هنر نمی‌تواند جهان را نجات دهد | ایبنا


«سکوتم را به شما تقدیم می‌کنم»  [Le dedico mi silencio] آخرین رمان ماریو بارگاس یوسا - نویسنده بزرگ پرویی و برنده نوبل - است. اما اهمیت این کتاب فقط در «آخرین بودن» آن نیست، بلکه در نوعِ نگاه یوسا به پایان یک مسیر طولانی است. این رمان نه یک جمع‌بندی پرزرق‌وبرق از افتخارات گذشته است و نه یک خداحافظی نمایشی؛ بلکه نوعی «اعتراف دیرهنگام» است. اعتراف به محدودیت‌های هنر، ناتوانی روشنفکر در برابر تلاطم‌های تاریخ و دست نیافتن به رؤیایی که یوسا دهه‌ها با آن زیست: این رؤیا که ادبیات و فرهنگ می‌توانند آن وحدت و صلحی را رقم بزنند که سیاست و قدرت هرگز نتوانستند. یوسا در این کتاب آگاهانه از لحظات درخشان دراماتیک فاصله می‌گیرد تا به شکلی از بیان برسد که در عین سادگی، بسیار صادقانه است.

 [Le dedico mi silencio]

داستان: تراژدی یک ایمانِ موسیقایی
قهرمان داستان، «تونیو آسپیلکوئتا»، منتقد موسیقی و پژوهشگری است که زندگی‌اش را وقف موسیقی «کریول» پرو کرده است. تونیو نه یک انقلابیِ مسلح است و نه یک سیاستمدار تشنه قدرت؛ او روشنفکری با یک ایمان رمانتیک است. او باور دارد که موسیقی «والس پرویی» می‌تواند مثل یک چسب اجتماعی، تکه‌های شکسته‌ی جامعه پرو را - که سال‌ها درگیر نژادپرستی، فقر و خشونت‌های گروه‌های تروریستی بوده - به هم بچسباند.

او به دنبال یک «مسیحِ موسیقی» می‌گردد؛ نوازنده‌ای نابغه که با زخمه‌های گیتارش زخم‌های تاریخی یک ملت را التیام بخشد. از نظر تونیو، هنر تنها راه رسیدن به یک آرمان‌شهراست که در آن نژاد و طبقه دیگر مایه جدایی نیستند. اما یوسا با ظرافت نشان می‌دهد که این ایمان، چقدر در برابر واقعیتِ خشنِ جهان، شکننده و آسیب‌پذیر است.

رقص میان داستان و پژوهش
یکی از نقاط قوت رمان، ساختار دوگانه و «فراداستانی» آن است. یوسا کتاب را به دو بخش تقسیم کرده که مدام در هم تنیده می‌شوند:

۱ - بخش داستانی، شامل روایت زندگی شخصی و جست‌وجوهای تونیو آسپیلکوئتا در محله‌های قدیمی و میان نوازندگان.
۲- بخش جستارگونه، شامل متون پژوهشی تونیو درباره تاریخ موسیقی، هویت ملی و ریشه‌های فرهنگ پرو.

این فرم که ما را به یاد بازی‌های فرمی کالوینو یا درهم‌تنیدگی واقعیت و خیال در آثار پل استر می‌اندازد، به یوسا اجازه می‌دهد تا ما را کاملاً در وسواس فکری شخصیت اصلی غرق کند. او ما را وادار می‌کند که بپرسیم: «آیا ما در حال خواندن یک داستان هستیم یا یک سند تاریخی؟» اینجاست که یوسا مثل اومبرتو اکو در «نام گل سرخ»، از داستان به عنوان ابزاری برای طرح ایده‌های فلسفی و اجتماعی بزرگتر استفاده می‌کند.

