53
از آن پس چنین کرد کاووس رای / که در پادشاهی بجنبد ز جای
پس از آن کاووس‌شاه تصمیم گرفت که در تمام سرزمین‌های پادشاهی‌اش بگردد و سرکشی نماید. با سپاه و لشکر به‌سوی توران و چین رفت، چون آن سامان مطیع و آباد دید به مکران‌زمین درآمد، آنجا را نیز باج‌گزار خویش یافت. در مکران سپاه را آراست و عزم بازدید از بربرستان را نمود. پس کاووس‌شاه و سپاهیان ایران‌زمین به‌سوی بربرستان روان شدند؛ اما شاه بربرستان بجای فرستادن باج‌وخراج و پیشواز، پیش روی شهریار ایران لشکری بزرگ آراست و لشکریان را با فیل جنگی و شمشیر کشیده به پیشواز کاووس‌شاه فرستاد.

بربرستان

لشکر بزرگ بربران پیش سپاه ایران‌زمین صف کشید و جنگی بزرگ سر شد. گودرز پهلوان چون لشکر بربریان را بدید شمشیر از میان برکشید و با سواره‌نظام هزارنفره خویش به قلب دژخیم تاخت و شاه ایران چون این بدید با سواران خویش از پی گودرز تاخت. قلب سپاه بربر از هم پاشید و بسیارشان از دم تیغ گذشتند و سواره‌نظامشان تارومار شد و نیزه‌دارانشان گریختند. وقتی خبر این شکست به شهر بربر رسید همه سالخوردگان و مو سپیدان بربرستان گریان و جگرسوخته سوی شهریار ایران آمدند و فریادکشان گفتند:
که ما شاه را چاکر و بنده‌ایم / همه باژ را گردن افکنده‌ایم
به جای درم، زر و گوهر دهیم / سپاسی ز گنجور بر سر نهیم

کاووس‌شاه چون پیران بربرستان را در آن حال دید، شرم از موی و ریش سپیدشان کرد و بربریان را بخشید و پیرانشان را نواخت. پس به ایشان دین و آیین ایزدپرستی آموخت؛ صدای شیپورها و طبل‌های سپاه ایران‌زمین برخاست و شهریار ایران و لشکرش از بربرستان درآمدند و سوی مکران رفتند و از مکران این بار شاه و لشکر به‌سوی مشرق شاهنشاهی حرکت کردند و به کوه قاف رسیدند. چون خبر آمدن شهریار ایران به ساکنان شهرها و آبادی‌های آن دیار رسید، مرد و زن و کودک دعاکنان از بر شاه به استقبال او درآمدند و تمام بزرگان آن دیار به دست‌بوسی کاووس‌شاه رسیدند. شاه ایران چون ایشان را در اطاعت و فرمان‌برداری خویش دید بی‌هیچ آزاری شاه و لشکریان از آنجا گذشتند و این بار مقصد زابلستان بود و شاه ایران به مهمانی زال و پسر پهلوانش رستم ‌رفت. شاه یک ماه در نیمروز ماند و هر شب باده گستری کردند و هر روز با باز و یوز به شکار ‌رفت.
روزگار راحت و استراحت شاه ایران در نیمروز دوام نیاورد زیرا بر ایشان خبر آوردند که اعراب بر شاه ایران سرکش شده‌اند و مردی ثروتمند در شام و مصر درفش جدایی برافراشته و خود را پادشاه خوانده و باج‌وخراج آن دیار را نفرستاده.
کاووس‌شاه و سپاهیانش به‌سرعت از نیمروز به راه افتادند تا آن سرکش را به فرجام کارش برسانند؛ چون راه زمینی از سیستان تا آن وادی طولانی می‌نمود، شهریار ایران دستور داد تا کشتی‌های بسیار ساختند و بر دریا انداختند و شاه و لشکرش به کشتی‌ها درآمدند و از راه دریا به‌سوی دژخیم راندند. لشکریان رفتند تا به موقعیت دریایی رسیدند که میان سه شهر بودند و نامش دریای زره بود. دست چپ مصر و دست راست بربرستان و پیشروی شهر هاماوران که پادشاه هر سه کشور علیه کاووس‌شاه متحد شده بودند.
دیدبانان بر ایشان خبر بردند که سپاه شهریار ایران با کشتی‌های بسیار از دریای زره گذشتند؛ ایشان به‌سرعت لشکری بزرگ ساختند و پیشروی شاه ایران فرستادند. چون کشتی‌های کاووس‌شاه به خشکی رسید؛ پیشاپیش خود لشکری بزرگ و پرتعداد دید. صدای طبلِ جنگ لشکر دژخیم برخاست و از این‌سوی صدای شیپورهای جنگی سپاه ایران در آسمان پیچید. کاووس‌شاه سپاهیان ایران را سه پاره کرد و هر پاره را به گروهی از پهلوانان سپرد، گرگین و فرهاد و طوس بخشی از سپاه را راندند و آن‌سوی سپاه را گودرز و کشواد برگرفتند و روی دیگر را گیو و شیدوش و میلاد جنباندند.
کاووس‌شاه در قلب سپاه ایران دستور تاختن بر دژخیمان را داد و سه لشکر سپاه ایران چنان در کارزار درخشیدند که پادشاه هاماوران مرگ و نابودی خود را دید و از ادامه جنگ باز ایستاد و پیکی نزد شهریار ایران فرستاد. پیک گفت: سالار هاماوران باج‌وخراج بزرگی به شاه ایران خواهد داد و جنگجویانش شمشیر بر زمین خواهند انداخت و همگان به کاووس‌شاه پناه خواهیم آورد. اگر شاه ایران قبول نماید و از کشتن ما دست بکشد و با سپاهش به شهر هاماوران به کشتار و غارت در نیاید!
کاووس‌شاه روی به پیک شاه هاماوران گفت: این پیمان را پذیرفتم و خون شما را نخواهم ریخت و شهرتان را ویران نخواهم نمود و از امروز در شمار بندگان منید و در پناه شاهنشاهی من خواهید بود. پیک پس از موافقت کاووس‌شاه به شهریار ایران گفت: که سالار هاماوران دختری دارد که بلندای قامتش از سرو بیشتر است با چشمانی سیاه و موهای کمندش همچون بهشت می‌ماند، برازنده‌اش شوهری جز شهریار ایران نیست و چه چیز نیکوتر از آنکه جفت پادشاه یک ماهروی باشد.
کاووس‌شاه چون این بشنید دلش جنبید...
بجنبید کاووس را دل ز جای / چنین داد پاسخ که اینست رای

| کیومرث | هوشنگ | جمشید | ضحاک | فریدون | منوچهر |
...
جلد یکم از داستان‌های شاهنامه را از اینجا می‌توانید تهیه کنید:

خرید داستان‌های شاهنامه جلد یکم: آفرینش رستم

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...