8
بفرمود شاه دلاور بدوی / که رو آلت بزم شاهی بجوی
فریدون بر آن شد روزی را به خوشی گذراند و سپس پی انتقام از ضحاک شود؛ پس دستور داد رامشگران و آوازه‌خوانان بیایند و خوانی گستراندند و به شادی پرداختند، ارنواز و شهرناز را فریدون به زنی بگرفت. در مهمانی فریدون کدخدای شهر نیز آمد و برای فریدون می و رامشگر آورد؛ فریدون را بدید بر بالای بزم گاه با دو دختر زیباروی جمشید؛ چون در دل با ضحاک بود شبانه از ضیافت فریدون بیرون رفت و به‌سوی جایگاه ضحاک شد و در مقابل ضحاک لب به سخن گشود که:

فریدون و ضحاک

ای شاه بزرگ، کارت به آخر رسیده که سه جوان از ایران‌زمین به کاخ تو درآمده‌اند و تختت به گرفته‌اند و با اسب به ایوان شاهی‌ات درآمده‌اند. گویا یکی از این سه جوان بر دو دیگر مهتر است؛ آنها ملازمانت را بکشتند؛ مهترشان گرزی گران در دست دارد و کس را یارای جنگ با او نیست. ضحاک حرف‌های پیشکارش را جدی نگرفت و گفت این جوانان مهمانانی بیش نیستند در کاخ من، بگذار این چند صبا که من نیستم بر تخت من نشینند که من برگشتم آنها را ادب خواهم نمود. پیشکار به ضحاک گفت: ای ضحاک این گونه فکر نکن که آنان مهمان‌اند که گر مهمان بودند بزرگشان را با حرم‌سرای تو چه‌کار بود! او بر تخت تو نشسته و در کنارش ارنواز و دیگر سویش شهرناز است. او با معشوقه‌های تو معاشقه‌ می‌کند، این چگونه مهمان است؟!

ضحاک که این داستان بشنید؛ چون گرگ برآشفت و بر پیشکارش ناسزاها گفت و وی را امر کرد که دیگر در کشور من تو هیچ جای و مقامی نداری! پیشکارش گفت که دیگر گاه و مقام بخشیدن یا نبخشیدنت در کار نیاید که تاج شاهی‌ت از دست رفتنی می‌نماید. تو خود در کار شاهی بی‌هنری اکنون مرا تنبیه می‌نمایی؟! ای ضحاک اکنون بشتاب که پهلوانی بر تخت تو نشسته و گرزی از سر گاو بر دست دارد و تمام طلسم‌ها و نیرنگ‌های تو را بی‌ارزش نموده و معشوقه‌هایت را به زنی خود درآورده.

ضحاک که این سخنان بشنید، دیوانه‌وار بر اسب نشست و تمام نره دیوان بدسرشت و سپاهیان اهریمنی خود را دستور داد تا به سمت شهر حرکت نمایند، سپاهی بزرگ از بدان پشت سر او به‌سوی فریدون شدند؛ چون به نزدیکی شهر رسیدند راه بیراهه را انتخاب نمودند و به نزدیکی کاخ رسیدند. لشکریان فریدون چون از آمدن سپاه ضحاک باخبر شدند از اسبان خود فرود آمدند و شمشیرها کشیدند و به‌سوی آن بیراهه رفتند. مردمان عادی هم به بام‌ها رفتند و سنگ و خشت به‌سوی لشکر ضحاک پرتافتند که دل مردمان با آفریدون بود، جوانان شهر نیز شمشیر گرفتند و به‌سوی لشکر فریدون شدند. از آتشکدهای شهر موبدان خبر دادند که ما نیز با فریدون همراه و موافقیم و نمی‌خواهیم طاعت ضحاک کنیم که او دیوسرشت است و اهریمنی.

