از رنجی که می‌بریم | فرهیختگان


شاید بتوان گفت که کتاب‌ها و دنیای ادبیات بهترین گزینه برای آنهایی است که تشنه دیدار دوباره با واقعیت افغانستان هستند. نویسندگان افغانستانی که برخی از آنها در این کشور هم زندگی نمی‌کنند، همه دغدغه‌شان برای مردمی است که در وطن‌شان هستند و سعی کرده‌اند حتی با یک جمله هم که شده همدردی داشته باشند با مردم‌شان. در گزارش امروز نمی‌خواهیم به موضوع این روزهای افغانستان بپردازیم اما به بهانه اتفاق‌های پیش‌آمده می‌خواهیم از نویسندگان افغانستانی بگوییم که برای مردم ایران آشنا هستند و کتاب‌هایشان در کشورمان همیشه جزء کتاب‌های بسیار پرمخاطب بوده است.

هزار خورشید تابان افغانستان

هزار خورشید تابان
«گاهی اوقات لیلا پارچه‌ای را خیس می‌کرد و روی پیشانی او می‌گذاشت که کمی درد را تسکین می‌داد. قرص‌های سفید کوچکی که دکتر سعید به او داده بود، کمی موثر بودند. اما بعضی شب‌ها سردرد چنان او را فلج می‌کرد که فقط می‌نشست و سرش را می‌گرفت و ناله می‌کرد. چشم‌هایش کاسه‌ خون می‌شد و آب دماغش راه می‌افتاد. در چنین مواقعی لیلا کنارش می‌نشست، پشت گردنش را مالش می‌داد. دست‌هایش را در دست می‌گرفت و سردی حلقه‌ی ازدواج طارق را در کف دست خود حس می‌کرد.» کتاب «هزار خورشید تابان» (A Thousand Splendid Suns) توسط خالد حسینی نوشته شده است. این کتاب در سال 2007 در آمریکا به‌چاپ رسید. این کتاب دوهفته در صدر پرفروش‌ترین کتاب‌های آمریکایی قرار داشته و از طرف نویسنده به دو فرزندش و تمامی زنان آسیب‌دیده‌ افغانستان هدیه شده است. نام این کتاب از عبارت «دو صد خورشیدرو» در شعر صائب گرفته شده است:
«خوشا عشرت‌سرای کابل و دامان کهساران
که ناخن بر رگ گل می‌زند مژگان هر خارش
حساب مه‌جبینان لب بامش که می‌داند؟
دو صد «خورشیدرو» افتاد در هر پای دارش»

تویی که سرزمین‌ات اینجا نیست محمدآصف سلطان‌زاده  افغانستان

تویی که سرزمین‌ات اینجا نیست
محمدآصف سلطان‌زاده، نویسنده افغان است. «تویی که سرزمین‌ات اینجا نیست» چهارمین کتابی است که از او در ایران منتشر می‌شود. او سال‌ها پیش از افغانستان به ایران مهاجرت کرد و به کار در خیاط‌خانه‌ها پرداخت و پس از سال‌ها زندگی در ایران، در ۱۳۸۰ نیز از ایران به دانمارک رفت و اینک مقیم دانمارک است. البته سلطان‌زاده داستان‌نویسی را در ایران شروع کرده و نخستین مجموعه داستانش را در ۱۳۷۹ و زمان اقامت در ایران به چاپ رسانده است. او همچنین کتاب‌‌های دوم، سوم و چهارمش را گرچه در خارج از ایران (عمدتا دانمارک) نوشته، ولی این کتاب‌ها را در ایران هم منتشر کرده است. فضای بیشتر داستان‌های مجموعه «تویی که سرزمین‌ات اینجا نیست» شهرهای جنگ‌زده افغانستان در جریان جنگ‌های داخلی آن کشور است و روایت خونبار و وحشتناکی که راوی از آن فضا ارائه می‌کند، سند جامعه‌شناختی مهمی است از وضعیت داخلی افغانستان طی این سال‌ها.

