همچون همیشه سیاه پوشیده... با همسر و دختر 17 ساله‌اش زندگی می‌کند... متوجه محدودیت‌هایم به عنوان ترانه‌سرا شدم... بازار داستان کوتاه بسیار کوچکتر از رمان است... در 5 سالگی‌ش به انگلستان مهاجرت کردند... خوش‌شانس بودم... مرحله‌یی می‌رسد که می‌توانید کم یا زیاد تعداد کتاب‌هایی که قصد دارید پیش از مرگ بنویسید را بشمارید و فکر می‌کنید هووم، خدایا، فقط چهار تا مانده... بسیاری از دوستانم از زمان جوانی معتقد بودند نابغه‌اند!


ترجمه محمد رضایی روشن | اعتماد


کتاب جدید کازوئو ایشی گورو زنی امریکایی را به ما نشان می‌دهد که ادعا می‌کند در نواختن ویولن‌سل خبره است. او با نوازنده‌یی مجاری آشنا می‌شود که با کار در کافه‌های مختلف امرار معاش می‌کند، و هر روز با اشتیاق و جدیت به این نوازنده آموزش می‌دهد. زن به او می‌گوید: «قطعا داری‌، توانایی‌اش را داری.» همچنان که روزها و هفته‌ها می‌گذرند، مرد از خود می‌پرسد چرا زن هیچ‌وقت با ویولن‌سلش دیده نمی‌شود و سرانجام، هنگامی که تابستان آن دو را به هم نزدیک می‌کند مرد درمی‌یابد. واقعیت آن است که او اصلا نمی‌تواند با ساز کار کند. زن چنان از نبوغ موسیقیایی‌اش اطمینان داشت که هیچ آموزگاری را در شأن خود نمی‌دید، بنابراین به جای آنکه استعدادش را با آموزش بد خراب کند، تصمیم می‌گیرد هرگز چیزی نیاموزد. می‌گوید: «حداقل آنچه از لحظه تولد دارم را از بین نبرده‌ام.» خود فریبی مبتذل و رویاهای ناتمام - تاسف از گذر زمان و پیش نرفتن زندگی آن گونه که شخص امیدوار است - تقریبا مضامین مشخص تمام آثار ایشی گورو بوده‌اند. ظاهرا اینها مشغله فکری یکی از موفق‌ترین نویسندگان بریتانیاست. مسلما توانایی‌اش در جوانی دیده شد؛ در 1983 همراه با «مارتین آمیس» و «یان مک‌ایوان» از او به عنوان یکی از بهترین رمان‌نویسان جوان بریتانیایی نام برده شد، او با دومین رمان جایزه ویتبرد و با سومین رمانش یعنی «بازمانده روز» جایزه بوکر را گرفت. گرچه آینده خوش زودهنگامش راضی‌کننده‌تر از [آنچه تصور می‌کرد] بود؛ در 54 سالگی همچنان پدیده‌یی ادبی است- آخرین رمانش، «هرگز رهایم مکن»، اخیرا با بازی «کی‌یرا نایتلی» به فیلم در آمد- رفتارش بیانگر اطمینان کامل نویسنده‌یی است که می‌داند کار جدیدش، «ترانه‌های شبانه»، اتفاق مهم دیگری در دنیای نشر خواهد بود.

کازوئو ایشی گورو

با هم در خانه‌اش در شمال لندن ملاقات داشتیم، جایی که با همسر و دختر 17 ساله‌اش زندگی می‌کند؛ خانه‌یی است بزرگ، پر از آثار هنری، کتاب و موسیقی. اگر کسی به دنبال سرنخ‌های ابتدایی انگیزه [نگارش] آخرین اثرش است، گیتارهایی که چون نقطه‌هایی در اتاق نشیمن پخش‌اند بی‌درنگ خودشان را به رخ می‌کشانند. رویای ایشی گورو در کودکی و اوایل 20 سالگی‌اش این بود که آوازخوان- ترانه‌سرا شود- با شتاب به موسیقی زیرزمینی پاریس پیوست و نوارهایی امیدبخش را ارایه داد - «ترانه‌های شبانه» مجموعه‌یی از پنج داستان کوتاه درباره آهنگسازان مزدکاری است که هیچگاه به موفقیت کاملی که آرزویش را داشتند نرسیده‌اند. می‌گوید تلخی این شکست از تجربه خودش نمی‌آید.

