42
ببردند نامه بر کیقباد / سخن نیز ازین گونه کردند یاد
پیک پادشاه توران نامه را به دربار پادشاه ایران، کیقباد رساند. شاه ایران نامه را خواند و پاسخ را چنین فرمود: نیک می‌دانید که ما در جنگ پیش‌دستی نکردیم! اولین ستم را نیای شما تور بنا کرد و پادشاهی چون ایرج را نماند تا بر تخت شاهی بنشیند و او را کشت و در روزگار ما این فرزند تو افراسیاب بود که با شمشیرهای برهنه از رودخانه‌ جیحون بگذشت و برای جنگ به خاک ایران درآمد! نیک می‌دانی که پسرت افراسیاب، با شاه نوذر چه ستمی کرد که نه‌تنها دل ایرانیان بلکه جگر دَد و دام‌های کوه و بیابان نیز برایش بسوخت! افراسیاب بود که از کینه برادر خود اغریرث خردمند را بکشت؛ بااین‌همه اگر شما از رفتار زشت خود پشیمان شوید و بر سر پیمان بازگردید، من در دلم جای کینه نیست. آن‌سوی جیحون را به شما بخشیدم مگر فرزندت افراسیاب دلش آرام گیرد. پس کیقباد شاه پیام صلح شاه توران را قبول نمود و پیمانی نو میان ایران و توران نوشت.

کیقباد

پیک توران با پیام و نامه‌ی کیقباد به‌سرعت سوی شاه توران بازگشت. با رسیدن پیک از ایران، تورانیان سپاه خویش را از مرز ایران عقب کشیدند و آن‌سوی جیحون رفتند و خبر این عقب‌نشینی به کیقباد رسید و شاه ایران شاد گشت. رستم به کیقباد گفت: ای شهریار اینک با تورانیان از آشتی در نیا، ایشان پیش‌ از این میلی به آشتی نداشتند بدین روزگار خفت گرز من بود که درآوردشان. کیقباد روی به رستم نمود و گفت: ای پهلوان چیزی نیک‌تر از صلح و خردورزی نزد من نیست؛ امروز که نبیره‌ی فریدون (پشنگ/شاه توران) از ترس جنگ را ادامه نمی‌دهد هر انسانی که خرد دارد باید به کژی و راه ناراست فکر نکند. ای رستم بر روی ابریشم دستور حکمرانی تو از زابلستان تا دریای هند را نوشتیم؛ در کنار پدر پهلوانت زال بر تخت آن دیار تکیه زن و چون خورشید بدرخش، گرچه شهر کابل در اختیار نیای مادری‌ات مهراب خواهد بود. اما تو همواره خویش را برای جنگ آماده نگاه‌دار که همیشه پادشاهی در صلح نیست.

سپس کیقباد بر سرش تاج زرین نهاد و بر میانش کمربندی طلایی بست. رستم بر شاه تعظیم کرد تا مرخص شود که قباد فرمود: جهان به یک موی دَستان [زال] نمی‌ارزد که وی تنها یادگار از بزرگان پیشین است، پس دستور داد لباس شاهی با پنج فیل گنج به رستم سپارند تا برای پدرش زال ببرد و به رستم گفت: به پدرت بفرمای تا من زنده‌ام تو از ثروت جهان بی‌نیازی. پس به دیگر پهلوانان که در جنگ ایران و توران پهلوانی کرده بودند؛ چون قارن و کشواد و برزین و خراد خلعت و لباس شاهانه بخشید و ایشان را به طلا و نقره نواخت.

پس از آن کیقباد به‌سوی پارس رفت و شهر اسطخر را نشستگاه و پایتخت خویش نمود؛ زیرا کیان آنجا را مایه‌ی فخر خویش می‌دانستند. چون کیقباد در اسطخر اساس شاهنشهی را گستراند و بر تخت کیانی نشست از سراسر جهان به دیدارش شتافتند؛ زیرا پادشاهی دادگر بود. به بزرگان فرمود: جهان از کران تا کرانش از آن من است؛ اما اگر در این گستره‌ی پهناور شاهیم فیلی به پشه‌ای ستم روا کند و راهی جز راه دین و دادگری رود برای من این شاهنشاهی به پشیزی نمی‌ارزد، زیرا در جهان من به‌جز راستی چیز دیگر نخواهم که چیزی جز راستی اسباب خشم خداوندگار خواهد شد. فراموش نکنید در نظر من سپاهیان و مردمان عادی برابرند و همه‌ی مردمان لشکریان من هستند پس همگان به زیر چتر دادگری من زندگی خواهند کرد، زیستی با خردمندی و بی‌آزاری. هر کس ثروتمند است و توانا در این آسایشی که من نهادم به‌راحتی بخورد و سپاسگزار من باشد و اگر کسی از مردمان انبانش تهی شد و دستش خالی باکی نداشته باشد که دستگاه من موظف است او را بخوراند و بپوشاند. کیقباد با این مردم‌داری جهان را آباد کرد و یک‌صد سال شادان زندگی نمود، کمتر شاهی چون وی جهان بر خویش دید.
...
کیقباد چهار فرزند خردمند داشت که یادگارهای او در جهان بودند؛ نخستین فرزند وی کاووس بود و دومینش کی‌آرش بود و سومینش کی‌پشین و چهارمین فرزندش آرش نام داشت.

