مداخله ‌كردن با شكوه آن منتقد جوشی | اعتماد


بحث نقد و نقدنویسی در ایران حكایت پر فراز و نشیبی دارد. مباحث این حوزه به خوبی آموزش داده نمی‌شود و بعضا شاهد هستیم كه نقدهای محفلی و رفاقتی اهالی هنر برای یكدیگر، فضا را اشغال كرده است. كارگردان و استاد دانشگاهی را سراغ داریم كه سالی چند نقد كوتاه منتشر می‌كند تا در آنها دانشجویان خود را به عرش ببرد و حتی كاری كند تا جایزه‌ها را درو كنند. كارگردان و استاد دانشگاهی دیگر هم هست كه با نقدهایش فقط از دوستانش دفاع می‌كند حتی مسائل اخلاقی را زیر پا می‌گذارد و اگر دوستانش نمایشنامه فرد دیگری را به نام خود جا زده باشند برای آنها سینه سپر می‌كند. كارگردانانی چون فرهاد مهندس‌پور و مسعود دلخواه در نقدنویسی فعال هستند و می‌توانید به كارهای آنها نگاهی زیرچشمی بیندازید. گاهی می‌بینیم چند كارگردان با یكدیگر جلسه‌ای گذاشته‌اند و منتقدان تئاتر را به‌شدت محكوم كرده‌اند چون از آنها تعریف نكرده‌اند پس نوعی توهم توطئه را پیش می‌كشند. می‌توانید به برخی جلساتی كه محمد رحمانیان برگزار كرده و تعدادی از مصاحبه‌های ایوب آقاخانی نگاه كنید. البته بیشتر منتقدان ایرانی نیز به سوی نوعی «ژورنالیسم جنجالی» رفته‌اند تا دیده بشوند. آنها بین نقد، ریویو و انتقاد فرقی نمی‌گذارند و معمولا «نقد آكادمیك» را جای «نقد ژورنالیستی» اشتباه می‌گیرند.

روزنه آبی اکبر رادی

جاناتان رزنبام در كلاس‌های نقد فیلم با تاكید بر اینكه «نقد نوعی گفت‌وگوست» بیان می‌كند كه «نقد خوب، نقدی است كه خواننده تا انتهای مطلب، متوجه نشود كه منتقد از فیلم خوشش آمده است یا خیر.» (نقدنویسی قابل تدریس نیست، ایسنا، ۸ مرداد ۱۳۹۷) نقد تئاتر و فیلم در امریكا خیلی تاثیرگذار و تعیین‌كننده است ولی در ایران از این خبرها نیست. حتی برخی از بچه پولدارها هستند كه به تئاتر علاقه‌مندند و به برخی منتقدان پیشنهاد پرداخت پول می‌دهند تا برای‌شان چیزكی نوشته شود. اغلب منتقدان نیز دست به عصا راه می‌روند چون به راحتی می‌شود پشت سر آنها سم‌پاشی كرد و فضا را آلوده ساخت. گروهی نیز نقد را مداخله یا حتی ویرانگری می‌دانند كه جای بحث دارد. رابین وود كار نقد را ارزش‌گذاری می‌داند و آن را از نوشتن ریویوی معمول مطبوعات امروز متفاوت می‌داند: «ریویونویس برای كسانی می‌نویسد كه فیلم را ندیده‌ا‌ند و به خوانندگانش توصیه می‌كند آن را ببینند یا نبینند و به‌طور خلاصه به آنها بگوید كه فیلم مورد بحث چیست و چه می‌كند. اما فرض منتقد این است كه خواننده فیلم را دیده است، بنابراین نقل خلاصه داستان فیلم را كار زائدی می‌داند و سعی می‌كند بیننده را درگیر یك مكالمه خیالی درباره محتوای فیلم، میزان كامیابی آن و ارزش آن بكند.» (چند چیزی كه می‌توان از رابین وود آموخت، ۱۷ تیر ۱۳۸۷، اعتماد)

حسین پاینده نیز اعتقاد دارد: «جلسه review با جلسه criticism تفاوت دارد. نقد خوانش یك متن براساس یك نظریه است، این نظریه می‌تواند ماركسیسم، تاریخ‌گرایی نوین، فمنیسم، ساختارگرایی و امثالهم باشد و بعد برملا كردن معانی ثانوی ناپیدای آن متن است. ولی review زمانی است كه كتابی به تازگی منتشر شده و هدف برگزاری جلسه‌ای برای معرفی كتاب است. نقد اصلا به معنای انتقاد نیست؛ انتقاد، ایراد و نقصان كاری را برشمردن است در حالی كه نقد، آنچنان كه پیش‌تر عنوان شد، خوانش یك متن براساس یك نظریه و برملا كردن معنانی ثانویه آن است.» (نقد اصلا به معنای انتقاد نیست، عطنا، ۵ آذر ۱۳۹۸) حالا می‌توانیم به سراغ متن «روزنه آبی»، نقد جلال آل‌احمد روی آن و نامه اكبر رادی به نام «آن شر باشكوه» برویم كه اعترافی درباره نقدهای جلال آل‌احمد است.