وقتی هنر در برابر سیاست کم می‌آورد
یوسا در این کتاب موسیقی «والس» را که زمانی موسیقی طبقه متوسط و اشرافی بود، به عنوان عامل وحدت معرفی می‌کند. منتقدان می‌گویند این شاید کمی ساده‌انگاری باشد که موسیقیِ یک طبقه خاص بتواند تمام پرو (با آن همه تنوع بومی) را متحد کند. در لایه‌های زیرین، کتاب نقدی صریح بر نگاهی است که هنر را جایگزین قطعی سیاست می‌بیند. تونیو که از سیاستِ کثیف و پر از خون‌ریزی ناامید شده، به آغوش موسیقی پناه می‌برد. یوسا با همدلی این پناه بردن را روایت می‌کند، اما در نهایت هشدار می‌دهد که این می‌تواند نوعی «فرار» باشد. موسیقی می‌تواند لحظاتی از وحدتِ متعالی بسازد، اما نمی‌تواند به تنهایی ساختارهای نابرابر قدرت را ویران کند. نویسنده این حقیقت تلخ را با خطابه نمی‌گوید، بلکه با نمایشِ زوالِ تدریجیِ ایمانِ تونیو به گوش خواننده می‌رساند.

اگر کارهای قبلی یوسا (مثل سور بز یا جنگ آخر زمان) تلاشی برای کالبدشکافی قدرت و توضیح جهان بودند، این رمان یک «خودانتقادی» بی‌سروصداست. یوسا در اینجا پروژه‌ی فکریِ خودش را زیر سؤال می‌برد. نویسنده‌ای که دهه‌ها معتقد بود ادبیات می‌تواند جهان را تغییر دهد، در آستانه ۹۰ سالگی با تواضع می‌پذیرد که هنر، اگرچه ارزشمند، اما مطلق و همه‌کاره نیست. او به ریشه‌های پرویی خود بازگشته تا با همان ابزاری که آغاز کرده بود (روایتگری)، محدودیت‌های روایت را نشان دهد.

سکوت چه کسی به ما تقدیم شده است؟
عنوان رمان، نمادین و چندوجهی است و چندین لایه سکوت را در خود جای داده است:

۱ - سکوتِ عاشقانه‌ی لالو: او که از نظر تونیو مسیح موسیقی است هنگام وداع با سسیلیا به او می‌گوید: «سکوتم را به شما تقدیم می‌کنم».
۲- سکوتِ آرمانی: لحظه‌ی اوجِ یک والسِ پرویی که در آن کلمات باز می‌مانند و فقط سکوت و احساس یگانگی جاری است.
۳ - سکوتِ فکری: اعتراف یوسا به اینکه هنر همیشه نمی‌تواند فریاد بزند و جهان را تغییر دهد؛ گاهی هنر فقط باید شاهدِ صامتِ تاریخ باشد.

۴ - سکوتِ وداع (لایه نهایی): و این شاید شخصی‌ترین لایه باشد؛ وداعِ پیرمرد با دنیای داستان‌نویسی. یوسا با تقدیم کردنِ سکوتش، قلم را بر زمین می‌گذارد. او که دهه‌ها با کلماتِ پرشور و رمان‌های قطور، جهان را به حرف کشیده، حالا با این کتاب اعلام می‌کند که وقتِ خاموشیِ راوی فرا رسیده است. این سکوت، سکوتِ خستگی نیست، بلکه سکوتِ رضایت است؛ نویسنده‌ای که هر آنچه را باید می‌گفت، گفته و حالا با آرامش، بقیه‌ی راه را به «سکوت» واگذار می‌کند تا مخاطب در آن تامل کند.

«سکوتم را به شما تقدیم می‌کنم» رمانِ هیجان‌زده‌ای نیست؛ رمانِ «مکث و تامل» است. یوسا در این اثر، ما را به بازاندیشی در مورد رابطه هنر، هویت و سیاست دعوت می‌کند. این عقب‌نشینی از ادعایِ «نجات‌بخش بودنِ هنر»، نه نشانه‌ی ضعف، بلکه نشانه‌ی بلوغی است که فقط از زیستنِ طولانی میان کلمات به دست می‌آید. این کتاب، ادای دینی است به موسیقی، به پرو و به انسانیت که در جست‌وجوی زیبایی، حتی اگر شکست بخورد، باز هم رستگار است.

رمان «سکوتم را به شما تقدیم می‌کنم» که در سال ۱۴۰۳ با ترجمه‌ی سعید متین و توسط نشر برج به چاپ رسیده، فرصتی برای شنیدن آخرین کلمات یکی از غول‌های ادبیات مدرن است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...