روزگار خوش کیقباد بر ایران و جهان سپری شد تا شاه از صدسال بر تخت نشستنش گذشت و باخبر شد که روز رفتنش رسیده است؛ پس پسر بزرگش کی‌کاووس را بخواند و سخنانی بلند در مورد داد و دَهِش با پسرش گفت و در نهایت به فرزند دلبندش رویکرد و فرمود: از تن من به‌زودی رخت شاهی را بدر خواهند آورد تو مرا در تابوت بسپار و تخت شاهی را بردار؛ اما اگر می‌خواهی بدانی بعد از صدسال شاهنشاهی در آستانه‌ی جان‌دادن حال دلم چگونه است، مانند آن روز خوشحال هستم که لشکر ایران مرا از البرز کوه به پایین آورد و بر تخت شاهی نشاند. اگر می‌خواهی از هرجایی به‌سوی تو تنها آفرین برسد دادگر و پاک‌دین باش، اگر بند و دامِ افزون‌خواهی و زیاده‌طلبی سرت را بگیرد آغازگر جنگ‌خواهی بود و شمشیر از نیام خواهی کشید. چون سخنش بدین جا رسید از این جهان رخت بر بست و جای زیستن در کاخ در تابوت رفت. داستان کیقباد به فرجام رسید و ازاین‌پس داستان کاووس را خواهیم شنید.
بسر شد کنون قصه‌ی کیقباد / ز کاووس باید سخن کرد یاد

| کیومرث | هوشنگ | جمشید | ضحاک | فریدون | منوچهر |
...
جلد یکم از داستان‌های شاهنامه را از اینجا می‌توانید تهیه کنید:

خرید داستان‌های شاهنامه جلد یکم: آفرینش رستم

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پس از ۲۰ سال به موطن­‌شان بر می­‌گردند... خود را از همه چیز بیگانه احساس می‌­کنند. گذشت روزگار در بستر مهاجرت دیار آشنا را هم برای آنها بیگانه ساخته است. ایرنا که که با دل آکنده از غم و غصه برگشته، از دوستانش انتظار دارد که از درد و رنج مهاجرت از او بپرسند، تا او ناگفته‌­هایش را بگوید که در عالم مهاجرت از فرط تنهایی نتوانسته است به کسی بگوید. اما دوستانش دلزده از یک چنین پرسش­‌هایی هستند ...
ما نباید از سوژه مدرن یک اسطوره بسازیم. سوژه مدرن یک آدم معمولی است، مثل همه ما. نه فیلسوف است، نه فرشته، و نه حتی بی‌خرده شیشه و «نایس». دقیقه‌به‌دقیقه می‌شود مچش را گرفت که تو به‌عنوان سوژه با خودت همگن نیستی تا چه رسد به اینکه یکی باشی. مسیرش را هم با آزمون‌وخطا پیدا می‌کند. دانش و جهل دارد، بلدی و نابلدی دارد... سوژه مدرن دنبال «درخورترسازی جهان» است، و نه «درخورسازی» یک‌بار و برای همیشه ...
همه انسان‌ها عناصری از روباه و خارپشت در خود دارند و همین تمثالی از شکافِ انسانیت است. «ما موجودات دوپاره‌ای هستیم و یا باید ناکامل بودن دانشمان را بپذیریم، یا به یقین و حقیقت بچسبیم. از میان ما، تنها بااراده‌ترین‌ها به آنچه روباه می‌داند راضی نخواهند بود و یقینِ خارپشت را رها نخواهند کرد‌»... عظمت خارپشت در این است که محدودیت‌ها را نمی‌پذیرد و به واقعیت تن نمی‌دهد ...
در کشورهای دموکراتیک دولت‌ها به‌طور معمول از آموزش به عنوان عاملی ثبات‌بخش حمایت می‌کنند، در صورتی که رژیم‌های خودکامه آموزش را همچون تهدیدی برای پایه‌های حکومت خود می‌دانند... نظام‌های اقتدارگرای موجود از اصول دموکراسی برای حفظ موجودیت خود استفاده می‌کنند... آنها نه دموکراسی را برقرار می‌کنند و نه به‌طور منظم به سرکوب آشکار متوسل می‌شوند، بلکه با برگزاری انتخابات دوره‌ای، سعی می‌کنند حداقل ظواهر مشروعیت دموکراتیک را به دست آورند ...
نخستین، بلندترین و بهترین رمان پلیسی مدرن انگلیسی... سنگِ ماه، در واقع، الماسی زردرنگ و نصب‌شده بر پیشانی یک صنمِ هندی با نام الاهه ماه است... حین لشکرکشی ارتش بریتانیا به شهر سرینگاپاتام هند و غارت خزانه حاکم شهر به وسیله هفت ژنرال انگلیسی به سرقت رفته و پس از انتقال به انگلستان، قرار است بر اساس وصیت‌نامه‌ای مکتوب، به دخترِ یکی از اعیان شهر برسد ...