بادبادک‌باز
کتاب «بادبادک باز» [اثر خالد حسینی] داستان چهره غمگین کشور افغانستان را در زمان سقوطش نشان می‌دهد. زمانی که سیاست افغانستان با تحولات عجیبی روبه‌رو می‌شود و زندگی مردم را به‌طور کلی تغییر می‌دهد. داستان درعین‌حال که چهره مردم را در این تغییرات سیاسی نشان می‌دهد، بیشتر متمرکز بر زندگی دو دوست به نام‌های امیر و حسن است و درعین‌حال که با هم بزرگ‌ شده‌اند و حتی از یک پستان شیر خورده‌اند، تفاوت‌های چشمگیری در سبک زندگی دارند. امیر از خانواده‌ای ارباب‌زاده و پولدار و حسن از خانواده‌ای رنج‌کشیده و کم‌توان به‌عنوان خدمتکار خانه امیر.

انجیرهای سرخ مزار محمدحسین محمدی

انجیرهای سرخ مزار
«گفتم: «ما را یافتند.» پدر گفت: «آسوده بودیم، باز جنجال شد.» کاکایم گفت: «ها، ما را یافتند.» پدر دوباره گفت: «نمی‌فهمند که مرده‌ها را نباید بیدار کنند.» گفتم: «ما که نمردیم، ما کشته شدیم.» کاکایم فقط خنده کرد؛ درست مثل وقتی که هنوز زنده بود و خنده می‌کرد، خنده کرد. بعد از جایش برخاست و کالایش را تکاند و خاک باد کرد. بین چاه از گردوخاک پر شد و مامایم که در چاه تاشده بود جنازه‌های ما را بیرون بکشد، سرفه کرد و بعد با شَفِلُنْگی‌اش جلو بینی و دهانش را بست. به یاد بویی افتادم که درون چاه را پر کرده بود؛ گویی تازه شامه‌ام به‌کار افتاده باشد.»

محمدحسین محمدی در سال ۱۳۵۴ خورشیدی در مزارشریف متولد شده است. خود او درباره‌ روز تولدش چنین نوشته است: محمدحسین محمدی هستم ـ و به گفته ما مردم: محمدحسین ولد قنبرعلی ـ پدرم می‌گوید: ۱۳۵۴ به‌دنیا آمده‌ای ـ چله تابستان بوده گویی ـ اما در تذکره‌ام نوشته‌اند: ۱۷ ساله ۱۳۷۵ و در کارت مهاجریی که داشتم، سالی دیگر را نوشته ‌بودند و در گذرنامه‌ام سالی دیگر... و من مانده‌ام کی به‌دنیا آمده‌ام؛ مگر یک آدم چند بار به‌دنیا می‌آید؟! او در سال ۱۳۶۱ به ایران مهاجرت می‌کند اما در سال ۱۳۷۵ به شهرش برمی‌گردد و در دانشگاه طبی بلخ مشغول به تحصیل می‌شود. او مدتی نیز در اسارت طالبان بوده و بعد از رهایی از چنگ طالبان دوباره به ایران برمی‌گردد. او همچنین مدتی استاد دانشگاه خصوصی ابن‌سینا در افغانستان بوده است. رمان او به نام «از یاد رفتن» برنده جایزه بهترین رمان ایران از سوی انجمن منتقدین مطبوعات ایران شده است.
او در کتاب «انجیرهای سرخ مزار» داستان‌های کوتاهی با موضوع جنگ نوشته است. روایت افراد مختلف از جنگ و نگاه کردن از چشم و نگرش آنها به جنگ همان چیزی است که در این کتاب می‌یابیم. او از آدم‌هایی نوشته است که هرکدام به نحوی درگیر جنگ هستند. گاهی از جنگ لطمه خوردند و گاهی کشته‌شده‌اند و گاهی نیز تفنگ به دست گرفتند و کشتند.

