پندها از که شنیدیم و تدابیر از که آموختیم؟ از دیوانگان...
آدمیانِ آشفته‌حالِ معاصر آن‌چنان رنگِ سرعت و تکرار و بی‌معنایی را بر دیوارِ زندگی پاشیده‌اند، که کالبدهایی با هیئتی دِگر و در جهتی مخالف را طور دیگری می‌نگرند؛ گویی آنها از عالمِ غیر آمده‌اند. حقیقت هم همین است، به اندازه‌ای یکنواختی‌هایِ این جهانی توقفِ معنایی، رخوت و بی‌تأملی را در خودش جا داده است که آحادی با اندیشه‌ها و تخیلات و زبانِ متفاوت، «دیوانه و شیدا و مجنون» لقب می‌گیرند؛ تن‌هایی که پیوسته و بی‌صدا در غور و درنگ هستند.

خلاصه کتاب معنای دیوانگی» [The meaning of madness] به قلم نیل برتون [Neel Burton

از گذشته تا به امروز و در بسیاری از مواقع، بدون تفکر و از رویِ ناآگاهی القابی نظیرِ «بی‌شعور و دیوانه» را به‌عنوانِ یک «ناسزا» بر زبان جاری ساختیم و از یکدیگر بیمار و مریضِ روانی ساختیم. در این زمینه اگر به مدخلِ کتابِ بی‌شعوریِ دکتر خاویر کرمنت و آن بندهایِ بنیادین توجه کنیم، درمی‌یابیم که پیش از آغازِ فهمِ مسئله، همه‌ی ما یک «بی‌شعوریم» و این دشنام و اهانت نیست، بلکه یک ضعف، اختلال و یا ندانمی‌ست که باید درمان شود، البته نه به تنهایی، با کمک یکدیگر؛ زیرا هر فضایی هم ایجادگر و هم سازنده است. در حقیقت، زندگانی مملو از رنج است و نکته‌ی اساسی این است که باید بلد شویم چگونه از زخم‌های آن بهره ببریم و به قدرتِ صبوری و بردباریِ خویش اضافه کنیم.

با توجه به مطالب مزبور و در این زمینه، کتابی با عنوانِ «معنای دیوانگی» [The meaning of madness] اثر نیل برتون (Neel Burton)، توسط سهرورد زرشکیان به زبان فارسی ترجمه شده و از سویِ نشر خوب (چاپ اول در سال 1403) در اختیارِ خوانندگان علاقه‌مند به حوزه‌ی روان‌کاوی، روان‌شناختی_اجتماعی و فرهنگی ، فلسفه_دانش عمومی قرار گرفته است. پیش از ورود به بحث اصلی یعنی انتقالِ مضمونِ فصول، با دقت بر جلد کتاب، تصویرِ یک اثر هنری از James Sidney Edouard, Baron Ensor (جیمز انسور، نقاش بلژیکیِ اواخرِ قرن نوزدهم) تحت عنوانِ «خودنگاره‌ای با نقاب‌ها (1899)» را مشاهده می‌کنیم که در آن چهره‌هایِ متفاوت و رنگارنگی به انواع جهت‌ها زل زده‌اند و سیمایِ افسرده و متعجبِ هنرمند به‌گونه‌ای رسم شده است که گویی به خود نگاه نمی‌کند؛ انگار در آن ازدحام غریبه و متفاوت است و حتی نسبت به خود شناختِ دقیقی ندارد.

از مطالعاتِ مرتبط با زندگی‌نامه‌ی انسور و مضمونِ آثارش چنین دریافت می‎شود که شیوه‌ی نامناسبِ برخورد والدین با او در دوران کودکی و موقعیت‌هایِ پرتنش و گوناگونِ زیستی و اجتماعی و خانوادگی، وِی را دچار آشفتگی روانی، خودشیفتگی و اختلال اضطرابی کرده است. به همین دلیل است که در بسیاری از کارهایش چهره‌ی او در مرکز قرار گرفته و حتی در نقاشیِ نقاب‌ها و با توجه به تحلیل‌هایِ متفاوت، صورتِ او جایِ رخ مسیح طراحی شده است و سایر افراد با نقاب‌هایِ خوفناک و مضحک او را مورد تمسخر قرار داده‌اند. می‎دانیم که انتخابِ یک عکس به جهتِ فهمِ تصویری از مطالب کتاب است و این نقاشی به‌نوعی تلاشی‌ست در جهتِ نشان‎دادنِ انواعِ شخصیت‌هایِ حقیقیِ زیر نقاب‌ها. اما مسئله این است بر طبقِ کدام معیارها فردی سالم و فردی بیمار خوانده می‌شود!

1) در اجتماعِ به‌ظاهر کوچکِ در نقاشی اما تأثیرگذار، افرادی از پایینِ قاب که نقاب آنها تا حدودی به چهره‌هایِ طبیعی شبیه است، به بودنِ جسمی و نمایش خویش تمایل دارند. در این جمع عده‌ای با دهانِ بسته و تعدادی دیگر با دهانِ نیمه‌باز به حالت خنده و یا تعجب مشاهده می‌شوند. با توجه به قسمت اول کتاب که به تعریف شخصیت و سپس انواع اختلالات شخصیتی در بسترِ روان‌شناختی و روان‌شناسی و بر اساسِ فهرستِ DSM-5 می‌پردازد، چنین تعبیر می‌شود که عده‌ای در سکوتِ شخصیت‌شناسی به‌سر می‌برند تا بدونِ آگاهی به دیگران انگِ روانی و دیوانه نزنند، و شماری با شناختنِ آنها و پی‌بردن به حضورِ افرادی با ویژگی‌های خاص حیرت می‌کنند. که در بخشِ دوم بهایِ در کنار هم قرارگیریِ انسان با یکی از پررنگ‌ترینِ این اختلالات یعنی اسیکزوفرنی، برساخته می‌شود.