اعترافات آن جوان كله‌شق ولی عاشق تئاتر
نویسندگان و منتقدان تئاتر در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ بیشتر به مسائل سیاسی توجه می‌كردند كه تحت تاثیر ماركسیسم بود. جلال آل‌احمد به عنوان یكی از مهم‌ترین روشنفكران آن زمان از این امر مستثنا نیست. نقدهای تئاتری او در مجله «آرش» به‌شدت سیاسی و تند هستند و حتی باعث برخورد ساواك با تعدادی از تئاترها هم شد زیرا آل‌احمد به مفاهیم تمثیلی كارها اشاره و آنها را روشن می‌ساخت. او در مجله آرش (آبان ۱۳۴۰، شماره ۱) نقدی درباره اجرای «گلدان» به قلم بهمن فرسی نگاشت و با اشاره به اینكه باید یك‌سوم متن را كوتاه كرد، گفت: «راستش من دست مریزاد گفتم به حضرات كه چنین نرم و كشدار و انعطاف‌پذیر از پیچ و خم سانسور و مقررات و وابستگی به فلان اداره پرمدعا گذشته بودند. شاید هم گریز حضرت فرسی به استعاره و كنایه و ادا و قلمبه‌گویی ملقلق‌خوانی به این علت بود. در نمایشنامه آنچه سرراست بود و استعاره نداشت یا كمتر داشت (یعنی خطری در صراحتش نبود) گفتار پدر بود كه نصیریان بازی می‌كرد.» گویا همین نوشته باعث توقیف اجرا می‌شود. این نوشته را آوردم تا با نگاه سیاسی آل‌احمد در نقدنویسی آشنا شویم.

اكبر رادی پس از اینكه داستان «باران» را برای مسابقه داستان‌نویسی مجله «اطلاعات جوانان» در سال ۱۳۳۸ می‌نویسد و جایزه اول را می‌گیرد به نمایشنامه‌نویسی علاقه‌مند می‌شود زیرا نمایش «خانه عروسك» به نویسندگی هنریك ایبسن را تماشا می‌كند. او نمایشنامه «روزنه آبی» را می‌نویسد كه بعدها با تلاش‌های شاهین سركیسیان و اربی آوانسیان روی صحنه جان می‌گیرد. رادی به عنوان اولین نویسنده‌ای كه تلاش دارد نمایشنامه‌های ایرانی خود را به ‌طور مرتب چاپ كند به سراغ جلال‌آل‌احمد می‌رود تا آن را در سال ۱۳۴۰ در «كتاب ماه» منتشر كند اما آل‌احمد نقدهای برنده‌ای به متن وارد می‌كند و از رادی می‌خواهد تا اصلاحات مدنظرش را پیاده كند ولی رادی قبول نمی‌كند. جالب است كه رادی سال‌ها بعد در یادداشتی با عنوان «آن شر با شكوه» (۱۳۷۲) از ملاقات خود با آل‌احمد چنین روایت می‌كند: «نشستیم و قدری به گپ گذشت. گفت حرف و سخن‌هایی درباره نمایشنامه من دارد و یادداشتی هم رویش گذاشت. بعد مفاد یادداشت را كه عبارت از چند نكته و ایراد بود، دانه به دانه برای من شكافت؛ ضمن اینكه هر از گاهی به متن نمایشنامه رجوع می‌كرد و سطرهایی از آن را به تضمین نكته‌های خود می‌خواند. بعد هم اینكه روزنه آبی را دقیق دیده است و به عنوان كار اول من،‌ ای همچه بد نیست و به شرط رفع اشكال در همین شماره چاپش می‌كنیم.» (از شناختنامه اكبر رادی به كوشش فرامرز طالبی، نشر قطره، ص ۲۶۷)