سنگ صبور» نوشته عتیق رحیمی  افغانستان

سنگ صبور
«سنگ صبور» نوشته عتیق رحیمی(۱۹۶۲)، نویسنده فرانسوی-افغان و برنده جایزه گنکور ۲۰۰۸ است. این کتاب نگاهی داستانی دارد به زندگی زنان افغانستان در دوران حکومت طالبان. در سال ۲۰۱۲ براساس این کتاب فیلمی به همین نام توسط کشور افغانستان و فرانسه ساخته شد که نماینده این کشور در بخش بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان در مراسم اسکار بود. در بریده‌ای از کتاب می‌خوانیم: «او نفس می‌کشد، جلوتر می‌رود و دولا می‌شود تا چشم‌هایش را بهتر ببیند. آنها باز هستند. غبار سیاه بر آنها نشسته، با گوشه‌ آستین آنها را تمیز می‌کند، قطره را برمی‌دارد و در چشم‌ها می‌چکاند: یک، دو. یک، دو. به‌آرامی صورت مرد را لمس می‌کند تا دوده‌ها را تمیز کند. سپس بی‌حرکت سر جای خود می‌ماند. درحالی‌که اضطراب بر شانه‌هایش سنگینی می‌کند، با همان آهنگ نفس‌های مرد و مثل همیشه نفس می‌کشد. صدای سرفه‌های خشک و پی‌درپی زن همسایه، سکوت سپیده‌دم خاکستری را می‌شکنند. زن سرش را به‌سوی آسمان زرد و آبی پرده می‌گرداند. بلند می‌شود و درحالی‌که خرده‌شیشه‌ها زیر پایش خرد می‌شوند به‌سوی پنجره می‌رود. از میان روزنه‌های پرده، درپی زن همسایه است. فریادی بلند از سینه‌اش جدا می‌شود. باعجله به‌سوی در می‌رود و از راهرو خارج می‌شود اما صدای کرکننده‌ یک تانک مانع از حرکت او می‌شود. سرگردان و حیران بازمی‌گردد.»
صدای وحشت‌زده‌اش در میان صدای زنجیر تانک گم می‌شود. نگاهش دوباره اتاق را جستجو می‌کند و روی پنجره خیره می‌ماند. نزدیک پنجره می‌شود، گوشه‌ پرده را کمی کنار می‌زند و با ناله می‌گوید: «نه، نه، این دیگه نه!» صدای تانک محو می‌شود و باز هم صدای سرفه‌های شدید پیرزن همسایه به گوش می‌رسد. زن بر روی خرده‌شیشه‌ها می‌نشیند. با چشمانی بسته و صدای خفه با التماس می‌گوید: «خدایا... یا ارحم‌الراحمین. من مال...» با صدای گلوله‌ به‌اجبار سکوت می‌کند. گلوله‌ دوم شلیک می‌شود. سپس فریاد یک مرد بلند می‌شود: «الله‌اکبر.»

تو هیچ گپ مزن محمدحسین محمدی،

تو هیچ گپ نزن
«تو هیچ گپ مزن» یکی دیگر از کتاب‌های محمدحسین محمدی است. داستان‌های این مجموعه همگی درباره جنگ در افغانستان هستند و در دسته ادبیات مقاومت این کشور جای می‌گیرند. آواز شن، کبک مست، تو هیچ گپ نزن، هشت نفر بودیم ما که پای نداشتیم، پروانه‌ها و چادرهای سفید، مزه آفتاب، وطن، چَلی و رانا نام داستان‌های این مجموعه‌اند که همگی زشتی و پلیدی پدیده‌ای به اسم جنگ را به‌تصویر می‌کشند.
داستان‌های این کتاب به گویش افغانستانی نوشته شده‌اند که در پایان آن می‌توانید اصطلاحات و کلمات افغانستانی را با معادل‌هایشان به زبان فارسی معیار بخوانید.