«نه، تلخ و شیرین اینکه بتوانی آرزویت را حفظ کنی یا نه، ربطی به عواطف من ندارد، چون آن حرفه‌یی نبود که بخواهمش، خواسته‌ام رمان‌نویس شدن بود. همیشه دوست داشتم فضاها و داستان‌های خاص خلق کنم، و اوایل 20 سالگی‌ام بود که متوجه محدودیت‌هایم به عنوان ترانه‌سرا شدم.»
«نمی‌توانستم بیشتر از آن ادامه دهم. در حالی که بعدتر فهمیدم اگر داستان می‌نوشتم می‌توانستم این کار را انجام دهم. بنابراین حس می‌کنم تکاملی قابل انتظار از ترانه‌سرایی به رمان‌نویسی داشتم - و آن سبکی که هنوز همچون یک ترانه‌سرا دارمش، در «ترانه‌های شبانه» خیلی ساده و خیلی واضح دیده می‌شود.»

بعد از شش رمان، «ترانه‌های شبانه» نخستین مجموعه داستان کوتاه ایشیگورو است. گرچه با تاثر زیبایی‌شناسی نوستالژیک‌شان پیوند دارند و به صورت پنج داستان کوتاه مستقل قابل خواندنند ولی به نظر می‌رسد با چنین توصیفی از آنها راحت نیست که «ترانه‌های شبانه» را به عنوان «مجموعه داستان» [صرف] بدانند.
اعتراف می‌کند: «خب، نسبت به اسمی که رویش گذاشتی خیلی مطمئن نیستم، از اینکه آنها را مجموعه‌یی از داستان‌های کوتاه بدانم خودداری می‌کردم چون گاهی رمان‌نویسان مجموعه‌یی از داستان‌های کوتاه که کیسه کهنه‌یی از داستان‌هایی‌اند که در 30 سال گذشته نوشته‌اند، را منتشر می‌کنند. در حالی که در واقع من نشستم و از اول تا آخر این کتاب را نوشتم.»

«نمی‌دانم داستان‌کوتاه‌نویسان خوب راجع به آن چه فکر می‌کنند، ولی به عنوان یک رمان‌نویس آن را نوشتم. ادعا نمی‌کنم نویسنده داستان کوتاهم و نظری درباره درست انجام دادنش ندارم؛ فقط تقریبا مانند یک رمان‌نویس آن را نوشتم. به نظر خیلی فریبنده می‌آید، ولی می‌دانید در بعضی از فرم‌های موسیقی، مانند سونات‌ها، پنج [موومان] را انتخاب می‌کنی تا مانند قطعات موسیقی کاملا جدا از هم به نظر بیایند ولی [در واقع] یکپارچه‌اند.»

در نتیجه مشخصا یک رمان نیست؟ «نه، رمان نیست. نمی‌خواستم داستان‌ها همچون رمان در هم آمیخته شوند. برای همین بله، آنها داستان‌های کوتاهند ولی همیشه گفته‌ام نمی‌خواهم جدا از هم منتشر شوند، آنها را دور از هم نمی‌خواهم. فکر می‌کنم این از ور غیرمنطقی من است چون احتمالا آنها به تنهایی هم قابل خواندن‌ هستند، ولی شخصا همیشه به آنها به صورت کتابی یکپارچه می‌نگرم. کتابی است که پیش آمد به پنج بخش تقسیم شود.» برای لحظه‌یی مکث می‌کند تا دوباره گفته‌اش را مورد ملاحظه قرار دهد [و سپس] پوزش‌خواهانه لبخند می‌زند: «من این قیاس موسیقیایی را دوست ندارم، چون به‌شدت پرزرق و برق به نظر می‌رسد. شاید بهتر است بگویم شبیه آلبوم موسیقی است، که گاهی نمی‌خواهی یک قطعه را به صورت تک‌آهنگ منتشر کنی.»
کنجکاوم بدانم آیا بعضی از سختی‌های معناشناسی‌اش ریشه در نگرانی راجع به برداشت عموم از داستان کوتاه، نه به عنوان ادبیات «ناب»، دارد.