ضحاک که این دید از سپاهیان خویش جدا شد و مخفیانه به‌سوی کاخ درآمد. خودش را با زرهخود آهنین پوشانید که کس او را نشناسد. ضحاک که به دیوار کاخ رسید کمند از بر درآورد و از دیوار بالا رفت تا به بام کاخ رسید و از بام فریدون را دید که با شهرناز خلوت نموده و بر لبان شهرناز زیباروی دشنام و نفرین بر اوست. دیگر حسد و رشک چشمان ضحاک را کور کرد و از یادش برفت قیمت جان، پس کمند بگشاد و از بام به زیر درآمد. در دستش خنجر زهرآگین بود و می‌خواست شهرناز را بکشد که فریدون چون باد رسید و گرز گاونشان پولادین را بالا برد و ضربتی بر سر ضحاک زد که کلاه‌خود آهنینش شکست. چون فریدون خواست تا ضربت دیگر را بزند سروش یزدان برسید و فریدون را از کشتن ضحاک بازداشت و فرمود هنوز وقت مرگ ضحاک اهریمن‌صفت نرسیده؛ تو باید ضحاک را ببندی و او را با خود ببری تا آنجا که دو کوه به هم نزدیک می‌شود و در آن کوه غاری است، ضحاک را باید در آن غار ببندی و جای آن کوه و آن غار را کس نداند.

فریدون چون دستور یزدان بشنید امر کرد تا طنابی از چرم شیر بیاورند، دودست ضحاک را از پشت چنان بست که فیل را توان باز کردن آن نبود. سپس رو به پیشه‌ورانی نمود که با لشکرش در شکست‌دادن ضحاک و یارانش شمشیر به دست گرفته بودند و فرمود: شمشیر بر زمین گمارید و به کارهای خود بازگردید که ملک و میهن را، هم سپاهی لازم است و هم دهقان و صنعتگر، تا کشور به رامش و آسایش درآید و یزدان شاد گردد.

مردمان نیز آن نمودند که فریدون خواست، پس فریدون همه‌ی ایشان را به زیبایی ستود. سپس شکر یزدان گفت و فرمود: ایزد مرا از البرز کوه انتخاب نمود تا شما و مردمان جهان را از دست شاه اهرمن‌صفت نجات دهم؛ پس یزدان که چنین مهری بورزید باید راه او را پویید، من تنها شاه کشور شما نیم، من شاه جهانم، پس باید از شهر شما بیرون روم و در یکجا نمانم وگرنه دوست می‌داشتم در کنار شما می‌ماندم و با شما عمر می‌گذراندم. بزرگان و مردمان شهر او را بسیار حرمت نمودند و بر بزرگی‌اش تعظیم کردند، صدای کوس و شیپور لشکر آفریدون به نشانه‌ی خروج از شهر بلند شد و فریدون و لشکرش از آن شهر بیرون آمدند درحالی‌که نه شهر را ویران نمودند و نه با خود چیزی به غارت بردند.

در پیشاپیش لشکر با خواری و پستی، ضحاک را دست‌بسته بر شتری سوار نمودند. فریدون در میانه‌ی راه خواست تا سر ضحاک را ببرد که باز سروش به فریدون درآمد و فریدون را به راز گفت که ضحاک را با خود تا دماوند کوه ببر و آنجا در غاری وی را ببند، فریدون ضحاک را با خود ببرد تا به کوه دماوند رسیدند. غاری یافت که آخرش هویدا نبود و بسیار تنگ و تاریک می‌نمود؛ ضحاک را به آن غار تاریک و تنگ برد و از دیوار آویختش. ضحاک نمرد، اما چون در غار اسیر شد نامش از زمین پاک شد و جهان از بدی رها شد.
فرو بست دستش بدان کوه باز / بدان تا بماند بسختی دراز

| کیومرث | هوشنگ | جمشید | ضحاک | فریدون | منوچهر |
...
جلد یکم از داستان‌های شاهنامه را از اینجا می‌توانید تهیه کنید:

خرید داستان‌های شاهنامه جلد یکم: آفرینش رستم
داستان ضحاک را در اینجا با صدای نویسنده بشنوید!

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...