسواس پرداختن به آرمان‌هایش را دارد. کشیش با فداکاری خود به لالو این امکان را می‌دهد که به دنبال استعداد حقیقی‌اش برود، که این دقیقا همان چیزی است که تونیو در آرزوی آن بود و این نکته تکرار بن‌مایه اصلی رمان است: آیا آرمان‌گرایی یا هنر به‌تنهایی می‌تواند تسلی‌بخش زخم‌های هزاران‌ساله یک ملت باشد؟ پاسخی که یوسا با رمانش می‌دهد، در شکست تونیو برای ارائه نظریه‌اش نهفته است. او یک ایده ثابت دارد: اینکه والس بخش اساسی روح پرو است، که زیبایی‌ها و ارزش‌های آن می‌تواند تمام جامعه پرو را به هم نزدیک کند، بر تقسیم‌بندی‌های قومی، سیاسی، نژادی و طبقاتی غلبه کند و حتی جریان یابد تا کل جهان را اصلاح کند. یوسا با زیرکی نشان می‌دهد وقتی آرمان‌گرایان اهداف دست‌نیافتنی برای خود تعیین می‌کنند، چه اتفاقی می‌افتد. آخرین رمان یوسا، با سکوتی که تقدیم می‌کند، جای‌ پای معناداری از این نویسنده بی‌بدیل برای نسل‌های آینده به‌جا می‌گذارد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...