«خب، بدون تردید بازار کوچک‌تری است، شکی در آن نیست. از پیش جویا شدم - چون کنجکاو بودم و آزمندانه می‌خواستم بدانم. پرسیدم بازار داستان کوتاه در قیاس با رمان چطور است؟ در امریکا به من گفتند بین یک سوم تا نصف فروش رمان است و در اینجا نزدیک یک چهارم. » و او منصرف نشد؟ «خب، نه، چون همیشه می‌خواستم یک مجموعه داستان کوتاه داشته باشم.»

دنیای داستانی ایشی گورو به خاطر ظرافت زیاد در نوشتن، عهدش با نیروی حرف‌های ناگفته، تحسین می‌شود ولی او در گفت‌وگو خوددار نیست - در واقع به آسانی بیشتر از دو ساعت حرف می‌زند. جالب این است که، در پایان، هنوز نمی‌دانم چه جور آدمی است. نمی‌توانی بگویی خودش را به دقت حفظ کرده- در این موارد به طرز دوست‌داشتنی روراست است- ولی یک چیز مبهم راجع به او هست که باعث می‌شود چیزی به یاد نیاید، هیچ تصوری از دروغی که ممکن است در آن باشد نمی‌دهد.

صورتش صاف، صدایش ملایم، حرکاتش محدود و موزون، تقریبا مانند گربه‌هاست و همچون همیشه سیاه پوشیده. حتی خانه‌اش به سختی درک می‌شود، گرچه بزرگ و چون کتابی خط کشیده شده است، در محله از مد افتاده گلدرز گرین قرار دارد و از بیرون مثل خانه‌یی به نظر می‌رسد که ممکن است یک حسابدار - یا پدر و مادر بزرگم - در آن زندگی کند. هیچ نمی‌دانم چه چیز او را به خنده وا می‌دارد یا عصبانی می‌کند و بعدتر متوجه می‌شوم او بی‌آنکه احساس واقعی خود را در حرف زدن بروز دهد مهارت دارد. هرگز ندیدم کسی از خودش در شخصیت‌پردازی کم مایه بگذارد. حس می‌کنم نخستین نفر نیستم که به این موضوع برخورده‌ام، چون وقتی می‌پرسم وقت مصاحبه چه احساسی دارد، بروز می‌دهد:

«به من می‌گویند در موقعیت‌های جنگی وقتی اشخاص مورد پرسش قرار می‌گیرند، انتظار دارید دو یا سه لایه داستانی درباره اینکه که هستید و چه می‌کنید بسازید، بنابراین اگر به اسارت دشمن درآیید، آنها عذاب‌تان می‌دهند و سرانجام بعد از 10 روز شما تغییر می‌کنید، بعد از آن آماده هستید لایه دوم تان را رو کنید؛ و بعد آنها حتی بیشتر از قبل شکنجه‌تان می‌دهند تا اینکه وارد درهم‌شکستگی دوم می‌شوید. و زمانی‌که چیزی جز سری جیغ جیغو نیستید، سومین داستان آماده را فریاد می‌زنید. ظاهرا همان کاری است که یاد گرفته‌اید انجام دهید.»

می‌خندد: «ولی اتفاقا نمی‌گویم من لایه دوم یا سوم را دارم. همیشه به خاطر لایه‌ها این موضوع را به یادم می‌اندازند؛ مصاحبه‌کنندگان گفت‌وگوهای گذشته را می‌خوانند، بنابراین زمانی که با همان مطالبی بیرون می‌آیید که آنها از قبل همچون نخستین داستان اقتباسی‌تان برخورد کردند، لایه بعدی را از شما می‌خواهند و بعد از حدود 90 دقیقه بالا و پایین کردن شروع می‌کنی بگویی بسیار خوب، بله، همه‌اش مربوط به ضربه روحی دوره کودکی‌ام می‌شود!»