در ادامه آل‌احمد به رادی می‌گوید: «به نظر من این جوان‌های شما مظهر كامل عیار غرب‌زدگی هستند كه من به تفصیل خدمتش رسیده‌ام.» رادی هم عصبانی می‌شود و می‌گوید: «احساس كردم گوش‌هایم داغ شده است. آن‌وقت نمایشنامه را برداشتم و دستی دادم... نتیجه گرفتم كه باید آستین‌ها را بالا بزنم و به همت خودم نمایشنامه را چاپ بكنم.» اما كار به اینجا ختم نمی‌شود زیرا رادی به همراه آل‌احمد به دیدن اجرای «روزنه آبی» می‌نشینند و تازه متوجه می‌شود كه نكته‌های مورد نظر جلال كاملا جوانمردانه و منصفانه بوده است: «در آن شب دعوت بود كه فهمیدم درست است: نمایش به زنجیر گسسته‌ای شبیه بود كه بسیار كشدار و تخت از كار درآمده بود. آدم‌ها واقعا به نظر مقوایی می‌آمدند. جمله‌ها به هر طرف پرتاب می‌شدند... من عرق پیشانی‌ام را پاك می‌كردم و چند ردیف جلوتر جلال را می‌دیدم كه سرش پایین است و دارد یادداشت برمی‌دارد.» رادی اعتراف می‌كند كه «اینها همان لحظاتی بود كه جلال، هم در دفتر كتاب ماه و هم پنج سال بعد در همین برداشت سردستی روی آنها انگشت گذاشته بود و مویی هم در آنها نمی‌خزید. این بود كه در یك فرصت دو ماهه نشستم و با نمایشنامه خلوت كردم و تا جایی كه راه می‌داد، آبش را كشیدم.» جلال آل‌احمد یادداشت خود را با عنوان «سلوكی در هرج و مرج» (۱۳۴۵) منتشر كرد و در آن به «روزنه آبی» تاخت. او ابتدا به ارمنیان و سركیسیان انتقاد می‌كند یا شاید هم همدردی: «غبن سركیسیان مرحوم در تمام مدت عمرش این بود كه می‌خواست نمایش درست كند، اما در زبانی كه نمی‌دانست. غبن بزرگ در اقلیت ماندن!» (همان، ۲۶۵) او در ادامه می‌نویسد: «نمایش زنجیر گسسته را می‌مانست. سخت نقل و نقالی و به زبانی شلخته «تنهایی عمیقی به سرم چنگ می‌زند» آن هم به زبان كسی روی صحنه! سیاه‌مشقی بود كه بهتر بود می‌دادند دست شاگردهای كلاس اول مدرسه تئاتر برای تمرین و بعد با همان فولكلوربازی‌ها، مبارزه میان دو نسل.» او تاكید می‌كند: «رادی را با افول جدی گرفتیم و چه بهتر بود كه این كار را نمی‌داد. همان شب بهش گفتم.»

خلاصه اینكه آل‌احمد تا توانست به رادی كنایه زد ولی رادی در دهه ۱۳۷۰ اعتراف می‌كند كه نقدهای جلال كاملا منصفانه بوده و‌ ای كاش گوش داده بود. با تمام نقدهایی كه به شیوه نقدنویسی دهه‌های قبل وارد است اما صراحت و صمیمیت مردمان آن دوران به‌شدت اصیل و جذاب است.‌ ای كاش نویسندگان این دوره و زمانه هم به آن اتفاق‌های تاریخی توجه كنند تا كارهای آبكی بیخ ریش‌شان نماند و نمایشنامه‌نویسی ایرانی هم به جایگاه بالاتری برسد. امروز اكبر رادی یكی از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسان ایران است كه تاثیری چشمگیر بر تاریخ ادبیات نمایشی گذاشته است. او درباره انسان ایرانی در اكنونیت خویش نوشت.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...
آیا می‌توان در زبان یک متن خاص، راز هستی چندلایه و روزمره‌ انسان عام را پیدا کرد؟... هنری که انسان عام و مردم عوام را در خود لحاظ کرده باشد، به‌لحاظ اخلاقی و زیباشناسانه برتر و والاتر از هنری است که به عوام نپرداخته... کتاب خود را با نقدی تند از ویرجینیا وولف به پایان می‌برد، لوکاچ نیز در جیمز جویس و رابرت موزیل چیزی به‌جز انحطاط نمی‌دید... شکسپیر امر فرازین و فرودین را با ظرافتی مساوی درهم تنید، اما مردم عادی در آثار او جایگاهی چندان جدی ندارند ...
با دلبستگی به دختری به‌ نام «اشرف فلاح» که فرزند بانی و مؤسس محله است، سرنوشتِ عشق و زندگی‌اش را به سرنوشت پرتلاطم «فلاح» و روزگار برزخی حال و آینده‌اش گره می‌زند... طالع هر دویشان در کنار هم نحس است... زمینی برای بازی خرده‌سیاست‌مدارها و خرده‌جاه‌طلب‌ها... سیاست جزئی از زندگی محله است... با آدم‌ها و مکانی روبه‌رو هستیم که زمان از آنها گذشته و حوادث تکه‌تکه‌شان کرده است. پوستشان را کنده و روحشان را خراش داده ...