27
چو در کابل این داستان فاش گشت / سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
خبر رسیدن سپاه بزرگ ایران به سپهبدی سام پهلوان به نزدیکی سیستان در کابلستان شور و ترسی انداخت. مهراب که شهر و شاهیَش را ازدست‌رفته می‌دید بر سیندخت و رودابه خشم گرفت که؛ با یکدگر فکر بیهوده کردید و رای نادرست زدید و کشورم را به کام شیر انداختید. منوچهرشاه سپاهی از ایران‌زمین به کابلستان فرستاده، کیست که در برابر سام پهلوان پایداری کند؟! همه تباه شدیم، چاره تنها شاید این باشد که شما را در سر بازار سر از تن جدا نمایم تا خشم منوچهر فرونشیند و از ویران ساختن کابل بازایستد تا جان و مال مردم از خطر نابودی برهد.

سیندخت

سیندخت زنی بیداردل و نیک تدبیر بود؛ دست بر دامن مهراب شد که این یک‌سخن از من بشنو سپس مرا اگر خواستی بکش. اکنون کاری بس دشوار روی داده و تن و جان و بوم‌وبر به خطر افتاده، در گنج بگشای و گوهر بیفشان و مرا اجازت ده تا پیشکش‌ها را بگیرم و پوشیده نزد سام روم و چاره‌جو شوم و دل پهلوان را نرم کنم تا شاید کابل را از خشم شاه ایران برهانم. مهراب گفت: اینک جان ما در خطر است، گنج را چه بهایی‌ست! کلید را بردار و هرچه می‌خواهی بکن. سیندخت از مهراب پیمان گرفت تا بازگشتن به رودابه زیانی نرساند و خود با گنج و زر و گوهر بسیار و سی اسب ‌تازی و سی اسب پارسی و شصت جام زر پر از مشک و کافور و یاقوت و فیروزه و صد اشتر سرخ‌موی و صد اشتر راهوار و تاجی پر گوهر و تختی از زر و بسیار هدایای گران‌بهای دگر رهسپار درگاه سام پهلوان شد.

به سام پهلوان آگهی دادند زنی با گنج و فرستاده‌های فراوان از کابل رسیده است. سام بار داد و سیندخت به سراپردهٔ سپهبد ایران درآمد و زمین را بوسید و گفت: از مهراب شاه کابل پیام و هدیه آوردم. سام نظر کرد دید تا چشم کار می‌کند غلامان و اسبان و شتران و پیلان و گنج‌های مهراب است؛ در فکر رفت که چه باید کند! اگر این هدایا را بگیرد و خبر به منوچهر رسد، منوچهر خشمگین شود که او را برای گرفتن کابل روان‌کرده و او ارمغان می‌گیرد و اگر نگیرد فرزندش زال را پریشان نموده و باز عهدش را شکسته! عاقبت سر برآورد و فرمود تمام هدایا را قبول کنید و به گنجور زال دهید. سیندخت چو این بشنید شاد شد و فرمود تا بر پای سام گوهر افشاندند. سپس زبان گشود که ای پهلوان در جهان کسی را یاری جنگ با تو نیست سر بزرگان در فرمان توست و فرمان‌بری‌ات بر جهانی رواست؛ اما اگر مهراب را گنهکار می‌دانی مردم کابل را چه گناه که عزم جنگ با ایشان کردی! کابلیان همه دوستدار شمایند و از هواخواهانت، به شادی تو شادند و خاک‌پایت را بر دیده می‌نهند اکنون بیندیش به خدایی که ماه و آفتاب و مرگ و زندگی را آفریده؛ ای پهلوان خون بی‌گناه بر زمین نریز. سام از سخنرانی فرستاده در عجب ماند و اندیشید! سپس روی به زن کرد و گفت: چگونه است مهراب با این‌همه مردان و دلیران، زنی را نزد من فرستاده! ای زن آنچه می‌پرسم به‌راستی پاسخ‌ده؛ تو کیستی و با مهراب چه نسبت داری؟

سیندخت دید که سام تا چه اندازه باخرد است گفت: ای پهلوان مرا به جانم امان ده تا آنچه خواستی آشکارا بگویم. سام به جان زن امان داد و آنگاه سیندخت راز خود را آشکار کرد و لب به سخن گشود که ای جهان‌پهلوان من سیندخت همسر مهراب و مادر رودابه از خاندان ضحاکم! در کاخِ شویم همه از خُرد و کلان ستایشگر تواند، ای یلِ بزرگ، ‌دل به مهر تو بسته‌ایم و آفرین‌گوی توایم. اکنون به نزد تو آمده‌ام تا بدانم هوای تو چیست؟ اگر درخور پیوند شاهان نیستیم من اینک چون مستمندان و گدایان در برابرت ایستاده‌ام؛ اگر کشتنی‌ام بکش و گر درخور زنجیرم دربندم کن! اما بی‌گناهان کابل را میازار و روز روشن ایشان را تیره مکن تا بر جان خود گناه نخریده باشی.

سام بر زن نگریست؛ شیرزنی دید بلندبالا، خردمند، سرو رفتار و روشندل. گفت ای گران‌مایه زن! خاطر آسوده دار که تو و خاندان تو در امان منید. بدان من هم با پیوند دختر تو و فرزند خویش هم‌داستانم. نامه بر شاهنشاه ایران نوشتم و از او خواستم تا کام ما را برآورد، اکنون در چارهٔ این کار می‌کوشیم. تو بر دل خود بد راه مده؛ اما به من بگو این دخترت رودابه چگونه پریوشی‌ست که دل زال دلاور مرا این‌گونه آشفته نموده و در بند مهر خود کشیده؟ او را به من هم ‌نشان بده تا ببینم و بدانم چگونه است!

سیندخت از گفتار سام شاد شد و شادان گفت: پهلوان بزرگی کند و با یاران و سپاهیان خود به خانهٔ ما درآید تا هم ما را سرافراز نماید و رودابه را نیز از دیدار خود دلشاد نماید. اگر پهلوان به کابل درآید سراسر شهر را بنده و پرستندهٔ خود یابد. سام خندید و گفت غم مدار که این کام تو نیز برآورده شود. هنگامی که فرمان شاه برسد با بزرگان و سران سپاه و نامداران زابل به کاخ تو مهمان می‌شویم. سیندخت خرم و شکفته شاد و دلخوش با نوید نزد مهراب بازگشت.

از آن‌سوی چون از آمدن زال زر آگهی به دربار منوچهر شاه رسید گروهی از بزرگان درگاه و پهلوانان و نامداران به استقبالش آمدند با فر و شکوه بسیار به بارگاهش آوردند.
پذیره شدندش همه سرکشان / که بودند در پادشاهی نشان

| کیومرث | هوشنگ | جمشید | ضحاک | فریدون | منوچهر |
...
جلد یکم از داستان‌های شاهنامه را از اینجا می‌توانید تهیه کنید:

خرید داستان‌های شاهنامه جلد یکم: آفرینش رستم

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...