مطمئنا به نظر نمی‌رسد توجه حسرت‌بارش به نیروی هدر رفته از ضربه روحی دوره کودکی گرفته شده باشد. در ژاپن به دنیا آمد، ولی وقتی پنج ساله بود همراه والدین و دو خواهرش به سری (شهری در انگلیس) کوچ کردند و از آن زمان آنجا زندگی می‌کنند. والدینش فرهنگ بریتانیایی را کاملا گیج‌کننده می‌دانند و در نتیجه ایشی گورو در نقش دلالی انسان‌شناس درآمد، ولی این وضعیت، با شیفتگی به جزییات کم‌اهمیت کلاس، در عوض جراحت تغییر مکان، ترکش کرد. بعد از فارغ‌التحصیلی در رشته انگلیسی در موسسه خیریه بی‌خانمان‌ها مشغول به کار شد، جایی که همسر گلاسکویی‌اش را دید و با یکدیگر ازدواج کردند، و سپس در دوره نوشتن خلاق «مالکوم برادبری» در دانشگاه ایست آنجلیا اسم نوشت.

کازوئو ایشی گورو

«من در مکان و زمان درستی بودم، به نظرم خوش‌اقبال بودم که در آن زمان دیده شدم و کتاب‌هایی نوشتم که مناسب آن دوره بود. بنابراین خوش‌شانس بودم و به نظرم آنچه روی می‌دهد، اگر سه کتاب منتشر کنید و یک دهه در حرفه‌تان مشغول باشید و بوکر و ویتبرد و جوایز زیاد دیگری را ببرید، تا اندازه‌یی لبه تیز چاقو یعنی اشتیاق مورد تحسین قرار گرفتن را کنار می‌گذارید. بلندپروازی‌های دیگر و دیگر معیارها - حتی معیاری کاملا خصوصی - برای موفقیت و شکست شروع به نمایان شدن می‌کنند. حتی زمانی‌که «بازمانده روز» را می‌نوشتم کمی برایم آسان بود، فرآیند نوشتن آن‌طور که می‌توانست برایم جذابیت نداشت چون شبیه کتابی بود که قبلا با آن آشنایی داشتم.»
«فکر می‌کنم از آن پس کاملا آمادگی داشتم تا چیزی را که برایم مطلقا سخت بود بنویسم. از بعضی جهات میل داشتم تا رابطه متفاوتی با منتقدان داشته باشم. حس می‌کردم به عنوان یک نویسنده در مسیر سرسری گرفتن افتاده‌ام.»

چهارمین رمانش «تسلی ناپذیر» بطور غیرمنتظره‌یی متفاوت - به طرز چشمگیری دشوار - بود تا آنجا که منتقدی گفت او باید قول [خودکشی] هارا-کی‌ری را دهد و بقیه باشگفتی می‌پرسیدند آیا او دیوانه شده است. ولی بزرگان ادبی همچون «آنیتا بروکنر» به‌شدت از آن اثر دفاع کردند و از آن پس دوباره مورد ملاحظه قرار گرفت. زمانی که چند سال پیش ابزرور نظرسنجی از بزرگ‌ترین رمان‌های معاصر را منتشر کرد، «تسلی‌ناپذیر» در کنار «تاوان» و «بچه‌های نیمه شب» سوم شد و بالای «بازمانده روز» قرار گرفت.

