استقلال، آزادی، نان! | مجله واو


«نام این درخت، درخت استقلال است، این درخت را باید با خون آبیاری کرد نه با آب، با آب خشک می‌شود. بله یوسف، تو درست گفتی اگر استقلال برای من خوب است برای تو هم خوب است.»
«سووشون» رمانی در رثای استقلال، آزادی و نان است. یوسف قهرمان داستان ما است، مردی که به قول ابوالقاسم‌خان «از غصه مردم و مملکت زندگی را به خودش و اطرافیانش حرام کرده.» و بر این باور است که فارغ از همه مرام‌ها و اندیشه‌ها، «روشندلی» شرط کار کردن برای مردم این مملکت است.

سووشون سیمین دانشور

یوسف راه پرخطر و خونینی را در پیش گرفته: راه آزادی و استقلال وطن، راهی که حتی ممکن است برادر را در مقابل برادر قرار بدهد و منفعت‌طلبان داخلی و استعمارگران خارجی و زالو صفت را علیه او بشوراند.
یوسف نمادی از مبارزان راه آزادی وطن در گستره‌ای به وسعت تاریخ و عاشقان بی‌نشانی است که بی‌چشم‌داشتی در مدار وطن‌پرستی خطر می‌کنند.

او از دیدن رنج‌های سرزمینش می‌رنجد، درد می‌کشد و زری همسر او به عنوان نمادی از مام‌وطن دردهای او را با تمام وجود حس می‌کند اما چاره‌ای جز این ندارد که آرامش خانه‌اش، شهر زیبای کوچکش را، با چنگ و دندان حفظ کند حتی اگر به ترسو بودن متهم شود و یا مجبور باشد چشم بر دزدی محترمانه گوشواره‌های زمردش ببندد و یا با دروغی مصلحتی اسب پسر سبک‌سرش خسرو را به دختر نازپرورده حاکم هبه کند.

هر چقدر زری نگران «جان» است، یوسف دغدغه‌ی «نان» دارد، برای رعایا و دهاتی‌ها، آنهایی که اجانب با تحقیر، نان را هم برایشان زیادی می‌دانند. اما مگر می‌شود در روزگاری که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد نان را بی خطر، از چنگال زورگویان بیرون کشید؟!

عاقبت یوسف، پایان تکراری و پر شور همه قهرمان‌های شجاع تاریخ است؛ توطئه‌ای می‌چینند، او را به مسلخ می‌برند و سپس تیری ناحق به او شلیک می‌شود و وطنی که همیشه در سوگ فرزندانش «سووشون» دارد و ضارب خود را در هزار توی تاریکی پنهان می‌کند. به قول زری که شعری از میدلتون را بازمی‌خواند: تاریک! تاریک! تاریک!/ تاریک در گرماگرم درخشش نیمروز.

زری پس از کشته شدن یوسف دراز کشید و خوابید و خواب دید درخت عجیبی در باغشان روییده و غلام با آبپاش کوچکی دارد، خون پای درخت می‌ریزد. اینگونه رویای درخت استقلال در واپسین صفحات کتاب تاویل می‌شود و در سطور پایانی به ثمر می‌نشیند:

«گريه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد روييد و درخت‌هايی در شهرت و بسيار درخت در سرزمينت.

و باد پيغام هر درختی را به درخت ديگر خواهد رسانيد و درخت‌ها از باد خواهند پرسيد: در راه که می‌آمدی سحر را نديدی!»

سیمین دانشور در این رمان به زندگی توده‌های مردم تحت سلطه فئودال‌ها و اشغال ایران توسط انگلیسی‌ها و حضور سربازان هندی، اسکاتلندی و ایرلندی و قحطی نان می‌پردازد. نویسنده گاهی شخصیت‌های فرعی و دیالوگ‌هایشان را پررنگ می‌کند، گاهی یوسف و زری را در میان پرگویی‌ فرعی‌ها گم می‌کنیم، این شاید استراتژی نویسنده برای نجات کاراکتر یوسف در بازه زمانی نگارش رمان باشد، او می‌خواهد صدای یوسف را به گوش نسل‌های بعدی برساند حتی اگر مجبور باشد زری‌وار تکنیک را فدای حیات کاراکترها کند. سیمین دانشور مدتی بعد از انتشار این رمان با مرگ تراژیک همسرش جلال مواجه می‌شود.

بهره‌گیری از کهن‌الگوها و نمادهای مختلف و لهجه شیرازی به رمان روح می‌بخشد و همراهی مخاطب با شخصیت‌های اصلی داستان را بیشتر می‌کند.

«سووشون» نخستین رمان به قلم یک زن در تاریخ ادبیات ایران به شمار می‌رود، برخی از صاحب‌نظران رمان او را با رمان «باب‌المفتوح» اثر نویسنده مصری خانم «لطيفة الزيات» مقایسه می‌کنند. رمان باب‌المفتوح نیز نخستین رمانی پیشگامانه است که یک زن در مصر به نگارش درآورده‌است. هر دو در برهه زمانی نزدیک به هم نوشته شده‌اند. سووشون در سال ۱۳۴۸ هجری شمسی و باب‌المفتوح در سال ۱۳۳۸. هر دو رمان به استقلال و ایستادگی و مقاومت در برابر اشغالگری انگلیس تاکید می‌کنند و شخصیت زری در سووشون از نظر ویژگی‌های فردی بی‌شباهت به شخصیت لیلی در رمان مصری نیست.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...
دخترک چهارده‌ساله‌ای که دانه برای پرندگان می‌فروشد... چون شب‌ها رخت‌خوابش را خیس می‌کرده، از خانه‌ها رانده شده است... بسیار چاق است و عاشق بازی بیلیارد... در فلوریا بادکنک می‌فروشد و خود عاشق بادکنک است... در ماه‌های اکتبر و نوامبر در منطقه‌ی فلوریا پرنده صید می‌کنند... سرگذشت کودکان سرگردان و بی‌سرپرست استانبول... تنها کودکی که امکان دارد بتواند زندگی و آینده‌اش را نجات دهد ...