ترجمه سپیده امامی | شرق


هارولد بلوم [Harold Bloom] غول نقد ادبی آمریکاست که دو اثر شاخصش؛ «اضطراب تاثیر» و «حکم غربی» در زمره اثرگذارترین کتاب‌های انتقادی قرن بیستم جای می‌گیرند. بلوم دست‌کم دو دهه بر فضای ادبیِ غرب تاثیری غیرقابل انکار داشته است. او با اشعار ویلیام بلیک و رمان‌های چارلز دیکنز شیفته ادبیات شده و با آثار نورتروپ فرای به نقد ادبی روی آورده و تمام عمرش را به نقد ادبی پرداخته است. برخی منتقدان بلوم را با «ویتمن» یا «ملویل» قیاس کردند و او را هم‌طراز بزرگان ادبیات دانسته‌اند. بلوم باور دارد که نقد ادبی شاخه‌ای از ادبیات است و می‌توان آن را یک ژانر دانست. او شاخه‌ای از نقد ادبی را «مطالعات ادبی» می‌خواند که همان خواندن ادبیات است و عمری را در دانشگاه ییل و کلاس‌هایش به شاگردان خود، خواندن ادبیات را آموخته است.
مایکل اسکافیداس؛ استاد ادبیات تطبیقی کالج کوئین نیویورک در ژوئن 2015 با هارولد بلوم گفت‌وگو کرده. این گفت‌وگو در «هافینگتن‌پست» منتشر شده است. بلوم معتقد است او و هم‌مسلکان او برای یک چیز مبارزه می‌کنند: برای ارزش‌های انسانی و اثری که شاهکارهای ادبی بر تمدن خواهند گذاشت. «ما در این مبارزه شکست خورده‌ایم ولی ما و اقلیت شبیه ما، باید آنچه را که باقی‌ مانده دوباره جمع کرده و به مبارزه ادامه دهد».


هارولد بلوم [Harold Bloom]

‌شما بیش از ۴۰ کتاب منتشر کرده‌اید و اغلب از شما به‌عنوان غول آکادمیک نام می‌برند. اخیرا منتقدی نوشته است که بلوم، «ویتمن» یا «ملویل» نیست لیکن در جاهایی به‌‌نظر می‌آید به بزرگی آنها است و حضورش حیاتی و خاص. آیا شاعر و منتقد دارای بینشی یکسان هستند؟
من خود را در رقابت با «ویتمن»، «ملویل» یا هیچ کدام از کسانی که راجع به ایشان می‌نویسم نمی‌بینم. با وجود سن زیاد، در اوایل سپتامبر برای شصت ‌ویکمین سال در دانشگاه «ییل» تمام‌وقت تدریس خواهم کرد. در نظر من تدریس، مطالعه و نوشتن، پدیده‌هایی یکسان هستند. من در درجه اول یک معلم بوده و به معلمی خود افتخار می‌کنم چراکه از شرافتمندانه‌ترین شغل‌هاست. کار من در واقع این است که به شاگردها و خواننده‌های خود بیاموزم چگونه نویسندگان بزرگ را به بهترین شکل ممکن تحسین کنند، به عبارتی به درستی ارزیابی کنند؛ و این شامل تمامی آثار ادبی گذشته از هومر تا انجیل گرفته تا دانته، شکسپیر و میلتون و تا امروزه پروست و جویس می‌شود. زمانی که با یک اثر ادبی بزرگ سروکار داریم که از حیث آگاهی‌بخشی، زیبایی‌شناسی، اصالت و از همه بالاتر عمیق‌ترین حالات و ارتباطات انسانی یگانه است آن را تحسین کنیم و نه تنها از آن لذت برده بلکه این لذت را اطلاع‌رسانی نموده و آن را عمیقا درک و فهم خود را نسبت به آن ارتقا بخشیم.

‌ من خود بیشتر اوقات از انتقال قدرت درک ادبیات به دانشجویان باز می‌مانم.
بله، بنده کاملا به این چالش آگاهی دارم. به علت ناتوانی فیزیکی در حال حاضر به دو گروه دانشجو در اتاق نشیمن‌ام درس می‌دهم. به گروه اول همیشه راجع به شکسپیر و به گروه دوم در مورد چگونه خواندن شعر. اینها دانشجویانی برجسته هستند که من از بین ۶۰ یا ۷۰ نفر متقاضی انتخاب نموده‌ام. اما در این عصر دیجیتال، انتقال فهم واقعی ادبیات و صحیح‌خواندن آن به نسل جدید کاری بسیار طاقت‌فرسا است. به دانشجویان توصیه می‌کنم با خود خلوت کنید. به اتاق‌تان بروید یا جایی بیرون از منزل در هوای خوب و شروع کنید به بلندبلندخواندن و به صدای خود گوش دهید. این کار را دوباره و دوباره تکرار کنید. هر کتابی که دوست دارید برای خود بلند بخوانید: از «والاس استیونس»، «هارت کرین»، «فاکنر» یا «امرسون»، «ویتمن» یا «دیکینسون»، «پروست»، «کافکا» یا «بکت» یا هر متفکر بزرگی دیگر که سراغ دارید. باید صدای آنها را بشنوید. باید درون آنها زندگی‌ کنید. اما با حرف شما کاملا موافقم. تغییرات فرهنگی اخیر، مطالعه عمیق را بسیار بی‌ارزش کرده است.