خود را محق می‌داند؟ «قضیه این نیست که خودم را محق می‌دانم یا نه - ولی بدون «تسلی ناپذیر» قادر نبودم کارهایی را انجام دهم که پس از آن کردم. به من امکان داد تا با اطمینان بنویسم، و من را از آن کنج روشنفکرانه‌یی که درش بودم بیرون کشاند.»
گرچه او تا امروز هر پنج سال یک بار فقط یک رمان منتشر کرده است گذر زمان نگرانش می‌کند. لبخند می‌زند، با این معیار «ترانه‌های شبانه» «یک سال زودتر آمد - به نظرم آگاه بودم چطور آثارم را به کندی منتشر می‌کردم. مرحله‌یی می‌رسد که می‌توانید کم یا زیاد تعداد کتاب‌هایی که قصد دارید پیش از مرگ بنویسید را بشمارید و فکر می‌کنید هووم، خدایا، فقط چهار تا مانده و برای همین دست به کار می‌شوید [می‌خندد]، خب - کمی هشداردهنده است. بنابراین فکر می‌کنم بهتر است با شتاب بیشتری کار کنم.»

اغلب گفته می‌شود ایشی گورو نسبت به این واقعیت که بهترین آثار یک نویسنده در سال‌های جوانی‌شان نوشته می‌شود وسواس دارد، ولی زمانی‌که به این موضوع اشاره می‌کنم بی‌درنگ می‌گوید: «بله، ولی نه آن اندازه که وسواس فکری «مارتین آمیس» است. او دایم از من نقل قول می‌کند. اخیرا در برنامه رادیویی تودی بود، توی رختخواب بودم و گوش می‌دادم و از اینکه به اسم من اشاره کرد ماتم برد. وقتی به مقوله محو شدن افراد با بالا رفتن سن‌شان رسید، گفت: «اوه، ایشی گورو نموداری روی دیوار اتاقش دارد که نشان می‌دهد نویسندگان خاص زمانی که شاهکارهای شان را می‌نوشتند در چه سنی بودند.» و خاطرم هست در برنامه تلویزیونی سوث بنک شو هم این را گفت.»

حقیقت ندارد؟ « نه، نموداری روی دیوار اتاقم ندارم. فکر می‌کنم وقتی 40 ساله شده بود به شوخی با او مطرحش کردم و آشکارا تکانش داد. او نگران این موضوع است ولی می‌گوید من نگرانم.»
در هر صورت به نظر می‌رسد ایشی گورو نگران است. می‌گوید زمانی که حدودا 30 ساله بود متوجه شد بیشتر شاهکارهای ادبی را نویسندگان زیر 40 سال نوشته‌اند. «بنابراین نمی‌توانید در دهه 30 عمرتان از خود راضی باشید و بگویید: اوه می‌خواهم وقتم را تلف کنم و برای رستوران‌ها چند ریویو بنویسم و اوقات خوشی داشته باشم و زمانی که در 50 سالگی‌ام با خیال راحت شاهکارهایم را خواهم نوشت. در دنیای ادبیات چیزی بسیار گمراه‌کننده وجود دارد که به نویسندگان در دهه 30 عمرشان می‌نگرند و آنها را «در حال رشد» یا «امیدوار‌کننده» می‌خوانند، زمانی که در واقع در حال تحلیل رفتن هستند.»
وقتی از او می‌پرسم آیا فکر می‌کند در سومین دهه زندگی‌اش تحلیل رفت، پیش از آنکه پاسخ دهد برای لحظه‌یی مکث می‌کند: «از بعضی جهات بله، به همین دلیل است که می‌کوشم چیزهای مختلف را تغییر دهم و بنویسم، به نظرم این تنها راهش است. تحلیل می‌روی- و بعد از آن می‌روی و کار دیگری انجام می‌دهی.»

هنوز مطمئن نیستم چرا به نظر می‌رسد برای شخصیت داستانی‌اش در «ترانه‌های شبانه»، که خودش را در نواختن ویولنسل مسلط می‌داند ولی هرگز شهامت امتحان یادگیری‌اش را نداشته است، احساس ترحم می‌کند. به طور فراموش نشدنی‌ای شخصیت غم‌انگیزی است، ولی از روی همدردی تصویر شد و ایشی گورو موافق است که او شخصیتی تقلیدی نیست ولی سرانجام توضیح می‌دهد راجع به خودش نمی‌نویسد.
«بسیاری از دوستانم در آن موقعیت هستند. آنها از زمان جوانی معتقد بودند نابغه‌اند. یادم می‌آید یک بار یکی از دوستانم برایم نوشت، نقل به مضمون، آیا در نتیجه نیروی بالقوه‌مان سرزندگی وجود دارد؟ او یکی از این پریشان‌‌حالی‌های بزرگ را داشت و گاهی به این فکر عادت می‌کنی که استعدادی فوق‌العاده داری. این همان موقعیتی است که برایشان احساس دلسوزی زیادی می‌کنم، چون - خب، برای افرادی که دوست دارند کاری کنند احساس همدردی زیادی دارم. آنها فقط مهارتش را ندارند.