2) در سطحِ میانیِ تصویر صورتِ تا حدودی بهت‌زده، افسرده و غریبانه‌ی نقاش را می‌بینیم که در پشت آن نقاب‌هایی با چهره‌هایِ سیاه، در حال خنده‌هایِ نمایشی یا هیستریکی و تمسخرآمیز هستند. بر طبقِ قسمت سوم نگارش که به افسردگی پرداخته است، این حالت‌هایِ هیجانی و غیرقابل کنترل مانند «نفرین» روانِ یک فرد خاص را چنگ می‌زنند و او را از گوشت جامعه جدا می‌سازند. در حقیقت، افراد به دست یکدیگر رانده و با القابِ دیگری برساخته می‌شوند؛ چرخه‌ی آسیب‌زننده‌ی تکراری. روندی که آدم‌ها را تا مرز غریبی و بیگانگی با خویش می‌کشاند که در قسمت چهارم تحت عنوانِ اختلال دوقطبی، به آنها پوشش «دیوانگی زیبا» می‌دهد.

3) در سطحِ انتهایی این نقاشی بیش از چهره‌ها، اسکلت‌ها حرف می‌زنند. یا شاید بهتر است بگوییم، آدم‌هایی که زنده‌اند، اما در حالِ مرگ‌اند. زیرا میانِ اضطرابِ روانی و آزادی و رهایی در مرگ گیر کرده‌اند. که گاهی آنها را به سویِ خودکشی و یا خودزنی سوق می‌دهد و این یک چهره‌ی دلهره‌‌آور از موقیعت و شرایطِ پرتنش جامعه‌ی حال حاضر است که نمایانگرِ انواعِ ناشناخته‌ها و شناخته‌های روانی‌ست. صورتک‌هایی که بی‌دلیل و یا با ادعاهایِ ساده‌لوحانه می‌خندند، گریه می‌کنند و در حیرت می‌مانند و این میان چهره‌های متفاوت آشفته می‌شوند تا بتوانند درکنار آنها بدونِ گزند زندگی کنند. اما زشتی و پلیدیِ زمانه از پوستِ این عصر جدا نیست و بدن‌هایی رنگارنگ و رمزگونه و نقاب‌دار آن را به هر سو انتقال می‌دهند؛ شخصیت‌هایی که نیمه‌ای مشخص و نیمه‌ای پنهان دارند.

نتیجه
در زمینه‌ی این مسئله‌ی ریشه‌دار که مدت‌هاست ذهنِ فلاسفه‌ی معاصر را به خود مشغول کرده است تا آن را در ابعادِ متعدد مورد غور و پرسش قرار دهند، می‌توان به فیلمِ Rached (2020) به کارگردانیِ Evan Romanskyکه با اقتباس از رمانِ مشهورِ «پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته» و فیلم «دیوانه از قفس پرید» و در بسترِ هیجانی و روان‌شناختی کارگردانی شده است، اشاره کرد. در این فیلم به‌طور واضح روندِ تدریجیِ تحولاتِ اندیشه در بابِ اختلالات روانی، به‌کارگیریِ ابزارهایِ خودساخته‌ی انسانی به جهتِ کنترلِ آنها و در نهایت موافقت‌ها و مخالفت‌هایِ عرصه‌ی پزشکی، سیاسی، اجتماعی و منظرِ مذهبی- اخلاقی را در مقابلِ هر یک از مراحلِ درمان مشاهده می‌کنیم که در دورانِ خود موجبِ ابداعِ روش‌ها، افزارها و داروهایِ بسیار شدند.

همچنین سریالِ چند قسمتیِ هیولا؛ داستانِ Jeffrey Lionel Dahmer (2022) که در ژانر بیوگرافی، جنایی و روان‎شناختی توسطِ Murphyو Brennan کارگردانی شده است، جریانِ حقیقی و عینیِ زندگیِ جفری دامر، قاتل زنجیره‌ای و مجرم جنسی را از دوران کودکی تا زمان مرگ او به تصویر کشیده است. یکی از برجسته‌ترین دلایلِ تماشایِ این سریال جدا از نمایشِ رویدادهای واقعی و آشنایی با انواع برخوردها با افرادِ متفاوت در فرهنگی خاص، بیانِ چرایی‌ها و انگیزه‌هایِ شکل‌گیریِ اختلالات روانی و روان‌پریشی از جمله Necrophilia و Schizoid در این پسر است که از محیط‌هایِ گوناگون به‌ویژه نخستین نهادِ هر فرد یعنی خانواده و سپس سایرِ فضاهایِ تربیتی و آموزشی، تأثیر می‌پذیرد.

به‌طور کلی، فردی که تفکر و تخیل و نوعِ تداعی‌های او با هر آنچه که در ذهن شما می‌گذرد همانندی ندارد، «شیدا و روانی و دیوانه» نیست؛ زیرا دیوانگی هم آداب و کیشِ خود را دارد، هر فردی لایق این حیاتِ خاص نیست. تمام این فرازها ما را یاد یک جمله‌ی ناب از آندره ژید می‌اندازد که؛ «زیباترین چیزها آن‌هایی هستند که از دیوانگی می‌تراوند و عقل تقریرشان می‌کند. باید بین این دو توازن برقرار کرد؛ در رؤیاهایمان به دیوانگی نزدیک شویم و در تقریراتمان به عقل».

از حضرتِ مولانا بیاموزیم؛
آنچنان دیوانگی بگسست بند / که همه دیوانگان پندم دهند
چاره‌ای کو بهتر از دیوانگی / بسکلد صد لنگر از دیوانگی

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...