‌شما همیشه طرفدار تقدم زیبایی‌شناسی بوده‌اید. جایی گفته‌اید به اعتقاد من مطالعه‌کردن در سایه یک ایدئولوژی خاص اصلا مطالعه‌کردن نیست. در این عصر پست‌مدرن آیا هنوز می‌توان ارزش‌های زیبایی‌شناسی یک اثر را بر ملاحظات نژادی، طبقاتی و یا جنسیتی مقدم دانست؟
به اعتقاد من تمامی این ایدئولوژی‌ها روند مطالعه ادبیات را در دانشگاه‌ها مختل کرده است. به‌عنوان مثال «فمینیسم»ای که هیچ ارتباطی با حقوق برابر برای زنان ندارد یا «مارکسیسم» یا «هیستوریسم» جدید که نه هیستوریسم است و نه جدید و صرفا نظریه «فوکو» می‌باشد که رقیق شده است. «فوکو» را به‌شخصه می‌شناختم و دوست داشتم ولی تاثیرات او را زیان‌آور می‌دانم‌، مانند «دریدا» که با او هم دوستی نزدیک داشتم تا اینکه از جایی این دوستی ادامه پیدا نکرد. نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که تمامی این «ایسم»ها مخرب هستند و هیچ ارتباطی با مطالعه ادبیات و اصالت آن ندارند، اما زیبایی‌شناسی یک اصل ذاتی و مجزا است که وابستگی اجتماعی ندارد.

‌ در کتاب اخیر خود، دوازده نویسنده از والت ویتمن تا هارت کرین را بررسی می‌کنید. روح درونی اثر را «روح پلید» توصیف کرده‌اید و می‌گویید این روح پلید نیروی آفریننده درون یک شخص است که بسیار عمیق‌تر و فراگیرتر از چیزی است که هشیاری محض نامیده می‌شود. به‌نظر می‌رسد کتاب «شیطان می‌داند» زاده «آثار اصیل غربی» است که ۲۱ سال پیش از آن به‌عنوان راز حیرت‌انگیز نبوغ هنری نام بردید.
بله کاملا درست است. اما چیزی رازآمیز درباره «شیطان می‌داند» وجود ندارد. الهام‌بخش من برای نوشتن این کتاب، «یونانیان و بی‌عقلانی» از «ای.آر دادز» بود. کتاب من درباره دوازده نویسنده است و هرچند در کتاب ادعا نکرده‌ام که این دوازده نفر بهترین نویسندگان آمریکایی هستند، به اعتقاد شخصی من این چنین است. از بین این نویسندگان روی هرمان ملویل و والت ویتمن که در نظرم از بهترین‌ها هستند به‌خصوص تمرکز کردم. اشعار ویتمن و «موبی دیک» ملویل را به‌دقت شرح داده‌ام و از آنجا به امرسون و امیلی دیکینسون -که بزرگ‌ترین و اصیل‌ترین شاعر انگلیسی‌زبان بعد از شکسپیر است- پیش‌روی کردم و سپس به هارت کرین که خود اشتیاقی عمیق به او دارم و متأسفانه در ۳۲ سالگی خودکشی کرد.

‌ کتاب بسیار جاه‌طلبانه «آثار اصیل غربی»، تلاشی بود برای جمع‌آوری فهرستی از آثار ادبی غربی که برخی همکاران شما آن را بسیار شخصی و ناکامل توصیف کردند. بعد از گذشت دو دهه آیا فکر می‌کنید این کتاب تأثیری که از آن انتظار داشتید روی مخاطب گذاشته است؟ آیا این کتاب به او این امکان را داده تا انتخابی مناسب برای مطالعه در مدت‌زمان کوتاهی که در اختیار دارد داشته باشد؟
باید برای این سؤال شما پاسخی شایسته پیدا کنم. به‌عنوان اساتید ادبیات، من و شما هر دو برای یک چیز مبارزه می‌کنیم: برای ارزش‌های انسانی و در نهایت اثری که شاهکارهای ادبی بر تمدن خواهند گذاشت. ما در این مبارزه شکست خورده‌ایم ولی ما و اقلیت شبیه ما، باید آنچه را که باقی‌ مانده دوباره جمع کرده و به مبارزه ادامه دهد. اگر فهرست من به مخاطب کمک کند باعث خوشحالی است اما من و شما هر دو می‌دانیم این فهرست تصادفی بوده و باعث تأسف است که برخی اسامی و کتاب‌ها از آن حذف شده‌اند، بعضی هم به آن فهرست تعلق نداشتند. به‌خصوص باعث شگفتی است که چطور «گوییدو کاوالکانتی» شاعر بزرگ ایتالیایی و تأثیرگذار بر دانته را در فهرست نگذاشته‌ام. در هر صورت فکر می‌کنم با همه محدودیت‌های موجود، تأثیر مثبت این فهرست از اثرات مخرب آن بیشتر بوده است.

‌ گفته‌اید در ۸۴سالگی شب‌ها در حالی که دراز کشیده‌اید اشعار کرین، ویتمن و شکسپیر را با خود زمزمه می‌کنید و از این طریق آرامش به دست می‌آورید. شعر اکسیر طول عمرتان است؟
البته! شعر داروی من است. بسیاری شب‌ها اشعاری که به یاد می‌آورم را از بر می‌خوانم. حافظه خوبی در به‌یادآوردن شعرها دارم. همین دیشب مشغول خواندن قطعه‌ای باشکوه از والاس استیونز که در وصف والت ویتمن سروده است، بودم. [در اینجا بلوم شعر «چای در قصر هون» از استیونز را از بر می‌خواند که ویتمن خود گوینده آن است.]

‌ چگونه با عصر دیجیتال کنار آمده‌اید؟ از گوگل استفاده می‌کنید؟ آنلاین چیزی می‌خوانید؟
نه هرگز! من می‌خوانم و هر آنچه را خوانده‌ام به‌یاد می‌آورم. همه چیز در حافظه‌ام است، نیازی به گوگل ندارم!

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت ...
منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...