«من آویزان افراد بسیار موفق نمی‌شوم، با افرادی هستم که سال‌های زیاد با هم دوست بودیم و تا حدی حس می‌کنم موفقیت جهانی‌ام برای شان قدری ناراحت‌کننده است. تقریبا به کیفرخواست شباهت دارم. برایم سخت است - وقتی با رفقای قدیمی و بی‌برو و برگرد ملاقات می‌کنم، می‌کوشم کوچک‌ترین اشاره‌یی به کارهایی که می‌کنم نداشته باشم. یکی از دوستان قدیمی‌ام به دنیای موسیقی بازگشت و هنوز با هم صمیمی هستیم. او شخصی است که از زمان 12 سالگی می‌شناسمش و در حقیقت ما این دوستی را با تظاهر به اینکه نویسنده موفقی نیستم حفظ کردیم. خب، تظاهر نمی‌کنیم که این طور نیست. فقط اشاره‌یی به این موضوع نداریم. بنابراین به این موضوع آگاهی دارم که بعضی از افراد تجربه‌های مشابه شخصیت‌های این کتاب را دارند، آنها با احتیاط کامل حفاظی دور خود ساخته‌اند، یا با گفتن غیرممکن است بی‌آنکه با خودتان به سازش کامل برسید [بتوانید] به رویاهاتان دست یابید، به یکدیگر آرامش می‌دهند.»
آیا خودفریبی پوچی نیست؟ پوزخند می‌زند: «خب، بله، گاهی همین طور است.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

زنانگی عنصر مغفول و هنوز ناشناخته عصر ماست و باور کنید هرچه بدبختی می‌کشیم از همین جاست... دختر شاهزاده‌ای است که آنقدر پاکدامن و باکره است و عطر بهشت دارد که پرستش می‌شود اما هیچ خواستگاری ندارد... پسرش اروس را مامور می‌کند او را بکشد... به تحریک خواهرانش، قول و قرارش با اروس را زیر پا می‌گذارد... هر زنی همزمان دو ابزار شگفت‌انگیز و البته وحشتناک دارد: چراغ و خنجر ...
پیش از بوکر او هرگز نتوانسته بود صرفا از طریق داستان‌هایش مخارج زندگیش را تامین کند... تنها در بریتانیا ۸۰۰ هزار نسخه فروخته... برنده شدن در این جایزه به یک نوع «تاج‌گذاری» تبدیل شده است... هر سال مجموعه جدیدی از داوران انتخاب می‌شوند... برخی از ناشران نیز رزومه داوران را موشکافی می‌کنند و آثار پیشنهادی را مطابق سلیقه آنها ارائه می‌دهند... برنده شدن بسیاری را تبدیل به نویسندگانی مضطرب می‌کند ...
حکومتی که بنیادش بر تمایز و تبعیض میان شهروندان شکل گرفته است به همان همبستگی اجتماعی نیم‌بند هم لطمات فراوانی وارد می‌کند... «دولت صالحان» همان ارز زبان‌بسته را به نورچشمی‌ها، یا صالحان رده پایین‌تر، اهدا می‌کند... مشکل ایران حتی مقامات فاسد و اصولا فساد نیست. فساد خود نتیجه حکمرانی فشل، نبود آزادی و اقتصاد دولتی است... به فکر کارگران و پابرهنگان و کوخ‌نشینانید؟‌ سلمنا! تورم را مهار کنید که دمار از روزگار همان طبقه درآورده است، وگرنه کاخ‌نشینان که کیف‌شان با تورم کوک می‌شود ...
عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...