در کشوری دیگر سپوژمی زریاب

در کشوری دیگر
سپوژمی زریاب، نویسنده نامدار افغان است. «در کشوری دیگر» رمانی است که با محوریت مشکلات مهاجران افغان در دیگر کشورها نوشته شده است. نویسنده در این رمان به دغدغه‌ها و مشکلات مردم مشرق‌زمین در کشورهای غربی و تقابل میان دو فرهنگ می‌پردازد.
او در خانواده‌ای نواندیش در کابل به‌دنیا آمد و در رشته ادبیات مدرن از فرانسه دکتری دارد و سال‌هاست در این کشور زندگی می‌کند. در بخش‌هایی از «در کشوری دیگر» می‌خوانیم: «برانسون شهر کوچکی است در شرق فرانسه. شهری است در مرز سوئیس و فرانسه. مردم این شهر عادات خاص خودشان را دارند؛ و درِ خانه‌شان را به‌آسانی روی کس باز نمی‌کنند. در بین خود حلقه‌های کوچکی ساخته‌اند که این حلقه‌ها هم بسیار محکم‌اند و هیچ تازه‌واردی نمی‌تواند به‌سادگی در این حلقه‌ها داخل شود. تمام زندگی این مردم در چهار‌دیوار خانه‌هایشان خلاصه می‌شود. و تمامی اندیشه‌هایشان دَورِ چَوکی‌‌هایشان، پرده‌هایشان و میزهایشان دَور می‌زنند. انگار بیرون از دروازه‌هایشان جهانی وجود ندارد؛ دیگرانی وجود ندارند. در چشمان رنگه و شیشه‌مانندشان هیچ‌چیز خوانده نمی‌شود. آدم خیال می‌کند که این چشمان تنها قادرند گاهی حالت خصمانه به خود بگیرند و بس...»

آوازهای روسی سیداحمد مدقق   افغانستان

آوازهای روسی
می‌گویند اگر برای شناخت یک ملت باید رمان‌های آنها را خواند، برای شناخت افغانستان، باید این کتاب را خواند. اما چه چیزی در این داستان وجود دارد که زبان مخاطبان را به تحسین می‌گشاید و داستان آن از چه قرار است؟ در این کتاب با یعقوب آشنا می‌شویم؛ پسر یکی از خان‌های افغان که برای تحصیل به کابل آمده است. این سفر زندگی او را تغییر می‌دهد، چون با گروه‌های مبارز چپ آشنا می‌شود و به آنها می‌پیوندد. برای اینکه به قدرت برسند از هیچ تلاشی دست نمی‌کشد و آنها همه‌جوره همراهی می‌کند. اما این ابتدای داستان است، چون در میانه مسیر رخدادهایی، دوباره زندگی‌اش را تغییر می‌دهند.

سیداحمد مدقق (۱۳۶۴- قم) با بردن افغانستان معاصر به بستر سنت‌های قدیمی، شیوه‌ای را که به ایجاد شدن سبک جدید زندگی منجر شده است، بررسی می‌کند. یکی از جذابیت‌های این داستان، ظرایف زبانی آن است. نویسنده درتلاش بوده است تا رمان را به فارسی قابل‌فهمی برای ایرانیان بنویسد اما در کل کتاب، از عبارات، اصطلاحات و واژه‌هایی استفاده کرده که از زبان افغانستان و فارسی دری برآمده است. این عبارات به‌جای اینکه خواندن داستان را سخت کنند، به آن شیرینی خاصی بخشیده‌اند.
«آوازهای روسی» به زبان‌های عربی، صربی و ترکی نیز ترجمه شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

دختر به پدر می گوید: برای تو همه جا میدون جنگه، ولی برای من نه... درباره‌ی یک زخم ناسور ملی ست، که این بار، از یک دعوای مضحک دونفره، سر باز کرده است. یک زخمی قومیتی، یک زخم مذهبی، یک زخم به پشتوانه‌ی سالها جنگ داخلی... فهمیدن اینکه همیشه و همه جا و در برابر همه کس نیاز به روحیه جنگاوری و سلحشوری نیست، و هر اختلافی را نباید تبدیل به جنگ حیثیتی کرد؛ سخت است ولی لازم ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...